بسم الله الرحمن الرحیم.
درس فص فاطمیه، فسمت (۶)
” قول خدای سبحان است: * «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا یَعْلَمُونَ.»*
خدای سبحان میفرماید: «منزه است آن کسی که ازواج را همگی از آنچه زمین میرویاند، از نفوس آنان و از آنچه نمیدانند، آفرید.»
واژهی «سبحان» به معنای منزه بودن و تنزیه است و از ریشهی «سَبَحَ» به معنای شناوری یا شنا مشتق شده است.
//، «سبحان» که از «سبحه» به معنای شناگری گرفته شده، به همین دلیل مفهوم تنزیه را دارد؛ تنزیه از حد و مرز. یعنی خداوند سبحان بیحد و مرز است و نمیتوان به حد و نهایت او رسید.
// فرمود: * «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ…»* (منزه است آن کسی که آفرید…)؛ یعنی چه کاری انجام داده است؟ آفریده است. واژهی «خلق» هم به معنای آفرینش است و هم در اصل به معنای تقدیر و اندازهگذاری. چیزی را که برای کاری اندازه میزنند، «خلق» میگویند؛ مانند «اِختلاق» به معنای دروغساختن که نوعی ساختن است.
// پس منزه است آن کسی که ازواج را آفرید. «ازواج» و «زوج» از باب اعداد است. «کلها» (همهی آنها)
نکته/
//فلاسفه علوم را به سه دسته تقسیم میکنند. میدانید که فیلسوف وقتی چیزی را تقسیم میکند، برای این تقسیمبندی دلیل محکمی دارد. وقتی میگوید «سه قسم»، این اقسام باید با یکدیگر کاملاً متفاوت باشند و تفاوت جدی در آنها وجود داشته باشد تا بتواند آنها را سه دسته بداند. برخلاف فلاسفه، افراد عادی ممکن است یک اتاق را سه قسمت بدانند؛ مثلاً بگویند این یک قسمت، آن یک قسمت و دیگری یک قسمت. اینگونه سه قسمت از یک اتاق را در نظر میگیرند. اما فیلسوف میگوید: «خیر، عقل من میگوید این یک اتاق است و سه قسمت متمایز نیست.» اگر بخواهم آن را سه قسمت کنم، باید این اقسام با هم تفاوتهای ماهوی داشته باشند تا بتوانند سه دسته مجزا محسوب شوند.
//این سه دستهی علوم عبارتند از: علم طبیعیات، علم ریاضیات و علم الهیات. این تعریف بسیار زیبا و دقیق است؛ زیرا تمام اقسام علوم در ذیل این سه تقسیمبندی قرار میگیرند.
اما چرا این سه دسته؟ فیلسوفان علوم را طبق سطوح هستی مرتب میکنند: طبیعیات (پایینترین)، سپس ریاضیات و در بالاترین سطح، الهیات. در همین آیه به این مطلب اشاره میشود. طبیعیات به عالم طبیعت میپردازد که عالم کون و فساد است. «کون» یعنی «شدن» و «فساد» یعنی «نابود شدن». بهعنوان مثال، برای اینکه یک نهال سیب به درخت سیب تبدیل شود و «درخت بودن» آن متکون گردد، ابتدا باید صورت «نهال بودن» فاسد شود. آن صورت باید فاسد شود تا صورت بعدی متکون گردد. سپس درخت شکوفه میزند، شکوفه به سیب کوچک تبدیل میشود، آن سیب کوچک به سیب درشت بدل میگردد، میرسد و سپس از درخت جدا شده و میافتد. در تمام این مراحل، هر مرحلهای که کون و پیدایش جدیدی رخ میدهد، فسادی نیز همراه آن است؛ یعنی صورت قبلی باید فاسد شود تا صورت بعدی متکون گردد. در تمام عالم طبیعت چنین است و کون و فساد در آن جریان دارد. در مباحث حکمت متعالیه و حرکت جوهری، این کون و فساد را لحظهبهلحظه میبینیم. عالم لحظه به لحظه در حال کون و فساد است؛ یعنی کون و فساد در تار و پود عالم طبیعت وجود دارد و هیچ چیز بقا و ثبات ندارد.
//هیچ چیز در دو زمان به یک منوال نیست، حتی کوهها نیز جاودانگی ندارند. همهی موجودات در عالم کون و فساد هستند.
//اما ریاضیات چطور؟ آیا کون و فساد در ریاضیات راه دارد؟ پاسخ دهید! خیر، کون و فساد در ریاضیات راه ندارد. دو ضربدر دو، هزار سال پیش چند میشد؟ چهار. هزار سال دیگر هم چهار میشود. پس کون و فساد در آن راه ندارد.
نتیجهی «دو ضربدر دو» در یک میلیون سال پیش با یک میلیون سال آینده تفاوتی ندارد؛ ثابت است. قواعد ریاضی ثابت و پابرجا هستند. هیچکس نمیتواند آنها را تغییر دهد. درست است؟ اصلاً دست کون و فساد به آنها و به قلمرو ریاضیات نمیرسد.
پس علم ریاضیات بالاتر از علم طبیعیات است، درست است؟ از طرف دیگر، ریاضیات حاکم بر طبیعیات است. در عالم طبیعت چیزی نیست که ریاضیات بر آن حاکم نباشد. قرآن کریم میفرماید: * «إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»* (ما هر چیزی را با قدر آفریدیم). این «قدر» چیست؟ خداوند میفرماید ما هر چیزی را با «قدر» آفریدیم. در روایت داریم که «قدر» یعنی هندسه. آقا جان میفرمودند: «هندسه» معرب کلمهی «اندازه» است؛ یعنی در اصل «اندازه» بوده و وارد زبان عربی شده و به «هندسه» تبدیل گشته است. یعنی هر چیزی را که ما آفریدیم، اندازه دارد؛ و اندازه یعنی ریاضی. دو متر، یک سانت، پنج عدد، سه کیلو… میبینید که ریاضیات در تار و پود طبیعیات ساری و جاری است.
//تمام این عالم بر اساس ریاضیات است. اشیایی که آفریده شدهاند، تناسبی در بین اعضایشان وجود دارد. این چشمها چقدر باید با هم فاصله داشته باشند؟ یک قاعدهی ریاضی دارد. بینی چقدر باید کشیدگی داشته باشد؟ ووو…..
//یعنی تمام اینها طبق یک قاعدهی ریاضی است. تمام این عالم، حیوانات، گیاهان و هر موجودی که شما ببینید، طبق قواعد ریاضی است. * «إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ.»* (همهچیز با قدر و اندازه آفریده شده است و اندازه دارند). و نیز * «وَکُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ.»* (هر چیزی در نزد خدا مقدار دارد).
//از این رو، شنیدهاید که میگویند عمل شما هفتاد ثواب دارد. پرسش این است که این هفتاد ثواب چگونه محاسبه میشود؟ پاسخ این است: بله، حساب دارد. این عالم بر اساس حساب و کتاب است. عمل شما حساب و کتاب دارد که چند ثواب به آن تعلق گیرد. سپس، هر ثواب چه مقدار است؟
//همانطور که در قرآن کریم آمده است: * «وَکُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ»* (هر چیزی نزد خدا مقدار دارد) و * «إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»* (ما همه چیز را با قدر و اندازه آفریدیم)؛ یعنی ریاضیات. فلاسفه چه دقتی داشتهاند؟ این سخنان دقیق را از کجا آوردهاند؟
//پس بالاتر از ریاضیات چیست؟ الهیات.
الهیات دیگر ریاضیات را بر نمیتابد. شما دیگر نمیتوانید خدا را اندازه بگیرید، چون او سبحان است. زیرا او همان است که فرمود: * «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ…»* او خودش زوج نیست؛ ریاضیات در آنجا کاربرد ندارد و فراتر از ریاضیات است. شما نمیتوانید بگویید جبرئیل چند متر یا چند کیلومتر است؛ آنجا دیگر فوق فوق ریاضیات میشود.
از این رو، همانطور که پیشتر گفتیم، برخی الهیدانان مسیحی (مثلاً) قد خدا را اندازه گرفته بودند و گفته بودند چند هزار کیلومتر است. این به این معناست که آن بیچاره فلسفه نخوانده است و با الفبای فلسفه که همان الفبای عقل است، آشنایی ندارد. زیرا نمیداند که ریاضیات مخصوص عالم طبیعت و مخلوقات است. همانطور که در آیه آمده است: * «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ…»*؛ این زوجیت متعلق به مرتبهی مخلوقات است که ریاضیات بر آن حاکم است. اما خداوند خود فراتر از اینهاست.
//. چنانکه در چندین جای نهجالبلاغه، امیرالمومنین (ع) اشاره کردهاند که خداوند واحد عددی نیست. اینکه بگوییم «یک دانه خدا»، اساساً این مفهوم «یک دانه» متعلق به مخلوقات است. چرا که الهیات فراتر از ریاضیات است. چه تقسیمبندی زیبا و جالبی! و شما همین تقسیمبندی را در این آیه مشاهده میکنید: «سبحان»، منزه است و این چیزها را بر نمیتابد. * «الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ»*، یعنی ازواج را آفرید. خلقِ ازواج، وارد قلمرو ریاضیات شد. * «کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ»* (همهی آنها از آنچه زمین میرویاند)؛ این بخش مربوط به طبیعیات است. و * «وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ»* (و از خودشان) نیز از طبیعیات است. و * «وَمِمَّا لَا یَعْلَمُونَ»* (و از آنچه نمیدانند)؛ یعنی چیزهایی که از علم آنها فراتر است. چیزهای زیادی هست که شما نمیدانید.
//هماکنون که علوم پیشرفت کرده و نوترون و پروتون و ذرات اتمی شناخته شدهاند، باز هم میبینیم که چقدر ریاضیات و این زوجیت در تمام اینها ساری و جاری است. و چه بسیار چیزهای دیگری که باز هم نمیدانیم. دانستههای ما در مقابل نادانستههایمان بسیار اندک است.
نکتهای را بیان کنم که شاید پیشتر نیز گفته باشم: چرا «نمیدانم» نصف علم است؟ و اکثر مردم به این «نمیدانم» عالم نیستند. برای اینکه بدانی نادانی، باید به وجود علومی آگاهی داشته باشی که آنها را نمیدانی. آن زمان است که میگویی: «نادانم»، درست است؟ پس باید یک علم کلی به علوم داشته باشی که چنین علومی وجود دارند و تو آنها را نمیدانی. در این صورت، یک علم کلی پیدا میکنی! به همین جهت است که * «لَا أَدْرِي نِصْفُ الْعِلْمِ»* میشود. یعنی فرد حالا جزئیات را نمیداند، اما در کلیات میداند علومی هست که آنها را نمیشناسد. آن آدمی که فکر میکند میداند، چون این کلیات را نمیداند، از خبرها بیخبر است. «چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری!»
//یک بار در محضر صاحب کتاب بودیم، ایشان صحبت از عالمی میکردند که – اگر اشتباه نکنم – میگفتند از همین ۲۸ حرف الفبا (ا، ب، ت، ث، ج، چ، ح، خ، د، ذ، ر…) چند هزار علم بیرون میآید. ایشان کتابی نیز نوشته بودند که ظاهراً فهرست علومی بود که از این ۲۸ حرف الفبا استخراج میشود. سپس آقا جان میفرمودند: «آن عالم از ۲۸ حرف به اندازهی یک بار شتر علم استخراج کرده بود.» سپس ایشان فرمودند: «امیرالمومنین (ع) میفرمودند: من از «بِ» بسمالله هفتاد بار شتر علم بیرون میکشم.» که بنده در آنجا عرض کردم: «آقا جان، با این همه حرمان چه باید کرد؟ با این همه ناداری و محرومیت از این همه علوم؟» فرمودند: «بله، این شعر را من یک وقتی در حالی بودم که سرودم:
«چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری /
کو مرا خضر رهی تا که نمایم سفری.»»
//و * «وَمِمَّا لَا یَعْلَمُونَ»*. ببینید، فرمود: * «خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا»*. سپس فرمود: * «مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ»* (آنچه که از زمین میروید) و * «وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ»* (و از خودشان) و «از آنچه نمیدانند». یعنی شما شاید تنها همین دو مورد را بدانید: آنچه از زمین میروید و از خودتان؛ که تازه از خودتان هم بیخبر هستید. و «آنچه نمیدانند» چقدر زیاد است، در حالی که همهی اینها زوج هستند.
خدای سبحان در سورهی یاسین قرآن کریم فرموده است: «پاک و منزه است آنکه همه را از آنچه زمین میرویاند و از نفوس بشر و از آنچه بدان آگاهی ندارند، جفت آفرید.» برای «ازواج» مصادیق بیشماری وجود دارد. زوجها مصداقهای فراوانی دارند؛ تمام خلایق «ازواج» میشوند، زیرا * «خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا»* (خلقت بر پایهی زوجیت است). حال از جملهی مصادیق «ازواج»، میتوان به عقل کُل و نفس کُل اشاره کرد. عقل کُل و نفس کُل با هم زوجیت دارند. این را از ابتدای خلقت بیان میکند.
//همانطور که هر یک از ما عقل داریم و کار عقل، ادراک کلیات است و چیزهایی که برای عقل بیان شده؛ و از طرفی نفس داریم. نفس ارتباطدهندهی عقل و طبیعت است. در این عالم نیز حقیقتی به نام عقل کُل و همینطور نفس کُل داریم که پیونددهندهی عقل و طبیعت هستند. همین عقل توسط نفس به طبیعت میرسد و متکثر میشود. * «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ»* (نون، سوگند به قلم و آنچه مینویسند). این همان عقل و نفس است که به طبیعت جلوه میکند. و * «مَا یَسْطُرُونَ»* (آنچه مینویسند) که تکثر پیدا میکند. فقط به من و شما، زید، بکر، عمرو و خالد و انسانها نگاه کنید؛ چه تکثری پیدا میکنند! به حیوانات نگاه کنید. ووو…
فلسفهی محض دیگر نمیتواند زیاد جولان دهد و در بسیاری از قسمتها، تنها میتواند کلیاتی را با عقل اثبات کند. علم و عمل. فرمود: «از جملهی مصادیق، علم و عمل هستند.» اگر بخواهید، میتوان گفت علم روح است و عمل، جسد آن. رابطهی علم و عمل چیست؟ اگر در احادیث نگاه کنید، روایات بسیاری در باب علم داریم. حتی گاهی از معصوم (ع) سؤال میکنند که بالاترین عمل چیست؟ میفرمودند: «کسب علم.» میگویند: «ما از عمل میپرسیم، شما از علم جواب میدهید.» میفرمودند: «بله. به دلیل اینکه با علم، عمل اندک شما را قبول میکنند؛ اما بدون علم، عمل کثیر را نیز از شما نمیپذیرند.»
روایت: از امام باقر یا امام صادق (ع) سؤال میکنند که: «یکی از شیعیان شما بسیار اهل زهد و عبادت و روزه و نماز شب و ذکر و … است. اما دیگری فقط واجبات خود را بیشتر انجام میدهد، ولی اهل علم است و احادیث شما را برای شیعیان بازگو میکند و در دل آنها جا میدهد (یعنی شرح میکند). کدامیک از اینها افضل است؟» امام (ع) فرمودند: «آن شیعهی ما که روایات ما را برای شیعیانمان میخواند و در دل آنها جا میدهد، *خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ* (بهتر از هزار عابد) است.» عابدی که شبزندهدار و اهل روزه و ذکر و عبادت است. یعنی علم اصلاً با عمل قابل قیاس نیست.
البته اینها باید قرین هم باشند؛ علم در کنارش عمل. اگر بخواهیم این دو را با هم بسنجیم، میگوییم علم مانند روح است و عمل مانند بدن. بدن چگونه مسخر روح است؟ روح هر کاری بخواهد با بدن انجام میدهد. اگر اشتباه نکنم، در دعای ابوحمزه ثمالی قسمتی است که امام سجاد (ع) میفرمودند: «خدایا، نکند مرا در مجلس اهل علم نیافتی و از آن جهت از من روی برتافتی؟» یعنی انسان وقتی در مجلس اهل علم حضور پیدا میکند، مورد توجه خداوند قرار میگیرد. [یعنی امام میفرمودند:] «نکند مرا در مجلس اهل علم ندیدی و گمان کردی که من آنجاها نیستم؟»
//. علم چقدر مهم است که انسان را مورد توجه خداوند قرار میدهد! اگر بخواهید، میتوان گفت علم روح است و عمل، جسد آن. پس برای علم، علوِّ مکانت (بلندی مرتبه) است و برای عمل، علوِّ مکان (بلندی جایگاه). مکانت و مکان به هم نزدیکاند؛ همانطور که علم و عمل در لغت به هم نزدیکاند. مکانت با مکان چه فرقی میکند؟ علوّ مکان (بالا بودن مکان) به معنای آن است که هر چقدر از مرکز ثقل (یعنی زمین) بالاتر برویم، فرد علوّ مکان دارد.
//آیا کسی که علوّ مکان دارد، شرافتی نیز با خود دارد؟ عبارتی هست که میگوید: * «شَرَفُ الْمَكَانِ بِالْمَكِينِ.»* (شرافت مکان به خاطر کسی است که در آنجا قرار دارد). این بدان معناست که شرافت مکان به خاطر کسی است که در آنجاست، نه اینکه خود مکان ذاتاً شرف داشته باشد. یعنی جایی بالا محسوب میشود که آن عالم نشسته است. اگر عالم دم در بنشیند، همانجا بالا میشود. دقت فرمودید؟ زیرا به خاطر آن عالم است که آن مکان، مکانت پیدا میکند. مقام ابراهیم (جای پای حضرت ابراهیم) برای کسانی که به کعبه رفتهاند، جایگاهی است که حضرت ابراهیم (ع) هنگام ساختن خانهی کعبه، بر آن پا گذاشته است. به خاطر جای پای آن موحد، آنجا شرافت پیدا کرده است.
//آیهای از قرآن کریم میفرماید: * «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»* (برای آنان درجاتی است). اما در آیهای دیگر میفرماید: * «هُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ اللَّهِ»* (آنان درجات نزد خدا هستند). یعنی خودِ آنان درجات هستند، نه اینکه «برای آنان درجات» باشد. آنان خودشان درجهاند. خوب دقت کنید! وقتی میگوید * «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»*، یعنی برای آنان درجاتی است که باید به آن برسند. اما وقتی میگوید * «هُمْ دَرَجَاتٌ»*، آنجا دیگر درجه با خود آن شخص یکی میشود.
اگر بخواهیم علوّ مکان و علوّ مکانت را توضیح دهیم، فرمود: «برای علم، علوّ مکانت است و برای عمل، علوّ مکان.» یعنی علم و عمل بسیار با هم فرق میکنند. عمل نزدیک به مادیات است؛ علم نزدیک به چیست؟ مجردات. علم را علوّ مکانت است و عمل را علوّ مکان.
در ضمن، باید بگوییم که این دو باید با هم باشند. اگر شما علم کسب کنید و روحتان بسیار قوی شود، اما جسمتان ضعیف باشد، فایدهای ندارد. کسانی که اهل علم هستند اما عمل ندارند، روحشان قوی است اما جسمشان ضعیف است. لذا باید عمل نیز داشته باشند تا همخوانی برقرار شود. یا فردی جسمش بسیار قوی است، اما روحش ضعیف. اینها کسانی هستند که عمل زیاد دارند اما علم ندارند.
و علم، مقوم، قوامدهنده و مشخصهی روح انسان است. علم به روحت تشخص میدهد و آن را قوی میکند. و عمل مشخصهی بدن انسان است، از آن حیث که بدن اوست. بدن که میگوییم، منظورمان این بدن دنیایی نیست. ما بدنهایی داریم در طول هم. آنجا نیز شما بدن میخواهید. آن باغ و بهشت و اینها، همه جزو بدن شما میشوند؛ یعنی آن باغ بهشت، جزو بدن آخرتی شما میشود. حال آن مکانت در آخرت مال چیست؟ مال علم است. آن طرف، مکانت متعلق به علم است.
و بدن مال چیست؟ عمل. رسولالله (ص) فرمودند: * «اَلْعِلْمُ إِمَامُ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ تَابِعُهُ.»* (علم پیشوای عمل است و عمل تابع آن). علم پیشوای عمل است؛ یعنی تمام اعمال دنبال علم میروند و عمل شما از علمتان پیروی میکند.
پس علم، امام عمل و عمل تابع آن است.
الحمدلله علی الولایه
والسلام علی من اتبع الهدی
دانلود فایل صوتی