بسم الله الرحمن الرحیم
📆سه شنبه ۱۴٠۵/۲/۱،درس نصوص (جلسه(۱۵)
فص۱۲(واجب تعالی مبدء فیض است)
8️⃣خلاصه درس می پردازد به تشکیک وجود یعنی یک حقیقت با مظاهر مختلف، ومراتب انسان در این حقیقت، واینکه واجبالوجود، در عین اینکه واجب است و قابل تجزیه نمیپذیرد، و اینکه قریب از اسماء خداست و تعریف آن و سعی انسان به اندازه زحمتی که میکشی بهره مند مبشود، ودر مورد اینکه حق اول و اخر است باطن و ظاهر است)
تشکیک وجود
در این بحث، [در] فصل دوازدهم بودیم. در اواخر فصل دوازدهم، بحث از «تشکیک وجود» بود؛ اینکه وجود، یک حقیقت مشکّک، [با] وحدت شخصی ذات مظاهر یا ذات مراتب است، هر کدام را که بپذیریم؛ یعنی یک حقیقت است با مظاهر مختلف.
⬅️ کلام اقاجان در مورد مظهر اگر انسان باشد چطور؟!!!
▪️ آقا جان فرمودند که اگر مظهر این حقیقت، انسان باشد، باز هم همینگونه است. یک حقیقت است که [خودش] مظهریتی دارد، البته؛ که دارای مراتب مختلف است. یعنی ما زمانی جنین بودیم، در رحم مادر؛ بعد متولد شدیم و طفل بودیم – این ما بودیم دیگر – سپس به بلوغ رسیدیم؛ بزرگ شدیم، ازدواج کردیم، پیر شدیم؛ بعد میمیریم. از این نشئه میرویم، وارد عالم برزخ میشویم، [سپس] وارد عوالم برزخی [و] تا عالم حشر پیش میرویم؛ [آنگاه] مراتب شفاعت و سپس ورود به بهشت قیامتی. اینها همه چه هستند؟ مراتب مناند، مراتب شما هستند؛ یعنی شما یک حقیقتی هستی که دارای این مراتب گوناگون است.
▪️سپس فرمودند: «حال به بخش بعدی میرسیم.» رساله ما، با نام «وحدت از دیدگاه عارف و حکیم»، که در حقیقت شرح و تفسیر همین کلمه علیای «هوَالکُلُّ وَحدَه» (او بهتنهایی همه است) است، [کتابی] بسیار سنگین است. [ایشان] میفرمایند: «آن کتاب ما تفسیر همین یک کلمه است: هوَ الکُلُّ وَحدَه؛ او بهتنهایی همه است.» و شاید [مطالعه آن] برای شما مفید باشد. خواندن آن در کنار این کتاب [یعنی رساله وحدت از دیدگاه عارف و حکیم] برای شما عزیزان بسیار مفید است. این کتاب در کتابخانه هیئت نیز موجود بود.
تعریف سرّ مستطر
در عروج به این سرّ مستطر – سرّی که خودش پوشیده است؛ یعنی سرّ خودش پوشیده است، ولی «سرّ مستطر» یعنی سرّی که با سرّی دیگر پوشانده شده است. سرّ مستطر با سرّ (راز پوشیده) تفاوت میکند؛ سرّ، صرفاً پوشیدگی است، [اما] سرّ مستطر، سرّی است که آن را پوشاندهاند – یعنی توحید ذات و کثرات شؤونی بهحسب نسب و اضافات اسماء و صفات، [میبایست] عروج پیدا کنی به این سرّ مستطر. یعنی این سرّی است که باید به آن برسی. فقط عزیزان! این نیست که الان اینجا کتاب بخوانیم و بگوییم: ما این کتاب را خواندیم.» چون اگر این الفاظ را به سر بازار ببرید، حتی یک کیلو سبزی هم به شما نمیدهند. اینها برای این دنیا نیست؛ نمیخواهید به دانشگاه بروید که مدرک بگیرید. اینها برای این است که ما به این حقایق آشنا شویم، نزدیک شویم و واصل گردیم؛ واصل شویم، حالا هرچقدر که در توان ماست. چون حقیقت یک نقطه نیست که به آن نقطه برسی و بگویی: «من به حقیقت رسیدم.» حقیقت مثل یک قله است، مثل یک کوه؛ کسی به پای کوه میرسد، کسی بالاتر میرود و به اواسط آن میرسد، کسی بالاتر میرود و نزدیک قله میشود و یک کسی هم بر قله میایستد. اینها همه به حقیقت رسیدهاند، منتها مراتب دارد.
توجه به توحید ذات و شئون آن
▪️«توحید ذات»؛ الان داریم میخوانیم که یعنی چه. [باید] به این توجه کنی، فکر کنی، خودت را پاک کنی، با اذکار، با عبادت، با سجدههای طولانی خودت را به این حقیقت نزدیک کنی تا آن را درک کنی؛ اینکه یک ذات است با شؤونی که بهحسب نسب و اضافات اسماء و صفات دارد. [همانطور که] اسماء و صفات را یک بار گفتیم: شما یک نفری هستی، ولی اسماء و صفات مختلف داری؛ از یک وجهی پدری برای فرزندت، از یک وجهی پسری برای پدرت، از یک وجهی برادری، از یک طرف شوهری، از یک طرف مثلاً پسرخاله هستی، از یک طرف سر کار میروی. اسامی مختلف داری چون نسبتهای مختلف پیدا میشود. کثرت حقتعالی بهحسب اسماء و صفات متکثر میشود و بعد این [کثرت] میرسد به مظاهر که شؤون مختلف حقتعالی است؛ وگرنه در حقیقت اگر نگاه کنی، یک ذات است؛ یک ذات است.
⬅️ ترجمه کلام شیخ بهاء الدین عاملی
▪️علامه شیخ بهاءالدین عاملی، در اواسط مجلد چهارم «کشکول» آورده است که سید شریف (میر سید شریف جرجانی) در «شرح التجرید» فرموده است. [ایشان] میگوید: «إن قُلتَ ما تَقولُ؟» (اگر بگویی – و نظرت چیست؟ –)
⬅️ ترجمه:
«اگر بگویی که نظرت چیست در مورد کسی که میبیند که وجود، با اینکه واجب و غیرقابل تجزیه و انقسام است، تمام هیاکل موجودات را فرا گرفته و در آن ظاهر شده است؟ پس هیچ شیئی از او خالی نیست؛ بلکه او حقیقت اشیاء و عین آنهاست و فقط به تقیدات، تعینات و تشخصات اعتباریه، ممتاز و متعین است. و مثال آن همچون دریاست و ظهورش در صورت امواج متکثره، با اینکه آنجا جز حقیقت دریا نیست.»
جواب میگوییم. اینجا سؤال کرده که: «اگر نظر شما چیست؟» [ما] جواب میگوییم: «این [مقام] برای «طور عقل» است؛ یعنی وصول به آن، نمیشود مگر با مجاهدات کشفیه، نه مناظرات و درس و بحث عقلی.» و [اضافه میکند:] «هرکس برای امری آفریده شده است»؛ که این قسمت همان حدیث مشهور «کُلٌّ مُیَسَّرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ» است. خب، چه گفت؟ چه فرمود؟
گفت: «اگر کسی بگوید: نظر شما چیست در مورد کسی که میگوید من اینگونه میبینم که واجبالوجود، در عین اینکه واجب است و قابل انقسام نیست، تجزیه نمیپذیرد،
▪️ولی همه موجودات را فرا گرفته است؛ در همه موجودات هست و هیچچیزی از او خالی نیست، بلکه اصلاً او حقیقت اشیا و عین آنهاست؛ و امتیاز اینجا فقط به چیست؟ به تقیدات و تعینات و تشخصات، آن هم اعتباری. و مثال آن، مثل دریا و ظهورش در کثرت امواج است که حقیقتاً یک دریاست. ما امواج مختلف را از دریا جدا میکنیم؛ موج کوتاه، موج بلند، موج خروشان، موج ریز، موج درشت… در حالی که جز یک دریا بیشتر نیست.» عزیزان، چیزی نزدیکتر از خداوند به ما نیست.
تعریف قریب
▪️«قریب» یکی از اسماء خداوند است. «قریب» با قید دو نقطه یعنی چه؟ یعنی «نزدیک». اما خدا به ما نزدیک است. آیا ما به خدا نزدیک هستیم؟ این نزدیکی را چگونه میتوان درک کرد؟ [مثلی هست که] میگوید: «از خدا دور باش، خدا تو را دور گرداند.» کسی میتواند از خدا دور باشد؟ بله! خداوند نزدیک است؛ باید سعی کنیم خودمان را به خداوند نزدیک کنیم، ما به خدا نزدیک شویم. تمام نماز و روزه و احکام شریعت برای نزدیکی به خداست؛ «قرب» به خدا. وقتی هم قرب به خدا پیش بیاید،
«چون اویس از خویش فانی گشته بود، / آن زمینی آسمانی گشته بود.»
حال این قرب تا چه اندازه است؟ تا چه اندازه انسان میتواند به خدا نزدیک شود؟ و آنجا دیگر ریا برنمیدارد، گول زدن برنمیدارد، سر خودت را شیره بمالی برنمیدارد، تنبلی برنمیدارد. انسان باید کاملاً صادق باشد تا بتواند ذرهای تقرب پیدا کند؛ چون یک حقیقتی است که حقیقت حقایق عالم است، حقیقتالحقایق است. به قول آقا جان، دنیا نیست که دست هر بیسر و پایی باشد. خب، بعد [ایشان] میگفتند: «جواب میدهیم که این مسئله چیزی نیست که بشود با مناظرات، بحث و اینها به آن رسید؛ این مجاهدات کشفی میخواهد: طهارت، پاکی، عبادت، توجه.» و در آخر هم [حدیث] «کُلٌّ مُیَسَّرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ» [را میخواندند].
البته آن کسی که برای این کار نیست، اصلاً دنبالش نمیآید [و فکرش] به دلش نمیافتد. آن کسی که میگوید: «من میخواهم به قرب حق برسم»، او برای این کار آفریده شده که [این خواسته] به دلش میافتد که: «من میخواهم برسم.» مثالی هست که میگوید: «هرکس دوید، [چیزی] گور [=به دست] نگرفت، ولی آنکه [چیزی] گور گرفت، دوید.» آنکه به قول [ما] بخواهیم [چیزی] گور بگیریم، باید بدویم؛ اما این نیست که هرکس بدود، [چیزی] گور بگیرد. یعنی باید زحمت کشید؛ اما اینکه هرکه زحمت بکشد، میرسد؟ نه. ولی باید زحمت را کشید؛ [همانطور که قرآن میفرماید:] «لَیسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ»؛ به همان اندازهای که میدوی، اجر را میبری.
یک موقع شیطان میآید، میگوید: «بابا، تو کجا؟ قرب حقتعالی کجا؟ تو کجا؟ بزرگانی بودهاند که [تو هیچ نیستی]!» [در جواب میگوییم:] «باشد! به کوری چشم تو، من قدم را برمیدارم.» در پیرامون این جواب، تحقیق جامعی [توسط] صدرالمتألهین در فصل بیستوهفتم از مرحله ششم اسفار، در مبحث «علت و معلول» و بر مبنای حکمت متعالیه وجود دارد؛ «فَراجِع» (به آن مراجعه کنید). [این بحث] در جلد اول، صفحه ۱۹۰، طرف یک. کَیفَ کَانَ (هرچه بود)، کلام شریف میرشریف بهغایت نیکوست. [ایشان] به اصطلاح جناس آوردهاند دیگر: «کلام شریف میرشریف». «میر سید شریف»، «میر سید
⬅️کلام میر شریف
شریف» – هر سه [کلمه] یک معناست – بهغایت نیکوست؛ که این مقام «مشاهده» است و آن فوق طور عقل است. این مشاهده نصیب هر عارفی هم تازه نمیشود؛ حتی آنها هم که اهل کشفاند، فکر نکنند که این به دستشان میافتد! چون بارها گفتیم مراتب عارفان – که عرفا خیلی مراتبی دارند – این مرتبه، مرتبهای است که نصیب هر عارفی هم نمیشود، تازه. و به قول شیخ محیالدین عربی در «فص نوحیِ فصوصالحکم»: «وَ الْاَمرُ مَوقُوفٌ عِلمُهُ عَلَی الْمُشاهَدَةِ، بَعیدٌ عَن نَتائِجِ الْاَفکارِ»؛ و این امر، علمش بر مشاهده موقوف است که دور از نتایج فکرهاست. یعنی با فکر و اینها نمیتوان به این رسید؛ باید با شهود به علم این مطلب رسید.
در «دفتر دل» که آن را چند سال بعد از این شرح گفتهاند، نیز ثبت است. آقا جان بعد از این، این [مطالب] را برای حلقه درس و بحث در آمل میگفتند، بعد آقا جان مینوشتند؛ که بعداً آن «دفتر دل» را نوشتند. حالا میفرمایند: «آنجا هست که: بیا یکباره ترک ماسوا کن. ترک کن ما سوی را و تو به حقیقتش برسی»؛ تا آخر ابیاتی که در فصل شصتوششم نقل میشود. [ایشان] میگوید: «حالا در فصل شصتوششم، بحث را میآوریم.»(پایان فص۱۲)
فص(۱۳) در حق و ظاهر و باطن بودن واجب است
ترجمه حق، تنها اوست؛ پس چگونه نباشد، در حالی که واجب است؟ (این «چگونه» اینجا افتاده.) حق، «هُوَ الْحَقُّ»؛ اوست که حق است، یعنی تنها اوست. «فَکَیفَ لا؟» پس چگونه نباشد، در حالی که واجب است؟
باطن، تنها اوست؛ پس چگونه نباشد، در حالی که ظاهر است؟
پس او از آن حیث که باطن است، ظاهر است؛ و از آن حیث که ظاهر است، باطن است.
پس از بطونش به سوی ظهورش بگیر تا برایت پیدا شود و از تو پنهان گردد.
پیدا میشود. چه چیزی پیدا میشود؟ حقتعالی.
] میفرماید:«هُوَ الْحَقُّ فَکَیفَ لا وَ قَد وَجَبَ،
وَ هُوَ الْباطِنُ فَکَیفَ لا وَ قَد ظَهَرَ.
فَهُوَ ظاهِرٌ مِن حَیثُ هُوَ باطِنٌ،
وَ باطِنٌ مِن حَیثُ هُوَ ظاهِرٌ.
فَخُذ مِن بُطُونِهِ إِلَی ظُهُورِهِ حَتَّی یَظهَرَ لَکَ وَ یَبطُنَ عَنکَ.»
یعنی واقعاً بعد از کلام معصوم در توحید، به این شیرینی کمتر پیدا میشود. بینظیر است. اول ترجمهاش را بخوانیم، ولی بعد توضیحاتی عرض کنیم
تفسیر آیه هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ
این تفسیر آیه «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ» است. یکی از اسماء خداوند چیست؟ «ظاهر». اگر از شما – یعنی از مردم مؤمن، کسانی که به خدا مؤمناند، به کفار کار نداریم – بپرسی و بگویی که آقا، خدا مخفی است یا آشکار است؟ چه میگویند؟ الان خدا در نظر شما مخفی است یا آشکار است؟ میگویند: «خدا مخفی است.» «کو خدا؟ کو؟» میگویند: «خدا کو؟» خدا مخفی است. پس اینجا که قرآن میگوید: «ظاهر»، [و باز میگوید] «ظاهر»، خدا ظاهر است. چگونه ظاهر است که کسی او را نمیبیند؟ ها؟ بعد اگر ظاهر است، چگونه دیگر باطن است؟ مخفی است؟ بالاخره یک چیز یا مخفی است یا ظاهر و آشکار است. یا بنده آشکارم یا مخفیام. چگونه شما میگویید خدا هم ظاهر است، هم آشکار است، هم مخفی است؟ یعنی قرآن میفرمود: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ». آن حدیث برزخی را عرض کردم خدمت عزیزان که گفته شد: «رسولالله لسان صدق فی ذاته.» چون اینها همه سر سفره رسولالله نشستند و این حرفها را [یاد گرفتند]. قبل از رسولالله این حرفها وجود نداشت که خداوند ظاهر و باطن و اول و آخر است.
▪️ در قضایا گفتیم: علم یا تصور است یا تصدیق. آیا چیزی هست که ما نتوانیم تصورش کنیم، اما تصدیقش کنیم؟ میگوییم: «نه آقا! ما هرچه را که میخواهیم تصدیق کنیم، اول تصور میکنیم، بعد یک حکمی برایش میدهیم و تصدیقش میکنیم.» «ماست.» این میشود تصور. «ماست سفید است.» میشود چه؟ تصدیق. اما یک چیزی هست که نمیشود تصورش کرد، اما تصدیقش میکنیم؛ و آن چیست؟ ذات حق. ذات حق را نمیشود تصور کرد، اما تصدیقش میکنیم. میگوییم: «هست.» آقا! چگونه چیزی را که نمیتوانید تصور کنید، تصدیق میکنید؟ میگوییم که نمیتوانیم تصور کنیم چون باطن است. پوشیده است، پوشیده است؛ لذا نمیشود تصورش کرد. هرچه را که تصور کنی، یک محدوده است.
«آنچه پیشت به غیر از آن ره نیست / غایت فکر توست، الله نیست.»
هرچه بزرگ تصور کنی، یک چیزی از خیال خودت است، پایهای از خودت است؛ پایه توست. چون باطن است، نمیشود تصورش کرد؛ اما تصدیقش میکنیم. چرا؟ چون ظاهر است، آشکار است. نمیتوانیم انکارش کنیم؛ آنقدر ظاهر است که نمیشود انکارش کرد. ما مگر از وجود ظاهرتر داریم؟ از وجود ظاهرتر نداریم. کجا نگاه کنیم که وجود نباشد؟ بالا، پایین، چپ، به خودمان، به هرجا نگاه میکنیم. اما وقتی کنهش را میخواهی نگاه کنی، میبینی نمیشود، باطن است. پس در عین اینکه ظاهر است، چیست؟ باطن است. در عین اینکه ظاهر است، باطن است. آنقدر ظاهر است که مردم به اشتباه میافتند، میگویند: «خدا کو؟»
مثال هر چیز با ضدش شناخته میشود
مثال آن، ماهی در آب است که میگفت: «آب چیست؟» پیش هر ماهیای میرفت. چون میدانید ما یک بحثی داریم، میگوییم: «تُعرَفُ الْأَشیاءُ بِأَضدادِها.» اشیا با ضدشان شناخته میشوند؛ اشیا با ضدشان شناخته میشوند. اگر ضد اشیا نباشد، اشیا شناخته نمیشوند. مثل چه چیزی بگویید؟ مثل شب و روز. اگر شب نباشد، شما اصلاً نمیفهمید روز یعنی چه؛ فکر میکنید همین است دیگر، چون مقابلش را ندیدهای. آقا! شما تا گرسنه نشوی، سیری را نمیفهمی یعنی چه؛ تا تشنه نشوی، سیرابی را نمیفهمی یعنی چه. درست است؟ مقابل اشیا با مقابلشان شناخته میشوند. بعد چون حقتعالی مقابل ندارد، چیزی مقابلش نیست که بهوسیله آن بخواهی خدا را بشناسی. لذا شناختش سخت است. چون مقابلش چیست؟ خودش است! «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ». ظاهر اوست، باطن هم اوست. آخه! جایی نیست که او نباشد. بروی ببینی نباشد، چگونه است؟ بعد بیایی بگویی: حالا شناختم.» مثل آن ماهی توی آب. گفت: «آ این آب چیست که شما میگویید آب آب؟ آب کو؟» گفتند: «یک حکیمی هست، یک ماهی پیری هست در اقیانوس فلان؛ باید بروی پای درس او بنشینی. او برایت توضیح میدهد آب چیست.» آقا! [آن ماهی] در آب زندگی میکند، [ولی] استاد باید برایش بگوید! اوه! آقا! آنقدر تشنه بود در آب، در آب آنقدر تشنه بود! رفت سراغ استاد؛ رفت در اقیانوس کبیر. خدمت استاد رسید که: «آقا! آمدهام اینجا تا به من بگویی آب چیست.» آنهای دیگر که بودند، خندیدند؛ گفتند: «این چه میگوید آب چیست؟ آب که معلوم است چیست!» گفت: «، شما بگویید چیست؟» ماهیهای دیگر ماندند [و نتوانستند پاسخ دهند]. استاد گفت: «بیا برایت بگویم. آب مایه حیات ماست. ما همه به آب زندهایم. ما در درون آب زندگی میکنیم. ما همه از آبیم. از آب به وجود میآییم. دوباره میمیریم [و] به سوی آب میرویم. ما آبزیایم.» همه اینها را توضیح داد. ماهی گفت: نفهمیدم.» [استاد] گفت: « یک راهی هست؛ یک راهی هست برای اینکه بفهمی. باید بروی کنار ساحل. یک چیزهایی به نام تور پرت میکنند توی آب. باید بروی خودت را بیندازی توی این تورها. آنجا میفهمی چیست. ولی اگر بروی، دیگر برگشت ممکن است نداشته باشی.» [ماهی] گفت: «باشد، آنقدر تشنهام که میروم ببینم آب چیست.» رفت کنار ساحل و ماهیگیر تور انداخت. خودش را انداخت در تور ماهیگیر. از آب که آمد بالا، دید: «اِه! من یک عمر توی آب بودهام!» حالا که آمده بیرون، تازه فهمید آب چیست. تا آن موقع فکر میکرد آب چیست اصلاً. بعد از تقلای زیاد، از لای تور افتاد بیرون. [دوباره] آمد درون آب. برگشت و آمد پیش ماهیها. ماهیها گفتند: «رفتی دیدی آب چیست؟» گفت: «آره، دیدم.» گفتند: «چیست؟» گفت: «همینی که هست.» [ماهیها گفتند:] «بودی که!» [گفت:] «آها! همینی که هست!» [سپس ادامه داد:] «وجود چیست؟ وجود چیست؟ عالم وجود چیست؟» [و با ابیاتی از مولوی ادامه داد:]
«از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا میروم آخر، ننُمایی وطنم.»
⬅️ حافظ میگوید
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟»
اینجا اصلاً کجاست؟ اینجا کجاست؟ در این کشور پهناور هستی، من اینجا چهکار میکنم؟ لباس وجود را کی به تن من کرده؟ بعد این وجود چیست حالا اصلاً؟ این را میشود تعریفش کرد؟ ظاهر است، آشکار است، باطن است. همهچیز اوست. همهچیز این وجود است. من هم یک وجودم. من یک موجودم، وجودی. وجود مهربان است؟ مهربان هست؟ خشمگین نیست؟ خشمگین هم هست. وجود دراز است؟ کوتاه هم هست؟ وجود بزرگ است؟ کوچک است. تمام این صفات محو میشوند در وجود؛ چون اینها مال تعینات است. به شهادت «کُلُّ صِفَةٍ عَنِ النَّهارِ غَیْرُ مَوصُوفٍ» و [همچنین با مفهوم] «کمال الاخلاص نفی الصفات». صفات را از وجود، از حق برداری؛ درازی و کوتاهی و بلندی و پستی و اینها همه مال مظاهر است، نه برای ذات حق.
«حق، تنها اوست؛ پس چگونه نباشد، در حالی که واجب است؟»
تعریف حق
حق چیست؟ حالا کمی میخواهیم توضیح بدهیم. حق چیست؟ ما به چه چیزی میگوییم حق؟ ها؟ به چه چیزی میگوییم این حق است یا باطل است؟ واقعیت یعنی چه؟ یعنی چیزی که ثبات داشته باشد. مثلاً یک چیزی بیاید اینجا برای دو ثانیه ظاهر شود بعد ناپدید شود؛ مثلاً میگویم. ما میگوییم این حقیقت ندارد. چرا؟ چون ثبات ندارد، پا نایستاده است. چیزی را که حقیقی میگوییم حق است که ثابت باشد. البته ما به معنای حق و اینها [بعداً] میرسیم ها. فعلاً الان سرسری میخواهیم توضیحی بدهیم. او حق است؛ او حق است. چگونه نباشد، در حالی که واجبالوجود است؟ ثابت است، ازلی و ابدی است؛ پس او حق است. بقیه همه باطلاند؛ چون ثبات ندارند، ثبوت ندارند، ثابت نیستند. من هفتاد سال پیش نبودم؛ هفتاد سال دیگر هم نیستم – تازه هفتاد سال که چه عرض کنم، سی سال دیگر هم نیستم. ثابت [بودن]، لااقل این نشئه را میگوییم. حالا عوالم بعدی را کار نداریم؛ اینجا. چه چیزی ثابت است؟ آن هم به ذات خودش ثابت باشد، نه اینکه دیگری او را ثابت نگه دارد. آنکه
واجب الوجود حق است
واجبالوجود است، اوست که حق است؛ حق است که ثابت است. باطل از هیچ طرف نمیشود به او نزدیک شود. باطل یعنی چه؟ نبودن، عدم. باطن. بعد میگوید: «باطن، تنها اوست؛ پس چگونه نباشد، در حالی که ظاهر است؟» اِه! میگوید: «باطن فقط اوست که باطن است.» چرا؟ چون اویی است که ظاهر است. ظاهر ظهور چیست؟ ظهور باطن است. ظاهر ظهور چیست؟ ظهور باطن. میگوید باطن است، چرا؟ چون ظاهر است. ظاهر شده که اویی است که پشت پرده است. پشت پرده چیست؟ همان است که میآید بیرون دیگر. میگوید در پشت پرده همان است. چرا؟ چون اویی است که ظاهر است، اویی است که میآید بیرون. «از کوزه همان برون تراود که در اوست.» ظاهر وقتی حق است، پس باطن حق است که ظهور کرده و شده حق. پس او از آن حیث که باطن است، ظاهر است؛ از همان حیث که باطن است، از همان حیث ظاهر است؛ و از آن حیث که ظاهر است، باطن است. چون ظاهر است، پس باطن اوست و چون باطن است، پس ظاهر اوست. پس بگیر از بطونش به سوی ظهورش. از بطون شروع کن که باطن این عالم است. بعد بیا برس به اینکه این عالم ظهور اوست. آقا! از کسانی که وحدت وجود را قبول ندارند، میگوییم: «آقا! باطن این عالم کیست؟ خدای این عالم کیست؟» این خدا را که دیگر قبول دارد دیگر. مسلمان و مؤمن است. خدا را که قبول داری که باطن است. بعد این موجوداتی که ظاهر شدند، از کجا ظاهر شدند؟ از حقتعالی ظاهر شدند. اینها در علم خدا بودند یا نبودند؟ من و شما بودیم در علم خدا. بودیم. اگر نبودیم، چگونه پس ما را آفریده؟ پس ما علم خدا هستیم که الان در بیرون ظهور کردهایم. همان باطنی هستیم که بیرون جلوه کرده؛ ظهور، ظهور کرده. میگوید: «از بطون شروع کن تا میآیی و میرسی به ظهورش.» ! برسی به ظهور، بعد نگاه میکنی به عالم، آنچه میبینی را نباید گفت. خیلی [عظیم است]. دیگر عالم عوض میشود. او که میبیند، میگوید: «ما رَأَیتُ إلّا جَمِیلاً.» (جز زیبایی ندیدم). جز زیبایی چیزی ندیدم در کربلا! آقا! برادرت شهید شد، خاندانت کشته شدند، غارت شدید! چه داری میگویی: «من جز زیبایی ندیدم؟» مال کیست؟ مال کسی است که از بطون به ظهور رسیده است. همه خدا را مخفی میدانند، باطن میدانند. کسی به ظهورش نرسیده است، مگر آن کسی که حالا عارف میشود. ای بابا! بعد میبینی چه خبر است! حتی نزدیک شدن به این حقیقت خیلی است ها! مست میکند خیلیها را. خیلیها را گیج میکند، مبهوت میکند. این [اگر] از بطون بخواهد بیاید و به ظهور برسد، میشود توحید افعالی؛ عالم را فعل خدا میبیند. پس بگیر از بطونش به سوی ظهورش تا برایت پیدا شود، ظاهر میشود و از تو پنهان گردد. آه! تازه ظاهر میشود، بعد میبینی مخفی است! «همه گویند خدا کو؟ حسن گوید: جز خدا کو؟» آنجا که میرسد، میگوید: «جز خدا کو اصلاً؟ جز خدا کو؟» بعد آن موقع میبینی با هرکه معامله میکنی، با خدا داری معامله میکنی.
▪️ «منازلالسائرین»، منازلی که سالکان طی میکنند؛ یک تقوایی دارد مال این اوایل: «آقا، غیبت نکن، دروغ نگو!» آن هم میگوید: «چشم.» اینها تقوای ابتدایی است. بعد به تقوای شهودی میرسد.
تعریف تقوای شهودی
تقوای شهودی چیست؟ چون حق را میبیند، جرئت نمیکند با حق به ناحق برخورد کند. جرئت نمیکند که با حق به ناحق برخورد کند. بعد آن کسی که به اینجا میرسد یا حتی نزدیکش میشود، این سرّ مستطر است. [همانطور که در شعر آمده:]
«چنین انسان که نامش میبرم، میپزم / تا قیامت من ز وصفش عاجزم.»
این انسان. همه عالم آن وقت برای این انسان است؛ چون میوه این شجره هستی شده. [اگر] میوه کال هم باشد، [ارزشش] خیلی است. شکوفه هم باشد، خیلی است. سعی کنیم عزیزان، اینها اسم اعظم است. اینها توحید صرف است. اینها توحید حقیقت دین است، حقیقت ولایت است. آقای قاضی میگوید در مکاشفهای یکی از اولیا را دیدم. آنقدر صورتش را آورد جلو که گرمای صورتش را حس میکردم. به من گفت: «وحدت وجود از اسرار ما اهلبیت است؛ از اسرار ما اهلبیت است.»(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی