بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، و الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا، العبد المؤیَّد، الرسول المسدَّد، المحمود الأحمد، أبی القاسم المصطفی محمد.
شنبه ۱۴۰۵/۳/۳۰، شب ششم محرم
🏴موضوع: شرح زیارت غدیریه،( جلسه ۶)
ادامه
🏴، در شرح زیارت غدیریه امام هادی (علیه السلام) رسیدیم به این قسمتی که فرمود:
➖«أشهد أنک أخو رسول الله و وصیّه و وارث علمه و أمینه علی شرعه و خلیفته فی أمته». اینها را تا اینجا توضیح دادیم.
➖ «و أول من آمن بالله و صدّق بما أنزل علی نبیّه». (یعنی:) «شهادت میدهم که تو اول کسی هستی که به خداوند ایمان آوردی و آنچه را که بر پیامبر خدا نازل شد، تصدیق کردی؛ تصدیقکننده بودی.»
اولین مومن
✔️قبل از اینکه حالا وارد بحثهای روایی در مورد «اول من آمن» – یعنی اولین کسی که ایمان آورد –چون اختلافی هست که اولین مؤمن چه کسی بود!!! یا اولین کسی که اسلام آورد!!! چه کسی بود، (مثلاً) اهل سنت بعضیهایشان میگویند ابوبکر بود، در حالی که در منابع خود اهل سنت هست که قبل از ابوبکر خیلیها اسلام آورده بودند؛ و باز در منابع خود اهل سنت هست که اولین شخصی که از مردان ایمان آورد، علی ابن ابی طالب بود و اسلام آورد. منتها قبل از اینکه حالا این احادیث را بخوانیم، نکتهای را بگوییم.
✓نکته: فرمود: «تو اولین مؤمن به خدا و تصدیقکننده به آنچه که بر رسولالله نازل شده هستی.» اینها دو جنبه است: ✓ یکی ایمان به خدا، یکی تصدیق به رسولالله. یعنی ممکن است کسی ایمان به خدا داشته باشد، یعنی خدا را قبول داشته باشد که این عالم خدایی دارد؛ اما پیامبر خدا را نشناسد. (نشناسد، نه اینکه حالا ایمان نداشته باشد؛ آن یک بحث دیگر است ها!) ممکن است پیامبر خدا را نشناسد؛ اصلاً توی اروپا بزرگ شده باشد. فکر نکنید الان عصر ارتباطات است و مردم همه خبر دارند؛ اصلاً اینجوری نیست. یک شخصی که توی اروپا رفت و آمد میکرد و اینها، میگفت: «جوانهای آنها خیلی بیخبرتر از جوانهای ما هستند.» میگفت: «جوانهای ما باز هیئت میروند، مسجد میروند؛ خدا، پیغمبر، حضرت عیسی، حضرت موسی، اینها به گوششان خورده است؛ لااقل خیلی از مطالب را شنیدهاند.» و میگفت: «آنها اصلاً اکثراً از بیخ بیاطلاعند؛ چون کلیساها که دیگر نمیروند، کلیساها تعطیل شده است. پای تلویزیونها (مینشینند). تلویزیونها هم که فیلمهای مذهبی که نیست که (اطلاعرسانی کند).» (خلاصه) اکثراً بیاطلاعند، حتی از داستانهای انبیا.
✓ الان این هالیوود دیدید فیلمهایی درست میکند در مورد انبیا و چقدر بیاحترامی میکند به انبیا! در مورد حضرت موسی فیلم درست کرده، چه (تصویری) درست کرده اصلاً؟ در مورد حضرت نوح چه (تصویری) درست کرده؟ توهین محض به انبیا! مردم هم که داستان انبیا را توی کتابهایشان نخواندهاند. تازه کتابهای آنها هم تحریف شده است؛از قرآن که اصلاً خبر ندارند. لذا ممکن است یک کسی توی اروپا باشد، به خدا ایمان داشته باشد؛ اما پیامبر اسلام را اصلاً نشناخته و نشنیده باشد. و اگر در خاطرتان باشد، در اصول کافی حدیث خواندیم، فرمود: «آن کسی که حرف به گوشش رسیده و شنیده و میداند، اگر قبول نکند، بازخواست میشود. (اما) آن کسی که اصلاً نمیداند، حجت بر او تمام نشده (است؛ چون) اصلاً خبری از اسلام ندارد.» آنها را چطور بررسی میکنند؟ به همان اندازهای که علم دارد و میداند (مسئول است).
✓ خداوند یک چیزی در وجود ما گذاشته است. خداوند یک چیزی در وجود ما گذاشته: عصاره دین است؛ عصارهاش است ! نه همه جزئیات و اینها، نه! یعنی همه انسانها خوبی و بدی را میشناسند. همه انسانها خوبی و بدی را میدانند چیست. کسی نیست بگوید: «من نمیدانستم دزدی بد است.» همان دزدی که دزدی میکند، بپرسی، میگوید: «آقا دزدی کار بدی است.» همان کسی که زنا میکند، ازش بپرسی، میگوید: «زنا کار بدی است.» اینها توی فطرت ما گذاشته شده است.
✓ خداوند در وجود انسان گذاشته این را. تهمت زدن بد است، دروغ گفتن (بد است). اینها را همه میدانند. شما بروید توی مسیحیت بپرسید، همه انها میگویند: «آقا، تهمت، دروغ، زنا، غیبت، دزدی کردن، اینها منفی است.» توی یهودیت تمام اینها را میگویند. توی بتپرستها، فکر میکنید بتپرستها (هم) دروغ میگویند؟ نه، بتپرستها هم آنها را دروغ و بد میدانند. حتی آنها زنا را هم بد میدانند. حتی بتپرستها، بعضی از فِرَق بتپرستی که حالا یک شیطانپرستی داریم، باز داستانش متفاوت است. منظور این است که خداوند توی فطرت ما گذاشته است. لذا کسی که ایمان به خدا میآورد، میداند نباید یک سری کارها را انجام بدهد، حتی اگر پیامبر را نشناسد. بعد، پیامبر وقتی میآمد، هر پیامبری که میآمد، چهکار میکرد؟ آن فطرت انسانها را باز میکرد؛ میگفت:«تو خودت میدانی نباید دروغ بگویی، تو خودت میدانی باید به کسی ظلم نکنی؛ اینها توی فطرتت هست.» و جزئیاتی را بیان میکردند انبیا که انسان گاهی وقتها باید فکر میکرد تا به آن برسد.
✓ میدانید، از امام رضا (ع) روایت داریم در مورد دین، احکام دین. توی «عِلَلُ الشرایع» شیخ صدوق هست روایتش که حضرت میفرمود: «احکام شریعت، یعنی اسرارش، عللش، (مثلاً) آقا چرا باید نماز بخوانیم؟ چرا باید روزه بگیریم؟ علتش چیست؟» امام هشتم میفرمود: «بعضی از علل هست، کاملاً واضح است. انسان میداند آقا: روزه بگیریم: «صُومُوا تَصِحّوا» (روزه بگیرید تا سالم بمانید)؛ روزه بگیری صحیح و سالم میمانی. آقا، شراب نخورید؛ شراب بخوری عقلت زائل میشود.» این را به راحتی انسان میتواند بفهمد. بعد میفرمود: «بعضی از احکام هست، یک مقدار تحقیق و تفحص و تأمل و اینها احتیاج دارد. (مثلاً) آقا من چرا باید خمس بدهم؟ چرا باید زکات بدهم؟» وقتی تحقیق میکنی، میبینی که اگر این کار را بکنی، فقرای جامعه مثلاً بینیاز میشوند یا لااقل یک مقداری از آن نیازهای اصلیشان کم میشود. وقتی تحقیق میکنی، میرسی به بعضیهایش. و بعضی از احکام هست که انسان اصلاً با عقلش نمیتواند به آن برسد. (مثلاً) آقا نماز صبح چرا دو رکعت است؟ نمیدانیم. نماز مغرب چرا سه رکعت است؟ نمیدانیم. ولی خداوند گفته اینطوری بخوانید؛ ✓ سه قسم شد: یک قسمش را همه میدانیم، یک قسمتش تحقیق میخواهد، یک قسمتش را تحقیق هم کنیم، نمیتوانیم بفهمیم.
✓ ، بحث این بود که «اول من آمن بالله» (یعنی) شهادت میدهم که تو اول کسی هستی که به خدا ایمان آوردی و «صدّق بما أنزل علی نبیّه» (یعنی) اول کسی هستی که تصدیقکننده بودی به آنچه که بر پیامبرش نازل شد. (این مقام) که در زنان، حضرت خدیجه (ع) بود و در مردان، امیرالمؤمنین (ع) بود. حالا توی تاریخ سعی کردهاند اینها را دائما دستکاری کنند، ولی روایاتش را میخوانیم.
🏴آقا جانمان، امیرالمؤمنین (ع)، در خطبه قاصعه نهج البلاغه (فرموده است).
(ترجمه میفرمود: «پیامبر اکرم (ص). «…هر سال در کوه حرا به عبادت میپرداخت. هر سال یک مدتی میرفت توی کوه حرا و آنجا یک غاری هست که الان هم هست، (داخل) غارش آنجا عبادت میکرد. و جز من کسی او را نمیدید؛ کسی غیر از من پیشش نبود. هنگامی که وحی بر آن حضرت نازل شد – یعنی اولین بار، هنگامی که وحی نازل شد – صدای ناله شیطان را شنیدم.» (میگوید:) «دیدم صدای نالهای میآید.» «به رسول خدا عرض کردم: این ناله چیست؟» فرمود: «این ناله شیطان است و علت نالهاش این است که او از اینکه در روی زمین اطاعت شود، ناامید گشته است؛ ناامید شده که در روی زمین به طور مطلق بخواهد اطاعت بشود.» بعد فرمود: «آنچه را من میشنوم، تو نیز میشنوی؛ و آنچه را میبینم، تو نیز میبینی. جز اینکه تو پیامبر نیستی؛ بلکه وزیر منی و بر خیر و نیکی هستی.» (امیرالمؤمنین میگوید:) «هنگام نزول وحی بر رسول خدا، من کنارش بودم. اصلاً میشنیدم. من خودم میدیدم آنچه من میبینم، میشنیدم آنچه من میشنوم.» اصلاً صحبت این نیست که امیرالمؤمنین اولین مسلمان است؛ حرف خیلی بالاتر از اینهاست! منتها دیگر توی مناقب میخواهیم بگوییم، میگوییم: «اول من آمن» و «اول من أسلم». بالاخره حرف بالاتر از اینهاست.
✓ ابن ابی الحدید معتزلی، شارح نهج البلاغه – بزرگترین شرح بر نهج البلاغه مال همین ابن ابی الحدید معتزلی، (که) سنیمذهب هم هست – میگوید: «در کتب صحاح روایت شده است که وقتی جبرئیل برای نخستین بار بر پیامبر نازل گردید و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، امیرالمؤمنین در کنار پیامبر اسلام بود.» (یعنی) به رسالت رسید، امیرالمؤمنین کنارش بود؛ نه اینکه حالا بخواهد بیاید بعداً بهش بگوید.
✓ امام صادق (ع) روایت میفرمود: «امیرالمؤمنین پیش از رسالت پیامبر اسلام، همراه آن حضرت نور نبوت را میدید و صدای فرشته را میشنید.» (توی خطبه قاصعه گفت ناله شیطان، اینجا فرمود صدای فرشته را هم میشنید.) پیامبر اسلام به او فرمود: «اگر من خاتم پیامبران نبودم، تو شایستگی مقام نبوت را داشتی؛ ولی تو وصی و وارث من، سید اوصیا و پیشوای پرهیزگاران هستی.» (یعنی) امام المتقین؛ که «اول من آمن» است، اولین کسی است که ایمان آورده (و) تصدیق کرده پیامبر را، وقتی که دیگران کافر بودند. در مورد حضرت خدیجه هم همینجور است که یک وقتی پیامبر اکرم از حضرت خدیجه یاد کردند – (در حالی که) از دنیا رفته بودند ایشان – عایشه که همیشه حسادت میکرد، برگشت و گفت: «یا رسول الله، چقدر از این زن لَبگِلی تعریف میکنی؟ خدا بهتر از او را به تو داده.» فرمود: «نه، خدا بهتر از او را به من نداده است. خدیجه وقتی به من ایمان آورد که دیگران کافر بودند؛ وقتی من را تأیید میکرد که دیگران انکار میکردند؛ وقتی از من حمایت میکرد که دیگران من را ترک کرده بودند. خدا بهتر از او را به من نداده است.» (عایشه) مثلاً خودش را میخواست بگوید: «من بهتر از او هستم.»
اولین تصدیق کننده رسول الله
✓ پیامبر اکرم، اولین تصدیقکننده که صدیق اکبر باشد، امیرالمؤمنین است و (این) بزرگترین تصدیق است؛ چون تصدیق یک موقع اولین کسی که تصدیق کرد (که) میگویند امیرالمؤمنین (است)، ولی صدیقیت مقامش یک چیز دیگر است. صدیق آن است که به پیامبر میگوید: «هر چه تو میگویی درست است.» خب آقا، دیگران مگر نمیگفتند؟ نه، دیگران نمیگفتند. خیلی وقتها اعتراض میکردند به پیامبر خدا. رسول خدا نشسته بود، ابوبکر، عمر، امیرالمؤمنین (هم بودند). رسول خدا شمشیر را داد دست ابوبکر، گفت: «برو توی مسجد، یک نفر توی مسجد (است)، گردنش را بزن.» ابوبکر رفت، برگشت، گفت: «آقا جان، یا رسول الله، یک شخصی را دیدم به نماز ایستاده بود، من نتوانستم گردنش را بزنم.» رسول خدا شمشیر را داد به عمر، گفت: «تو برو!» رفت، برگشت، گفت: «یا رسول الله، دیدم توی سجده بود، برای خدا سجده میکرد؛ من چطور گردنش را بزنم؟» شمشیر را داد دست امیرالمؤمنین، گفت: «علی جان، برو گردنش را بزن.» (علی) گفت: «به خدا، در هر حالی ببینم، گردنش را میزنم.» رفت، برگشت، گفت: «یا رسول الله، رفته بود، نبود.» رسول خدا فرمود: «اگر این را کشته بودید، بابی از فتنه را از بین برده بودید.» و این شخص ذوالثدیه، یک کسی بود که بعداً خوارج را به وجود آورد؛ خوارج نهروان. یک آدم خیلی ننگی بود؛ که آنها (یعنی ابوبکر و عمر) گفتند: «(طرف) نماز (میخواند)، رسول خدا نمیداند؟! (طرف) توی مسجد نماز میخواند.» (به اصطلاح این) «بنده تو» نمیفهمد (که باید اطاعت کند).
تصدیق
✓ تصدیق یعنی اینکه صدیق، یعنی کسی که با قول و عملش تصدیق میکند پیامبر خدا را. (بله،) با قول و عمل. توی جریان فتح مکه، رسول خدا (ص) …خیلی میخواستند مخفیانه مکه را فتح کنند. چرا؟ برای اینکه درگیری نشود. مکه چون شهر امن است، بلد الامین است، نباید خونریزی بشود. لذا شما میدانید، مکه را هم بدون خونریزی فتح کرد. رسول خدا خیلی مخفیانه میخواست این کار اتفاق بیفتد. یک نفری که دارای ملک و املاک بود، مسلمان هم بود، (ولی) بدبخت، (به خاطر) ضعف ایمان، نامهای نوشت، داد به یک پیرزنی، گفت: «برو بده به اهل مکه که پیامبر خدا میخواهد حمله کند به شما، حواستان باشد.» (با خودش) گفت: «اگر شکست خوردیم، من میگویم:
این من نامه دادم بهتان، من خبرتان کردم.» اگر هم که پیروز شدیم، که دیگر پیروز شدیم دیگر!»
✓ رسول خدا به وحی الهی متوجه شد. امیرالمؤمنین و زبیر را فرستاد، گفت: «بروید، هر که دارد توی مسیر مکه میرود، همراه نامه است؛ برش گردانید، بیاورید.» آن آقا را هم گفت: «این را ببرید، گردنش را بزنید؛ خیانتکار!» (بله،) خیانت؛ آن هم به نقشه جنگی. (وقتی) این (مرد) را بلندش کردند ببرند، هی برمیگشت نگاه میکرد به پیامبر خدا. رسول اکرم گفت: «برش گردانید، بیاورید. چی میگویی؟ چی نگاه میکنی؟» (مرد) گفت: «آقا باورم نمیشود، میخواهی گردن من را بزنی؟ شما مهربانتر از این حرفها هستید که!» رسول خدا بخشیدش، گفت: «ولی دیگر تکرار نکنی.»
✓ امیرالمؤمنین و زبیر رفتند سراغ پیرزن. گفتند: «تو حامل نامهای هستی برای اهل مکه؟» گفت: «نه.» گفتند: «نامه را بده.» گفت: «من هیچ نامهای ندارم.» قسم خورد، بالا و پایین رفت، گریه کرد. زبیر گفت: «آقا، این ندارد. این همراهش نیست. این زن (بیپناهی است، دارد) میرود؛ اینجوری دارد گریه میکند. این نیست، اگر بود، میداد.» امیرالمؤمنین گفت: «رسول خدا فرموده این نامه دارد!» شمشیر را کشید، گفت: « گردنت را میزنم!» این دید که امیرالمؤمنین دست کرد توی موهایش (که) بافته بود، لای موهایش؛ یعنی جوری بود (که) کسی میگشت، پیدا نمیکرد. از لای موهایش نامه کوچکی درآورد.
✓ صدق! وقتی رسول خدا میگوید، تمام است. هزار نفر بگویند: «نه»، رسول خدا گفته: «آره». این است تصدیقِ صدیق. لذا خلفا، اصحاب، اینها، پیامبر خدا وقتی چیزی میفرمود، گاهی وقتها به مزاجشان جور درنمیآمد، میگفتند: «این را خدا گفته یا شما از طرف خودت داری میگویی؟» یعنی تصدیق نکردهاند رسول خدا را. (میگفتند:) «خدا گفته یا تو داری از طرف خودت میگویی؟» بله، تصدیق به رسول الله؛ صدیق اکبر، امیرالمؤمنین.
نه تنها خودش اولین مؤمن بود، پدرش (هم همینطور). میدانید شما، آن جریان سقیفه که دشمن اهل بیت بودند، نمیتوانستند امیرالمؤمنین را کافر قلمداد کنند، (پس) آمدند در مورد ابوطالب، پدر ایشان، حدیث درست کنند که: «بله، ابوطالب مشرک بود و ایمان نیاورد به پیامبر خدا.» که در ✓روایتی در در اصول کافی – میفرمود: «فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین، نزد حضرت ابوطالب، شوهرش، آمد (و) ولادت پیامبر را بشارت داد که پیامبر اکرم متولد شده است.» امام صادق (علیه السلام) میفرمود: «این را (که) ابوطالب فرمود: «سی سال صبر کن، همانا من تو را به فرزندی که جز نبوت شبیه به اوست بشارت خواهم داد.»» یعنی (ابوطالب) میداند این مولود پیامبر است اولاً. بعد خودش صاحب فرزندی میشود (که) سی سال تفاوت دارد با رسول الله ثانیاً. و مقام نبوت ندارد اما شبیه به رسول الله است ثالثاً. ابوطالب آن وقت کافر است؟ مشرک است؟
✔️ روایت، از امیرالمؤمنین (ع). آقا جانمان، امیرالمؤمنین (ع) (فرمود): «و الله ما عَبَدَ أبی و لا جدّی عبدالمطّلب و لا هاشم و لا عبد مَناف صَنَماً قط.» فرمود: «پدرم، جدم عبدالمطلب، پدرش هاشم، پدرش عبد مناف، هیچگاه بتی را پرستش نکردند؛ هیچگاه بتپرست نبودند.» «قیل: فما کانوا یعبدون؟» گفتند: «پس اینها چه چیزی را میپرستیدند (قبل از اسلام)؟» نکتهای است دیگر! اینها قبل از اسلام پس چه چیزی را میپرستیدند؟ فرمود: «کانوا یصلّون إلی البیت، إلی دین إبراهیم متمسّکین به.» (یعنی) به طرف کعبه نماز میخواندند و بر دین حضرت ابراهیم بودند؛ که به اینها میگفتند «حنفاء»، کسانی که بتپرست نبودند (و) بر دین حضرت ابراهیم بودند.
پایان جلسه
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی