→

1405-1-16 شرح نصوص الحکم جلسه 10

⌂

1405-1-16 شرح نصوص الحکم جلسه 10

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
📆یکشنبه ۱۴٠۵/۱/۱۶،درس نصوص( جلسه ۱٠)

فص (۹)در تنزیه وجود از احکام ماهیت است

8️⃣ خلاصه درس(تحریر فصل» به معنای توضیحِ گزیده‌ی لوازم یک مفهوم است (برخلاف شرح که همه چیز را توضیح می‌دهد)؛ مانند تعریف «جسم تعلیمی» که همان ابعاد و اندازه‌ی جسم طبیعی است. اجزای مقداری (چه خارجی و چه ذهنی) قابل اشاره‌ی حسی یا عقلی هستند، اما خداوند از هرگونه قابل اشاره بودن و حد و مرزی منزه است.، واجب‌الوجود نمی‌تواند انقسم به اجزاء باشد؛ زیرا اگر اجزاء او واجب باشند، دچار «تعدد واجب» می‌شویم و اگر اجزاء او ممکن باشند، دچار «تقدم ممکن بر واجب» می‌گردیم که هر دو محال است.، خداوند برخلاف موجودات عظیمی مثل خورشید یا کهکشان، ماهیت، حد، زمان و قابلیت تقسیم ندارد و ورای تمام موجودات ممکن است،. ویژگی‌های اصلی واجب‌الوجود عبارتند از: نداشتن فصل و جنس، نداشتن حد و ند (مرز)، نداشتن مقوّم و موضوع، و نداشتن هیچ‌گونه شریک یا ضد.»
⬅️ رسیدیم به فصل نهم، که می‌فرماید: «وجوب الوجود لا ینقسم به أجزاء القوام، مقداری کان أو معنوی.» وگرنه [یعنی اگر تقسیم می‌شد]، هر جزئی از اجزایش یا واجب‌الوجود بود که در این صورت واجب‌الوجودها متکثر می‌شدند، یا غیرواجب‌الوجود می‌بود، و این [جزء غیرواجب‌الوجود] به ذات خود از کلّ [واجب‌الوجود]، در هستی دورتر و ابعد می‌شد [که محال است].
➖بحث واجب الوجود که لا ینقسم است»
▪️اینجا بحث از وجوب وجود است. در فصل قبلی هم فرمود: «وجوب الوجود لا ینقسم بالحَمْلِ إلی کثیرین مختلفین بالعدد.» درست است؟ باز فص قبل‌تر گفت: «وجوب الوجود بذاته لا ینقسم بالفصول.» [یعنی] تقسیم نمی‌شود به فصول. [در اینجا هم] در مورد وجوب وجود صحبت می‌کند.
➖بحث حادث
▪️ نکته‌{سپس به این بحث بپردازیم: ببینید، در فلسفه و علم کلام می‌گوییم که بسیار واضح، مبرهن و آشکار است که این عالم خالقی دارد. چرا؟ چون هر متغیری حادث است. هر چیزی که تغییر می‌کند، حادث است؛ نوپدید است. و حادث نیز به چه چیزی نیاز دارد؟ علت. درست است؟ پس این عالم به چه چیزی نیاز دارد؟ علت. ما تک‌تک موجودات را می‌بینیم که نبوده‌اند و به وجود آمده‌اند. پس کسی آن‌ها را به وجود آورده است. تا اینجا که حرفی نداریم. حتی بسیاری از ماتریالیست‌ها هم قائل به علتی برای این عالم هستند. آن‌ها مثلاً «بیگ‌بنگ» را مطرح می‌کنند و می‌گویند این عالم را بیگ‌بنگ به وجود آورده است. که البته خودشان اصلاً نمی‌دانند چه می‌گویند؛ اصلاً حدوث ذاتی و این‌ها را نمی‌فهمند. ولی بالاخره چون فطرت انسان [وجود علت را] می‌داند، این‌ها یک علتی دارند. ؟ حادثات علت می‌خواهند. بعد می‌گویند: ، اگر علتش هم حادث باشد چه می‌شود؟» «، بعد آن حادث علتش چیست؟» می‌گوید: «یک حادثهٔ دیگر، یک حادثهٔ دیگر.،«تا کجا می‌رود؟ تا بی‌نهایت که نمی‌تواند برود؛ تسلسل پیش می‌آید.» پس بالاخره یک واجب‌الوجودی وجودبخشِ ممکنات شده است.

چرا واجب الوجود علت نمی خواهد؟

▪️ اینجا پرسش پیش می‌آید که آن واجب‌الوجودی که به موجودات وجود بخشیده، چرا خودش علت نمی‌خواهد؟ او چگونه است که علت نمی‌خواهد؟ ما موجودات را می‌گوییم چون حادث هستند، علت می‌خواهند. واجب‌الوجود چگونه است [که علت نمی‌خواهد]؟ چون ما می‌بینیم این‌ها حادث هستند و به وجود آمده‌اند. این‌ها ممکن هستند. ممکن هم برای به وجود آمدنش علت می‌خواهد و به وجود آمده است. پس حتماً یک واجب‌الوجودی بوده است. یک واجب‌الوجودی هست. اما این واجب‌الوجود چگونه است؟
حالا اینجا [در این فص] می‌گوید: «وجوب الوجود فلان، واجب الوجود فلان.» [در واقع] می‌خواهد بگوید واجب‌الوجود چگونه است؟ وگرنه، [اگر نگویی واجب‌الوجود چگونه است،] طرف مقابل می‌گوید: «شما می‌گویی این عالم را خدا آفریده، خدا را چه کسی آفریده است؟» می‌گوییم: «خداوند که دیگر آفریننده نمی‌خواهد.» می‌گوید: «چرا نمی‌خواهد؟ باید دلیل بیاوری.» چرا خداوند آفریننده نمی‌خواهد؟ که [پاسخ این‌ها] در گذشته [گفته شده] است: خداوند ماهیت ندارد. و وو….

واجب الوجود منقسم نمیشود چه معنوی و چه قوامی

▪️ اینجا وقتی می‌گوید واجب‌الوجود متعدد نمی‌شود، [یعنی نمی‌تواند] متعدد باشد. واجب‌الوجود، اکنون [این عبارت را می‌خوانیم:] «لا ینقسم به أجزاء القوام.» ترجمه‌اش را بخوانیم: وجوب وجود، یعنی حقیقت و ذات وجود که وجوب ذاتی اوست، به اجزای قوامی – چه آن اجزای قوامی مقداری باشند و چه معنوی – منقسم نمی‌شود. اجزای قوامی چه مقداری باشند و چه معنوی [باشند]. مقداری، آنی است که در خارج وجود دارد. مثل چه چیزی؟ مثلاً ساعت اجزایی دارد که قوام آن به همان اجزاء است. اگر آن اجزاء نباشند، ساعت، ساعت نمی‌شود. درست است؟ یک ساعت اجزایی دارد که آن اجزاء قوام‌بخش آن کل، یعنی آن ساعت هستند. این مقداری است؛ این در خارج است.

▪️یک موقع هست اجزاء ذهنی هستند. یعنی چه هستند؟ معنوی هستند. مثل چه چیزی؟ مثل وجود و ماهیت، مثل هیولا و صورت مثلاً، مثل جوهر و عرض. (البته هیولا و صورت هم باز خارجی است. ما آن ذهنی‌اش را عرض می‌کنیم: جوهر و عرض) که این‌ها تقسیم می‌شوند دیگر؛ جوهر، عرض؛ مثلاً اجزایش. [مصنف] می‌گوید چه در ذهن باشد، چه در خارج باشد، واجب‌الوجود منقسم نمی‌شود. [یعنی] تقسیم نمی‌شود؛ نمی‌توان به اجزاء تقسیمش کرد. چرا؟ از کجا می‌گویید؟ حالا [در ادامه] می‌گوید.
▪️– یعنی اگر [واجب‌الوجود] تقسیم می‌شد – [ادامهٔ عبارت]: «وگرنه هر جزئی از اجزای وی یا واجب‌الوجود است، پس لازم آید تکثر واجب‌الوجود.» می‌گوییم: ، این واجب‌الوجود اگر تقسیم شود، آیا این

تقسیمات، هر کدامشان واجب‌الوجود هستند یا نه؟ چند تا واجب‌الوجود می‌شود آن وقت؟ پس واجب‌الوجود نیستند؟
▪️می‌گوید: «وگرنه هر جزئی از اجزای وی یا واجب‌الوجود است، پس لازم آید تکثر واجب‌الوجود، و یا غیرواجب‌الوجود است.» یعنی اینکه آن اجزاء، ممکن‌الوجود باشند. پس هر یک از اجزاء به ذات خود پیش‌تر از «جمله» [=کل] است. آن اجزاء که مقدم بر آن ذات هستند. اجزاء ساعت اول بوده‌اند یا اول ساعت بوده؟ اول اجزاء ساعت هستند، [سپس] چسبیدند به هم و ساعت شد. اجزاء مقدم هستند. بعد آن‌ها که ممکن باشند، از ممکن چگونه واجب به وجود می‌آید؟ شد یا نشد؟

▪️اکنون تقسیم اجزاء واجب‌الوجود واجب هستند یا ممکن؟ واجب هستند؟ باز می‌گویید واجب هستند؟ اگر واجب باشند که چند تا واجب‌الوجود در خارج داریم؟ واجب‌الوجود یکی بیشتر نیست. اگر بگویید ممکن‌الوجود هستند، می‌گوییم که اجزاء مقدم بر کل هستند. نمی‌شود از آن ممکنات، واجب به وجود بیاید. پس چه هستند؟ پس واجب‌الوجود تقسیم نمی‌شود. ؟ واجب‌الوجود قابل قسمت نیست. می‌گوییم: «یک قسمتی از خدا.» حالا شما من را می‌توانید تقسیم کنید؟ یک قسمت من دست است، یک قسمت پایم، یک قسمت سرم. خدا را می‌شود تقسیم کرد؟ دا را نمی‌شود تقسیم کرد. پس خود این نشان می‌دهد خدا حد ندارد.
▪️فرمود: «و یا غیرواجب‌الوجود است، پس هر یک از اجزاء به ذات خود پیش‌تر از جمله است.» جمله یعنی آن کل؛ یعنی پیش‌تر از کل هستند؛ که بنابراین، فرض واجب‌الوجود است [اگر کل را واجب‌الوجود بگیریم]. آن کل را واجب‌الوجود گرفتیم؛ [در این صورت] اجزاء جلوتر از او هستند. پس «جمله» [=کل] در وجود پست‌تر از جزء می‌باشد. جمله، یعنی آن کل، پست‌تر و عقب‌تر از اجزاء خودش می‌شود. آن اجزاء تقدم دارند بر این [کل]. همان‌جوری که در ساعت مثلاً مثال زدیم، اجزاء تقدم دارند. اول شما اجزاء را به وجود می‌آوری، درست می‌کنی، بعد می‌چسبانی [تا] کل به وجود می‌آید. الان آجر مقدم است یا ساختمان؟ آجر. اگر آجر نباشد، ساختمان به وجود نمی‌آید. پس واجب‌الوجود اگر اجزاء داشته باشد، یا می‌گوییم آن اجزاء واجب هستند که [در این صورت] چندین واجب‌الوجود پیدا می‌کنیم، یا باید بگوییم ممکن‌الوجود هستند که بعد ممکن‌الوجود مقدم بر واجب‌الوجود می‌شود. اصلاً چنین چیزی محال است که ممکن، مقدم بر واجب باشد. دقت فرمودید؟ بعد قوام واجب به ممکن می‌شود [در حالی که] قوام همه چیز به واجب است. بعد بگوییم قوام واجب به ممکن است؟ پس واجب‌الوجود قابل قسمت نیست؛ قابل تقسیم نیست که بگوییم این یک قسمتی از خداست، آن یک قسمتی از خداست، آن بالای خداست، این پایین خداست. پس دیگر شکل ندارد؛ پس دیگر حد ندارد.

حقیقت وجوه منزه از اجزاء است

بیان [=توضیح]: وجوب وجود به همان وجهی است که پیش از این گفته‌ایم و در مورد واجب‌الوجود بحث کرده‌ایم. و این فص در اثبات احدیت حق تعالی از طریق تنزیه حقیقت وجود از داشتن اجزاء است. حقیقت وجود منزه از این است که اجزاء داشته باشد. در فصول قبل ثابت شد که واجب را ترکیب و جزء ذهنی نمی‌باشد؛ [یعنی] جنس و فصل و این‌ها ندارد. در فصول [قبل] گذشت که واجب‌الوجود جنس و فصل و این‌ها ندارد. اینجا [مصنف] می‌گوید حالا اجزاء خارجی هم ندارد. و در این فصل اثبات می‌کند که ترکیب و جزء خارجی ندارد. و به عبارت دیگر، آنچه در فصول گذشته بود، مبنی بر جزئی و کلی بود؛ و برهان این فصل مبنی بر جزء و کل است. قبلاً این‌ها را گفتیم که «جزء و کل» با «جزئی و کلی» فرق دارد. جزئی و کلی را در مقام ذهن فهمیدیم. [اما] جزء و کل در مقام خارج است. اما واجب‌الوجود در مقام خارج است که اجزایش [نیز] بله، جزء و کل در خارج هستند. مثل چه چیزی؟ مثل ساعت، کل ساعت، جزء اجزاء ساعت. کل ساختمان، اجزایش. کل و جزء کجاست؟ در خارج کل و جزء داریم. اما کلی و جزئی در کجاست؟ در ذهن ماست. مثلاً می‌گوییم: «انسان یک مفهوم کلی است.» آقا! ما انسان را به نحو کلی در خارج داریم؟ اصلاً ما در خارج کلی نداریم. کلی و جزئی او چه می‌شود حالا؟ افراد مثلاً انسان. تازه جزئی او هم باید تعینات بخورد تا در خارج متحقق شود؛ وگرنه به صرف جزئی بودن در خارج نیست. پس کلی و جزئی مال ذهن است. کل و جزء مال چیست؟ خارج. پس الان می‌گوییم کل این جمع، بعد بنده می‌شوم جزئی از این کل، شما می‌شوید جزئی از این کل. فرمود که در فصل قبل بحث جزئی و کلی بود که [بر اساس آن] واجب‌الوجود تقسیم نمی‌شود. اینجا بحث جزء و کل است که [واجب‌الوجود] به جزء و کل تقسیم نمی‌شود.

بحث جسم تعلیمی

تحریر فص اینکه [در مورد واژهٔ] «تحریر» هم گفتیم که از «حریت» می‌آید. تحریر آنجاهایی را که [لازم می‌داند و] دوست دارد توضیح می‌دهد؛ آنجاهایی را که می‌بیند توضیح نمی‌خواهد، توضیح نمی‌دهد. به این «تحریر» می‌گویند. با «شرح» فرق دارد؛ شرح همه را توضیح می‌دهد. تحریر فص [یعنی توضیح فصل این است] که مقدار از لوازم جسم طبیعی است که آن را «جسم تعلیمی» گویند. جسم تعلیمی چیست؟ و آن بُعد جسم طبیعی است. بُعد [=اندازه و ابعاد] جسم طبیعی – همان جسمی که در خارج هست – ابعادش را می‌گوییم جسم تعلیمی.
ایا با هم فرق می‌کند ؟ نه. همان جسم تعلیمی طبیعی را ابعاد و اندازه‌هایش را می‌گوییم جسم تعلیمی، که حشوما بین سطوح است؛ آنی که بین سطوح را پر می‌کند. حالا این می‌تواند سرب باشد [و] بین دو تا سطح و چهار تا سطح را پر کند؛ می‌تواند پنبه باشد. درست است؟ خیلی با هم فرق دارند، ولی ما کار نداریم چه چیزی داخلش است؛ ما با اندازه‌اش کار داریم. به آن می‌گوییم جسم تعلیمی.
▪️ و اجزاء مقداریِ مرکب، ناچار هر یک قابل اشارهٔ حسی هستند. اجزایی که مقداری هستند و مرکب هستند، قابل اشارهٔ حسی هستند؛ می‌شود به آن‌ها اشاره کرد.
➖فرموده امیرالمومنین ع در نهج البلاغه
که آقا جان امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه می‌فرمود: «جَهِلَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ.» جاهل است نسبت به خدا هر که به خدا اشاره کند. یعنی هر که خدا را قابل اشاره بداند، این [فرد] نمی‌فهمد خدا چیست و کجاست. می‌گوید به «آن» خدا! کدام؟ این اشاره که می‌کند، چه می‌شود؟ جاهل می‌شود. وقتی اجزاء مقداری داشته باشد، قابل اشارهٔ حسی می‌شود؛ هزار هم که بزرگ باشد. آقا! مثلاً کهکشان راه شیری خیلی عظمت دارد، ولی بالاخره قابل اشاره است. از آن [کهکشان] بیرون بروی، مثلاً لااقل با ذهنت، بیرون بروی، می‌گویی: «! این کهکشان راه شیری است.»

و اجزای معنوی (آن اجزای مقداری بود که گفت [قابل اشاره است])؛ اجزای معنوی که در ذهن هستند، به تحلیل عقل از یکدیگر ممتاز هستند. خواه اجزاء خارجی باشند مانند هیولا و صورت که در خارج هستند، و خواه اجزاء عقلی مانند جنس و فصل که همان ماده و صورت ذهنی هستند. و تفاوت [آن‌ها] به اعتبار «به شرط لا» و «لا به شرط» است؛ فقط اطلاق و تقیید دارد. وگرنه جنس و فصل همان چه می‌شوند؟ ماده و صورت.
▪️می‌گوید این‌ها را می‌توانیم تقسیم کنیم دیگر؛ چه [اجزاء] مقداریِ خارجی باشد، چه آن [اجزاء] ذهنی باشد. که جنس و فصل، هیولا و صورت، این‌ها را می‌توانیم از هم جدا کنیم. وقتی جدا کردی، بعد می‌پرسیم: « حالا این‌ها را جدا کردی، بگو ببینم واجب هستند یا ممکن؟»

حال گوییم اگر وجوب وجود به اجزاء منقسم شود، [پس] هر جزء، یا واجب‌الوجود است یا نیست. در صورت نخستین که واجب‌الوجود باشد، تعدد واجب لازم می‌آید؛ [یعنی] چند تا واجب داشته باشیم. و به برهان توحید باری در فصل هفتم و هشتم دانستی که تکثر و تعدد واجب محال است. کجا دانستیم؟ همین فصل هشتم. ببینید، یک فصل قبل‌تر [گفتیم]: «وجوب الوجود لا ینقسم بالحَمْلِ علی کثیرین مختلفین بالعدد، و إلّا لکان معلولاً.» [یعنی] وجوب‌الوجود نمی‌شود به چند نفر حمل شود؛ وگرنه آن‌جوری معلول می‌شد. امکان ندارد چند تا خدا باشند؛ وقتی چند تا شدند، چه می‌شود؟ معلول. خب. که در فصل هفتم و هشتم دانستی که تکثر و تعدد واجب محال است. و در صورت دوم که اجزاء ممکن باشند، تقدم ممکن بر واجب لازم می‌آید؛ [یعنی] مقدم باشد. زیرا که یک‌یک اجزاء هر «جمله» [=کل] به ذات خود مقدم بر جمله است. [یعنی] کل. منظور از «جمله» در اینجا آهان، «کل» است. و روشن است که جزء در وجود، اقدم از کل و کل، ابعد از جزء است. روشن است که جزء در این عالم مقدم بر کل است و کل بعد از جزء می‌آید. پس آن‌جوری [یعنی اگر اجزاء ممکن باشند]، ممکن‌الوجود مقدم بر واجب‌الوجود می‌شد. پس واجب‌الوجود قابل انقسام نیست.

چگونگی واجب

می‌خواهد بگوید آنکه روشن است، این است که این عالم را یک چیزی آفریده و باید واجب باشد. [مصنف] می‌گوید حالا واجب چگونه است؟ فکر نکن واجب مثل یکی از همین موجودات است. فکر نکن نگاه کنی و بگویی خورشید خیلی عظمت دارد، این خداست. نه بابا! آن هم مثل همین موجودات، ماهیت دارد. ماه را فکر نکنید خداست. بیگ‌بنگ را فکر نکنید خداست. این‌ها همه زمان دارند، همه حد دارند، همه قابل تقسیم هستند. این‌ها همه ممکن‌الوجود هستند. واجب یک چیزی ورای این‌هاست. خب. پس [مصنف] می‌خواهد با استدلال عقلی بگوید واجب چگونه است. اکنون تا اینجا این فصل حل شد.
➖پایان فص (۹)

فص (۱٠)

«واجب‌الوجود». [انگار] هی می‌خواهد بگوید، واجب چگونه است؟ «واجب الوجود لذاته، لا فصل له و لا جنس له، فلا حد له، فلا ند له. واجب الوجود لا مقوم له، فلا موضوع له، فلا مشارک له فی الموضوع، فلا ضد له.» خیلی زیباست. بخوانیم چه می‌فرمایند.

واجب‌الوجود لذاته، نه فصلی برای اوست و نه جنسی برای اوست. پس حدی برای او نیست. ! حد ندارد. آقا! ائمهٔ اطهار، امامان اهل‌بیت، آن‌قدر در توحید دربارهٔ اینکه خدا حد ندارد، سخن گفته‌اند که اگر احادیثش جمع شود، یک کتاب حدیث می‌شود. اصرار [دارند]، که خداوند حد ندارد. حتی گاهی وقت در بعضی از روایات، طرف نمی‌فهمد.

حد خداوند

آقا جان می‌فرمایند: «همین‌قدر بدان که خدا حد ندارد. همین که حد نداشته باشد، شریک ندارد. چون اگر حد داشته باشد، ؛ از اینجا به بعد شریکش شروع می‌شود. چرا نمی‌شود؟ ما وقتی می‌گوییم حد ندارد، یعنی عقلاً نمی‌تواند داشته باشد. وقتی حد نداشت، دیگر جایی برای شریک نمی‌ماند؛ جایی برای غیر نمی‌ماند که بخواهد شریکش باشد، ضدش باشد، ندّش باشد.
➖ایه قران در مورد حد خداوند
بعد یکی از علما می‌گفت که آقا، اینکه خدا حد ندارد که در قرآن نیامده است. گفتیم: «در قرآن هست یا نیست؟» [گفتیم:] «در قرآن هست. مگر می‌شود موضوعی به این مهمی در قرآن نباشد؟ اینکه خداوند حد ندارد.» [می‌گویند:] «از کجا؟ کدام آیهٔ قرآن؟ بله، یک سری شبهات [پیش می‌آید]؛ یعنی خدا حد ندارد؟ آره.» «هیچ‌چی مثل خدا نیست»، این چه ربطی دارد که حد نداشته باشد؟ «اللّه الصمد»؟ صمدیت را اگر بفهمیم، می‌گوییم بله. صمدیت ایجاب می‌کند که خداوند حد نداشته باشد. مثل همان «لیس کمثله شیء» از آن برمی‌آید. «لا یحیطون به علماً.» [یعنی] علمی به او احاطه پیدا نمی‌کند. خب، خدا آن‌قدر بزرگ است که احاطه [پیدا نمی‌شود] ولی بی‌حد بودن را نمی‌رساند که!
➖کلام امیرالمومنین در مورد حد خداوند
آقا جان! امیرالمؤمنین چه فرمودند؟ «مَن وَصَفَهُ فقَد حَدَّهُ، و مَن حَدَّهُ فقَد عَدَّهُ، و مَن عَدَّهُ فقَد أبطَلَ أَزَلَهُ.» کسی خدا را وصف کند، او را محدود کرده است. و کسی که خدا را محدود کند، او را به شمارش آورده است. و کسی که خدا را به شمارش آورد، ازلیت خدا را باطل کرده است
.▪️، پس چند تا چیز لازم و ملزوم هم هستند: وصف شود، یعنی محدود است؛ محدود شود، یعنی معدود است؛ معدود باشد، یعنی ازلی نیست. خب؟ حالا در قرآن می‌خوانیم: «فَسُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ.» خدا منزه است از آنچه که او را وصف می‌کنند. [یعنی] از آنچه که او را وصف می‌کنند، چه است؟ منزه است. پس وصف نمی‌شود. چون اگر وصف شود چه پیدا می‌کند؟ حد پیدا می‌کند. حد هم پیدا کند، شمرده می‌شود.

اکنون ببینید، در این مسجد چند تا قالی داریم؟ در این حسینیه، مثلاً ۱۰ تا قالی، ۱۲ تا قالی است. چرا ۱۲ تاست؟ چون حد دارند. اگر مثلاً یک قالی بود که همه را می‌گرفت، دیگر یک دانه می‌شد؛ متعدد نمی‌شد.
➖ ایه قران در سوره مریم
سورهٔ مریم. آنجایی که [می‌فرماید]: «لَقَدْ أَحْصَاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا.» منتهی، قبلش را باید بخوانی؛ چند تا آیه قبلش، که گفتند خداوند فرزند دارد.، قبل از «عنده الرحمن» [نیست]. نه، بخوان: «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً. لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا. تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا. أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً. وَ ما یَنْبَغی لِلرَّحْمنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً.» [یعنی] نمی‌شاید رحمان را که فرزندی برگیرد. نمی‌شود. چرا آن وقت نمی‌شود؟ دنبالش چه می‌فرماید؟ «إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً. لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا.» [یعنی] ما آن‌ها را شمارش کرده و عدد آن‌ها را می‌دانیم؛ یعنی عدد دارند. وقتی عدد دارد، دیگر نمی‌تواند خدا باشد. چرا؟ وقتی [کسی] می‌گوید خدا فرزند دارد [و] خداوند می‌خواهد بگوید من فرزند ندارم، می‌گوید: «ما آن‌ها را شمارش کردیم: «أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا.»» هم «احصاء» را می‌آورد، هم «عدد» را می‌آورد. می‌گوید این‌ها شمارش شده‌اند. وقتی شمارش شوند، دیگر – چون «مَن عَدَّهُ فقَد أبطَلَ أَزَلَهُ» – شمارش شود، ازلیتش ابطال می‌شود. چون ازلیت، همان لایتناهی بودن است. وقتی شمردی یک، دو، پس این ازلی نیست. چه می‌شود؟ می‌شود عبد.
▪️در قبل فرمود: «تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ.» چرا؟ آسمان می‌خواهد بشکافد و «تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً.» اینکه برای خدا فرزند می‌خواهند. چرا آسمان‌ها می‌خواهد بشکافد؟ چه کسی می‌داند؟ چون بنای نظام عالم بر حق است؛ نظام عالم بر حق است. و این‌ها دارند بر خلاف نظام هستی سخن می‌گویند؛ بر خلاف قاعدهٔ نظام عالم. مثل اینکه کسی بگوید: «آقا! این ساختمان، این ستون‌ها را نباید داشته باشد.» [معمار] می‌گوید: «آقا! این سقف می‌آید پایین؛ همه در هم می‌ریزد به خاطر این حرفی که تو می‌زنی.» [اینجا هم می‌فرماید:] «أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً.» ، پس «أَحْصَاهُمْ وَ عَدَّهُمْ» که ما در تفسیر سورهٔ مریم گفتیم هیچ‌کدام از مفسران متوجه نشدند. «أَحْصَاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» اینجا برای چیست؟ می‌گویند: «ما نفس‌های آن‌ها را می‌شماریم.» خب بشمار! این چه ربطی دارد؟ چه ربطی دارد که خدا فرزند ندارد؟ «ما پلک چشم آن‌ها را می‌شماریم.» این‌ها چه ربطی دارد؟ [قرآن] دارد می‌گوید: « واجب‌الوجود حد ندارد، شمرده نمی‌شود. این‌هایی که شما می‌گویید، همه شمردنی هستند، شمرده‌شده هستند.» پس حدی برای او نیست. آقا! همه چیز هم زیر سر این حد است. تمام زیر سر این حد است. پس نِدّی برای او نیست.

بحث ماهیت، جنس و فصل

نِدّ یعنی شریک. در قرآن چه می‌گوییم؟ «أنداد». أنداد یعنی چه؟ شریک‌ها. تنزیه حق تعالی از نِدّ و ضد داشتن است. در تحریر آن می‌گوییم: حد در اصطلاح منطقی، مرکب از جنس و فصل است؛ حد همان ماهیت است که جنس و فصل را می‌گوییم. و نِدّ به معنی مثل و نظیر است. و مثلاً، نِدّ و شیء، متشابه در ماهیت و لوازم ماهیت هستند. یک شیء و نِدّ آن در ماهیتش چه هستند؟ شریک هم هستند. این انسان است، آن هم انسان است. [مصنف] می‌گوید: «خداوند، نِدّ [و] شریک [ندارد]، چون [نِدّ] باید متشابه در ماهیت باشد.» وقتی [واجب‌الوجود] ماهیت نداشت، دیگر شریک پیدا نمی‌کند. و چون وجود نه ماهیت نوعیه دارد و نه ماهیت جنسیه، متشابهی برایش مفروض نمی‌شود. پس نِدّ ندارد؛ شریک نمی‌شود برایش در نظر بگیریم.
➖دعای یمانی امیرالمومنین
برهان الموحدین امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دعای یمانی فرمود: «وَلَمْ تُعْلَمْ لَکَ مَاهِیَّةٌ فَتَكُونَ لِلْأَشْيَاءِ الْمُخْتَلِفَةِ مُجَانِساً.» [یعنی] برای تو ماهیت – یعنی ماهیتی – دانسته نمی‌شود که در آن صورت تو با اشیاء مختلفه همجنس بشوی. تو ماهیتی نداری. ماهیتی برای تو دانسته نمی‌شود که مثلاً مثل نیست. کجا؟ در چه زمان می‌شود؟ و نِدّ به معنی مثل و نظیر است. و مِثلان دو شیء متشابه در ماهیت و لوازم ماهیت هستند. وقتی می‌گویی دو تا چیز مثل هم هستند، چگونه مثل هم می‌شوند؟ یعنی اینکه ماهیتشان یکی باشد که می‌گوییم این مثل آن است در ماهیت. و چون وجود نه ماهیت نوعیه دارد و نه ماهیت جنسیه، متشابهی برایش مفروض نمی‌شود. پس نِدّ ندارد.. برهان الموحدین امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دعای یمانی فرمود: «وَلَمْ تُعْلَمْ لَکَ مَاهِیَّةٌ فَتَكُونَ لِلْأَشْيَاءِ الْمُخْتَلِفَةِ مُجَانِساً.»(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.8 مگابایت

← بعدیقبلی →