→

1404-11-19 شرح نصوص بر فصوص جلسه 4

⌂

1404-11-19 شرح نصوص بر فصوص جلسه 4

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
سه شنبه، ۱۴۰۴/۱۱/۱۹،درس نصوص الحکم… جلسه(۴)
🧿موضوع:
⬅️ تبصره:فص(۱)زیادتی وجود بر ماهیت
یادآوری بحث: در مورد زیادتی وجود بر ماهیت بود. فرمود که ما هرچیزی که در پیش روی ماست، از موجوداتی که می‌بینیم، انسان و حیوان و زمین و آسمان و هرچی که ما می‌بینیم. اینا یک وجود دارند، یک ماهیت دارند. ماهیت ما چیست؟ انسان.
تعریف انسان چیست؟ مثلاً حیوانی سخنگو. تعریفات دیگه‌ای هم شده، حالا اون موجزش این است. و خیلی تعریفاتی برای انسان هست. اسب چیست؟ حیوانی است که شیهه می‌کشد. پرنده چیه؟ همین‌جوری هر موجودی را که می‌بینیم یک چیستی دارد. که چیستی اشیاء با هم متفاوت است انسان با اسب، اسب با آب. آب با هوا، هوا با خاک، خاک با پرنده، این‌ها همه چیستی‌هاشون با هم متفاوت است. بعد می‌بینیم که این‌ها وجود دارند. دارای وجودند. بحث این که آیا وجود عین این ماهیت؟ یا جزئی از این ماهیت؟ چه نسبتی داره؟ که بحث کردیم، خواندیم که وجود غیر ماهیت است ماهیت یک چیزه، وجود یه چیز دیگه است. مطالبی هم، استدلالاتی هم آوردند. که وجود اگر عین ماهیت بود، شیء رو از عین خودش نمی‌شه جدا کرد. لذا، ماهیت رو نمی‌شد از وجود جدا کرد. پس هیچ انسانی دیگر نابود نمی‌شد، مثلاً. در حالی که می‌بینیم نابود می‌شود. قبلاً نبوده، بعداً هم نیست. یا همین‌طور سایر موجودات. پس این‌ها وجودشون با ماهیتشون یکی نیست، عین هم نیستند. و اینکه ما وقتی ماهیتی را تصور می‌کنیم، اگر عین وجود بود، باید به وجودش راهم تصور می‌کردیم، یعنی تصدیقش می‌کردیم. در حالی که ما بسیاری از اشیاء را تصور می‌کنیم، در حالی که علم به وجودشون نداریم. سیمرغ، آدم فضایی، نمی‌دونم بشقاب پرنده، این‌ها را ما نمی‌دانیم اصلاً وجود، ماهیتشون رو می‌دانیم چیست. اما، نمی‌دانیم آیا واقعاً این‌ها وجود دارند یا ندارند.!!؛ پس وجود یک چیزی غیر ماهیت است. جزئی از ماهیت هم نیست. قسمتی از ماهیت، مقوّم ماهیت هم نیست. و هر ماهیتی را که ما به او برخورد می‌کنیم، چون وجود مال خودش نیست، لذا می‌تواند از دست بدهد وجود را و از دست می‌دهد. حالا این مطلب اینجا نیامده ولی اگه وجود مال خودش بود، باید می‌توانست حفظ کند. می‌توانست که اصلاً حفظ می‌شد. وجود اگه عین ماهیت بود، باید حفظ می‌شد. حتی تصور جداییش را هم نمی‌شد کنی. مثلاً ما انسان را از حیوانیتش نمی‌تونیم جدا کنیم. حتی تو ذهنمون. بگیم انسان باشه ولی حیوان نباشه. چون انسان حیوانی است ناطق. نمی‌توانیم انسان را بدون حیوانیت تصور کنیم. اگر وجود عین ماهیت بود، وجودش را نمی‌شد از ان جدا کرد. در حالی که ما شما بزرگترین موجود، خورشید. می‌توانید نبودنش را تصور کنید؟ بله. می‌تونه خورشید نباشد. می‌توانیم تصور کنیم نبودنش را یا قرآن مثلاً می‌فرماید یک روزی میاید خورشید خاموش می‌شود، خورشید از بین می‌رود. ماهیتش غیر وجودش است. وقتی غیر وجودش است، پس یک کسی به این وجود داده. چون مال خودش نیست، مال این ماهیت نیست. وجود انسان مال انسان نیست. وجود اسب مال اسب نیست. وجود هیچ موجودی مال خودش نیست. یک کسی به اون ماهیت وجود بخشیده. یک کسی به ان ماهیت وجود بخشیده. می‌گویم بالاخره ان کسی که وجود بخشیده، کیست؟ سؤال مطرح می‌شود، ان کسی که وجود بخشیده‌ست کیست؟ شما هر که را بگید می‌گویم به خود او چکسی وجود بخشیده؟ . شما بگوید خدا. می‌گویم خدا را چکسی به وجود آورده؟ نمی‌شود بگویم؟ علت نخستین. علت نخستین را چکسی به وجود آورده؟ قسمت بالا را دقت کنید. بالای تبصره. قال المعلّم الثانی، ان و نیز در بحث موارد ثلاث اسفار گوید، که چه؟ عبارت چیست؟ لو حصلت سلسله الوجود بلا وجوب. اگر حاصل شود سلسله وجود، موجودات. آدم از چه به وجود آمده؟ پدر و مادرش، پدر و مادرش از پدر و مادرش. بالاخره از آب، از خاک، از گیاهان، گیاه از خاک به وجود آمده، خاک فلان. همین جوری سلسله‌ای که اگر اون اما وجوب نباشد. یعنی یک واجب‌الوجود نباشه. اگه تصور کنیم سلسله موجودات رو بدون واجب‌الوجود. چی پیش می‌آید؟ لزم اما ایجاد الشیء نفسه. یا اینکه این موجودات خودشون باید خودشون را به وجود آورده باشند. و ذلک فاحش. و این خیلی زشته این حرف. چرا؟ چون خودش نبود که بخواد خودش را به وجود بیاورد وقتی می‌خواهد خودش را به وجود بیارود، بوده یا نبوده؟ اگه بوده که دیگه به وجود آوردن ندارد. اگه نبوده، نیست. نیست چطوری می‌خواهد چیزی را بوجود بیارود؟ و اما صحة عدمه و هو أفحش. یا اینکه بگیم اصلاً واجب‌الوجود نمی‌خواد. اصلاً علت نمی‌خواهد. و این خیلی دیگه زشت‌تراست. چون این‌ها همه فقیرند، این‌ها ممکن‌الوجودند. اگه بگویم علت نمی‌خواهد، این خیلی زشت‌تره. باز ان که می‌گفت خودش خودش را به وجود آورده، علت قائل بود. حالا علت را می‌گفت خودش است. خود نبودش. ولی اینکه اصلاً بگویم علت نمی‌خواهد، این خیلی زشت است . مثل دو صفحه ترازو. ما یه صفحه رو فشار می‌دهیم، اون صفحه می‌رود بالا. درسته؟ حالا رها کنیم، چی؟ می‌آید پایین. حتماً باید یک چیزی فشار بده تا این بره بالا. علت می‌خواهد دیگرحالا این صفحه رفته بالا. می‌گویم از دو حال خارج نیست. اگه واجب را در نظر نگیریم، علت را در نظر نگیریم، یعنی کسی این را فشار داده باشد، نداده باشد یا این خودش باید رفته باشه بالا. که خودش چطوری بره بالا بدون علت؟ یا اینکه بگیم اصلاً علت نمی‌خواهد برای بالا رفتن. و هو أفحش. خیلی زشت می‌شود. پس واجب باید باشد واجب‌الوجود باید باشد. اما واجب‌الوجود چگونه است؟ که خودش علت نمی‌خواهد؟ بحث در این است. می‌گویم واجب‌الوجود ماهیت ندارد. ماهیت که علت می‌خواهد بهش وجود بدهد. واجب‌الوجود خودش چیست؟ وجوده، وجود صرفه.. این خلاصه چه بود؟ بحث این فصل بود. که ما در این ممکنات که نگاه می‌کنیم، می‌رسیم به جایی که باید واجب‌الوجود باشد. واجب‌الوجود هم ماهیت ندارد. و گرنه می‌شد مثل بقیه ممکنات. و باید صرف وجود باشد
. وجود صرف رانمی‌توانیم نبودن ان را در نظر بگیریم. حتی تصور نبودن وجود را هم نمی‌شود کرد.
فارابی در تصنیف فصوص از منهل قرآن ارتوا کرده است. منهل یعنی آبشخور. ارتوا هم آب خوردن، نوشیدنی است . از سرچشمه قرآن سیراب شده.تبصره.
//فصوص‌الحکم، فوق فلسفه رایج مشّاء غالباً به سبک افلاطونیان جدید، نو، افلاطونیان می‌گوبند اصطلاحاً. که این‌ها اهل اشراق بودند، مباحثشان اشراقی است. یک چیزی شبیه به عرفان ما. منتها استدلالی. که اثولوجیا، مثلاً افلوطین، از جمله اون‌هاست که کتابش چاپ شده، ترجمه هم شده. و اهل اشراق بحث می‌کند. بلکه باید آن را در عداد حکمت متعالیه محسوب داشت. حکمت متعالیه مثل ملاصدرا که بالاتر از حکمت مشّائی بحث می‌کند. و بعضی از لطائف آن را در زمره غُرر مسائل قرآنیه از حکمیه و عرفانیه داشت. از اون برگزیده‌های مطالب قرآن استفاده کرده. چنان که در متاوی بحث دانسته می‌شود. متاوی یعنی لا به لای بحث. متاوی مباحث دانسته می‌شود. و چون این رساله به طریق عارفان نگاشته شد، بیشتر به اصطلاحات قرآن و اشراق در آن تعبیر شده است.
فصوص‌الحکم زبده و خلاصه‌ای از حکمت الهی و عرفان و معرفت نفس است. و خلاصه و کوتاهی سخن این که فارابی در تصنیف فصوص از منهل قرآن که عین حیات است، ارتوا کرده است. اینک در بیان مطالب این فصل گوییم.
//حالا می‌خواد آقا جان شرح بده مطالب را که بحث کردیم، دیگه الان دستمونه بحث. این فصل در زیادت وجود بر ماهیت است. که وجود زاید بر ماهیت، عین ماهیت نیست. و این مطلب بر ممشای مشّاء طریقی است که منتهی می‌شود به دو امر. که هر یک اساس اصیل حکمت است. و دیگر مسائل حکمیه مطلقاً متفرع بر آن است. ان چیست؟ یکی اثبات وجود واجب که واجب‌الوجود را اثبات کنیم. و دیگر اثبات اینکه واجب‌تعالی انیت محض یعنی وجود صرف است.
//شما کتاب‌های کلامی را که می‌خوانید، استدلال‌ها را که می‌خوانید، می‌گوید که مثلاً ما اشیاء را می‌بینیم، این‌ها حادث‌اند. حادث‌اند یعنی چه؟ نبودند، بود شدند. پس یک نفر باید به این‌ها وجود بخشیده باشد.
ان یک نفر کیست؟ از دو حال خارج نیست. یا واجب‌الوجوده یا ممکن‌الوجوده!!!!. اگه ممکن‌الوجود باشه، می‌گویم به او چه کسی وجود داده؟ باز از دو حال خارج نیست، یا واجبه یا ممکنه. اگه ممکنه، باز می‌گویم به ان چکسی وجود بخشیده؟ همین جوری. و این نمی‌تونه ادامه پیدا کند تا بی‌نهایت. چون تسلسل پیش می‌آید. تسلسل هم باطل است. به چه دلیل؟ دلایلی که اونجا ارائه می‌شود. که حالا بحثش باید تو بحث تسلسل گفته بشود. پس نتیجه اینکه راه دوم. یعنی یک واجب‌الوجود این عالم رابه وجود آورده. . اثبات شد واجب‌الوجود. اما تمام شد بحث؟ نه. بحث تمام نشد. چرا؟ می‌گویم این واجب‌الوجود چه خصوصیتی دارد؟ چرا او علت نمی‌خواهد؟ این باید اثبات بشود. شما در کتاب‌ها، کتاب‌های کلامی که حالا قدیم‌تر بحث می‌شد، اینکه واجب‌الوجود، انیت صرفه، یعنی وجود محض است. انیت یعنی چی؟ وجود. وجود محضه. این رااونجا اثبات نمی‌کند، فقط همین‌قدر اثبات می‌کنند که این عالم بدون خدا نمی‌شود. بدون خالق نمی‌شود. یک خالقی داره این عالم. که یه واجب‌الوجودی هست. اما این واجب‌الوجود چگونه است؟ این واجب‌الوجود چیست؟ این خودش یکی از مباحثیه که اون وقت ارتباط خلق و خالق مشخص می‌شود. از اینجا راه پیدا می‌کنیم به فقر موجودات. از اینجا راه پیدا می‌کنیم به وحدت وجود. وحدت وجودی که عارفان می‌گویند.
// فرمود که دو تا مسئله مهمه. یکی اثبات واجب‌الوجود، یکی اینکه واجب‌الوجود باید انیت صرف باشه. غیر از این راه ندارد قوله: الامور التی قَبلَنا. اموری که پیش روی ماست. این را دقت کنید عزیزان. چون تو بحث‌هایی که با مخالفین می‌کنید، خیلی این بحث رامطرح می‌کنند…..
//. قوله: الامور التی قَبلَنا. اموری که در پیش روی ماست. شیخ‌الرئیس در فصل، فصل هفده نمط دوم اشارات گوید: الاجسام التی قَبلَنا نجد فیها قوی مُهیّئه نحو الفعل. قوی مُهیّئه نحو الفعل. یا مُهیّئه نحو الفعل. اجسامی که در پیش روی ما هستند، می‌یابیم در آن‌ها قوایی آماده. حالا بحث آقا جان چیست؟ اونجا قَبلَنا، اجسام التی قَبلَنا
/( بگیم عین فارابی دارد حرف می‌زند. خواجه محقق نصیرالدین طوسی در شرح آن گوید: و قوله: الاجسام التی قَبلَنا ای العنصریات. منظورش عنصریات‌اند، اجسامند. ولی در این کتاب اعم از این معنای اشارات است. چنان که از اجسام و امور پیداست. و قوای مُهیّئه نحو فعل گویاست. قوایی که به نحو فعلیت هستند در اون‌ها. تقیید به قَبلَنا شاید از این جهت باشد. قَبلَنا یعنی پیش روی ما. که مانند مشّاء در سیر تکاملی تکاملی تعلیم و تعلّم از محسوسات که الیف بشرند و آدمی بدان‌ها آشنایی دارد، آغاز تا جسته جسته به نفس رسند. و سپس از نفس که باب اعظم اقلیم ملکوت است، به ماورای طبیعت منتهی شود. می‌گوید این قَبلَنا پیش روی ما براب چیست!!! می‌گوید در مشّاء ابتدا می‌آد از اموری بحث می‌کند که ما می‌بینیم، ادراک می‌کنیم. شما اگه یادتون باشد بحث‌هایی که ما قبلاً داشتیم در معرفت نفس در آغازش چه می‌گفتیم؟ می‌گفتیم ما اجسامی را می‌بینیم. طول دارند عرض دارند، عمق دارند، ارتفاع دارند این‌ها را می‌گویند جمادات. بعد بعضی از این‌ها رشد می‌کنند. به این‌ها می‌گویم نباتات. همین جوری رفته رفته رسیدیم به جایی که اثبات نفس کردیم. که طریق مشّاء همین است. ابتدا می‌آیند مطالبی که شما، اجسامی که شما می‌بینید را بررسی می‌کند تا رفته رفته، پله پله، جسته جسته می‌رود به باب اعظم که همان نفس باشد که ملکوت را بخواهد، ماورای طبیعت را اثبات کند. لذا می‌گو یدقَبلَنا، پیش روی ماست. از اینجا بحث را شروع می‌کند و یا ناظر بدین نکته اولیا باشد که نفس و مافوق آن، انیات صرفه و وجودات محضند. که بالاتر از عالم طبیعت که بریم، بلکه بالاتر از نفس که بریم، اونجا می‌شه چه؟ وجود صرف می‌شود که هرچند کل ممکن زوج ترکیبی. اگرچه کل ممکنات زوج ترکیبی‌اند، یعنی وجود و ماهیت دارند. اما فرق می‌کند، باز با ماهیات عالم طبیعت. با تأمل و اعتبار عقلی بر آن‌ها صادق است. ولکن احکام وجود بر آن‌ها غالب است. بر کی‌ها؟ بر مفارقات. بر انهایی که مافوق نفس‌اند. وجود احکامش غالبه بر انها. احکام وجود مثل چه؟ مثل وحدت. یکتایی وجود بر مافوق نفس چیست؟ حاکمه.
//. و فرد علی‌الاطلاق فقط حق‌تعالاست. اما ان که فرد حقیقیه، فرد علی‌الاطلاقه، هیچ‌گونه ترکیب در ان نیست، ماهیت ندارد، فقط خداوند است و الا عقول هم دارای ماهیاتند. اگرچه احکام وجود اونجا غالبه. یعنی چه؟ یعنی عالم عقلی مثل عالم مادی جدا جدا و سوا سوا نیستند. العالم العقلی کله فی الکل. عالم عقلی همه در همند. همه در همند. مثل این عالم طبیعت نیست که من جدا باشم، شما جدا باشید. و هرچی به باطن عالم می‌رویم، این وحدت بیشتر می‌شود. مثلاً می‌گویم تنزّل الملائکه و الروح. ملائکه چی دارند؟ کثرت دارند. اما روح که فوق ملائکه است، یک حقیقت واحده است. . دیگه تکثر در روح نیست. لذا ما در قرآن ارواح نداریم. روح، بعد روح از کجاست؟ قل الروح من امر ربی. از امر پروردگار من است. امر پروردگار چگونه است؟ و ما امرنا الا واحده. امر نیست مگر واحده. لذا روح وحدت دارد. حالا تازه خود فرشتگان هم تکثرشان مثل تکثر مادیات نیست. خود فرشتگان هم تکثر دارند. که طبقات بالاترشان متحدند.
سؤال در تکثر عقول و جواب آن. اینجا اصلاً بحث مطرح می‌شود. کثرت زیر سر ماده است. بخاطر چه؟ زمان و مکان. این زمان و مکانه که کثرت به وجود می‌آرود که دو تا انسان می‌تواند باشند. ما الان وقتی می‌گویم انسان، مفهوم انسان چیست؟ از انسان یک مفهوم تصور می‌کنیم. دو تا مفهوم تصور نمی‌کنیم که. حالا اگر این بخواهد زیاد بشود، باید مکان باشد یکی اینجا نشسته باشد، یکی کنارش، یکی همین جور زیاد بشود یکی هم بعد زمان. یک سری اینجا نشسته باشند یک سری ده سال قبل، یک سری ده سال قبل، یک سری ده سال قبل. زمان و مکان دو تا علت کثرت است. حالا در عالم عقول که البته این بحث‌ها باید بعداً بیاد. ولی الان فقط اشاره می‌کنیم برای در عالم عقول که زمان و مکان نیست، تکثر چگونه است اونجا؟ که حالا صحبت می‌کنیم اندکی، ولی باشد برای آینده. چون الان یک مقدار خارج از بحث است. سؤال در تکثر عقول و جواب آن. و بر این وجه، سؤالی مهم و ثقیل پیش می‌آید. که عالم ماقبل طبیعت عاری از ماده و احکام آن است. ماده و احکام ان راندارد. و ماده موجب تغیّر و کثرت است. ماده است که کثرت به وجود می‌آرود پس تعدد مرسلات نوریه و کثرت عقول مفارقه طولی و عرضی چگونه متصور است؟ موجودات مجرده عقلی راچگونه می‌تونیم تصور کنیم کثرتشون را؟ که گفتیم هرچی به طرف باطن عالم می‌ریم، وحدت غالب می‌شود باز هرچه به طرف طبیعت می‌آییم، تکثر به وجود می‌آد. اونم بخاطر تعلق باز به چیست؟ کثراته. مثلاً بال فرشتگان در یادتون باشه در انسان و قرآن در بحث رؤیت ملائکه اونجا آقا جان از ابن سینا و این‌ها آوردن بحث رو. که بال فرشتگان به چه معناست؟ بال فرشتگان. بال جبرئیل. پرهایی که اون‌ها دارند. می‌گویند این شئونیه که افاضه می‌کنند به مادون خودشان. . جواب این سؤال شریف را در نکته 534 هزار و یک نکته بر موازین و اصول حکمت متعالیه به طور مستوفا عنوان کرده‌ام. بدانجا رجوع شود. و شاید در همین کتاب هم به مناسبت رو آوردن بحث بازگو کنم. که اینجا هم حالا بحث می‌شود ان‌شاءالله. و بر این تحقیق عمیق جمع بین کثیری از آرای عرفان و حکمت متعالیه و فلسفه مشّاء می‌شود. که وقتی بحث باز بشود می‌بینیم این‌ها حرف‌هاشون یکی است. که بسیاری از اختلاف برخیزد. و ایتلاف بدان‌ها روی آورد. یعنی الفت بگیریم، ببینیم بحث، حرف یکیه. قوله: لیست ماهیت هویته.
می‌خواهد عبارات فارابی را شرح بفرماید. مراد از هویت وجود است که از هو است. هو یعنی او. او یعنی چه؟ یعنی چیزی که هست. هو دقت کنید هِ هِ دو چشم اشاره داره به هستی، این روایت است، اشاره داره به هستی، به وجود اصلاً. یک موقع شما یک وجود دوری را می‌خواهید بگوید، می‌گوید چه؟ هو. یک موقع یک وجود نزدیک را می‌خواهید بگوید، می‌گوید هذا. هذا یا هو، هو و هو یا هذا، یا هؤلاء. ها هنا. این ها اشاره به هستی داره، به وجود داره اصلاً. هو یعنی هستی. او، او یه چیزی هست که ما بهش می‌گویم او. هو است که هستی است. چنان که ماهیت از ماهیه و ما هو، یعنی چیست آن؟ که چیستی است. و در عبارت بعد که گوید: فالوجود و الهویه عطف تفسیر و غرض بیان مراد هویت است که همان وجود است. چنان که مراد از حصول نیز وجود و از حاصل موجود است. پس وقتی می‌گویم حاصل می‌شود یعنی چه؟ به وجود می‌آید. تعبیر روایات به مائیت و انیت.
⬅️ تبصره. در روایات و عبارات قدما از ماهیت تعبیر به مائیت شده است. مائیت. چنان که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در دعای یمانی فرمود:. ولم تعلَم لک مائیت فَتکون للاشیاء المختلفه مجانساً. خیلی زیباست. وَلَم تعلَم لک مائیت. برای تو ماهیتی دانسته نمی‌شود. که اگر دانسته بشود چه می‌شود؟ فَتکون للاشیاء المختلفه مجانساً. که ان وقت تو همجنس بقیه موجودات می‌شدی.
ببینید فلسفه می‌کاوی، ، آخرش می‌رسید به یک عبارت امیرالمؤمنین در توحید. خدایا برای تو ماهیتی دانسته نمی‌شود که اگر اون‌گونه بود، مجانس یعنی همجنس بقیه موجودات می‌شدی. حالا بزرگتر باشد. خورشید بزرگتر از اتم مگر نیست؟ او تریلیارد برابر بزرگتره. اما چیه؟ ممکن‌الوجوده. چرا؟ چون جفتشون ماهیت دارند. جفتشون ماهیت دارند می‌گوید خدایا تو هم اگه ماهیت داشتی که همجنس بقیه موجودات می‌شدی. همین حرفی که فارابی الان تو این فصل این‌قدر زحمتش را کشید، اینجا می‌بینیم حضرت وجود حق‌تعالی ماهیتی، مائیت البته می‌فرمود حضرت که می‌فرماید همون ماهیت. وقتی ماهیت نداشت، می‌شود چه؟ وجود صرف.
// فرمود. . قفطی در تاریخ‌الحکما در ترجمه سقراط حکیم آورده است که: قال له رجل: ما مائیه الرب؟ یک کسی به سقراط گفت: مائیت رب چیست؟ مائیت یعنی منظور چیست؟ ماهیت. ماهیت خدا چیست؟ یعنی چه؟ یعنی پرسید: خدا چیست؟ از سقراط پرسید. قال: فالقول فیما لا یحاط به جهل. حرف زدن در مورد چیزی که مورد احاطه قرار نمی‌گیرد، نادانی است. خدا مورد احاطه قرار نمی‌گیرد. چرا؟ چون ماهیت ندارد لذا بخواهید چیزی در موردش بگوید، . نشانه نادانی طرفه که در مورد ذات خدا بخواهدحرف بزند. لذا آیه‌ی قرآن می‌فرماید: فسبحان الله عمّا یصفون. خدا منزه است از آنچه که این‌ها می‌گن. اصلاً اونایی که این‌ها می‌گویند خدا نیست. خداشناسی اثبات خدا کار هر کسی نیست. به قول یکی از اساتید حوزه، حالا یادم اسمشو بیاد، می‌گفت یک طلبه‌ای بود خیلی اهل حتی کشف و کرامت بود. خیلی با سواد. ایرانی هم نبود. می‌گفت پای منبری یه آخوندی نشسته بود، از آخونده داشت مثلاً از خدا حرف می‌زد. می‌گفت یک دفعه این عصبانی می‌شد، بلند شد، گفت می‌خواد توحید بگه شرک اثبات بکند. می‌خواهد توحید بگوید، شرک اثبات می‌کند اصلاً آخه تو باید بفهمی خدا چیست که بخواهی اثباتش کنی. این نیست که یک خدایی هست، تموم شد رفت. لذا خود قرآن می‌فرماید چه؟ سبحان‌الله عمّا یصفون. از خدا منزه از اونی که این‌ها دارند می‌گوبند. هرچه که می‌گویند. الا عبادالله المخلصین. مگر عباد مخلص. که اون‌ها خدا را می‌شناسند در درس هفتم دروس اتحاد عاقل به معقول عنوان کرده‌ایم. که در بسیاری از روایات اهل بیت عصمت علیهم‌السلام، وجود به لفظ انیت و ماهیت به مائیت تعبیر شده است. و روایاتی چند نقل کرده‌ایم. اگر خواهی رجوع کن. صفحه 135. دروس اتحاد عاقل و معقول، می‌گوید اونجا چقدر روایت آوردیم که آقا در احادیث، ماهیت را مائیت می‌گویند و وجود راهم انیت می‌گویند.
// و قوله: و لا الهیه داخله فی ماهیه هذه الاشیاء. و وجود داخل در ماهیت این اشیاء نیست. داخل در ماهیت نیست، یعنی گفتیم جزو ماهیت نیست. از اسلوب کلام عدول کرده است. تو بحث. زیرا اقتضای آن این است که گفته شود: و لا الماهیه داخله فی هویت هذه الاشیاء. کمال یخفا. باید می‌گفتیش که ماهیت داخل در هویت نیست. همچنان که پوشیده نیست. ولی چون به بیان بطلان هر یک از این دو وجه، یعنی چه بگوییم ماهیت جزء وجود و چه بالعکس، بطلان وجه دیگر معلوم می‌شود. جفتش می‌گه یکی می‌شود. عدول از اسلوب مضر نیست. لذا می‌گوید این‌جوری گفته اشکال ندارد. اگرچه خالی از تسامح نیست. یعنی بهتر بود اون‌جوری می‌گفت.
قوله: لما بینا من الموجودات. کلمه من بیان ماست. و مقصود از موجودات: الامور التی قبلناست. و لواحق و عوارض به یک معناست. حالا اونجا گفت لاحق می‌شود وجود اگه لاحق بشه یا عارض بشوپ می‌گوید منظور از لحوق و عروض یه چیزه. اکنون در تحریر عبارت فصل گوییم.
حالا این نکات را گفتیم پیرامون این ادبیاتش. حالا می‌خواهیم بگویم چه می‌گوید چون گاهی وقت باید مثلاً دیدی تفسیر قرآن می‌گویدکلمات و می‌گوید این کلمه این‌جوری، این کلمه. بعد حالا معنا چه می‌شود. حالا این به این. تحریر می‌خواهیم کنیم. چیزهایی که این سوء‌اند. هر یک را ماهیتی و وجودی است. و ماهیت آن‌ها نه عین وجود آن‌هاست و نه جزء وجود آن‌هاست. آقا نه ماهیت مال ماست. چی ببخشید نه وجود مال ماست و نه به دست ماست. وجود ما چیم؟ ما ماهیتیم. ماهیتی هستیم که وجود داریم. وجودمون نه مال خودمان است نه به دست خودمان. اصلاً نفهمیدیم چجوری به وجود آمدیم.!!! وقتی هم از دنیا می‌رویم، مگر می‌فهمیم؟ چجوری به اراده خودمونه مگه؟ فقیر محضیم. بقیه موجودات چه؟. اسب‌ها چطور؟ الاغ‌ها، پشه‌ها، سوسک‌ها، فیل‌ها، بقیه چیزایی که آمده‌اند رفته‌اند، با اراده خودشان بوده؟ نه. همه فقیر. همه فقیرند. ذوات، ماهیات، همه فقیرند. در وجودشون فقیرند. در اینکه هستیم فقر داریم به اینکه دائماً افاضه بشه وجود به ما. که حالا اون بحثش باید جای دیگه گفتیم دیگه تجدد امثال و این‌ها را. مثل نوری که اینجا روشن است، این روشنایی نور احتیاج دارد که دائم این لامپ نورافشانی کند. و الا تاریک می‌شود. یعنی این نیست که روشن شد دیگه تموم شد رفت. ماهیت من به وجود آمده، نمی‌تواند وجودش را که نگهدارد. دائم باید وجود داده بشود به من. تو این زمان وجود داده شده، زمان بعد هم وجود می‌خواهد. زمان بعدش وجود، زمان بعد وجود، زمان بعد وجود، زمان بعد وجود. آن به آن باید وجود داده بشود به همه موجودات. آقا بعضی خداشناسی را فکر می‌کنند خدا یه روزی یه چیزی آفریده، تموم شده رفته. الان هم همین چیزا. همونایی که ضد خدا اند، می‌گویند علت این عالم بیگ‌بنگ بوده. بیگ‌بنگ، یه انفجاری، عالم رو به وجود آورده. چه می‌گوید؟ چی می‌گوید اصلاً؟ اولین بیگ‌بنگ را که به وجود آورده؟ بیگ‌بنگ هم یه ماهیتیه دیگه. کی به وجود، حادثه بوده اصلاً. حالا بعد موجوداتی که الان هستند، فکر کردی موجودات خودشان هستند؟ این‌ها این‌جوری تصور می‌کنند این‌ها هستند، فقط یه کسی مثل یک تلنگر زده، یه منفجر کرده و این‌ها چیدند ووو…..
/ دی‌ان‌ای موجودات رو مطالعه کن. کتاب خدا، کتاب‌های خدا رو. دی‌ان‌ای کتاب‌های خداست. هر کدام از ما را یک جور نوشته. حالا انسان را که یک جور نوشته، یک کتاب داره انسان، هر انسانی یه جور نوشته شده. من چشمام نوشته شده این‌جوری باشه، این‌جوری طراحی شده. چرا چشمای من با چشمای شما فرق می‌کند؟ چون دی‌ان‌ای چشم من جوری نوشته شده که وقتی شکل می‌گیره این‌جوری درست می‌شود. خداوند اون را می‌آفریند از اوثن کتاب. بینی من با بینی شما فرق می‌کند. شماها لب و دهن بنده، گوش‌های بنده، موهای بنده، قد بنده، این‌ها همه نوشته. بعد این همه آدم هیچکدام مثل هم نیستند. همه هم یه سر و گوش. بعد تو اسب‌ها، تو الاغ‌ها، تو تمساح‌ها، تو ماهی‌ها، این‌ها همه کتاب دارند. همین‌جوری الکی خوردن به هم انفجار شد این‌جوری به وجود آمدند؟ این گیاهی که از زمین روید، وحده لا شریک له گوید، چجوری آخه ساز و برگش این‌جوری در می‌آد؟ این رت بفهمیم، بعد متوجه می‌شیم اونایی که آتئیست‌اند، چقدر نادان‌اند.(پایان وقت)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.6 مگابایت

← بعدیقبلی →