→

1404-4-14 شرح زیارت غدیریه امام هادی ع جلسه 10

⌂

1404-4-14 شرح زیارت غدیریه امام هادی ع جلسه 10

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا العبد المؤید الرسول المسدد المحمود الاحمد اباالقاسم المصطفی محمد

شنبه۱۴۰۴/۴/۱۴(ماه محرم، جلسه،  (۱٠)

موضوع: شرح زیارت غدیریه (کلام امام هادی)

ادامه ریارت

«و عبدت الله مخلصا له الدین صابرا محتسبا حتی اتاک الیقین». لعنت خداوند بر ستمکاران باد.

: «و عبدت الله مخلصا له الدین». ای امیرالمؤمنین، تو خداوند را بندگی کردی؛ «مخلصا له الدین»، یعنی با نهایت خلوص، دین را برای او خالص نمودی و او را پرستیدی. در این باره مطالبی ایراد شد. بندگی خدا کردن، آن هم با اخلاص و تا مرحله «حتی اتاک الیقین»، یعنی تا لحظه مرگ که شرح آن خواهد آمد؛ چه آنکه گاهی انسان‌ها در بخش‌هایی از زندگی خود نیکو عمل می‌کنند، اما در فراز و نشیب‌های حیات، از مسیر خارج می‌شوند.

امیرالمؤمنین درباره زبیر می‌فرمود: «پیوسته با ما اهل بیت بود.» چنانکه مستحضر هستید، در جریانات غصب خلافت، زبیر از جمله کسانی بود که بیشترین تلاش را برای امیرالمؤمنین مبذول داشت. آن زمان که به خانه امیرالمؤمنین هجوم بردند، زبیر شمشیر از نیام کشید تا از ایشان دفاع کند که شمشیرش را ستاندند و آن را شکستند. حضرت می‌فرمود: «پیوسته با ما بود تا آنکه پسرش بزرگ شد، عبدالله بن زبیر.»، بسیار شوم بود. اصلاً در روایات آمده که او نحس است. نقل است که چون کودکان متولد می‌شدند، آنان را نزد پیامبر اکرم (ص) می‌آوردند تا برایشان اذان و اقامه گوید. عبدالله بن زبیر را که آوردند، پیامبر اکرم فرمود: «این شوم است.» و شومی‌اش این بود که زبیر را از امیرالمؤمنین جدا کرد، به طمع خلافت پدرش، که پدرش خلیفه گردد؛

«و عبدت الله مخلصا له الدین صابرا محتسبا»، در حالی که صبر کننده بودی و امور را به حساب خداوند می‌گذاشتی. یعنی انسان در بسیاری موارد صبر می‌کند و می‌گوید: «باشد، برای خدا صبر می‌کنم. باشد، برای خدا می‌گذرم.» «حتی اتاک الیقین»، تا هنگامی که یقین به سراغ تو آمد. «یقین» یکی از نام‌های مرگ است. یکی از اسامی مرگ، «یقین» است. آیه قرآن می‌فرماید: «و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین»؛ پروردگار خویش را عبادت کن تا به یقین برسی. حال، آیا معنایش این است که چون به یقین رسیدیم، دیگر عبادت نکنیم؟ خیر، فرمود: «یقین» یعنی مرگ؛ یعنی تا لحظه مرگ باید عبادت کنی. چرا به مرگ «یقین» می‌گویند؟ زیرا. هنگام مرگ، پرده‌ها کنار می‌روند؛ لذا انسان از «ایمان» به «یقین» می‌رسد. ایمان، باور قلبی است، اما رؤیت نمی‌کند، چشم نمی‌بیند، ولی دل باور کرده است. مرگ که فرامی‌رسد، پرده‌ها کنار می‌روند و انسان رؤیت می‌کند؛ می‌شود «یقین». به همین دلیل یکی از اسامی مرگ «یقین» است. و خود «یقین» هم که می‌گوییم کسی به یقین رسیده، مربوط به زمانی است که پرده‌ها از مقابل چشمانش کنار بروند. اصلاً خود یقین، غیر از ایمان است؛ چه آنکه در یقین، انسان شهود می‌کند، پرده‌ها کنار می‌روند و انسان چیزهایی را می‌بیند که دیگر جای شک و شبهه‌ای نیست.

فرمود: «صابرا»، صبر کننده بودی. صبر همواره بر چیست؟ خود کلمه صبر به معنی تلخ است. پس صبر کردن در مورد امور مکروه، امور سخت، اموری که مشقت دارد، معنا می‌یابد. امیرالمؤمنین بسیار این مطلب را بالای منبر تکرار می‌فرمود. می‌فرمود: «من پس از رسول خدا پیوسته مظلوم بوده‌ام. پس از رسول خدا پیوسته تا همین الان مظلوم بوده‌ام. به من ظلم شده است.» و خود رسول خدا روایات فراوانی داریم، حتی از اهل سنت، شیعه و اهل سنت هر دو در کتاب‌هایشان دارند که فرمود: «علی جان، کینه‌هایی که در دل‌های اینان است، پس از من نسبت به تو بروز می‌کند. پس از من نسبت به تو این کینه‌ها بروز می‌کند و تو صبر کن.» رسول خدا دستور داد به امیرالمؤمنین که صبر کند. یعنی برخی می‌پرسند: «آقا علی بن ابیطالب که این همه شمشیرزن و پهلوان بود که همه از او می‌ترسیدند، چرا به خانه‌اش حمله شد و هیچ اقدامی نکرد؟» می‌گوییم: «چون مأمور به صبر بود از جانب رسول الله.» فرمود: «پس از من با تو حیله می‌کنند، با تو غدر می‌کنند، قریش. و تو صبر کن علی جان.» در بعضی از روایات داریم که اصلاً به صورت مفصل و مبسوط، رسول خدا برای ایشان بیان فرمود که این اتفاق می‌افتد، به در خانه‌ات حمله می‌کنند و تو باید صبر کنی. فرمود: «به فاطمه جسارت می‌کنند، تو باید صبر کنی.» نقل است که امیرالمؤمنین با صورت بر زمین قرار گرفت وقتی این را رسول خدا فرمود. سپس برخاست و گفت: «چشم یا رسول الله.» این بسیار سنگین است. کسی که در جنگ‌ها هماوردی ندارد، سپس به همسرش جسارت کنند و او بخواهد صبر کند!

در خطبه شقشقیه در نهج البلاغه، که خطبه‌ای بسیار شگفت است، امیرالمؤمنین (چرا که ایشان کمتر درباره خلفا سخن می‌گفت، چون مردم آن‌ها را واقعاً جانشین پیامبر می‌پنداشتند و برای حفظ وحدت مسلمین، کمتر در این باره سخن می‌گفتند و حتی گاهی از پاسخ به پرسش‌ها طفره می‌رفتند، اما گاهی از ستم‌های آن‌ها مطالبی بیان می‌کردند که یکی از آن‌ها خطبه شقشقیه است) فرمود: «اینان با من چه کردند؟ در پیش چشمم میراثم را به غارت بردند، میراثم را در پیش چشمم به غارت بردند و من همچون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد، صبر کردم.» چه صبری! صبری همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد ولی هیچ نگوید، خار در چشمش رفته باشد و نخواهد چیزی بگوید. مصیبتی که کودکان را پیر می‌کند، جوانان را فرتوت می‌کند، بر من وارد شد. چه آنکه اسلامی که رسول خدا زحمت کشیده و جامعه‌ای روحانی و انسان‌هایی متعالی ساخته بود، پس از ایشان عده‌ای کودتا کردند و رهبری و خلافت را از امیرالمؤمنین غصب نمودند. در حالی که عجیب است! در کتاب‌های اهل سنت آمده که بدن رسول خدا سه روز بر زمین بود؛ یعنی بر زمین افتاده بود. امیرالمؤمنین ایشان را غسل داد، کفن کرد و در همان خانه خود، در حجره‌ای که مخصوص عبادت رسول خدا بود، بدن ایشان را قرار داد. نزدیکان می‌آمدند و بر بدن رسول خدا نماز می‌گزاردند و می‌رفتند. اما غاصبان حق امیرالمؤمنین، اهل سقیفه، بر بدن پیامبر حاضر نشدند، چرا که مشغول بیعت گرفتن و این امور بودند. سه روز بدن ایشان باقی ماند و روز سوم یا چهارم دفن شد. اینان حتی به نماز بر پیکر پیامبر نرسیدند. یعنی رسول خدا را در همان دنیای حیات و پس از آن نیز رها کردند.

سپس امیرالمؤمنین مشغول جمع‌آوری قرآن شد. جمع‌آوری به این معنا که سوره‌ها که نوشته شده بود، برخی بر کاغذ بود، برخی بر چرم، برخی بر چوب‌های نازک؛ ایشان تمام این‌ها را به همان ترتیبی که رسول خدا فرموده بود، منظم و مرتب کرد، که رسول خدا به ایشان فرموده بود: «عبا به دوش نگیر تا این کار را به پایان رسانی.» و ایشان نیز پس از دفن رسول اکرم و دیگر امور، از خانه بیرون نیامد تا قرآن را جمع‌آوری و اصطلاحاً جلد کند. آنگاه خلفا و اطرافیانشان گفتند: «علی به مسجد نمی‌آید. علی ما را قبول ندارد.» و همان خلفا بودند که بعد به خانه امیرالمؤمنین هجوم بردند، ریسمان بر گردنش افکندند و او را به سوی مسجد کشاندند. و او صبر می‌کرد.

برخی چیزها نشانه‌های حقیقت هستند. چه آنکه گاهی امور مشتبه می‌شود. دو نفر را می‌بینی که از خدا سخن می‌گویند. در جنگ صفین، شخصی نزد عمار آمد و گفت: «بابا من دنبال حقیقت می‌گردم. الان این طرف علی بن ابیطالب است، این طرف معاویه است. اینان نماز می‌خوانند، آن‌ها نیز نماز می‌خوانند. من به کدام سو بروم؟» او واقعاً طالب حقیقت بود. عمار دست او را گرفت و پرچم معاویه را که سیاه بود، به او نشان داد و گفت: «من شاهد بودم که وقتی این پرچم برافراشته شد، در مقابل رسول خدا با همین پرچم می‌جنگیدند و اکنون نیز در مقابل خلیفه رسول خدا برافراشته شده است.» آن شخص گفت: «آهان، درست شد!» برخی چیزها نشانه‌های حقیقت هستند، نشانه‌های حقیقت.

نشانه‌های حقیقت. صبر امیرالمؤمنین در آنجا آن یهودی را هدایت کرد. گفت: «این نشانه دارد. این پهلوان با این عظمت، کسی که صاحب تصرف است، که در قلعه خیبر را …» این زور بازو نیست که! آخر، شما پهلوان‌ترین پهلوان را هم بیاوری، در را نمی‌توانی… تا در قلعه را که خود آقا امیرالمؤمنین می‌فرمود: «من در قلعه خیبر را به زور بازو نکندم، بلکه با قدرت ملکوتی او را از جا کندم و چهل عرش او را پرتاب کردم.» چهل عرش! حال، واحد متر و متراژ آن زمان بوده است. شاید مثلاً سی متر الان، مثلاً سی چهل متر آن در را پرتاب کردم. به این قدرت، کسی چنین قدرت ملکوتی دارد، چگونه اکنون هیچ نمی‌گوید؟

«صابرا محتسبا.» امیرالمؤمنین خون به جگر شد. پس از خلیفه اول، خلیفه دوم به سر کار آمد. بدعت‌هایی در دین وارد می‌شد که امیرالمؤمنین هم نمی‌توانست کاری کند. چون خلیفه دوم بسیار نسبت به امیرالمؤمنین بغض داشت. امیرالمؤمنین هم می‌گوید اصلاً جایی که او بود حاضر نمی‌شد؛ «لکراهیة محضر عمر» (به دلیل کراهت از حضور عمر). این را در کتب اهل سنت جستجو کنید، می‌آورد. از بس از او بدش می‌آمد. بسیاری از بدعت‌ها در دین وارد شد. با برخی از آن‌ها حضرت ایستاد و جلوی آن‌ها را گرفت.

در دوره خلیفه دوم، وقتی ظلم‌هایی صورت گرفت، عده‌ای گفتند: «ما بعد از این با علی بیعت می‌کنیم.» این حرف به گوش خلیفه دوم رسید که مردم به علی متمایل شده‌اند. نقشه‌ای کشید. گفت: «برای همیشه کاری کنم که علی گرفتار شود.» چه کرد؟ هنگامی که ابولؤلؤ او را ترور کرد و ضربه خورد، مجلسی شش نفره تشکیل داد. چه کسانی بودند؟ امیرالمؤمنین، طلحه، زبیر، سعد ابی وقاص، عثمان و عبدالرحمن بن عوف. گفت: «این شش نفر چند روز وقت دارند از بین خودشان یک خلیفه انتخاب کنند. مثلاً یک هفته گذشت، انتخاب نکردند، گردن همه آن‌ها را می‌زنیم.» آقا! دموکراسی؟ آقا! گردنشان را بزنیم؟ این‌ها می‌خواهند خلیفه شوند. یعنی چه گردنشان را بزنیم؟ بعد گفت: «اگر یکی از آن‌ها مخالفت کرد و بقیه موافق بودند، گردن او را می‌زنید.» چون می‌دانست امیرالمؤمنین زیر بار بیعت با این‌ها نمی‌رود. بعد این شورا را برای چه درست کرد؟ می‌توانست بگوید بعد از من عثمان مثلاً خلیفه شود. نمی‌شد؟ چرا! مگر ابوبکر نگفت بعد از من عمر خلیفه است؟ عمر هم می‌توانست بگوید بعد از من عثمان خلیفه است. چه کسی می‌توانست حرف بزند؟ رسول خدا بود که گفت علی خلیفه است، گوش نکردند به حرفش. به حرف این‌ها گوش می‌کردند، چون این‌ها می‌کشتند.

چرا این شورا را تشکیل داد؟ افرادی را در حد خلافت بالا آورد. طلحه و زبیر اصلاً فکر نمی‌کردند که ما می‌توانیم خلیفه شویم. سعد ابی وقاص اصلاً فکر نمی‌کرد که من بتوانم خلیفه شوم. عبدالرحمن بن عوف. ولی وقتی این‌ها را وارد شورا کرد، این‌ها گفتند: «آه، پس ما هم می‌توانیم خلیفه شویم!» و همین شد که عثمان انتخاب شد. اما این‌ها هر کدام بعد از عثمان، یکی از مشکلات امیرالمؤمنین شدند. با امیرالمؤمنین بیعت کردند، اما هر کدام علم مخالفت برافراشتند. برای حضرت دشمن درست کردند. که امیرالمؤمنین هم در خطبه‌ای می‌فرماید: «وای از آن شورا! که چه شورایی بود که عثمان را انتخاب کردند.» امیرالمؤمنین هم بیعت نمی‌کرد. به زور دستش را گرفتند و آوردند. گفتند: «آقا، عمر گفته گردن بزنیم. به هر طریقی باید بیعت کنی.» دستش را گرفتند و آوردند. عثمان دستش را بر دست حضرت زد که بیعت حساب کردند.

در روایت دارد حضرت یک بار سخنرانی کرد و گفت: «آقا، خداییش قاتل عثمان کیست؟ هر که هست برخیزد و بگوید.» می‌گوید هزار نفر برخاستند و گفتند: «من، من عثمان را کشتم.» هزار نفر! اینقدر از عثمان بدشان می‌آمد. گفتند: «ما عثمان را کشتیم.» حضرت گفت: «هیچ.» بنشینید! هزار نفر را نمی‌شود به خاطر یک نفر کشت. که آن‌ها هم می‌گفتند: «قاتل عثمان را تحویل ما بده.» حال حضرت خلیفه شده است، بیعت کرده‌اند. مردم به سوی امیرالمؤمنین هجوم بردند و گفتند: «این‌ها همه باطل بودند. آن کسی که مستقیم بود، علی بود در این مدت. آن که بر سنت رسول خدا بود، علی بود.» ولی نمی‌دانید. بروید سراغ کتب مخالفین. محبت علی جرم بود، گناه بود. الان نگاه نکنید، خلیفه چهارم می‌دانند، تازه بعضی‌هایشان هم. معاویه علم مخالفت بلند کرد، خونخواهی عثمان. که چه؟ علی خون عثمان را ریخته است……..

«صابرا محتسبا». آقا! امیرالمؤمنین صبر می‌کرد. خون دل‌هایی در خون جگر امیرالمؤمنین شد. حالا از آن سو معاویه در شام، او نیز علم مخالفت با حضرت علی را برافراشته بود. وقتی جنگ (جمل) درگرفت، این‌ها دور شتر عایشه می‌جنگیدند. راوی می‌گوید: امیرالمؤمنین فریاد زد: «با نیزه‌ها حمله کنید!» می‌گوید: ما با نیزه‌ها چنان زدیم که زمین کارزار پر از نیزه شده بود. بعد حضرت فریاد کشید: «علیکم بالسیوف!» با شمشیر حمله کنید. می‌گوید: شمشیر کشیدیم و بسیاری از آن‌ها متفرق شدند. شتری که عایشه بر آن نشسته بود، دور آن (جنگ می‌کردند). حضرت فرمود: «علیکم بالبعیر فإنه شیطان.» شتر را از پا درآورید که آن شیطان است. می‌گوید: دور این شتر، از کشته پشته ساخته شده بود. امام مجتبی، یا بنا به روایتی شخص دیگری، زمام ناقه را گرفته بود. شتر را که پی کردند، شتر بر زمین افتاد. این‌ها فرار کردند. فرمود: «اینان پیروان شتر بودند.»

امیرالمؤمنین نزد محمد بن ابی بکر که پسر خوانده ایشان و برادر عایشه بود، آمد و گفت: «نگاه کن در کجاوه‌ی (هودج) عایشه، ببین آسیبی به او نرسیده باشد.» او نگاه کرد و گفت: «نه آقا، حالش خوب است.» بعد این‌ها فرار کردند و در خانه‌های بصره پنهان شدند. لشکر امیرالمؤمنین وارد بصره شد. فرمود: «زخمی‌ها را نکشید. با فراری‌ها کاری نداشته باشید.» می‌گوید: حضرت وارد خانه‌ای بزرگ شد. زنان جیغ کشیدند و گفتند: «یا قاتل الاحبه!» ای کشنده دوستان! ای ای جانم! زنان دیدی جیغ و داد می‌کنند. حضرت گفت: «من قاتل الاحبه‌ام؟ من کشنده دوستانم؟ اگر قاتل الاحبه بودم، در این اتاق را باز می‌کردم و افرادی را که اینجا پنهان شده‌اند، گردنشان را می‌زدم.» می‌گوید: ناگهان همه خاموش شدند. چون عده‌ای را در آنجا پنهان کرده بودند و فکر می‌کردند حضرت نمی‌داند. گفت: «در این اتاق را باز می‌کردم و گردن همه‌شان را می‌زدم.» فهمیدند که حضرت می‌دانست.

بعد به سراغ عایشه رفت که در همان خانه بود. گفت: «تو چرا این کارها را کردی؟ تو نمی‌دانستی من از جانب رسول خدا می‌توانم زنانش را طلاق بدهم؟ چون زنان پیامبر پس از پیامبر، همسر پیامبر بودند و رسول خدا طلاق آن‌ها را به دست من قرار داده است.» نشد دیگر. حالا «صابرا». حالا شب‌های دیگر بگویم مظلومیت امیرالمؤمنین چقدر بود در زمانی که خلیفه شد. چقدر مظلوم بود زمانی که خلیفه شد.

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

18.3 مگابایت

← بعدیقبلی →