بسم الله الرحمن الرحیم
سه شنبه۱۴۰۴/۱۱/۷،درس نصوص الحکم، جلسه(۲)
🧿موضوع: فص اول(وجود ماهیت)
(مقدمه)
//اما مقدمه که فارسی دیباچه، کلمه فارسی است.
این کراسه حاوی ترجمه و بیان اثر مؤثر سامی و صحیفه مختصر گرامی اکبر فلاسفه اسلامی معلم ثانی ابونصر فارابی موسوم به فصوصالحکم که در آن معیار امر را میزان قسط قرآنی شناخت و ذوق عرفانی و حکم برهانی را چون شیر و شکر در هم آمیخت.
//این کراسه،
کراسه یعنی چه؟ یعنی کتاب. کراسه حاوی ترجمه و بیان اثر مؤثر سامی یعنی بلند که سمو، سما که میگویم آسمان یعنی بلند. و صحیفه مختصر گرامی گرامی یعنی چه!؟ اکبر فلاسفه اسلامی. بزرگترین فیلسوف اسلامی، معلم ثانی که در عالم اسلام گفتیم معلم ثانی میگویند چون فلسفه از ایشان شروع میشود.
/ در عالم اسلام. ابونصر فارابی موسوم به فصوصالحکم که در آن معیار امر را میزان قسط قرآنی شناخت. میزان عدل قرآنی. و ذوق عرفانی و حکم برهانی را چون شیر و شکر در هم آمیخت. به زبان فارسی است که به قلم این مفتاق، مفتاق یعنی همان محتاج است.
مفتاق خدای متعالی حسنبنعبدالله طبری طبری آملی معروف به حسنزاده آملی رضوانالله تعالی علیه به سلک تحریر درآمد. فرق تحریر با شرح( بعضی از کتابها را میبینید میگویند تحریر فلان شخص است.
//تحریر داریم، تعلیق داریم، شرح داریم. تعلیق مال اینکه یک قسمتی از کتاب احساس میکند اینجا احتیاج به توضیح داره. مینویسد کنارش. تعلیقاتی مینویسد بر ان بر بعضی از عبارات کتاب توضیحات مینویسند میشود تعلیقات.
//شرح اون که تمام کتاب راتوضیح میدهد. تحریر از حریت، حریت یعنی آزادی، آزاده، درهر جایی راکه بخواهد توضیح میدهد، مثلاً کاری ندارد میگویداین واضح است.
تحریر با شرح تفاوتش در این است که شرح باید همه را توضیح بدهدولی تحریر نه، ان جاهایی که لازم است را توضیح میدهد و آن را نصوصالحکم بر فصوصالحکم نامیده است. میزان قسط قرآنی روایات و ذوق عرفانی میگوید اینها را تمام در این کتاب جمع شده. اصل ان که کتاب فلسفی است،
آقا جان هم آیات و روایات و کلمات عرفا را میآوردند و در کنارش قرار میدهند.
/ مرجو یعنی چه؟ امیدوار. از فیاض علیالاطلاق. فیاض ان فیضبخشی که مطلقه در فیض بخشیدن. اینکه سالکان قاف قلب و قلم
/قاف ان کوهی که حالا نمادین یا افسانهای بگویم کوه قاف، کوهی است که خیلی بلنده و آشیانه سیمرغ. که سالکانی که به ان آشیانه سیمرغ میخواند بروند.
/ قاف چیست؟ ایشان میگوید قلب است، قلب و قلم. قلم کدام است؟ قلم اعلی که افاضه فیض میکند به قلب. میفرماید سالکان قاف قلب و قلم، ان کسانی که میخواندعروج کنند را، آیتی بسند بود. آیتی نشانهای که بسند کافیه و بر شاهق طود معرفت رایتی بلند. شاهق هم ان بلندها را میگویند، شاهق به معنی بلندی است. طود هم به معنی کوه، طور و طود جفتش به معنی کوه. منتها طور اون کوهی است که درخت داشته باشه و طود کوهی است که درخت نداشته باشد. . آیه قرآن دارد در مورد امواج چیز، دریا کالطود العظیم مثل کوه عظیم. حالا ان که درخت داره نداره را در قرآن ان جایی که شجرتا تخرجوا من طور سینین. شجرهای که بیرون میآید از طور سینین. پس طور کوهی است که درخت داشته باشه، شجرتا تخرجوا من طور سینین.
/ و بر شاهق به بلندای تود معرفت رایتی بلنده. یعنی بر اون بالای کوه معرفت تو مطالب عرفانی و معرفتی این کتاب اون بالا مثل رایتی بلند که به اسم الهی قلم زد رقم. به اسم الهی همه چیز با بسمالله شروع میشود
. به نام خدا.
نصوص حکم بر فصوص حکم. نصوص گفتیم جمع نص. نص کلامه. کلام قرآن یا پیغمبر یا امامان معصوم را میگویند نص، جمعش میشود نصوص. نصوص حکم را موازین قسط بیابی برآید نه بیش و نه کم. نصوص حکم ان روایات میزان قسط و عدلان در تفکر، در تعقل چه در اخلاق اینها میزان قسطان که همه چه را با انها باید سنجیده بشود. موازین قسطی که صد بار بِه مراة اسکندر و جام جم. مراة اسکندر، آینه اسکندری آینهای بوده که در ان آینه همه چیز را میتونسته ببیند. حالا آقای ماهواره بوده؟ یا مثلاً یه تکنولوژیای بوده، شبیه به ماهواره میشده؟ یا جام جم اون جامی که مثلاً در او اون چیزی که میخواد ببینه. خیلی ها افسانه میدانند ولی ممکن است یک تکنولوژیای بوده باشد اون موقع. چون خیلی از علوم را در اعداد و علوم غریبه میدانستند، الان هم همین جوره. میدانید کشورهام علومشان را به دیگران نمیدهند. ولی مکتوب میشود میماند مثلاً قدیم خیلی چیزهایی بود که دست یک عده بود و ممکن بود از بین برود ولی بیخود نیست . میگوید این موازین قسط از مراة اسکندر و جام جم بالاتر برای تو. مر این مخزن معرفت را قیاس نشاید به دینار کرد و درم. میگوید با پول اینها به دست نمیآید، اینها چه زیبد به نزدیک آب حیات جماد ار چه باشد چو زیبا صنم؟ میگوید قیاس مثل آب حیات با سنگ، حالا ان هزار ان سنگ یه بت زیبای تراشیده شده باشد. با آب حیات قابل قیاس است؟ اینها چیزی نیست در دست اهل دنیا باشد فهم این حقایق بارها گفتیم مقامات معنوی می خواهد، آقا جان میفرمود پول نیست دست هر بی سروپایی باشه. هر جایی پیدا بشه. مبانی آن امهات اصول معانی آن زاد راه اهم مبانیاش امهات اصولیایه که معانی آن زاد راه آخرت است. گرانمایه عمرم بسی روز و شب ب فکرت بشود تا که شد منتظم. میگوید چقدر روزگار گذروندم فکر نکن این به سادگی حاصل شده. خیلی باید طرف جان بکنه تا این کتاب رو بفهمه. تا جایی که بخواد شرح کند. فروزان شد چو یک گوهر شب چراغ چو پیش آید مشکلات ب هم. مثل گوهر شب چراغ وقتی مشکلات اعتقادی پیش میآید میبینی برات میدرخشد. شناسی که ناظر بود اندرو چه قرآن و عرفان و برهان به هم میبینی که در اینجا قرآن و عرفان و برهان در کنار هم هستند. مفسر به تفسیر انفسیاند مفسر تفسیر شده. به تفسیر انفسیان دراری دراری آیات و اخبار هم. دراری جمع دره. حسن را پروردگار کریم چون یادگاری نموده کرم. یادگاری خداوند مرحمت کرده از من بماند. که بر طاق مینای گردون سپهر بپاید ننماید مقرنس علم. مقرنس ان مقرنسکاری که میگویند گچبریهایی که خیلی تو در تو و بیرون اینها داره. که بر طاق مینای گردون سپهر آسمان بپاید ننماید مقرنس علم. مثل یک مقرنسکاری زیبا در طاق آسمان باقی میمونه که تا رهروان را بود رهنما به سرمنزل بارگاه قدم. سالکانی که میخواندبه توحید برسند. ان هم نه توحید تقلیدی از پدر و مادرم و این شیخ و ان آخوند اینها نه. خودش به حقیقت توحید برسد. چون رهروی را که باشد عرب چه آن رهروی را که باشد عجم به اسم خداوند در مفتتح به حمد خداوند در مختتم. به اسم خدا شروع کردیم در مفتتح در ان شروع، افتتاح به حمد خداوند در مختتم. آخرش چه میکنیم؟ حمد میکنیم. که آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالمین.
شیوه نگارنده این بود که هرگاه به حوزه علمیه تهران و قم تعطیلی روی میآورد به شهر خویش آمل روی آورده چند حلقه درس و بحث در آنجا دایر میکرد. تابستانها مثلاً محرمها، ماه رمضانها اینها تعطیل که میشد میگوید میرفتم آمل انجا کلاس میذاشتم. بر این عقیدت که محقق را تالیفی گرانقدرتر از تصنیف کتاب انفسی نیست. میگه بهترین کار برای محقق اینه که نفوس رو پرورش بده. که نفوس مستعد را احیا کند و از قوت قوه به فعلیت رساند. اصلاً کار محقق این است. یعنی تمام کتابها نوشته میشود برای چیست؟ برای اینکه یک نفر بخواند به کمال برسد. تمامش نتیجهاش این میشود و پس از آن تالیف تدوینی. تدوینی همین نوشتن کتاب. تا انعامش عام باشد و احسانش تام. تا انعامش عام باشه که به همگان برسه. چون اون موقع که آقا جان درس دادن اگرنمینوشتن الان دیگه به دست ما نمیرسید، عام نبود انعامش دیگه. و احسانش تام. تمام بشود
این کتاب نیز حاصلی از آن درس و بحث است. که در شب دوشنبه چهاردهم جمادیالاولا ۱۳۰۲ هجری قمری مطابق پنجم تیرماه ۱۳۵۱ هجری شمسی شروع شد. که بنده یک سالم بوده اون موقع. و در شب پنجشنبه پنجم شوالالمکرم ۱۳۰۶ هجری قمری مطابق هشتم مهرماه ۱۳۵۵ هجری شمسی خاتمه یافت. تقریباً چهار سال و خوردهای میشود. و اینک قلم تقدیر رقم زد که فائده این مادوبه اعم. مادوبه اون سفره آماده را میگویند و عائده این مائده اتم باشد. عائده اونی که بهره میگیرید. این مائده اون مائده هم سفره آماده رو میگن. یعنی به چاپ برسه به دست دیگران. و بنای ما این است که نخست هر فصل را تصحیح شده تقدیم بداریم و پس از آن به ترجمه تحتاللفظی آن به عنوان همین واژه ترجمه بپردازیم. و سپس در پیرامون آن بیاناتی به عنوان بیان بیاوریم. و در حقیقت رساله فصوص بهانه است. و به ازای نصوصی که در این درج گوهر درج شده است به مثابت پیمانه است. این میگه مطالبی که من گذاشتم هر فصلی مثل یه پیمانهای میمونه که ما گوهرها و جواهرات رو در درونش گذاشتیم.
که
بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا
مجراها و مرساها لنگر این کشتی به دست خداوند. اینجا عزیزان رساله فصوص و شرح آن به قلم معلم ثانی ابونصر فارابی این را لطف کنند عزیزان مطالعه کنند.
« بسمالله الرحمن الرحیم،»
فصل اول.(ترجمه)
. میفرماید چیزهایی که قبلنا سوی ما هستند، اینسوییان. هر یک را ماهیتی و هویتی است.. ما هرچی را که میبینیم در مقابل ماست یک وجود دارد یک ماهیت دارد. ماهیت و هویت
/. ماهیت یعنی چیست!! آن. ماهیت یا ما هو یعنی چیست آن. یکی چی؟ هویت. هویت از هو. هو یعنی او. ما به چی میگیم او؟ به چیزی که وجود داشته باشد. میگویم او. پس هویت یعنی وجود. . چیزی که هویت نداره یعنی وجود نداره. ماهیت چیست؟ ماهیت. اول یه ماهیت و وجود یه تعریف مختصری کنیم. ماهیت در فارسی گفتیم ترجمهاش میشود چیستی. آن چیست؟ هر موجودی که پیش ماست یک چیستی دارد، چیه آقا این؟ ماهیت، این چیه؟ وقتی هم که میخواهیم تعریف کنیم ماهیت را میآییم به توسط جنس و فصل تعریفش میکنیم. مثلاً میگیم انسان چیست؟ حیوانی است سخنگو. انسان حیوان ناطق. حیوانی است که سخن میگوید. نمیشد گفت حیوانی است که راه میرود؟ بگید؟ چرا؟ مگه راه نمیره انسان؟ مخصوص انسان نیست چون همه حیوانها راه میروند حیوان را که گفتی باید یه چیزی بگی مختص اینکه این را جدا کنه از اون سخن گفتن یک حیوانی است سخن میگوید. حیوان میشود جنس، سخن گفتن، نطق میشود چی؟ فصل. فصل یعنی جدایی. مثلاً میگیم فیصله داد دعوا را یعنی جدا کرد. خود فصول سال جداان دیگه زمستان از تابستان جداست.
فصل چیزی است که این حیوان رااز بقیه حیوانها جدا میکنه. پس هر موجودی یک فصلی دارد. یک جنسی دارد، هر موجودی یک ماهیت دارد. ماهیت میشودجنس و فصل. بعد ماهیت حد است. ببینید ما وقتی میگویم انسان حیوانی است وقتی گفتیم حیوان محدودش کردیم یعنی دیگه گیاه نیست، یعنی جماد نیست. محدود شد تو حیوان. بعد میگویم حیوانی است سخن میگوید. یعنی دیگه حیوانی که شیحه بکشد نیست. حیوانی که زوزه بکشدنیست، محدود شد. لذا به ماهیت حد هم گفته میشود. حدود، تعریف، ماهیت اینها همه یک معنا داره. حال وجود چیست؟ وجود را ما در فارسی میگویم هستی. بودن. تعریفش چیست؟ وجود تعریف ندارد. چرا تعریف ندارد؟ از شدت وضوح نمیشود تعریفش کرد. از شدت وضوح. چون ما وقتی میخواهیم یک چیزی را تعریف کنیم میخواهیم ان را از ابهام بیرون بیاریم. وجود انقدر واضحاست که نمیشود تعریفش کرد. این یک. دوم ما هرچه را میخواهیم تعریف کنیم با وجود تعریف میکنیم. مثلاً قابلمه. قابلمه چییت؟ میگویم ظرفی هست، هست یعنی وجود. ظرفی هست،
هستی یعنی؟ میشناسیم هستی را. اسب چیست؟ حیوانی هست، هست یعنی وجود. همه چیز را با هستی، یعنی ماهیت، ما داریم از هستی یک حصهای را میگویم. خوب دقت کنید. ما از هستی وقتی یه گوشهایش را میگویم میشود ماهیت. میشود تعریف. کل این هستی دیگر تعریف ندارد نمیشود تعریفش کرد از شدت وضوح. میگوید ما هرچیز را که در مقابلمون هست میبینیم وجود دارد و ماهیتی دارد. کتاب، یک وجودی دارد یک ماهیتی دارد. ماهیتش چیست آن؟ دیوار، زمین، آسمان، هر موجودی را که شما میبینید یک وجودی دارد یک ماهیتی دارد. حالا بحث این است که آیا این وجود و ماهیت یک چیز هستد؟ از اینجا بحث میخواهد شروع بشود. آیا وجود و ماهیت یک چیز هستند؟ در خارج که ما میبینیم متحدان با هم. کتاب، ماهیتش با وجودش یکی است، ما در ذهنمون میآییم اینها را میگویم یک ماهیت دارد یک وجود دارد در ذهنمون میآییم جدا میکنیم. ولی میخواهیم ببینیم این ماهیت و این وجود اینها عین همدیگر هستند، یا الان جفت شدند با هم؟ بحث سر این است. . چیزهایی که این سوییاند. هر یک را ماهیتی و هویتی است، یعنی وجودی است. و ماهیت آن نه هویت آن است و نه داخل هویت آن. ماهیتش میگوید وجودش نیست. داخل در وجودش هم نیست. ماهیت آن نه هویت آن است و نه داخل هویت آن. اینها را اثبات میکند. الان داردمیگوید که اثبات کند
. ماهیت آن نه هویت آن است و نه داخل هویت آن، مثلاً جزئی از هویتش باشه. یعنی ماهیت نه عین وجود آن است، ماهیت کتاب مثلاً عین وجود کتابه و نه جزء وجود آن است. میگویم یک قسمتی از وجود ان است. چرا میگوید ماهیتش وجودش نیست؟ میگوید اگر ماهیت آن هویت آن باشد، یعنی وجودش باشد، هر آینه تصور تو ماهیت انسان را تصور هویت اوست. میگوید اگر اینها یکی بودند تو هر وقت ماهیت یک چیزی را تصور میکردی، علم پیدا میکردی به وجودش . در حالی که ما به ماهیت خیلی چیزها علم داریم و به وجودش علم نداریم. نمیدونیم هست یا نیست. مثلاسیمرغ. ما میدونیم سیمرغ چیست. اما سیمرغ وجود دارد یا ندارد؟ میگویم نمیدونیم. میگوید اگر وجود عین ماهیت بود تو وقتی به ماهیتش علم پیدا میکردی، به وجودش هم علم پیدا میکردی چون عین همان. مثلت جن، جن چیست؟ موجودی است دارای عقل و شعور که نامرئی است قابل دیدن نیست. حالا جن وجود دارد یا نداره؟ نمیدونیم. مگر اینکه مثلاً قرآن به ما بگوید. خودمان که نمیدونیم. قرآن به ما بگوید چنین موجودی هست. در حالی که اگر ماهیتش عین وجودش بود ماهیتش را که پیدا علم پیدا میکردیم یعنی به وجودش علم پیدا میکردیم. ما گاهی وقت برعکسش به وجود یک چیزی علم داریم اما ماهیتش را علم نداریم. . مثل چی؟ مثلاً تو دل شب یه چیزی دارد میآبد طرف شما. شما میدانبد یک چیزی هست اما نمیدانید چه چیزی هست . به وجودش علم داری اما ماهیتش را نمیشناسی. پس وجود غیر ماهیت. اگر اینها عین هم بودن ما وجودش رو میشناختی علم پیدا میکردیم ماهیتش رو هم میفهمیدیم. یا برعکس گاهی وقت ما به ماهیت علم داریم به وجودش نه، مثل همان جن که گفتیم مثل سیمرغ. مثل خیلی چیزها ماهیتش را میدونیم اما به وجودش علم نداریم. پس وجود و ماهیت عین هم نیستند.
. و ماهیت آن نه هویت آن است و نه داخل هویت آن. یعنی ماهیت نه عین وجود آن است و نه جزء وجود آن. اگر ماهیت آن هویت آن باشد، یعنی وجودش باشه، هر آینه تصور تو ماهیت انسان را تصور هویت اوست. تصور وجود اوست. ماهیتش را تصور میکردی، وجودش را هم تصور میکردی اصلاً. پس هرگاه تصور کردی انسان چیست؟ تصور کردی هویت انسان را. یعنی اگه اونجوری بود. که یکی بودن انسان را که تصور میکردی هویت، وجود انسان را هم تصور میکردی. پس وجود او رت دانسته ای. و هر آینه تصور هر ماهیت تصدیق را استدعا میکند.
// در بحث تصور و تصدیق؟ گفتیم علم کلاً یا تصور یا تصدیق.
تصور یعنی که شما یک چیزی را در نظر بگیری بدون اینکه حکمی در موردش بدهید. مثلاً انسان. آسمان، زمین، خدا، جن، هر چیزی. بعد یه موقع هست شما میآید در مورد این حکم میدید. میگوید هوا سرد است. مثلاً آتش گرم است. زمین گرد است. اینها میشودچه؟ تصدیق.
تصدیق حکمی که در مورد تصور میدهیم. و تصور میدانیم جدا از تصدیق است. ما بعضی چیزها را تصور نمیتوانیم کنیم اما تصدیق میکنیم. مثل چه؟ خداوند. خدا را نمیتوانی تصور کنی اما تصدیق میکنی. بعضی چیزها راتصور میکنیم اما تصدیق نمیتونیم بکنیم. مثل سیمرغ همینه، اینها دیگه. تصورش میکنیم اما تصدیقش نمیکنیم. میگویداگر اینجوری که وجود و ماهیت یکی بود اگر وجود و ماهیت یکی بود تصورش میشد تصدیقش. تا مثلاً میگفتن سیمرغ شما به وجودش هم علم پیدا میکردی. در حالی که خیلی چیزها هست ما تصور میکنیم اما از تصدیقش بی خبریم. به ماهیتش علم داریم، از وجودش بی خبریم.
فرمود هویت داخل در ماهیت این اشیاء نیست. شاید بگوید کسی که وجود عین ماهیت نیست ولی جزئی از ماهیت. شاید کسی مثلاً چنین حرفی بزند که ایشان دارد ان را رد میکند الان. میگوید نه جزئی از ماهیت نیست. و هویت داخل در ماهیت این اشیاء نیست. وگرنه باید مقوم باشد. مقوم چیست؟ مقوم ماهیت. مقوم ماهیت مثلاً ما میگویم انسان حیوانی است ناطق. چی مقوم این ماهیت؟ قوام این ماهیت الان به چیست؟ حیوان بودن و ناطق بودن. هر کدامش را بگیریم دیگه ماهیت انسانی را نداریم. میگویداگر وجود قسمتی از جزئی از ماهیت بود باید مقومش میبود. که وجود را ازش میگرفتیم ماهیت مضمحل باید میشد. درسته؟ در حالی که اینجوری نیست. ما ماهیت وجود را از یک ماهیت بگیریم ماهیت سر جاش هسن ماهیت نابود نمیشود که. ماهیتش هست. به ماهیت آسیبی وارد نمیشود. چون وجود مقوم ماهیت نیست. ببینید انسان، حیوان ناطق، ناطقش را بگیریم حیوان دیگه انسان نداریم. اما شما میگوید سیمرغ پرندهای است عظیم در کوه قاف زندگی میکند. مثلاً دیگه حالا تعریفش رابگویم. وجود مقوم این. این وجود داشته باشه یا نداشته باشه ربطی به ماهیتش دارد؟ میگویم نه. ماهیت سر جاش وجود هم ربطی در ماهیتش ندارد بعداً وجود پیدا کنه یه چیز دیگهست در ماهیتش دخالتی نداره. فرمود هویت داخل در ماهیت این اشیاء نیست. وگرنه باید مقوم باشد. مقوم باشه چی میشود؟ که تصور ماهیت بدون آن استکمال نیابد. که اصلاً نتوانی ماهیت رابدون ان تصور کنی. و رفع آن به حسب توهم از ماهیت مستحیل باشد، یعنی محال باشه. که ان را نتوانی در توهم و تصورت از ماهیت توام و تصورمون نمیتوانیم نطق را از انسان جدا کنیم از ماهیت انسان. میگوید محاله اون اگه بخواد وجود جزء ماهیت باشد.
. الان فکر کن آقا چیه حالا ماهیت جزء وجود باشه؟ نه. یک دفعه حالا یه جایی سر در میآره. الان داریم زیر زمینی تونل میزنیم. بعد یک مرتبه از یک جا میآید بیرون. . اینها تونله فعلاً. باید بکنیم بریم جلو . و باید قیاس هویت از انسان قیاس جسمیت و حیوانیت باشد. و چنانکه کسی انسان را فهم کند شک نمیکند که او جسم یا حیوان است. هرگاه جسم و حیوان را فهم کرده باشد. همچنین در اینکه او موجود است نباید شک کند. چی میفرمود؟ و باید قیاس هویت از انسان. میگه اگر ببینید اگر وجود جزء ماهیت بود مقومش بود مثل چه میماند؟ قیاسش به هویت انسان مثل قیاس جسمیت یا حیوانیت. میگوید شما وقتی انسان را تصور میکنید جسم داشتن، حیوان بودن را هم همراهش تصور میکنی. درسته؟ ما انسان را که تصور میکنیم بدون جسم تصور میکنیم؟ میگویم نه. جسمه، حیوان، اینها همراهش تصور میشود. و باید قیاس هویت از انسان قیاس جسمیت و حیوانیت باشد. و چنانکه کسی انسان را فهم کند شک نمیکند که او جسم یا حیوان است. هر که انسان را تصور کند شک نداره که او جسمه، حیوانی است سخنگو مثلاً. هرگاه جسم و حیوان را فهم کرده باشد، بدونه منظورمون چیه. تا این اندازه شعور داشته باشه یعنی. همچنین در اینکه او موجود است نباید شک کند. اگر وجود جزء ماهیت بود همانطوری که شک نمیکند که انسان یک حیوانی یک جسم است شک در وجود انسان نباید میکرد. در وجود هیچ ماهیتی ها، مثال انسان. در وجود هیچ ماهیتی نباید شک میکرد.. در حالی که اینجوری نیست. ماهیات بسیاری رو، چالههای فضایی سیاه چالههای فضایی. تصور میکنیم. وجود داره؟ نمیدانیم. . فرمود همچنین در اینکه او موجود است نباید شک کند. و حال اینکه چنین نیست. بلکه تا حس یا دلیل قائم نشده است شک میکند. در مورد یه ماهیت یا باید حس کند، یعنی ببیندیا دلیلی داشته باشه برای وجودش. جن وجود دارد؟ میگویم دلیل داریم، دلیل ان در قرآن است مثلاً میگیمدر قرآن آمده ما قبول داریم. پس خودمون تصورش کنیم تصورمون عین وجودش نیست. پس وجود که همان هویت است از جمله مقومات موجودات این سویی نیست، یعنی ماهیتشون را میگوید. پس وجود از جمله عوارض لازم آنهاست، عارض شده بر اونها. بر ماهیتشون. و خلاصه اینکه، یعنی وجود اضافه شده به ماهیت. میخواهد بگوید وجود مال ماهیت نیست. نه مال خودشه، نه جزئی از اونه. هیچ نسبتی بینشون نیست. عارض شده، اضافه شده به ماهیت. و خلاصه اینکه، از جمله لواحقی که بعد از ماهیتاند نیست. یعنی چی؟ بعد از ماهیتاند نیست؟ لاحق شده بعد از ماهیت. یعنی ماهیت باید وجود پیدا کند بعد این لاحق بشود؟ یک چیزی میخواهد عارض بشود، ببینید الان مثلاً این دیوار سفید رنگ سفید خورده، عارض شده سفیدی به این دیوار. مثلاً. اول یک دیوار باید باشه بعد سفیدی عارضش بشودماهیت باید باشد بعد وجود عارضش بشود. میشود؟ وجود باشد که از کجا وجود آورد؟ وجود نداره که اون. وجود گفتیم نه جزئشه، نه خودش نه جزئی از اونه. فرمود از عوارضی که بعد از ماهیتاند نیست. که ماهیت بیاد بعد وجود شاملش بشود. خیلی بیچاره است این ماهیت.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی