→

1405-1-30 شرح نصوص الحکم جلسه 14

⌂

1405-1-30 شرح نصوص الحکم جلسه 14

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

📆 یک شنبه ۱۴٠۵/۱/۳٠درس نصوص(جلسه۱۴)

فص(۱۲)واجب تعالی مبدأ فیض است.

8️⃣خلاص درس می پردازذد به اینکه سرّ به چه معناست و بحث اصالت وجود در برابر اصالت ماهیت و بحث وحدت وجود و اینکه عارف توجه اش به حق تعالی است و اینکه حق تعالی در هر خلقی، ظهوری خاص به آن است تکرار در تجلی وجود نداردو اینکه وجود شدت و ضعف در خود دارد

سرّ به چه معناست!!!

در ادامه بحث به این عبارت می‌رسیم که قیصری در شرح “فص اسماعیلی” از “فصوص الحکم” محیی‌الدین ابن عربی می‌گوید. (بحث پیشین درباره “سِرّ” بود و اینکه “سِرّ” به چه معناست؟ مثلاً سِرّ انسان به چه معناست؟) به قول قیصری: «سِرُّ الشَّیْءِ لَطَافَتُهُ و حَقِیقَتُهُ الْمَخْفِیَّةُ». سرّ هر شیء، لطافت و حقیقت پنهان آن است. این حقیقت پنهان، همان اتصالش به «حقیقت الحقایق» است. در واقع، هر شیئی سِرّی دارد، یعنی لطیفه‌ای مخفی دارد که نشان‌دهنده اتصالش به مبدأ وجودی خود است.

بحث اصالت وجود در برابر اصالت ماهیت

▪️حال، باید در این کلمات مشایخ حکمت و عرفان تدبر و تعمق کرد تا دانسته شود که اکابر اهل حکمت و عرفان در «اصالت وجود» – که همان وحدت صمدی وجود واجب و حق مطلق است – در اصول و امهات مسائل توحیدی اختلافی ندارند. در بحث «اصالت وجود» که در حکمت مطرح می‌شود، موضوع «اصالت وجود» در برابر «اصالت ماهیت» قرار دارد. همان‌طور که در ابتدای کتاب خواندیم، ما از اشیائی که در برابر ما هستند، هم وجود درک می‌کنیم و هم ماهیت. چنان‌که فارابی بیان کرد، ماهیت از خود چیزی ندارد. حال پرسش اینجاست که اصالت کدام است؛ اصالت وجود یا اصالت ماهیت؟ زیرا تنها یکی از این دو می‌تواند اصیل باشد و دیگری فرع بر آن است. نمی‌توان هر دو را اصیل دانست؛ در غیر این صورت، هر شیئی باید دو چیز باشد. لذا این بحث مطرح است که اصالت با وجود است یا با ماهیت؟ برخی قائل به «اصالت ماهیت» هستند. اما چگونه می‌توان اصالت را به ماهیت داد، در حالی که اگر وجود نباشد، ماهیت اصلاً معنایی ندارد؟ ماهیت فرع بر وجود است؛ یعنی ابتدا باید وجود باشد تا ماهیت بتواند خودی نشان دهد. همان‌طور که در فصل‌های پیش دیدیم، ماهیت ذاتاً فقیر و بی‌چیز است.

حتی در مورد عزیزانی که قائل به اصالت ماهیت هستند – نظیر شیخ اشراق که بزرگ‌ترین قائلان به اصالت ماهیت محسوب می‌شود – استدلالشان آن‌طور که تصور می‌شود نیست. آن‌ها می‌گویند در ممکنات، آنچه اصیل است ماهیت است؛ زیرا وجود، حق است و آنچه مختص ممکن است، ماهیت آن است، نه وجودش. (وجود که حق است و وجود ممکن، وجود حقیقی نیست، بلکه عاریتی است.) در واقع، این‌ها می‌خواهند بگویند آنچه در ممکنات اصالت دارد، ماهیت آن‌هاست. نه اینکه وجود را در مقابل ماهیت قرار دهند و بپرسند کدام‌یک اصیل‌تر است. مشخص است که اصل، وجود و اصالت با آن است. بحث مفصل‌تر اصالت وجود را به موقع خود موکول می‌کنیم و فعلاً به همین مقدار بسنده می‌کنیم.

گفته شد که اکابر اهل حکمت و عرفان در اصالت وجود – که همان وحدت صمدی وجود واجب و حق مطلق است – اختلافی در اصول و امهات مسائل توحیدی ندارند. (وحدت صمدی، یعنی همان وحدت حقّه حقیقی که همه جا را فراگرفته است.) پس آن‌ها با یکدیگر اختلافی ندارند و سخنشان یکی است.

بحث وحدت وجود

اما کسانی که وحدت وجود را شرک یا کفر می‌دانند، در واقع، اصلاً نمی‌دانند وحدت وجود چه می‌گوید. آن‌ها می‌گویند: «آیا شما می‌گویید این میکروفون خداست؟ این کتاب خداست؟ این کفر است.» ما نیز می‌گوییم بله، اگر کسی چنین حرفی بزند، کفر است. چه کسی گفت این میکروفون یا ماهیت این میکروفون خداست؟ ما می‌گوییم یک وجود است که همه قائم به او هستند و او «وجود حق» است، نه اینکه این میکروفون خدا باشد. یک وجود است که همه قائم به او هستند، چنان‌که قرآن می‌فرماید: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (بقره، آیه ۱۱۵). و اینکه شما تصور می‌کنید خدا در آسمان‌ها و در گوشه‌ای قرار دارد، آن کفر و شرک است.

⬅️(در ادامه، به کلمات مشایخ در این باره دقت کنید.)

الف) ابویوسف یعقوب بن اسحاق کِنْدی، معروف به «فیلسوف عرب»:
(کِنْدی ظاهراً مسلمان نبوده و برخی او را یهودی می‌دانند؛ به همین دلیل به او «فیلسوف عرب» می‌گویند، نه فیلسوف مسلمان. او از قدمای حکما است.)
▪️ترجمه: «هنگامی که علت اولی (خداوند) به خاطر فیضش به ما متصل است و ما جز از طریق او (که به ما متصل است) به وی متصل نیستیم، پس ممکن است ما او را به همان اندازه‌ای ملاحظه کنیم که برای فیض‌گیرنده ممکن است افاضه‌کننده را ملاحظه کند… پس واجب است که اندازه احاطه او به ما، به اندازه ملاحظه ما نسبت به او منسوب نشود…»
توضیح: کِنْدی می‌فرماید علت اولی، یعنی واجب‌الوجود، چگونه به ما متصل است؟ «لفیضه علینا»؛ به خاطر فیضی که دم‌به‌دم به ما می‌فرستد. بارها گفته‌ایم که خلقت، یک‌بار اتفاق نیفتاده است، بلکه دم‌به‌دم آفرینش می‌کند. ما نیز به او متصل نیستیم، مگر از جهتی که او به ما اتصال دارد. پس ممکن است ما او را ملاحظه کنیم و ببینیم، به قدری که افاضه‌شونده می‌تواند افاضه‌کننده را ببیند؛ یعنی به اندازه فیضی که دریافت می‌شود. اما باید دانست که احاطه او به ما، به قدر ملاحظه ما نسبت به او نیست. یعنی فکر نکنیم آن‌قدری که ما او را ملاحظه می‌کنیم، او به همان اندازه به ما احاطه دارد؛ چراکه احاطه او بسیار شدیدتر، عمیق‌تر و گسترده‌تر است. (پس ما اتصالی به خداوند داریم، از جهتی که خداوند از طریق فیض به ما متصل است، و از این جهت می‌توانیم حق تعالی را ملاحظه کنیم.)

⬅️ب) شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا در فصل دوم «مقامات عارفان» از کتاب «اشارات و تنبیهات» می‌گوید:
▪️ترجمه: «کسی که با فکر خویش، همواره به قدس جبروت (حق تعالی) متوجه است، به‌گونه‌ای که نور حق پیوسته در سِرّ او می‌درخشد، به نام “عارف” مخصوص می‌شود.»
⬅️تعریف عارف
توضیح: عارف کیست؟ عارف کسی است که فکرش دائماً متوجه حق تعالی است. این دوام توجه، موجب تجلی نور حق در سِرّ او می‌شود. چنین شخصی را «عارف» می‌نامیم؛ کسی که خدا را نه از طریق مطالعه کتب، بلکه از نوری که در سِرّش متجلی شده، می‌شناسد. این شخص متصل به خداوند است و جزو اولیاءالله می‌شود. این نه آن «عارف مصطلح» است که صرفاً کتاب خوانده باشد، بلکه کسی است که به خداوند متصل شده و نور حق در سِرّش تجلی یافته است. (این مرتبه، احکام خاص خود را دارد.)

⬅️ج) شیخ عارف محیی‌الدین ابن عربی در «فص نوحیه» از کتاب «فصوص الحکم» می‌گوید:
▪️ترجمه و توضیح: (این کلام بسیار عمیق و پرمغز است.) برای حق تعالی در هر خلقی، ظهوری خاص به آن است. (در حدیث داریم که امام صادق (ع) فرمود: امیرالمؤمنین (ع) ۲۴ کلمه فرمود که وزن هر یک از آسمان و زمین سنگین‌تر است. این کلام نیز بسیار قیمتی و سنگین است.)
برای حق تعالی در هر خلقی، ظهوری خاص به آن مظهر است. یعنی خداوند در هر بنده‌ای ظهوری کرده که در هیچ موجود دیگری نیست. در تک‌تک موجودات، ظهوری خاص وجود دارد که در هیچ موجود دیگری تکرار نمی‌شود. (شخصی تعبیری زیبا می‌کرد و می‌گفت: «اثر انگشت انسان، با شیارهایش، از هیچ‌کس مثل دیگری نیست. آیا می‌دانید چرا این‌گونه است؟ برای آنکه خداوند می‌خواهد به تو بگوید تو برای من بی‌همتایی، تو یکتایی. هیچ‌کس مثل تو برای من نیست.») هر موجودی مظهر «لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَیْءٌ» است؛ هیچ‌چیزی مثل او نیست. هر موجودی یک ظهور خاص از حق تعالی است که آن ظهور در هیچ موجود دیگری تکرار نمی‌شود. حتی در یک مورچه – نه فقط انسان – بلکه «فی کل خلق»، حتی در موجودات کوتاه‌مدت (مانند رعد و برق که چند ثانیه طول می‌کشد)، آن نیز یک خلق و ظهور خاص است.
⬅️ کلام ابن عربی
ابن عربی می‌گوید: «لب دریا می‌نشینی و “الله” را می‌نویسی. موج می‌آید و آن را پاک می‌کند. این “الله” که می‌نویسی، تا زمانی که هست، ذکر است؛ اما در این عالم، همه‌چیز پاک می‌شود و ما نیز پاک می‌شویم. موج می‌آید و ما را با خود می‌برد. الان هستیم و ذکر می‌گوییم، اما صد سال دیگر، همه پاک شده‌ایم. مانند موجی که ما را از لب ساحل فنا می‌برد.»
پس باید مراقب بود که در این مدت کوتاهی که هستیم، خدایی باشیم. نگران مال و مادیات نباشید که به همه می‌رسد. مهم آن است که از خدا غافل نشویم. (این تذکری است برای خودم.)

تکرار در تجلی وجود ندارد

«إِنَّ لِلْحَقِّ فِي كُلِّ خَلْقٍ ظُهُورًا خَاصًّا بِهِ»؛ یعنی در هر موجودی – حتی در یک پشه – تکرار در تجلی وجود ندارد. شاید فکر کنید این پشه مانند آن پشه است؟ یا همان‌طور که گاهی تصور می‌کنیم چهره چینی‌ها یا ژاپنی‌ها همه مثل هم است، در حالی که هر یک عالمی مستقل برای خود هستند. مورچه‌ها نیز همین‌طورند؛ ما فکر می‌کنیم همه مثل هم هستند، در حالی که هر کدام یک جلوه خاص‌اند که در هیچ موجود دیگری نیست و دیگر تکرار نمی‌شود. آن جلوه‌ای که در یک موجود ظاهر شده، دیگر تکرار نمی‌شود؛ همان‌طور که روزهای سپری‌شده هرگز تکرار نمی‌شوند. این را به کل موجودات تعمیم دهید
خداوند در هر موجودی، ظهوری کرده که در هیچ موجود دیگری آن ظهور را نکرده و تکرار هم نمی‌شود.

در تأیید این اصل شریف می‌گوییم که قدمای مشاء بر مبنای «مرصوص» (یعنی مبنای محکم و استوار، مانند آنچه با گچ در میان سنگ‌ها ریخته می‌شود و ساختمانی را محکم می‌کند) عرفان و حکمت متعالیه بودند و اختلاف از ناحیه متأخرین پدید آمده است. چنان‌که صائن‌الدین علی، معروف به ابن ترکه، در چند جای کتاب «تمهید القواعد» بدان تصریح نموده است. (و ما نیز در رساله «انه الحق»، صفحه ۲۵۶، در بخش «۱۱ رساله طرف اول» به آن اشاره کرده‌ایم.)
همچنین متأله سبزواری در «اسرار الحکم» گفته است: «عرفای محققین، از اشراقیون اسلام‌اند.» (کتاب «اسرار الحکم» از کتاب‌های فلسفی حاجی سبزواری است که در کتابخانه‌ها موجود و به زبان فارسی نیز هست.) منظور این است که

فلاسفه مشائی و اشراقی

فلاسفه در یونان به دو دسته فلاسفه مشائی و فلاسفه اشراقی تقسیم می‌شدند. در عالم اسلام نیز عرفا، همان فلاسفه اشراقی هستند که در یونان بودند؛ یعنی به ازای آن‌ها قرار دارند و از «اشراقیون اسلام» محسوب می‌شوند.

بدان که اصطلاح «سِرّ» یادشده، از مشکات ولایت مقتبس است؛ یعنی از اصطلاحات برگرفته از اهل بیت (علیهم السلام) است. چنان‌که امام کل در کل، حضرت وصی (علیه السلام)، در مناجات خود از خدایش می‌خواهد:
«اللهم نَوِّر ظاهری بِطاعتِكَ، و باطنی بِمحَبَّتِكَ، و قلبی بِمَعرِفَتِكَ، و روحی بِمُشاهدَتِكَ، و سِرّی بِاستدامةِ اتصالِ حَضرتِكَ، یا ذالجلالِ و الاکرام.»
⤴️(این دعای امیرالمؤمنین (ع) را گاهی اوقات در قنوت می‌خوانیم و آقایان نیز می‌خواندند.)
ترجمه: «خدایا! ظاهر مرا با طاعت خویش نورانی گردان، باطن مرا با محبت خودت، قلب مرا با معرفت خویش، روح مرا با مشاهده خودت، و سِرّ مرا با استدامه اتصال به حضرت خودت، ای صاحب جلال و کرامت، نورانی فرما.»
(طاعات، ظاهر را نورانی می‌کند. محبت الهی که در دل باشد، دل را نورانی می‌کند و هرچه محبت بیشتر باشد، نورانیت شدیدتر است. معرفت و شناخت الهی نیز قلب را نورانی می‌سازد. مشاهده حق تعالی، روح را نورانی می‌کند و استدامه اتصال به حضرتش، سِرّ انسان را نورانی می‌گرداند؛ یعنی همواره متصل بودن به حضرت او. امید است خداوند این مقام را نصیب ما نیز بگرداند.)

⬅️توضیح عبارت «فَهُوَ الْكُلُّ مِنْ حَيْثُ لَا كَثْرَةَ فِيهِ»:
فارابی می‌گوید: «فَهُوَ الْكُلُّ فِی وَحْدَةٍ»؛ یعنی واجب‌الوجود از آن حیث که کثرتی در آن نیست، کل و همه است؛ اما بدون اینکه متکثر باشد.
«لام» در «فَلَهُ الْكُلُّ» برای تملیک (مالکیت) است. می‌دانید که حروف در عربی چندین معنا دارند؛ مثلاً «باء» چندین گونه معنا دارد، یا حرف «مِن» که هم ابتدائیه است و هم نوعیه. حرف «لام» نیز همین‌طور است و یکی از معانی آن برای تملیک است.
مانند قول خدای تعالی: «وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (بقره، آیه ۱۰۷)؛ یعنی سلطنت آسمان‌ها و زمین از آنِ الله است.
و در قول دیگر: «وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (منافقون، آیه ۷)؛ یعنی خزانه‌های آسمان‌ها و زمین در مالکیت خداست.
و نیز در قول: «لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (بقره، آیه ۱۱۶) و نظایر آن.
اما این تملیک و مالکیت بدین معنی نیست که موجودات وجودی مستقل داشته باشند و متعلق به حق سبحانه باشند، چنان‌که می‌گویی «اسب از آنِ زید است.» وقتی می‌گوییم آسمان‌ها و زمین برای خداست، مانند این نیست که بگوییم اسب برای زید است، یا زین برای اسب است. وقتی می‌گوییم زین مال اسب است، آیا اسب پول داده و آن را خریده است؟ خیر. پس چرا می‌گوییم مال اسب است؟ چون زین را بر این اسب قرار می‌دهیم، می‌گوییم زین مال اسب است. یا وقتی می‌گوییم اسب مال زید است، چون زید آن را سوار می‌شود و پولی نیز به شخصی داده است.
▪️آیا مالکیت خداوند بر آسمان‌ها و زمین از این قبیل است؟ خیر. یا آیا دست مال من است، از این نیز نزدیک‌تر است. اما این تملک نیز ممکن است از کسی گرفته شود؛ مثلاً دستش جدا شود و دیگر از آنِ او نباشد.
مالکیت خداوند بر آسمان و زمین این‌گونه نیست که آسمان و زمین وجودی مستقل داشته باشند و خداوند وجودی دیگر، و سپس بگوییم این متعلق به آن است. و نیز بدین معنا نیست که آن‌ها مانند اعراض باشند که وجودشان فی‌نفسه عین وجودشان برای حق باشد؛ زیرا این وجوه با توحید منافات دارد.
بلکه مراد این است که وجود آن‌ها عین ربط به حق تعالی است؛ عین ربط، نه اینکه رابطی بین آن‌ها و حق باشد. تفاوت این دو بسیار است: یک حالت آن است که دو چیز باشند و چیزی رابط بین آن‌ها باشد، اما حالتی دیگر آن است که دو چیز نباشند، بلکه یک موجود و خودِ ربط باشد. برای مثال (و البته این صرفاً یک تمثیل است)، مانند لامپ و نورش. این‌گونه نیست که نور لامپ چیزی جدا از لامپ باشد و لامپ چیزی دیگر، سپس آن را به این نسبت دهیم. می‌گوییم: «اصلاً آن نور نیست، مگر ظهور لامپ.» البته این نیز تمثیلی دور است، چراکه باز هم نور غیر از لامپ است. یا مانند خورشید و نور خورشید که باز هم دور است.
▪️(خلاصه) وجود آن‌ها عین ربط است و همان وجود اصل است. یعنی در «لَهُ» نسبت حقیقی مراد است، نه نسبت اعتباری و مجازی. این «برای» یک «برای» حقیقی است و تملیک، مالکیت حقیقی است.
برای مثال: در منشئات نفس که فعل اوست، یعنی آنچه نفس انسان در وجود خود می‌سازد. این‌ها فعل نفس‌اند. نفس برای خود کار انجام می‌دهد. حال، آیا آن منشئات، غیر از نفس‌اند یا خود نفس‌اند؟ خود نفس‌اند؛ دیگر غیر از نفس نیستند که با نفس ارتباطی داشته باشند؛ بلکه اصلاً عین ربط‌اند. برای مثال، در منشئات نفس که فعل اوست و صور معانی (تصورات)، در تصویرگری دستگاه متخیله او تدبر بفرمایید که همه این‌ها «للنفس» (از آنِ نفس) است؛ همان‌طور که پیش‌تر این مباحث را گفته‌ایم.
⬅️شرح ایات قرآن
و همچنین کریمه «فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا» (مریم، آیه ۱۷). (متمثل شد برای مریم به صورت بشری تمام‌عیار و راست‌قامت.) این «لها» به این معناست که متمثل‌شده چیزی جدای از ذات نیست، بلکه عین ذات است.
و کریمه «لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (نجم، آیه ۳۹) را معیار قرار دهید. یعنی برای انسان نیست، مگر آنچه سعی می‌کند. «سعی» به معنای دویدن است. حال، آیا اگر سعی نکند، برای او نیست؟ (البته نکته‌ای در معنای «سعی» وجود دارد که به دلیل اینکه بحث ما فلسفی است و نه قرآنی، به آن اشاره کرده و رد می‌شویم.)
قرآن درباره حضرت اسماعیل (ع) وقتی حضرت ابراهیم (ع) او را به قربانگاه می‌برد، می‌فرماید: «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ» (صافات، آیه ۱۰۲)؛ یعنی وقتی (اسماعیل) در دویدن (در سعی) به پای پدرش رسید. (سعی چیست؟ لازم است در آن تأمل کنیم.)
پس، «لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» به این معناست که در تملک انسان نیست، مگر آنچه سعی می‌کند. شما تاکنون چقدر سعی کرده‌اید؟ سعی شما چقدر است؟ مثلاً حضرت اسماعیل فرمود که به سعی ابراهیم رسید. شما به سعی چه کسی رسیده‌اید؟ آیا اصلاً سعی و کوشش می‌کنید؟ در این‌ها باید فکر کنیم. سعی و سرعت ما در این دویدن چقدر است؟ منظور از دویدن، دویدن با پا نیست، بلکه دویدن دل‌هاست. دل چقدر می‌دود؟

⬅️یکتای همه:
عبارت «فَهُوَ الْكُلُّ فِی وَحْدَةٍ» (او در وحدت خویش کل است و در وحدت، همه است) همان بحث «بسیطُ الحقیقةِ کُلُّ الأشیاءِ الوجودیهِ و لیسَ بِشَیءٍ مِنها» است. یعنی وجود، همه اشیاء است و کمالات همه اشیاء را داراست، اما نقایص آن‌ها را ندارد.
مثلاً آیا خداوند کمالات این لامپ را داراست؟ بله؛ اما محدودیت‌ها و نقایص آن را ندارد. در مورد یک حیوان یا یک انسان نیز همین‌طور است. هر چیزی را که شما نگاه کنید، وجود، کمالات آن را داراست؛ اما آن شیء نقص‌هایی دارد که وجود، واجد آن نقص‌ها نیست. معنای «بسیطُ الحقیقةِ کُلُّ الأشیاءِ الوجودیهِ و لیسَ بِشَیءٍ مِنها» همین است.
پس از منطق وحی، نبوت و امامت، عالی‌ترین کلمه و والاترین نکته در توحید این است که او یکتای همه است؛ یعنی یکی که واجد همه کمالات است. بعد از کلمات انبیاء و اولیاء، کلامی والاتر از این نداریم؛ زیرا او یک وجود واحد و واجب‌الوجود و صمد است؛ وجودی که کران تا کران هستی را (از ازل تا ابد) فراگرفته است.

خواه قائل به «وحدت شخصیه ذات مظاهر» باشیم و خواه «وحدت شخصیه ذات مراتب». (البته این‌ها اختلافی در اصول بحث وحدت وجود نیستند، بلکه تباین در منظر و نوع نگاه به آن است.)

تعریف وحدت شخصیه

1. وحدت شخصیه ذات مظاهر: این دیدگاه می‌گوید: وجود، یک واحد است. حال ما مراتبی برای وجود می‌بینیم. مثلاً یک مورچه صفاتی دارد و جبرئیل (علیه السلام) صفاتی دیگر. آیا مراتبشان با هم متفاوت است یا خیر؟
آیا وجود، شدت و ضعفی در خود دارد؟ مانند نور. می‌بینید که نور دارای مراتب است و «تشکیک» دارد. تشکیک یعنی مراتب داشتن. ما نور شمع داریم، نور خورشید داریم. نور شمع با نور خورشید بسیار فرق دارد. نور کرم شب‌تاب نیز هست. کرم شب‌تاب کجا و خورشید کجا؟ این‌ها مراتب نورند. پس وجود دارای مراتب است.
حال، این شدت و ضعف (در وجود) به مراتب وجود بازمی‌گردد، یا اصلاً مراتب نیست و صرفاً مظاهرند؟ یعنی وجود یک حقیقت است که مظاهرش با هم متفاوت‌اند، نه اینکه خود وجود دارای مراتب باشد.

تفکیک اصطلاحات:
• ابن عربی و پیروانش قائل به «وحدت شخصیه ذات مظاهر» هستند.
• ملاصدرا قائل به «وحدت شخصیه ذات مراتب» است.

⬅️توضیح این دو دیدگاه:
1. وحدت شخصیه ذات مظاهر: این دیدگاه تشکیک (شدت و ضعف) را به بزرگی و کوچکی مظاهر و مجالیِ وجود مرتبط می‌داند؛ یعنی به بزرگی و کوچکی مظاهرش بازمی‌گردد. این دیدگاه بر ذات مظاهر تأکید دارد که مظاهر آن کوچک و بزرگ‌اند، بلکه آن را تطورات حقیقت واحده در خیالات و شئون کثرت اعتباری می‌داند؛ کثرتی که وجود حقیقی ندارد. (یعنی وجود یک حقیقت صرف است که کثرتی در آن نیست و این مظاهرش هستند که شدت و ضعف پیدا می‌کنند. مثلاً یک جا عرض می‌شود، یک جا نورالانوار.)
۲وحدت شخصیه ذات مراتب: این دیدگاه تشکیک را به شدت و ضعف مراتب حقیقت واحده بازمی‌گرداند.
(دیدگاه اول می‌گفت مظاهر با هم متفاوت‌اند و وجود، یک چیز است که مظاهرش فرق دارند. اما دیدگاه دوم می‌گوید خود وجود دارای مراتب است که آن مراتب شدت و ضعف دارند.)
دیدگاه اول (ذات مظاهر) شدت و ضعف را به مظاهر بازمی‌گرداند و این در توحید خالص‌تر است. (مثلاً عقول قادسه کجا و عرض کجا؟) حال، فرقی نمی‌کند کدام‌یک باشد، مهم این است که…

چنان‌که (برای تمثیل) جمیع مطالب راجع به انسان – از درجات و حالات و تمثلاتش و تفاوت میان افرادش، و اطوار ماورای این نشئه (همچون قبر، برزخ، جهنم، بهشت، ش

فاعت و رجوعش الی الله تعالی) – همه تحت فرماندهی عبارت «الدُّنیا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ» (دنیا مزرعه آخرت است) قرار می‌گیرد.
⬅️ دنیا محل کشت برای آخرت است
دنیا محل کشت برای آخرت است. اکنون شما چه چیزی برای آخرت خود کاشته‌اید؟ زیرا در آن عالم به شما می‌گویند آنچه کاشته‌ای، درو کن. چه چیزهایی کاشته‌ای؟ انسان همه این مراتب را داراست؛ زیرا علم و عمل، جوهر و انسان‌سازند. تو با علم و عمل ساخته می‌شوی؛ تو ساخته‌شده از علم و عمل خودت هستی. اکنون چه کارهایی کرده‌ای؟
و «خزائن سعی اعمال انسان» یعنی همان محل جمع‌آوری سعی و اعمال انسان، خود انسان است. هرچه تاکنون سعی کرده‌ای، در جایی جمع است؛ در یک بانک. آن بانک، وجود خود توست که در روز قیامت – یعنی عالم آخرت – پرده از خودت برمی‌دارند و می‌گویند: «بنشین سر سفره خودت؛ با خودت باش، خودت را بغل کن، خودت را در آغوش بگیر.»
(آن روز، مبادا دست دراز کنی و عقربی تو را نیش بزند، یا ماری دورت بپیچد. این نتیجه چیست؟ آیا به لقمه‌ای که خوردی، توجه کردی که حلال بود یا حرام؟)
تا همین الان در وجود خودت چه علم و عملی جمع کرده‌ای؟
و «اتحاد ادراک و مُدرِک و مُدرَک» است، مطلقاً. هرچه درک می‌کنی، با تو متحد می‌شود(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.4 مگابایت

← بعدیقبلی →