بسم الله الرحمن الرحیم.
درس فص فاطمیه،(جلسه(۸)
ابتدای شرح. فصل اول در بیان اقسام ازواج بود؛ اینکه در این عالم چه اقسامی از زوجیتها برقرار است. یک سری از آنها را استاد در اینجا نام بردهاند، اعم از مجردات و مادیات که اینها نمونههایی از زوجیتهایی است که در این عالم برقرارند.
نکته/ قبل از ورود به شرح این فصل: زمانی که خداوند سبحان بین فرشتگان اعلام کرد که «من آدم را در زمین خلیفه کردم»، فرشتگان اشکالی که بر این قضیه وارد کردند، گفتند: «أتجعل فیها من یسفک الدماء و یفسد فیها؟» آیا کسی را در زمین خلیفه میکنی که در آن خون میریزد و فساد میکند؟
دو اشکال مطرح کردند: خونریزی و فساد. اما در مورد قسمت خونریزی، نگفتند که میکشند یا قتل انجام میدهند؛ گفتند خون میریزند. اینجا خود جای بحث دارد که اصلاً نفس خونریزی اشکال دارد؛ خون حرمتی دارد. درست است که خونریزی (که از آن به «دماء» تعبیر شده) اغلب باعث مرگ میشود، اما فرشتگان اشاره به نفس عمل خونریزی داشتند. این نکته بماند. بحث ما اکنون چیز دیگری است.
سپس گفتند: «و یفسد فیها.» آیا چنین کسی را خلیفه میکنی؟ پس، اولاً، خلیفه خدا سفک دماء (خونریزی) نمیکند. دوماً، فساد نمیکند. و اگر دم سفک کند، یعنی خونریزی کند، برای جلوگیری از فساد است، نه برای خودِ فساد.
//اکنون بحث ما درباره فساد است؛ ما با فساد، کار داریم. فساد چیست؟ حد جامع و مانع فساد کدام است؟ فساد در مقابل وصل و اتصال است. وقتی بین دو چیز، مثلاً بین دو زوج، چیزهایی که زوجیت، تشابه، وصل و اتصال دارند، افتراق حاصل میشود، این فساد است. مثلاً، ببینید یک گیاه کِی فاسد میشود؟ وقتی که ذراتش از هم جدا میشوند. البته تغییری که با فراق همراه باشد. گاهی تغییر رو به کمال میرود، که آن فساد نیست. آنجایی که رو به افتراق میگذارد، فساد میشود. اصل فساد، جدایی و افتراق است.
// آیه قرآن میفرماید که شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار و امثال اینها «أن یوقع بینهم العداوة و البغضاء.» یعنی میخواهد بین آنها دشمنی و کینه ایجاد کند؛ جدا کند. که این میشود فساد. در مقابل آن چیست؟ صله رحم. صله، به معنای وصل است. چرا اینقدر بر صله رحم تأکید شده است؟ با پدر و مادر، خواهر و برادر و بستگان خود باید اتصال داشته باشید و به هیچ وجه نمیتوانید خود را از آنها جدا کنید. حتی اگر والدینش کافر باشند، حق ندارد از والدین و دیگر بستگانش جدا شود و صله را قطع کند.
//درباره صله رحم روایت داریم که از عرش الرحمن است. یعنی چه از عرش الرحمن؟ این بحث بعداً مطرح خواهد شد. منظور ما این است که زوجیتی که بین موجودات و اتصالی که بین این ازواج هست، وقتی از هم جدا شوند، فساد میشود. این زوجیتها، همان زوجیتهایی است که پیشتر گفتیم. هرگاه بین آنها فراق حاصل شود، فساد میشود.
//در روایات داریم که یکی از بهترین و محبوبترین امور در نزد خداوند، مصالحه است؛ اصطلاحاً، اصلاح ذاتالبین. یعنی صلح ایجاد کردن بین دو نفر. زیرا در مقابل آن فساد است؛ آن افتراق، فساد میشود. باید در نظر داشته باشیم که این فساد، در بین انسانها رخ میدهد. مثلاً در روابط اجتماعی، ایران و آمریکا با هم دشمناند. این فساد است و این فساد، به فسادهای دیگری نیز منجر میشود، ووو….
//تنها موجودی که در عالم فساد میکند، انسان است. در بحث قرآنی در مورد یأجوج و مأجوج که در قرآن کریم آمده است، بین مفسرین اختلاف نظر بسیاری وجود دارد که آیا اینها انسان بودند یا موجودات غیر انسان؟ اقوال و روایات زیادی وجود دارد که وقتی انسان وارد آنها میشود (منظور روایات و اخبار است)، از شدت روایاتِ (برخی مجعول و اسرائیلیات) گیج و سردرگم میشود. اما ما با یک آیه قرآن استدلال کردهایم که اینها انسان بودند. روایاتی که آنها را غیر انسان، با شکلهای خاص یا حیوان میدانند، همان داستانهایی هستند که پیشتر اشاره کردیم. این استدلال نیز از آیهای گرفته شده که میفرماید: «ان یأجوج و مأجوج مفسدون فیالارض.» اینها فسادکننده در زمین هستند، در حالی که فساد مختص انسان است. [و باز به آیه خلقت انسان اشاره شد:] «یسفک الدماء و یفسد فیها.»
متن کتاب
«به نام خداوند بخشنده مهربان»، که ترجمه بسم الله الرحمن الرحیم است. برخی گفتهاند اولین کسی که «بسم الله الرحمن الرحیم» را به «به نام خداوند بخشنده مهربان» ترجمه کرد، سلمان فارسی بود.
«ستایش مر خدای پروردگار جهانیان راست.» (الحمد لله رب العالمین). حمد در عالم مختص اوست؛ هر ظهوری، هر حرکتی، هر فعلی، هر فیضی (حتی هر ظهور جانی) مربوط به اوست. بله، ترجمهاش را خواندیم و این شرح ادامه دارد.
**تخصیص فصل به حکمت عصمتیه**
«تخصیص فصل به حکمت عصمتیه» از القائات سبوحیِ آنسویی است که در مقدمه بدان اشارتی شده است. [مؤلف] میفرماید چرا این فصل به حکمت عصمتیه اختصاص یافته است؟ پاسخ میدهد: از القائات سبوحیِ آنسویی است. اینجا توضیح داده میشود.
//سالک وقتی به مقام گیرندگی میرسد، به این معنا که صاحب مکاشفاتی میشود و وارداتی به او دست میدهد. اینها دارای مراتبی هستند. یعنی علوم وحیانی (اگر آنها را علوم وحیانی بنامیم) دارای اقسام و مراتبی هستند که مراتبش در کتب اهل معرفت به صورت کلی بیان شده است. بسیاری از اقسام یا مراتب این مکاشفات میتواند الهی باشد، میتواند از جانب فرشته باشد (یعنی ملکی باشد)، میتواند نفسانی باشد و میتواند شیطانی باشد.
مکاشفات میتواند الهی و از جانب خدا باشد، میتواند از جانب فرشتگان باشد (ملکی باشد)، یا نفسانی باشد؛ یعنی نفس، آنها را ساخته باشد. ممکن است نفس آنها را به ظاهر خوب جلوه دهد، ولی ساخته نفس است. نفس اینها را تمثل داده است. شخص که نمیداند، فکر میکند بسیار ارزشمند است، در حالی که اینها ساخته نفس خودش است. و گاهی اوقات نیز از جانب شیطان است؛ مکاشفه شیطانی و القای شیطانی.
//به عنوان نمونه، حضرت آقا [مؤلف] از قول یکی از استادانشان نقل میکردند که گفت: یک بار بدون اینکه کسی را ببینم، صدایی شنیدم. ندایی آمد که گفت: «ما تکلیف را از تو برداشتیم.» یعنی دیگر لازم نیست عبادت کنی. ایشان [آن استاد] برگشت و گفت: «اخسأ یا عدو الله.» [و ادامه دادند:] گم شو ای دشمن خدا! مکاشفه شیطانی بود. گم شو ای دشمن خدا! چون بنده تا بنده است، باید بندگی کند. اینکه «ما تکلیف را از تو برداشتیم»، چنین چیزی نداریم.
//، چون ایشان [آن استاد] مبنای تشخیص در دست داشتند، متوجه شدند که گاهی اوقات مکاشفات شیطانی ابتدا درست به نظر میرسند. یعنی شیطان مکاشفاتی را برای سالک پیش میآورد، آنها را ادامه میدهد تا اعتمادش جلب شود. سپس یکمرتبه او را به گناهی وادار میکند. نمونهاش را در روایات امیرالمؤمنین (ع) داریم که اشاره فرمودهاند: شیطان گاهی اوقات اعتماد شخص را با امور خوب جلب میکند؛ مثلاً او را برای نماز شب بیدار میکند. این روند ادامه مییابد تا جایی که اعتمادش کاملاً جلب شود. آنگاه [به او میگوید:] «برو فلان کس را بکش!» نمونهای از قتل نفس را داشتیم؛ کسانی که این اتفاق برایشان افتاده بود، نزد استاد رفتند و گفتند: «این صدا ۲۰ سال من را برای نماز شب بیدار میکرد: بلند شو، وقت نماز شب است. بلند شو، الان زیارت عاشورا بخوان. بلند شو، برو حرم امیرالمؤمنین.» یعنی به این راحتی [او را فریب داده بود]. در ابتدای راه که شخص مکاشفهای به او دست میدهد، دشوار است که تشخیص دهد کدام شیطانی است.
گاهی اوقات نیز نفسِ شخص، مکاشفهای را ایجاد میکند؛ اموری را در خواب یا بیداری میبیند و میشنود، در حالی که از نفس خودش است. خودش از خودش خوشش آمده و چیزهایی را برای خود تمثل میدهد؛ یا از کسی بدش آمده و نفسش او را برایش بد جلوه میدهد. اینها ساخته و پرداخته نفس خودش است.
//یک نوع دیگر، القائات و مکاشفات از جانب فرشته است و نوع دیگر، از جانب خداوند. این دو چه تفاوتهایی با هم دارند؟ از کجا بدانیم از جانب فرشته است و از کجا بدانیم از جانب خداوند؟ یک مطلب کلی به این صورت است: آنها که در معارف الهیه هستند، از جانب خداوندند که به آنها «القائات سبوحیّه» یا «القائات قدوسیّه» میگوییم. آنهایی که امر به فعل خیرات میکنند، یعنی انسان را به کارهای خوب دستور میدهند، از جانب ملک (فرشته) هستند.
//در روایتی در بصائر الدرجات، شخصی از امام صادق (ع) سؤال کرد که امام از کجا میفهمند مطالبی که به ایشان گفته میشود از جانب شیطان نیست؟ از کجا میفهمند که شیطانی نیست؟ فرمودند: «هرگاه واردات شیطانی باشد، شخص حالتی از تحیّر، سردرگمی و کلافگی پیدا میکند.» این علامت ورود شیطانی است. سپس در آخر فرمودند: «آیا تو فکر میکنی شیطان جرأت میکند به امام شما نزدیک شود؟» امام فرمودند: «شیطان اصلاً جرأت نمیکند که به امام نزدیک شود.» [مؤلف] فرمود: «از القائات سبوحیِ آنسویی است.»
یعنی ساخته و پرداخته نفس خود ایشان نیست و از جانب شیطان هم نیست. حتی از جانب فرشته هم نیست؛ بلکه القائات آنسوییِ محض است. از آن سو آمده است؛ گوهری سَمیّه است که از آن طرف آمده. قرآن نیز از آن طرف آمده است. قرآن در افقی قرار دارد که تمام اینها زیرمجموعه قرآن میشوند. تمام مکاشفات و مشاهداتی که به عارف دست میدهد، زیرمجموعه قرآن است.
//فرمود: «که در مقدمه بدان اشارتی شده است.» که بحثش گذشت؛ حضرت خواجه ابوسعید این را در مکاشفهای دریافت کردهاند. «و این اشارت ملکوتی خود، بشارتی است مر اهل ولایت را.» بشارتی که چیست؟ اینکه عصمت حضرت فاطمه بنت رسول الله (صلوات الله علیها) مانند عصمت دیگر اولیای صاحب عصمت، موهبتی الهی است؛ «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء.»
//فصل هفتم، سخن از عصمت و عصمت آن بزرگوار است که در پیش رو داریم و اکنون بحثش میآید. میفرماید: «بشارتی است برای اهل ولایت.» که آن بشارت چیست؟ اینکه عصمت حضرت صدیقه طاهره (ع) مانند عصمت اولیایی است که صاحب عصمتاند. زیرا بعضی اولیا صاحب عصمت نیستند. ما اولیای معصوم داریم و اولیای محفوظ، و اینها با هم تفاوت دارد. سپس میفرماید: «این عصمت ایشان موهبتی الهی است.»
//اینکه فرمود «موهبتی الهی است»، یعنی از «وَهَبَ» است. وهب غیر از جزا است. جزا آن است که شخص کاری کرده و در مقابلش پاداش دریافت کرده است. اما وهب، بخششی است که بدون عمل صورت میگیرد. بدون اینکه کاری انجام دهد، به او دادهاند. این را «وهب» میگوییم. لذا موهبت میخواهد بفرماید که عصمت ایشان کسبی نیست.
// عصمت کسبی هم داریم؟ بله. عصمت دو گونه است: عصمت ذاتی (یا موهبتی) و عصمت اکتسابی (یا کسبی). عصمت کسبی، عصمتی است که شخص بر اثر مراقبه و جهاد نفس، علم و عمل، رفتهرفته به مرحلهای از عصمت میرسد که دیگر گناهی از او صادر نمیشود.
این عصمت، همان عصمت اکتسابی است که در روایت نیز داریم. در «فضائل الشیعه» شیخ صدوق، روایتی از امام صادق (ع) نقل شده است که در مورد شیعیانشان میفرماید: در روایتی فرمودهاند: «رفع القلم عن الشیعة بعصمة الله و ولایته.» [یعنی] قلم از سر شیعیان ما به عصمت و ولایت خداوند برداشته شده است. و در روایتی دیگر در همان کتاب میفرماید: «بعضی از شیعیان ما به درجهای میرسند که به عصمت نائل میشوند.» اکنون باید عین عبارتش را از روی کتاب بخوانم، ولی مضمون آن این است. اینها که به این درجه میرسند، عصمتشان اکتسابی است؛ آن را کسب کردهاند و از ابتدا نداشتهاند.
//اما اینجا میفرماید عصمت ایشان موهبتی و وهبی است. کسی که بعداً به عصمت میرسد، قبل از آن ممکن است خطا و گناهی از او صادر شود. اما کسی که عصمتش موهبتی است، او از ابتدا صاحب عصمت است. و این بحث عصمت بسیار مهم است.
زیرا بعضی از فرقههای اهل سنت حتی برای پیامبر اکرم (ص) قائل به عصمت نیستند و علناً میگویند پیامبر اکرم اشتباهاتی داشته است، حتی برای سایر انبیا نیز. سید مرتضی رسالهای به نام «تنزیه الانبیاء» یا «در مورد عصمت انبیاء» دارد. و اینکه چرا ایشان این رساله را نوشتهاند، به این خاطر است که بسیاری بودند که برای انبیا نیز قائل به عصمت نبودند. اکنون نیز وهابیها برای پیامبر اکرم عصمت قائل نیستند. پس باید مطلب را خوب بفهمیم تا [در ذهن] جا بیفتد. ، «این فضل خداوند است که عطا میکند به هر که بخواهد.»
//فضل، خود کلمه «فضل» به چه معناست؟ به معنای «زیادی» است. وقتی خداوند بیش از آنچه به دیگر انسانها داده، به کسی عطا میکند، این را «فضل» مینامیم. خدایا، از فضل خودت به ما عنایت کن؛ از آن زیادیهایی که به همه ندادهای، به ما بده. این فضل خداست که عطا میکند به هر که بخواهد، یعنی مختص همگان نیست. ، به وقتش که برسیم، انشاءالله بحث عصمت و عصمت ایشان مطرح خواهد شد. و وقتی بحث عصمت ایشان پیش آید، حرفهای بسیاری مطرح میشود. پس کسانی که حق ایشان را غصب کردند ووو…..
// این استدلالی بود که خود امیرالمؤمنین (ع) در همان زمان مطرح کرده بودند؛ که [فرمودند:] خداوند به پاکی فاطمه شهادت داده است. وقتی فاطمه (ع) میفرماید: «این فدک مال من است»، آیا شما او را دروغگو میدانید؟ [ایشان] معصوم است و عصمت دارد. پس کسی که در مقابل او قرار میگیرد، وقتی ایشان صاحب عصمت شد، آن دیگری که در مقابله است، باطل است. صاحب عصمت اینچنین است: هر کسی که در مقابلش قرار گیرد، آن کسی که در مقابل قرار میگیرد باطل است، نه آنکه در پشت سرش یا در کنارش حرکت میکند؛ هر کس که باشد.
// اما چرا «فَصّ»؟ «فَصّ» به چه معناست؟ فَصّ، نگین انگشتر است که موجب زینت آن است و بر آن، اسم صاحبش نوشته میشود و با آن مهر میزند. همین نگین انگشتری که شما دارید. تمام رکاب و متعلقات آن برای چیست؟ برای نگهداری آن فَصّ، برای نگهداری آن نگین است.
پس فَصّ در اینجا، هویت و حقیقت آن شخص است. حقیقت فاطمه زهرا (ع) عصمت ایشان است. هویت ایشان همان عصمت ایشان است.
«فَصّ و حکمت»؛ حکمت چیست؟ میفرماید: «حکمت، علم به حقایق اشیاء و تشبه به اله عالم است.» علم به حقایق اشیاء. علم، حیطه وسیعی دارد. علم داشتن به اشعار شعرا، علم است یا نه؟ بله، علم است. دانستن ضربالمثلها، علم است یا نه؟ بله، علم است. دانستن لطیفهها و جوکها، علم است یا نه؟ بله، علم است. اما آیا اینها حکمت است؟ خیر. حکمت آن بخشی از علم است که مربوط به حقایق عالم میشود؛ حقایق عالم. و بر اثر علم به حقایق، به همان مقدار که [شخص] به حقایق عالم میشود، تشبه پیدا میکند به اله عالم، به خدای عالم. به همان مقدار به خدا شبیه میشود. اگرچه شباهتش شاید بسیار اندک باشد، ولی بالاخره شبیه میشود.
//مثلاً یک قطره آب شبیه به دریاست. یک قطره آب را برداری، شبیه به دریاست. شاید شباهتش بسیار اندک باشد، ولی شباهت دارد و با سنگ فرق میکند. این فقط یک مثال است. به همان مقدار که به حقایق اشیاء عالم میشود، شبیه میشود به خدای عالم. که در اینجا نیز حرفها، احادیث و مطالبی داریم.
//و انسان کامل. انسان کامل کیست؟ «کلمهای از اولیای الهی است.» «به نزد آن که جانش در تجلاست، همه عالم کتاب حق تعالی است.» همه عالم کتاب خداوند است و هر کدام از موجودات کلمهای از این کتاباند. شما هر کدام اکنون یک کلمه از کتابالله هستید. منتها، این کلماتِ شما [درجات متفاوتی دارند]. قرآن میگوید بعضی از کلماتش در وصف بهشت نیستند [بلکه] خودشان بهشتیاند. بعضی کلمات جهنمیاند. بعضی از کلمات، همانطور که دیدید، در مورد منافقین است؛ مسلمانی که ایمان ندارد. مثل بسیاری از کسانی که به اسم اسلام خون میریزند و سر میبرند… اما انسان کامل آن کلمه عُلیاست. اولیا آن علو را دارند. آن کلمه نسبت به سایر کلمات علو دارد. کدام کلمه دارای علو است؟ کلمه اولیاست؟ بگویید. آیه قرآن را بگویید: کلمه «الله» «هیالعُلیا» است. کلمه «الله»، اولیاست. آخر یعنی چه کلمه «الله»؟ یعنی اینکه بنویسیم «الله»، این بلند است.؟؟ منظورمان مصداق را میخواهیم بگوییم. مصداق و معنای این حرف چیست؟ چون میدانید، یکی از وجوهی که برای تفاوت تفسیر با تأویل گفتهاند، همین است. میگویند تفسیر این است که درست ترجمه کنی؛ مثلاً بگویی کلمه «الله»، کلمه یعنی چه؟ یعنی تشکیل شده از حروف و فلان. «الله» یعنی چه؟ «هی» مثلاً ضمیر مؤنث است که برمیگردد به کلمه. «العُلیا» بر وزن فعلاً، کنایه از بسیار بلند است. این میشود تفسیر. اما تأویل چیست؟ میگوییم اکنون منظور چیست؟ برخی گفتهاند تأویل یعنی این، که منظور این حرف چیست؟ این کلمه «الله» اولیاست؛ این انسان کامل است که بلندترین کلمه خداست. امیرالمؤمنین (ع) در روایتی فرمود: «والله مالله آیة اکبر منی.» به خدا قسم که خدا آیهای بزرگتر از من ندارد. پس این کلمه «الله» اولیا، همان انسان کامل است. کلمه «الله» اولیاست. پس کلمه اولیا، کلمه «الله»، همان انسان کامل است.
//آیه دیگر: «و کلمته القاها الی مریم.» یعنی کلمه اوست که آن را به مریم القا کرد. حضرت عیسی چیست؟ کلمه است. جالب اینجاست که قرآن بعضی از مطالب را برای تصحیح اعتقادات پیشینیان میفرماید. مثلاً به مسیحیان نگاه کنید؛ آنها میگویند عیسی کلمه است. آنها نیز چنین چیزی میگویند: «اول کلمه بود و کلمه نزول کرد.» اینها عبارتهایی است که آنها میگویند. قرآن هم دقیقاً همین را میفرماید؛ میگوید عیسی کلمه خداست که آن را به مریم القا کرد. یعنی قرآن نیز آن را تأیید میکند. اما انحرافات و اشتباهات آنها را نادرست میداند. بله، عیسی کلمه الله و روح الله است. کلمه خداست، روح خداست؛ اما نه به معنای اینکه خداست. خدا نیست. که به مریم القا شد. [اشاره مجدد به آیه:] «و کلمته القاها الی مریم.» و حضرت فاطمه (ع) آن کلمه اولیاست که فَصّ حکمت عصمتیه است. آن کلمه اولیا، آن نگین عصمت، همان صدیقه طاهره (ع) میشود.
گفتیم «فَصّ» در ابتدا به معنی نگین است. چرا میگوییم نگین؟ چون حقیقت و هویت شخص روی آن حک میشود. حال، اگر بخواهیم به زبان روایات بگوییم، این همان فَصّ و حکمت است. یا در مجموعه «فصوص الحکم»، کلاً «فص و حکمت الهیه فی کلمة آدمیه» که ۲۷ فَصّ دارد. در روایات، مثلاً، میفرماید: «لو کان السخاء رجلاً، لکان الحسین علیه السلام.» یعنی اگر تمام سخاوت یک نفر شود، آن حسین (ع) است. پیامبر اکرم (ص) میفرماید: «لو کان الحلم رجلاً، لکان علی.» یعنی اگر تمام حلم یک نفر شود، آن علی (ع) است. این همان معنای فَصّ است. یعنی اینگونه بگوییم: اگر تمام عصمت در یک نفر جمع شود، آن فاطمه (ع) میشود. معنای این کلام این است. در آن حدیث که رسول خدا (ص) میفرماید: «لو کان الحلم رجلاً، لکان علی.» «لو کان الحیاء رجلاً، لکان الحسن.» و «لو کان السخاء رجلاً، لکان الحسین.» . منظورمان این است که این فَصّ، فَصّ عصمتیه است؛ یعنی تمام عصمت در یک نفر جلوه کند، میشود صدیقه طاهره (علیهاالسلام). «فَفَهِّمْ و تَدَبَّرْ تَرشُدْ إنشاءالله.»
//فصل با بحث خلق ازواج افتتاح شده است. اصلاً فصل با این نکته باز شده است؛ با خلق ازواج. زیرا فقط مرد و زن هستند که دو رکن اجتماعاند. و نوع انسان که ثمره شجره وجود است، و وجود او (انسان) و وجود غیر او به طفیلیّتِ وجود او (انسان) است، به وجود آن دو [مرد و زن] برقرار است. اینجا یک بحث جامعهشناختی مطرح است: آیا فرد جامعه را میسازد یا جامعه فرد را میسازد؟ کدامیک به نظر شما؟ آیا جامعه فرد را میسازد یا فرد جامعه را میسازد؟ [و باز سؤال میکنند:] فرد جامعه را میسازد؟
اولاً، نظریات مختلفی وجود دارد. بعضی میگویند فرد اجتماع را میسازد. بعضی دیگر میگویند نه، اجتماع است که فرد را میسازد. اکنون توضیح میدهیم که چگونه است. ولی قبل از آن، میخواهیم از پایه بحث کنیم؛ زیرا این بحثها از قدیم بین فلاسفه مطرح بوده است. فکر نکنید جامعهشناسی اکنون ابداع شده است. ببینید، از آنجایی که انسان یک حیوان است، در بدو امر وقتی انسان را مطالعه کنی، میگوییم انسان «حیوان ناطق» است؛ حیوانی است که سخن میگوید. میگوییم انسان به ذات «مدنیالطبع» و اجتماعی است. آیا در بین حیوانات، حیوانات نیز اجتماعی هستند؟
//حیوانات دارای طبقاتی هستند. بعضی حیوانات منزویاند. منزوی یعنی چه؟ یعنی تک زندگی میکنند. مثل بسیاری از گربهسانان. حتی با زوج خود هم زندگی نمیکنند. یعنی در یک فصلی برای تولید مثل، زوج همدیگر را پیدا میکنند و یک هفته یا دو هفته کنار هم هستند. پس از انجام تولید مثل، از هم جدا میشوند. مثل خرس، پلنگ و بسیاری از گربهسانان دیگر. اینها یک طبقه هستند که ماده خود میرود، حامله میشود، بچهها را به دنیا میآورد، بزرگ میکند و راه میافتد و میرود. سپس دوباره در یک فصل مشخص با نر دیگری جفتگیری میکند و باز از او جدا میشود. یعنی اصلاً با زوج زندگی نمیکنند. اینها یک طبقه هستند.
طبقه دیگر حیواناتی هستند که زوجیاند؛ با زوجشان زندگی میکنند. مثل اکثر پرندگان. اکثر پرندگان با هم هستند و زوجی زندگی میکنند. یا بسیاری از پستانداران نیز اینگونهاند که زوجی زندگی میکنند. اینها طبقهای هستند که به اجتماع نزدیکترند. بعضی حیوانات خانوادگی زندگی میکنند. آنهایی که زوجی زندگی میکنند، بچهها که بزرگ میشوند، راه خود را میگیرند و میروند. سپس بچههای دیگری را به دنیا میآورند. ووو…
// بالاتر از اینها در اجتماع، چه موجوداتی هستند؟ انسان؟ خیر، در حیوانات؛ مورچه و زنبور عسل. اینها اجتماعشان بسیار پیشرفتهتر است. هر دوی آنها نیز در قرآن آمدهاند؛ سورههای نمل و نحل. هر کدام یک سوره دارند. [مورچه از حشرات زمین است و زنبور عسل نیز از حشرات پرنده]. سلطنت دارند، ملکه دارند، سرباز دارند، کارگر دارند. طبقهبندی اجتماعیشان بر سر حکومت است و ملکهها با هم کشت و کشتار و داستانهایی برای خود دارند. بسیار پیشرفتهاند؛ از نظر اجتماعی و جامعهشناختی. برای خود فرهنگی دارند. مطالعاتی که انجام شده است، نشان داده که اینها با هم تفاوتهای فرهنگی دارند؛ زنبور عسل آفریقایی با زنبور عسل اروپایی تفاوت رفتار دارند. اکنون، نمیخواهیم درباره آنها بحث کنیم. آیا انسان از نظر اجتماعی بالاتر از اینهاست؟ باید با دلیل بگویید. [نباید گفت:] «به عقل کار ندارد، انسان عقل دارد و اینها ندارند.» زیرا عقل آنها را که تو نمیدانی. آیا از نظر اجتماع، انسان افضل از مثلاً مورچه و زنبور عسل است؟. انسان افضل است. به چه دلیل؟ آنها هم نیازهای همدیگر را برآورده میکنند. از نظر اجتماعی بگویید کدام اجتماع افضل است و به چه دلیل؟ اینکه عقل انسان بیشتر است یا یادگیری دارد، اینها را باید به صورت شهودی بگویید، که این اینگونه میکند و آن آنگونه. انسان وقتی در اجتماع قرار میگیرد، انسان اندیشمند [است]. که اکنون میگوییم انسان مؤمن؛ مؤمن همان اندیشمند است. مگر پیامبر اکرم (ص) نفرمود: «المؤمن غریب»؛ مؤمن غریب است. انسانی که اندیشمند میشود، در جامعه خودش غریب میشود و گاهی اوقات این غربت بسیار شدید میشود. و آن زمانی است که جامعه از مسیر انسانی خود منحرف شده باشد و این شخص بخواهد راه راست را برود.
، گاهی اوقات همه مردم مسلماناند، اهل قرآن و حدیثاند و از عوام تا علمایشان برایشان احکام میگویند و قرآن میخوانند. یک اندیشمند در میان اینها، احساس غربت زیادی نمیکند. اما اگر جامعهای باشد که افراد آن مشرک باشند و شخصی بخواهد موحد و یکتاپرست باشد، بسیار تفاوت پیدا میکند. البته نه یکتاپرستی که فقط مسلمان باشد؛ بلکه یکتاپرستی که به عمق یکتاپرستی رسیده باشد. اینجا چه چیزی پیش میآید؟ بین فرد و جامعه چه چیزی پیش میآید؟ تضاد.
این تضاد به کجا میانجامد؟ یکی از نتایج آن، سرنوشت سقراط است. چه کسی میداند سرنوشت سقراط به کجا انجامید؟ او را اعدام کردند. به چه جرمی؟ جرمش این بود که گفتند: «تو منحرفی و جوانان را منحرف میکنی.» و سپس او را به اعدام محکوم کردند. جام شوکران را به او دادند. در زندان به او گفتند باید آن را بنوشی. فرد وقتی با اجتماعی منحرف تقابل پیدا میکند، گاهی میشود مثل سقراط که گفتیم کارش به اینجا میکشد. یا مثل «صاحب یاسین» در سوره یاسین که [وقتی گفت:] «إنی آمنت بربکم فاسمعون.»، «قیل ادخل الجنة.» به شهادت رسید. او را به خاطر ایمان به انبیا کشتند؛ چون برخلاف جامعه حرکت میکرد.
گاهی نیز میشود مثل اصحاب کهف؛ باید از اجتماع فرار کند و پناهنده به کهف (غار) شود. از جامعه و رسومات آن باید فاصله بگیرد. گاهی میشود مثل حضرت نوح و حضرت لوط که در مقابل جامعهای قرار گرفتند که به هیچ وجه هدایت را نمیپذیرفت. [آنها] دست به نفرین دراز کردند و جامعه را نابود کردند. اصحاب کهف از جامعه گریختند، اما اینها جامعه را نابود کردند. حضرت نوح و حضرت لوط [معتقد بودند] جامعه اصلاح نمیشود [و آن را نابود کردند]. گاهی میشود مثل حضرت موسی. از این منظر به قرآن و انبیا نگاه کنید: جامعهشناسی، فرد و جامعه. این افراد با جوامع چه کردند؟ این افراد که اندیشمند بودند؛ این افراد که بیشتر از جامعه میفهمیدند. البته نه فهم فقط ذهنی مثل فلسفه. فرق فلسفه با دین این است که فلسفه فقط امور ذهنی است، اما دین امور ذهنی است که با تدبر، سرش وصل به اجتماع و جامعه است. از این منظر نگاه کنید. ببینید حضرت موسی چه کرد؟ با حضرت ابراهیم چه کردند و او چه کرد؟ در آن آتش انداختنش و او چه کار کرد؟ ببینید حضرت یونس چه کار کرد؟ از جامعه جدا شد، نفرین شد، در دهان ماهی افتاد. چرا؟ چه شد؟ باید روی اینها فکر کنید. فرد و اجتماع.
فرد میتواند روی اجتماع اثر کند. [شما میگویید:] «با یک گل بهار نمیشود.» اما [من میگویم] میشود. من گلی دارم که دنیا را گلستان میکند. بعضی گلها دنیا را گلستان میکنند؛ هر گلی نه. اما بعضی گلها میتوانند مسیر جامعه را عوض کنند. بعضی جوامع نیز هستند که افراد را عوض میکنند. روی این قضیه اندیشه کن.
ببینید این که استاد فرمودند: «فقط مرد و زن هستند که دو رکن اجتماعاند. و نوع انسان که ثمره شجره وجود است، و وجود او (انسان) و وجود غیر او به طفیلیّتِ وجود او (انسان) است، به وجود آن دو [مرد و زن] برقرار است.» تمام این عالم، میوهاش انسان میشود. جامعه انسانی که آن جامعه انسانی نیز دو رکن دارد: زن و مرد. پس این زن و مرد بسیار مهماند. ازدواجشان مهم است، رفتارشان مهم است، کردارشان مهم است و… خیلی اهمیت دارد. و رفتار و کردار ما چقدر روی ما و اجتماع اثر دارد؟ اثراتی که ما میبینیم و نمیبینیم. یک بار در محضر حضرت آقا [مؤلف]، خود ایشان فرمودند: «آن کسی که زنا میکند، نمیداند در این عالم چه غلطی میکند. نمیداند در این عالم چه غلطی میکند. نمیفهمد که این [انسان] میوه این شجره است.»
الحمدلله علی الولایه
والسلام علی من اتبع الهدی
دانلود فایل صوتی