بسم الله الرحمن الرحیم.
سه شنبه۱۴۰۴/۱۱/۲۸،درس نصوص الحکم…جلسه (۷)
فص(۲)حدوث ذاتی
⬅️در عبارت قبل،
بحث از وجود بود که وجود است که همهجا ظاهراست.
و در حقیقت اوست که منشأ آثار است.
هرچند که هر ماهیت اثری خاص دارد.
هر ماهیت را میبینیم که یک اثر خاصی از او بروز میکند.
ولی آثار مال چیست؟ مال وجود است.
بعد فرمودند که آن دانشمند محقق که گوید وجود اصل
و ماهیت اعتباریست، مرادش این وجود است. یعنی وجود
حقتعالی که ساری در موجودات و در ماهیات است
آن عارف بالله که وجود اصیل را تعبیر به جامع بین موجودات یک جامع یک حقیقتی جمع کرده همه موجودات را ان چیست؟وجوده که گفتیم همه سر سفرهی وجودیم.همه در دایره وجودیم.
و تعبیر به حق میکند که حق. وجود مساوق با
حق است، که وجود حق است و حق وجود است.
و او را وحدت شخصیه ذات مظاهر است. عارف میگوید چیست؟ وحدت شخصیه ذات
مظاهر.
یعنی وجود یک حقیقت شخصیه بعد این حقیقت شخصی مظاهری دارد یک مظهرش انسان ، یک مظهرش
زمین خورشید، فرشتگانن، حشرات هستند اینها مظاهر
یعنی ظهورات حق هستند، ظهورات وجودند به این
صُور. و هستی ماسوا معدوم موجود نماست.
پس ماسوای خدا یک معدومیه که خودش را وجود نشان میدهد
ولی به ذات خودش نگاه میکنی چیست؟ معدوم به ذات خودش.
وقتی متلبس شده به وجود که وجود مال خودش نیست که مرادش این است. اون عارف هم که میگوید این را میخواهد بفرماید. و آن حکیم متأله در حکمت متعالیه، ملاصدرا، و فیلسوف متبحر الهی که گوید وجود، وجود اصیل حق است
و او واحد ذو مراتب به تشکیک است مرادش این است.
یک واحدی که دارای مشککه. مشکک یعنی چی؟
چیزی که تشکیک داره چیست؟
این تشکیک بعضی امور هست، این خیلی مهمه این نکته اصلاً بحث خود تشکیک، حالا اینکه وجود دارای تشکیکه یه بحث دیگه است. خود تشکیک آیا ایمان یه چیست؟ایمان یک چیست؟میگویم ایمان
یک حقیقتی است که مشکک تشکیک دارد
یعنی دارای مراتب است
یک چیز نیست.
هرکه یک درجهای از ایمان را دارد. یکی ایمانش قوی است، یکی ایمانش ضعیف است.
معرفت چیست؟میگویم معرفت تشکیک دارد شدت و ضعف دارد.
یکی معرفتش قویتره، یکی معرفتش ضعیفتره.
یقین دارای تشکیک. علم تشکیک دارد. اصلاً خود وجود شدت و ضعف دارد. عارف میگوید که، فیلسوف حکیم
میگوید وجودمشککه، وجود شدت و ضعف داره.
ملاصدرا که واحد ذو مراتب به تشکیک است.
همونجور که نور را شما میبینید یک جا نور شمع، یکجا نور خورشید، اینها یکی نیستند. نوره جفتش.
تشکیک اونی است که یک حقیقت باشد اما مراتب داشته باشد. شدت و ضعف داشته باشد. این را میگویم چه؟ تشکیک.
میگوید وجود تشکیک دارد. شدت و ضعف دارد
وجودی که در جبرئیل است با وجودی که در مورچه است مثلاً.
وجود تشکیک دارد حالا عارف میگه چه؟ عارف گفت وحدت شخصیه ذات مظاهره. اصلاً تشکیک را در وجود نپذیرفت.
بلی در تعبیر به معطی وجود
تدبر به سزا لازم است. معطی یعنی عطا کننده وجود
وجودبخش.
وجودبخشیده، وجود از کجا بخشیده؟
خداوند به اشیا وجود بخشیده. اینا راخوب دقت کنید
//چون این حرفها منکر زیاد داره.
خداوند وجود را از کجا عطا کرده؟ ازخودش. خودش اصل وجود.
وجودی که غیر خداوند نیست اصلاً. اگه باشه از حقه.
پس از خودش بخشیده.
عطا کرده.
این امور را به خاطر بسپار.
تا در مسیر تکاملی معارف
این کتاب معارف این کتاب هر یک طلعت دلآرای واقعی خود را در مرعا و منظر چشم توحیدی حقبین تو ارائه دهد.
اینها رو به خاطر بسپار حالا جلوه میکند یواش یواش که جلو بریم
//این حقایق خودشو نشون میده. در چشمت میآد که این بود بحث.
//و اینجا عزیزان بحث توحید و مباحث توحیدی خیلی مطرح میشود
نکته ۶۲۸ هزار و یک نکته در این مقام مفید است.
و شاید در مباحث آتی عنوان شود.
همچنین نکته ۱۴۵ آنکه طاووسی گوید:«آل فیثاغورس
انسب لفظی که به آن از مبدأ کل یاد. کنند. واحد.دانستهاند.»و دیگران وجود.
// فیثاغورس حکیم بزرگی بود که همه سر سفره او بودند.//
انسب لفظی که به آن از مبدأ کل یاد کنند. به چه لفظی از مبدأ کل یعنی از حقتعالی یاد میکردند؟
واحد.
گفتند واحد. چرا؟ چون اعداد، فیثاغورس یک اعتقادی دارد
که میگوید همه چیز عدد.
حالا منظور او چیست که همه چیز عدد است!!!
این خودش یک بحثی دارد که
همه چیز عدد است به چه معناست. بعد عدد اصلش چیست؟ واحد
عدد اصلش واحد است مثلاً ۱۰۰ تا
میگویم ۱۰۰ تا چه؟؟ ۱۰۰ تا یکی
لذا از اون مبدأ کل به او میگفتند واحد که بسیط است قابل دیگه تکثر و اینها نیست و اصل هم است.
انها واحد میگفتند و دیگران وجود.
دیگران به اون مبدأ کل میگفتند وجود.
«ان الوجود ان الوجود لو لم یکن
اگر وجود نبود لم یکن شیء.
اصلاً چیزی نبود.
لا فی الخارج
نه در خارج
بل هو عینها.»
بلکه وجود عین خارجه اصلاً.
«و هو الذی یتجلی فی مراتبه
و یظهر بصورها و حقائقها
فی العلم و العین.»
و آن وجود است که تجلی کرده است در مراتب آن.
و ظاهر شده است به صورتهای آن. و حقایق آن.
چه در علم چه در عین.
اینجا یک عبارتی به نظر میآید افتاده باشد.
«لم یکن شیء لا فی الخارج و لا فی الذهن» مثلاً.
چون سیاق عبارت اینجوری نشا ن میدهد
لا فی الخارج و لا فی الذهن. اگه وجود نبود هیچ چیزی نبود، نه در خارج نه در ذهن.
بلکه وجود عین خارجه و بلکه عین ذهن است
و اوست که متجلی در مراتب ذهن و عینه.
وجوده که ظاهر است به صُوَر و حقایق آن در علم و عین.
«به حقیقت اگر مسئله وجود به تحقیق معلوم نگردد»
خوب روی آن کار نشود
«اصول و امهات معارف الهی و انسانی
که اعتلاء به فهم خطاب محمدی (ص) منوط به آن است معلوم نمیشود.»
اگه وجود را نفهمید اصلاً قرآن را نمیفهمید
اونطوری که باید، قرآن را نمیفهمید
چون خطاب محمدی یعنی قرآن.و وجود یعنی توحید.
وجود را کسی بفهمد توحید را فهمیده.
لذا خطبههای نهج البلاغه راکسی نمیتواند بفهمد تا مسئله وجود برای او حل نشود
منوط به آن است معلوم نمیشود. «و ملاصدرا در شواهد ربوبیه چه نیکو فرموده است که «و الحق ان الجهل
به مسئله الوجود للانسان
یوجب له الجهل به جمیع اصول المعارف و الارکان.»
حق این است که جهل نسبت به وجود، ندانستن وجود برای انسان
موجب میشود جهل به جمیع اصول، اصول معارف و ارکان آن را.
اگه وجود را نفهمداصلاً اصول معارف را نمیفهمد
«لان بالوجود یتعرف کل شیء.»
چرا که به وجود هر چیزی دانسته میشود.
به وجود است که همه چیز دانسته میشود
«و هو اول کل تصور، کل تصور.»
و او اول هر تصور است وجود. هر چیزی را بخواهید تصور کنید
اول وجود رواتصور میکنید
چون وجود ان شیء را باید تصور کنید نه عدمش را که نمیشود تصور کرد.
«و اعرف من کل تصور.»
و او معروفتر است از هر تصوری.
شناخته شدهتر است.
شما آب را میخواهید تصور کنید
آب را برای شما روشنتره یا وجود؟وجود.
//روایت داریم «هو معروف عند کل جاهل.» خداوند معروف است، شناخته شده است در نزد هر جاهلی.چرا؟
چون طرف هزارم که جاهل باشد بالاخره وجود را میشناسد.
«و اعرف من کل» اینکه خداوند ظاهره یکی از اسماء خداوند ظاهر است
«فاذا جهل جهل کل ما اداه.»
وقتی که شناخته نشود،
شناخته نمیشود ما ادای او.
ما ادای وجود.
وجود را نشناسید هیچ چیز را نمیشناسید
لذا آقا امیرالمؤمنین میفرمود: «اول العلم معرفه.» اول علم معرفت خداست. یا «اول الدین معرفه.» اول دین معرفت خداست.
خدا را نشناسد اصلاً دین را نمیشناسد
«و عرفانه لا یحصل الا بالکشف و الشهود.»
و عرفان آن، عرفان وجود، شناخته آن حاصل نمیشود
مگر به کشف و شهود. با کشف و شهود باید برسد انسان.البته عرفانش
ولی میتوانید نزدیک بشوید با
کسب علم، با توجه میشود نزدیک شد به فهمش.
چون کشف و شهود هم مراتب دارد
یه دامنه داردکشف یک قله دارد مثل کوهه. ان ابتدای کوه هم که میرویدبالا رفتی رو کوه.
حالا ان قلهاش برسید یک بحث دیگری است.
//«و لهذا قیل من لا کشف له لا علم له.» به خاطر این گفته شده کسی که کشف ندارد اصلاً علم ندارد.
چون خود وجود با کشف معلوم میشود. لذا اگرکشف نداشته باشد اصلاً علم ندارد.
//«و در اسفار نیز گوید حقیقت الوجود لا یمکن العلم بها»
حقیقت وجود ممکن نیست علم به آن
«الا بنحو الشهود الحظوری»
مگر به نحو شهود حضوری.
که باید برات مکشوف بشود حقیقت وجود.
که یک حقیقت که سراسر نظام هستی را پر کرده.
این پر کردن هم یک جور ضیغ تعبیره.
خود سراسر نظام هستی وجود است.
ما غیر از وجود چیزی نداریم.که صمد. صمد یعنی چه؟ پر.
//صمد یعنی پر. «الذی لا جوف له.»
صمد اونی است که تو خالی نباشد جایی نیست که وجود نباشد.
➖➖پایان فص دوم➖➖
🧿 فص (۳) حدوث ذاتی و وجه قرب وبعد
.⬅️ترجمه: ماهیت معلوله (که موجود به غیر است) یعنی هر چیزی که موجود به غیره یعنی جز خداوند.
میشود ماهیت معلوله.
«حظ او از جانب ذاتش لیس است.»(این است که نباشد.)
هر موجودی از جانب ذات خودش این که چه؟
چون ماهیت گفتیم اقتضای وجود چی؟ ندارد
اگه به خود من باشه یعنی نباشم.
اگه به خود شما باشه یعنی اینکه نباشید.
هر موجودی و از جانب غیرش
که علت وجودش است، ایس است.(این است که باشد.)
اگر هست از ناحیه چیست؟غیرش، ا
هر معلولی از جانب ذات خودش
اقتضا ندارد که نباشد
«و امری که ذاتی شیء است قبل از امر غیر ذاتی اوست.
اونی که ذاتی تقدم دارد بر اونی که غیر ذاتی.
درسته؟
اونی که از ذات شیءمقدم است بر اونی که از غیر ذاتش است
یعنی چه؟ یعنی من فقیرم یک چیزی به من پول داده.
من بیپولم یا پولدارم؟
به حسب ذات خودم چی هستم؟ بیپولم.
به حسب دیگری که به من پول داده پولدارم.
پس ماهیت به حسب ذات خودش چیست؟ نیست.
و به حسب غیر چیست؟ هست.
حالا اونی که ذاتیشه، اونیه که چی باشه؟
نباشه.
و ذات مقدمه بر غیره.
ذاتش مقدمه. چون این ذاتش.
اون دارایی کسی دیگری بهش داده.
«و امری که ذاتی شیء است، قبل از امر غیر ذاتی اوست.» این قبل تقدم چیست؟
تقدم زمانی نیست این قبل.ببینید یک مثال بزنیم
شما دستتون را میکنید کلید رو داخل قفل میچرخونید. درسته؟قفل باز میشه.
اول دست شما چرخید یا اول کلید چرخید؟با هم چرخید.
ولی کدامشان مقدمند؟دست من مقدمه.
دست من تقدم دارد بر چرخش کلید.
ذاتاً
دست من چرخش تقدم دارد بر چرخش کلید.
«و امری که ذاتی شیء است، قبل از امر غیر ذاتی اوست.»
«پس شأن ذاتی ماهیت معلوله قبل از وجودش عدم است.»یعنی عدم مقدم است.
عدم مال خودش دیگه. خودش مقدم بر غیره.
پس عدمش مقدم بر وجودش.
یعنی عدم مقدم است بر وجود او
به چه تقدمی؟ به تقدم ذاتی. مثل همان کلید و قفل زماناً با هم میچرخند
اما ذاتاً کدام تقدم داره؟ دست.
زماناً تقدم نیست. تقدم زمانی یک چیز دیگه است.
ذاتاً تقدم
مثال: مثلاً میگویم نور خورشید تابید زمین روشن شد.»
تابید زمین روشن شد. یعنی تابید ۱۰ دقیقه دیگ روشن شد؟به محض اینکه میتابد با هم روشن میشود
اما کدام تقدم دارد؟ نور خورشید. تقدمش ذاتی.
زمانی نیست. تقدم زمانی یه چیز دیگه است.
«یعنی عدم مقدم است بر وجود او به تقدم ذاتی.»
«پس ماهیت به حدوث ذاتی حادث است.
نه به حدوث زمانی فقط.»
«پس ماهیت حادث به حدوث ذاتی. ذاتاً حادث، ذاتاً فقیر»
حدوث زمانی چه بود؟
اصلاً حدوث، سبقت عدم بر وجودش.
وجودش مسبوق به عدم یعنی عدمش زودتر از وجودش، یعنی اول نبوده بعدبود شده.
//مثل همه ما ۱۰۰ سال پیش نبودیم.بعد حالا تو این زمان بود شدیم.
پس چه هستیم ما؟ حادثیم.
این را بهش میگویم حادث زمانی.
حادث زمانی این که یک زمانی نبوده به وجود آمده. میگویم چکسی این را به وجود آورده؟ یک کسی اینو به وجود آورده. درسته؟
اینجا حالا میخواد بگوید اصلاً بحث بالاتر از این است!!! میگوید ممکنات ذاتشون حادث.
نه اینکه یک زمانی نبوده بود شده، حادث. اصلاً ذاتش حادث، ذاتش چون فقیره.
چون در تقدم ذاتیش عدم سبقت داره بر وجودش.
اونی که مال خودش نداشتنه بعد داشتنه.
«پس ماهیت به حدوث ذاتی حادثه است.»
«نه به حدوث زمانی، یعنی فقط. چون به حدوث زمانی هم حادث.
ولی میخواد بگوید یک حدوثی دارد
که ان حدوث ذاتیش.»
چون حتی ما در مورد بعضی از موجودات که بحث میکنیم فر زمانند.
ورای زمان.
اونا دیگه حدوث زمانی راه داره اونجا؟ زمان نیست.
خب اونجا پس حادث نیستند؟ میگویم حادث هستند به حدوث ذاتی.
ذاتاً حادث، ذاتاً فقیره.
همه موجودات ذاتشان، فقر و فقر جزو ذاتشونه.
فقر، عدم تقدم داره بر وجودشون.
نه اون تقدم قدما را
معلوله. بله. ذاتاً حادث
// باید اثبات کنید که ذاتاً حادث ان وقت چجوری میشود اونجا که ذاتاً حادث باشد؟
«پس ماهیت به حدوث ذاتی حادث است نه به حدوث زمانی
که زمانی عدم بر وی مقدم باشد. بلکه همیشه
عدم ذاتی بر وجودش سابق و مقدم است.»
//در نهج البلاغه آقا جان امیرالمؤمنین در توحید در ان خطبه های فکر کنم اول یا دوم ، یک خطبه طویلی هم هست.
که میفرماید
سبقت گرفته است وجودش از عدم.
معناش اینه که وجود حق بر عدم سبقت دارد
«سبق الاوقات کونه عدم و عدم وجوده»
و عدم وجوده.
یعنی سبقت دارد وجود او بر عدم.
وجودش بر عدم سبقت دارد در حالیکه اشیا چجوریند؟ برعکساند. عدمشون،
خطبه۱۸۶ یا ۱۸۴
در حالیکه اشیا
عدمشان سبقت دارد بر وجودشون. این حدوث ذاتی رابفهمیم بر فقر اشیا پی میبریم.
که همه اشیا ذاتشون فقیره.
➖➖بیان:➖➖
این فصل، حدوث ذاتی و وجه قرب و بعد.
بیان: «این فصل در اثبات حدوث ذاتی یا ذاتی ماهیات ممکنه است.»
«و از این فصل و نیز از فصول گذشته دانسته میشود
که ماهیات را لذاتهااتصالی و قرب و بعدی
به مبدأ واجب نمیباشد.»
اصلاً ماهیت به ذات خودش نه اتصالی دارد نه قرب داردنه بعدی دارد
به ذات خودش هیچی ندارد. ما از ذات خودمان
هیچ نداریم.
«بلکه اتصال و قرب و بعد به واسطه وجودی است
که واجبتعالی به آنها افاضه فرموده است.»
اگر قرب دارند، اتصال دارند، هرچه که هست به خاطر ان وجود است.
در این مباحث باید دقت داشت که اشیا را دو اعتبار است.
یکی.اینکه مظاهر و مرایا. مرایا یعنی آینهها.
جمع مرآته. مرایای حق سبحانه اند.
این جهت خلقی است.
مظهر حق اند، مرآت حق اند، آینه حق اند.
پادشاهان آینه شاهی حق.
عارفان مرآت آگاهی حق.
این اون جهت چیست؟ خلقی شوند. که آینه خدا میشوند و دیگر اینکه شئون
و اطوار و تجلیات و ظهور اویند.
از اون طرف میبینید. شأن حقاند.ظهور حقاند.
تجلی حقاند.
یک موقع است این خودش برا خودش کسی در نظرش بگیری، میگوید آینه است.برای خدا. اونجا هم چه؟
از خودش چیزی ندارد
باز آینهای که چیزی را در خودش دارد نشان میدهد
ولی یک موقع از ان جهت میبینید که موج این دریاست.که تجلیات و ظهور اویند. این جهت امری است.
این از جهت خلق نیست، از جهت امر، از جهت حقتعالی است.که عارف گاهی نظرش به خلق می افتد،
گاهی نظرش به حق می افتد. میگویم: «المومن مرآت المومن.»
«مؤمن آینه مؤمن است.» کدام مؤمن؟
مؤمن یکی از اسماء خداوند است.
«سلام، المؤمن، المهیمن، العزیز، الجبار، المتکبر.» مؤمن یکی از اسماء خداست.
انسان مؤمن،آینه خدایی است که مؤمن است.
درسته؟ آینه خدایی است که
مؤمن است.
فقط اینطرفی ؟ نه انطرفی هم هست. خدا هم آینه
مؤمنیه که اینجاست.
بعد شما در آینه چی میبینید؟ خود آینه را میبینید؟
در آینه خود آینه رو نمیبینید. چیزی که در او ظاهر شده میبینید.
پس وقتی که انسان مؤمن آینه میشودخدا را در ان میبینید
چون تو آینه خودش که نمیبینید
در این آینه مؤمن خدا را میبینید
وقتی خدا آینه میشود
اونجا خدا روثا نمیبینید. مؤمن را میبینید.
که متصف به صفات الهیه.
اون جهت خلقی و امریست.
«یا من تجلی بفعله لخلقه»
ای کسی که تجلی کرده است به فعلش برای خلقش.
آقا همه عالم تجلی فعل خداست.
من، شما، آسمان، زمین، همه تجلی فعل خداست.
کار خداست.
تجلی کار خداست. آقا خدا بیکاره؟
لحظه به لحظه دارد در من کار میکند، در شما کار میکند.در آسمان و زمین کار میکند.
طرف میگوید خدا ما را یادش رفته. چه میگوید!!!
«احتجب عن خلقه بفعله.» محتجب شده است، محجوب شده، پنهان شده
از خلقش به فعلش.هم تجلی کرده به فعل خودش برای خلقش، هم مخفی شده است به فعلش از خلقش.
یعنی همانی که تجلی کرده باعث شده پنهان شده.
همون که باعث ظهور شده همون باعث چه شده؟ خفا شده.
مثل اینکه طرف را برده بودند جنگل را نشوثانش بدهند گفتند نگاه کن. گفت: بابا این درختان نمیگذارد من جنگل راببینم.راست میگفت.
میگوید خدا را نگاه کن. میگوید این مخلوقات نمیذارند من خدا را ببینم.
احتجب عن خلقه بفعله. محتجب شده است.
از خلقش به فعل خودش، از خلقش محتجب شده.
پوشیده پنهان شده.حجابش چیست؟ خودش.
چیزی خدا را محجوب نمیکند، خودش حجاب خودش است مرتبهای حجاب مرتبهای که خود اون حجاب ظهور، ان وقت.خود اون حجاب چیست؟ ظهورش
و اعتبار ماهیت از جهت خلقی است. فتدبر.
اینکه ماهیت روثا اعتبار میکنیم از جهت چیست؟
خلقی.که هیچ ندارد.این نکته را از این فصل
جام شراب را بگیر.
که ذات همه موجودات فقیر است. نه زماناً. آوقتی ذات فقیر بود، چی میشود؟ذات فقیر بود این نیست که بگیم خدا یک روزی زمین را آفریده. از عدم به وجودش آورده. آسمان را یه روزی از عدم به وجود آورده. اینا ذاتشان فقیر. دم به دم باید به انها فیض بدهدخدا.
دم به دم باید خداوند به انها، من و شما فیض بدهد تا باشیم.
عدم تقدم دارد دم به دم خداوند باید وجود بدهد به ما.
تا وجود داشته باشیم.تا باشیم.، یک روزی خداوند آفریده؟ نه. بلکه آن به آن دارد میآفریند
پایان فص (۳)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی