→

1405-1-11 شرح نصوص الحکم جلسه 9

⌂

1405-1-11 شرح نصوص الحکم جلسه 9

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

📆سه شنبه ۱۴٠۵/۱/۱۱ درس نصوص جلسه (۹)

فصل را دخلی در ماهیت جنس نیست. (فص ۶ و ۷ و ۸)

◀️خلاصه درس:
حق تعالی وجود صرف است و ماهیت ندارد، نه ماهیت جنسیه و نه نوعیه زیرا محدود نیست و معلول نیست،ماهیتش عین وجود اوست پس قابل انقسام نیست و وحدت دارد.

فص ششم

الفصل لا مدخل له فی ماهیة الجنس. فان دخل فی انیته. یعنی ان طبیعة الجنس یتقوم بالفعل بذلک الفصل. کالحیوان مطلقاً انما یصیر موجوداً بأن یکون ناطقاً او اعجم. ولکنه لا یصیر له ماهیة الحیوان بانه ناطق.
می‌فرماید: «فصل را دخلی در ماهیت جنس نیست.»
⬅️تعریف جنس و فصل
ما ماهیت را چه می‌دانیم؟ جنس و فصل. یعنی وقتی می‌خواهیم ماهیت چیزی را تعریف کنیم، جنس و فصلش را بیان می‌کنیم. می‌گوییم انسان چیست؟ حیوانی است ناطق. «حیوان» جنس آن می‌شود و فصلش نطق آن است. فصل، چیزی است که آن را از انواع دیگر جدا می‌کند.
جنس چه بود؟ جنس مفهوم یا ماهیتی است که در ذیل خود انواع دارد. در ذیل «حیوان» انواع حیوان داریم. مثلاً «گیاه» یک جنس است و در ذیل آن، انواع گیاه داریم. مثلاً «میکروب» یک جنس است و در ذیل آن، انواع میکروب داریم. سپس در ذیل این انواع، افراد قرار می‌گیرند. «انسان» یک نوع است و در ذیل آن، افرادی مانند حسن و حسین و تقی قرار دارند. اسب نیز یک نوع است و در ذیل آن افراد متفاوتی است.

انواع ماهیات

ما یک ماهیت جنسی و یک ماهیت نوعی داریم. مثلاً وقتی می‌گوییم «حیوان»، این ماهیت جنسی است. اما وقتی می‌گوییم «انسان»، این ماهیت نوعی است و به یک نوع اشاره دارد.
این فص می‌خواهد بگوید که واجب‌الوجود ماهیت جنسی ندارد، زیرا اصلا جنس ندارد. پیش‌تر در مورد عدم ماهیت برای واجب‌الوجود بحث کرده بودیم. اینجا مجدداً در حال توضیح آن است. می‌خواهد همان بحث را به شیوه‌ای دیگر مطرح کند تا بگوید واجب‌الوجود جنس ندارد؛ یعنی ماهیت جنسی ندارد.
ماهیت جنس، مانند حیوان ،اصلاً ربطی به فصل ندارد پس اگر دخلی باشد، در «انیت» جنس است؛ یعنی در وجود آن.
اگر فصل دخالتی داشته باشد، در وجود پیدا کردن آن است، نه در ماهیت جنس.
متن: به این معنی که طبیعت جنس، چون بخواهد در خارج فعلیت یابد، به فصلی متقوّم است.
حیوان وقتی بخواهد در خارج به وجود آید، یا باید ناطق باشد، یا باید شیهه بکشد، یا باید زوزه بکشد؛ یعنی باید فصلی داشته باشد که آن را جدا کند. پس برای آنکه وجود پیدا کند، فصل می‌خواهد. در غیر این صورت، ماهیت جنسی به خودی خود فصل نمی‌خواهد.
یعنی وقتی مفهوم کلی حیوان را در نظر می‌گیریم اصلا به فصل نیازی پیدا نمی‌شود.
ماهیت فصل در آن ماهیت جنس دخالتی ندارد؛ زیرا وقتی که جنس می‌خواهد موجود شود، باید ناطق باشد، یا گنگ باشد، یا خصوصیت دیگری داشته باشد در غیر این صورت، وقتی ما می‌گوییم حیوان، نه نطقش را در نظر می‌گیریم، نه زوزه کشیدنش را در نظر می‌گیریم. هیچ‌کدام این‌ها ربطی به آن ماهیت حیوانی ندارد.

فصل علت قوام ماهیت جنس نیست

بیان: این فصل، مقدمه فصل بعد است. این مقدمه‌ای است برای فصل بعدی. و غرض این فصل این است که فصل، مقوّم ماهیت جنس نیست.
پس فصل، مقوّم ماهیت جنس نیست. یعنی قوام ماهیت جنس به فصل ربطی ندارد، بلکه محصّل آن در خارج است.اگر در خارج بخواهد به وجود بیاید، فصل می‌خواهیم.
علت قوام نیست بلکه مقسّم و محصّل آن در خارج است.
مقسّم، تقسیم‌کننده است؛ همان‌طور که می‌دانید حیوان با فصول تقسیم می‌شود: حیوان سخنگو، حیوان زوزه‌کش، حیوان شیهه‌کش؛ همین‌طور این‌ها فصول هستند که حیوان را تقسیم می‌کنند. و محصِّل یعنی حصول می‌دهد، در خارج حاصل می‌شود.
یعنی علت حصول و تحقق آن در اعیان است؛ که تا فصول به ماهیت جنسی ضمیمه نشود، ماهیت جنسیِ محصّله در خارج تحقق نمی‌یابد.
چون حیوان برای حصول در خارج باید قید بخورد. چه حیوانی؟ مثلاً ناطق که میشود انسان.
اگر فصل به آن جنس اضافه نشود، به همان اطلاق و ابهامش در خارج باقی است. و با انضمام فصول به آن، انواع متکثره پیدا می‌شود.
انواع متکثره، نه افراد متکثر.
که جنس و فصل هر دو اجزاء قوّامی نوع هستند.
نوع را چه چیزی تشکیل می‌دهد؟ جنس و فصل. قوامش به جنس و فصل است؛ نه اینکه فصل، جزء مقوّم ماهیت جنسی موجود در خارج شود. می‌گوید با همدیگر نوع را تشکیل می‌دهند وگرنه فصل، قوام جنس نمی‌شود.

 فص هفتم

وجوب‌الوجود بالذات لا ینقسم بالفصول. ولو کان لکان الفصل مقوماً له بوجود و کان داخلاً فی ماهیته اذ ماهیت‌الوجود نفسه.
⬅️واجب تعالی وحدت دارد
واجب‌الوجود ماهیت ندارد و منقسم به فصول نمی‌شود. این فص وحدت واجب‌الوجود را اثبات می کند. می‌گوید واجب‌الوجود بیش از یکی نمی‌تواند باشد. آیا شما می‌گویید خدا هست؟ خب، قبول کردیم که این عالم را یک خدا آفریده است؛ اما از کجا [می‌دانیم] که هر کره‌ای خدای مخصوص به خود را نداشته باشد؟ برخی می‌گویند هر کره‌ای خدایی برای خودش دارد.

در پاسخ می‌گوییم: «خب باید ببینیم آیا چنین چیزی ممکن است؟» آیا واجب‌الوجود اصلاً می‌تواند متعدد باشد؟ واجب‌الوجود، ماهیت ندارد. چون اگر ماهیت داشت، می‌گفتیم چه کسی به این ماهیت، وجود بخشیده است؟ بلکه واجب تعالی خودش عین وجود است ، وجود بلا ماهیت است.
چه اگر برایش فصل باشد، لازم آید که فصل مقومش باشد؛
یعنی اگر فصل داشته باشد باید قوامش به آن فصلش باشد. مثل انسان که قوامش به نطقش است، که جزء ماهیتش است.
و حال‌آنکه باید داخل در ماهیتش بوده باشد زیرا ماهیت او نفسِ وجود است.
واجب‌الوجود ماهیتش همان وجودش است. ماهیتی جدای از وجودش ندارد که فصلی بخواهد مقوّم آن باشد.
درحالی‌که در موجودات، فصل مقوّم ماهیت آنهاست، سخن گفتن، مقوّم انسانیت است. قوامش به این است. واجب‌الوجود فصل ندارد چون اصلاً ماهیت ندارد. ماهیتش عین وجودش است و آن فصل نمی‌تواند مقوّم وجود باشد، چراکه وجود خودش مقوّم همه‌چیز است.
⬅️ از این بحث چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ یکی از نتایجش این است که واجب‌الوجود مثل بقیه اشیاء نیست که دارای فصلی باشد که او را از اشیاء دیگر جدا کند.
خداوند اصلاً فصل ندارد، درحالی‌که همه موجودات فصل دارند. فصل، قید است و خداوند قید و چگونگی ندارد.
امیرالمؤمنان، جانم فدایش، فرمود: «من وصفه فقد حده.» کسی که خدا را وصف کند و بخواهد فصل او را بگوید، خدا را محدود کرده است. وقتی می‌گویی خدا این‌گونه است، یعنی آن‌گونه نیست. پس محدودش کرده ای.
⬅️بیان این فص در تنزیه حقیقت وجود از ماهیت جنسیه است.
جنس و فصلی برای خدا نیست.
همه موجودات یک جنس دارند و یک فصل. چون او سرمدی است، او لایتناهی است. حد ندارد که بخواهد این چیزها را بپذیرد.
و در واقع اثبات توحید حق‌تعالی به طریق تنزیه حقیقت وجود که حق سبحانه است، از ماهیت جنسیه است.

تفاوت واجب الوجود بذات با واجب الوجود بالغیر

ما الان واجبیم یا ممکنیم؟ شما الان واجب هستید، واجب‌الوجود هستید، منتها واجب‌الوجود بالغیر. الان ممکن نیستید. ممکن برای وقتی است که ممکن است باشد، ممکن است نباشد.
اشیایی که هستند، [بر اساس قاعده] «شیء ما لم یجب لم یوجد»؛ شیء تا وجوب پیدا نکند، وجود پیدا نمی‌کند. وقتی وجود پیدا کردی، یعنی واجب شدی. واجب شدی که وجود پیدا کردی. یک بار تعریف کردیم: چگونه واجب می‌شویم؟ گفتیم چگونه وجود پیدا می‌کنیم؟ «سد جمیع انحاء عدم». سد جمیع انحاء عدم که بشود، می‌شود وجوب.
ممکن بود به دنیا بیایی، ممکن بود به دنیا نیایی. ولی وقتی به دنیا آمدی، واجب شدی که به دنیا آمدی. منتها وجوبت از طرف خودت نیست، وجوبت از جانب علتت است.
اما حق تعالی ذاتاً واجب‌الوجود است.

واجب الوجود بذات قابل تقسیم شدن نیست

معنی عبارت این است که وجودی که وجوب ذاتی اوست، به فصول منقسم نمی‌شود. فصل برنمی‌دارد. و وجوب ذاتی او به چند وجه با انقسام منافات دارد. واجب‌الوجود، انقسام پیدا نمی‌کند، منقسم نمی‌شود، تقسیم نمی‌شود. به چند وجه؟ به چند دلیل؟ از جمله اینکه انقسام مؤدی به افتقار می‌شود. وقتی تقسیم کنیم، اگر [واجب‌الوجود] قابل تقسیم باشد، تقسیم، واجب‌الوجود را محتاج قسمت‌های خودش می‌کند؛ اگر محتاج به این قسمت‌ها نباشد، اصلا نمی‌تواند بوجود بیاید پس محتاج می‌شود. درحالی‌که واجب‌الوجود محتاج نیست، غنی است. پس قابل انقسام نیست. یک دلیلش این است که حالا بعداً بحثش می‌آید و در فصل بعد مبرهن می‌گردد.
قوله: اذ ماهیت‌الوجود نفسه. می‌گوید ماهیت وجود، خود نفس وجود است. درحالی‌که ماهیت ما نفس وجود ما نیست. ما ماهیتمان یک چیز است و وجودمان یک چیز دیگر. گفتیم ماهیت را تصور می‌کنیم بدون وجود. آیا وجود انسان را تصور می‌کنیم بدون ماهیتش؟ نه، نمی‌شود. [مثلاً] وجودی را تصور می‌کنی؛ یک چیزی از دور در تاریکی دارد می‌آید. می‌دانی یک چیزی وجود دارد، اما نمی‌دانی چیست. ماهیتش را نمی‌دانی. پس این دوتا [ماهیت و وجود] دوتا چیزند که قبلاً بحث کردیم.
«اذ ماهیت‌الوجود نفسه»
واجب‌تعالی «انیت محض»، یعنی وجود صرف است؛ صرف وجود است، ماهیت ندارد. آیا خداوند می‌خواهد خودش را تعریف کند، چه می‌گوید؟ «اننی انا » من منم. ماهیت ندارد که ماهیتش را بگوید. حتی در تورات هم که آن به اصطلاح مکالمه خداوند با حضرت موسی را می‌گوید، [به انگلیسی] «I am I am» است؛ یعنی چه؟ من منم. «اننی انا.» منتها در قرآن می‌گوید: «اننی اناالله.» من منم، الله. من منم. درحالی‌که موجودات اینگونه نیستند، من، «من» نیستم.
انیت خدا ماهیت اوست؛ وجودش ماهیتش است.

ماهیت به معنای اعم و اخص

بدین معنی که نفس وجود است و منزه از ماهیت به معنی اخص است.

به معنی اخص ماهیت یعنی چه؟ یعنی ماهیت به معنی اخص می‌شود جنس و فصل. به معنی اعمش چه می‌شود؟ خودش خودش است. ماهیت دوتا معنی دارد. ماهیت «من حیث هو لیست الا هیه»؛ خودش خودش است را می‌گوییم ماهیت. ولی به معنی اخص می‌شود چه؟ جنس و فصل.
و منزه از ماهیت به معنی اخص است که آن را جنس و فصل است. و اطلاق ماهیت بر وی به معنی اعم آن است؛ یعنی به حق‌تعالی به معنی اعم اطلاق می‌شود که خودش خودش است. پس اگر کسی گفت خدا ماهیت دارد، به معنی اعم اشکال ندارد. به معنی اخص که جنس و فصل است، می‌گوییم ندارد. که «ما به الشیء هو» است. «ما به الشیء هو» یعنی چه؟ به آنی که شیء آن است؛ خودش خودش است.
⬅️تحریر فصل: این است که وجودی که وجوب ذاتی اوست، وجودی که واجب است، ماهیت جنسیه نیست تا برای او فصل باشد و به فصول منقسم گردد. زیرا چنانکه در فصل سابق دانسته شد، حاجت جنس به فصل در قوام ذات و ماهیت جنس نیست، بلکه در تحمل وجودی جنس است.
یعنی جنس می‌خواهد در خارج به وجود آید، محتاج فصل است؛ یعنی فصل مقوّم ماهیت جنس نیست، بلکه مقسّم و محصّل آن در خارج است.
به علت اینکه ماهیت آن غیر وجودش است. اما حقیقتی که خود عین وجود و منزه از ماهیت است، لازم آید که فصل، محصّل انیت او و مقوّم ماهیت او باشد. درحالی‌که اصلاً ماهیت ندارد؛ یعنی فصل که اقتضای آن مقسّم ماهیت بودن است، مقوّم آن شود و قلب مقسّم به مقوّم لازم آید؛ که مقسّم بیاید چه؟ مقوّم بشود؛ یعنی قوام‌بخش آن جنس بشود. درحالی‌که مقسّم با مقوّم متفاوت است؛ تقسیم‌کننده است.
⬅️تبصره: تنزیه وجود واجب بذاته سبحانه و تعالی از ماهیت جنسیه و نوعیه و غیرهما که در فصول آینده بحث می‌شود، در فصل اول معلوم شده است.
واجب‌الوجود ماهیت ندارد؛ نه ماهیت جنسیه، نه ماهیت نوعیه. هیچ‌گونه حدی ندارد.

 فص هشتم

تنزیه حقیقت وجود از ماهیت نوعیه

وجوب‌الوجود لا ینقسم بالحمل علی کثیرین مختلفین بالعدد. و الّا لکان معلولاً. و هذا ایضاً برهانٌ علی الدعوه الاولی.
می‌فرماید: وجوب‌الوجود، یعنی حقیقت و ذات وجود که وجوب، ذاتیِ اوست.
یعنی وجود صرف که نبودنش محال است، آن وجود می‌شود حق، که ثابت است، سرمدی است، لم یزل و لا یزال، لیس کمثله شیء، لایتناهی است، ازلی است، ابدی است، جاوید است.
وجوب‌الوجود حمل بر افراد کثیره مختلف به عدد منقسم نمی‌شود.
یعنی نمی‌شود چند تا باشد، نمیشود حمل شود بر افراد مختلف. نمیشود چند تا واجب‌الوجود داشته باشیم زیرا اگر چند تا باشد، باید حد داشته باشد؛ یعنی محدود می‌شود؛ یعنی ماهیت دارد.
دوم اینکه باید معلول باشد. می‌گوید تقسیم به عدد نمی‌شود، نمی‌شود چند تا باشد. وگرنه معلول می‌شود، ممکن میشود.
«من وصفه فقد حده و من حده فقد عدّه و من عدّه فقد ابطل ازله»
ازلیتش ابطال می‌شود.
حق تعالی که وجود صرف است نوع و انواع ندارد.
⬅️تحریر: تحریر فصل این است که ماهیت نوعیه به کثرت افرادش در خارج منقسم است. ماهیت نوعیه، مثل ماهیت انسان، در خارج با افرادش تقسیم می‌شوند، کثرت پیدا می‌کنند زیرا افرادش در آن ماهیت مشترک‌اند و هر یک در وعاء خارج دارای عوارض مشخصه وجودی است که بدان عوارض از یکدیگر ممتاز هستند. بعد هرکدام از این افراد که در خارج هستند، یک عوارضی دارند که آن فرد دیگر ندارد. لذا چه می‌شوند؟ متکثر می‌شوند. اصلش چیست؟ زمان و مکان است. من یک مکانی را اشغال کرده‌ام، شما یک مکان دیگر را. درست است؟ در آنِ واحد یک مکان را که نمی‌توانیم اشغال کنیم. یکی هم زمان است. ما در یک زمانی هستیم، یک عده انسان‌هایی بوده‌اند در زمان‌های دیگر. در همان مکان، در همین مکانی که من ایستاده‌ام، شاید یک روزی یک انسانی ایستاده بوده است؛ ولی زمانش چون متفاوت است از من ممتاز می‌شوند. بعد حالا من یک قیافه‌ای دارم، شما یک قیافه‌ای، یا رنگ، یکی سفید است، یکی سیاه است، یکی زرد است، یکی سرخ است. یکی بلند است، یکی کوتاه. عوارض افراد را متکثر می‌کند. که بدان عوارض از یکدیگر متمایز هستند.
و در فص چهارم دانستی که حمل ماهیت نوعیه در خارج بر افرادش که همان اتحاد ماهیت با آن‌ها در خارج است، به اقتضای ذات ماهیت نیست؛ بلکه از جانب غیر ذات اوست.
چرا؟ گفتیم نه کثرت برای ماهیت است و نه وحدت برای ماهیت. چون اگر ذاتش اقتضای وحدت می‌کرد، دیگر ما دو تا انسان نمی‌توانستیم داشته باشیم. و اگر هم ذاتش اقتضای کثرت می‌کرد، به‌محض اینکه می‌خواست به وجود بیاید، باید متکثر می‌بود؛ پس نه ذاتش اقتضای کثرت دارد و نه وحدت. پس اگر هست، دیگری به آن داده است. باز اثبات یک راه دیگر اثبات واجب را دارد می‌کند. و نتیجه گرفتیم که ماهیت محمول بر کثیرین، یعنی ماهیت، ماهیت در خارج وجود یافته، معلول علتی است که غیر ذات ماهیت است. پس اگر حقیقت وجود که وجوب ذاتی اوست، ماهیت نوعیه باشد که به حمل بر افراد کثیره مختلف به عدد منقسم شود، لازم آید که معلول غیر باشد.

اگر ماهیتی داشته باشد که در خارج باشد، کس دیگری این را به وجود آورده است.
به یاد داشته باشیم: اگر چیزی ماهیت داشت، یعنی وجودش را کسی به آن داده است. فقط ذات وجود است که وجودش برای خودش است. لذا نمی‌توانیم بگوییم «خدایان»، «خداها». این‌ها را نمی‌توانیم بگوییم. چرا؟ چون آن موقع ماهیت پیدا می‌کنند. ماهیت هم پیدا کنند، کس دیگری به وجودشان آورده است. پس دیگر معلول هستند. پس دیگر خدا نیستند. ببینید فرمود: «پس اگر حقیقت وجود که وجوب ذاتی اوست، ماهیت نوعیه باشد که به حمل بر افراد کثیره مختلف به عدد منقسم شود، لازم آید که معلول غیر باشد.» و این معنی منافی با وجوب ذاتی‌اش است. او وقتی واجب‌الوجود است، نمی‌تواند چنین باشد. باید مثل بقیه موجودات باشد. پس حقیقت وجود منزه از نوع بودن است. نوع ندارد. مانند انسان که یک نوع است، نمی‌گوییم خدا هم یک نوع است. می‌گوییم نه، خدا یک نوع نیست. خدا یک جنس نیست. خدا واحد احد است، یکتایی که در یکتایی خودش نیز یکتاست.
و همین وجه برهان تنزیه وجود از ماهیت جنسیه که در فصل قبل گفتیم نیز هست. زیرا نسبت طبیعت نوعیه به مشخصات، به وزن نسبت ماهیت جنسیه به فصول است.
طبیعت نوعیه (ماهیت نوعیه) یا ماهیت جنسیه. ماهیت جنسیه را چه چیزی تقسیم می‌کرد؟ فصول. ماهیت نوعیه را چه چیزی؟ عوارض و مشخصات. یعنی چنانکه لازمه اقتران ماهیت نوعیه به مشخصات فردیه، معلول غیر بودن است (یک غیر باید بیاید به وجودش بیاورد)، لازمه اقتران ماهیت جنسیه به فصول متنوعه نیز همچنین است.
می‌گوید همان‌طوری که ماهیت جنسیه بخواهد در خارج باشد، محتاج فصلی است و باید کسی به وجودش بیاورد. ماهیت نوعیه هم همین‌گونه است که محتاج مشخصات است که باید کسی به آن بدهد، چون خودش ندارد. لذا چه می‌شود؟ معلول. پس خداوند نه ماهیت جنسی دارد نه ماهیت نوعی.
⬅️تبصره: حکما در کتب حکمیه بعد از سخن در ذات باری‌تعالی، بعد از اینکه ذات خدا را اثبات می‌کنند و می‌گویند خدا هست، برهان بر توحیدش اقامه می‌کنند که واحد است.
اول اثبات می‌کنند این عالم خدا دارد، بعد اثبات می‌کنند او یکی است. و بعد از آن برهان بر احدیتش که «احد» است، یعنی یکتاست.
بعد دلیل می‌آورند که یکی، یک دانه نیست بلکه می‌گویند یکتاست. واحد عددی نیست، احدیت دارد، وحدت حقه حقیقیه دارد.
و بدان که در برهان توحید، دانستی [که] می‌توانی شبهه ابن کمونه را به‌آسانی رد کنی. ابن کمونه، شبهه‌اش همین بحثی است که تعدد واجب‌الوجود را می‌گوید. من در توحید، شبهه‌ای رسواتر از این شبهه و در معاد، بی‌اساس و واهی‌تر از شبهه آکل و مأکول نمی‌شناسم.

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.6 مگابایت

← بعدیقبلی →