→

1405-6-3 شرح نصوص بر فصوص جلسه 35

⌂

1405-6-3 شرح نصوص بر فصوص جلسه 35

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
📆سه شنبه ۱۴٠۵/۶/۳،درس نصوص

🧿موضوع: فص ۲۱ در عجز از ادارک حق تعالی.

8️⃣(خلاصه این بحث به بررسی، فص۲۱و۲۲محور اصلی بحث، فطرت انسان طالب بی نهایت است و تعریف علم حصولی و علم اکتناهی، حدیث حضرت خاتم، ایه لا یحیطون به علما…،
ظهور حق تعالی در موجودات، که مخصوص هر موجودی است، روایت امام صادق ع در مورد رؤیت خداوند، فص ۲۲در لذت و الم،)

⤵️«️فطرت انسان طالب بی نهایت است»

▪️رسیدیم به اینجا که همچنان که حقیقت او [حق تعالی] به علم حصولی ادراک نمی‌شود. بحث این بود که هرکسی به اندازه فکر خود چیزی از حقیقت حق درک می‌کند و چه خوب که این‌گونه است. زیرا اگر می‌شد حقیقت حق را به‌طور کامل درک کرد، یعنی پایان می‌یافت؛ پس از آن چه می‌ماند؟ دیگر بالاتر از آن چه بود؟ همین‌که هرچه پیش بروی، تمام نمی‌شود، خود نشان‌دهنده آن است که فطرت انسان طالب بی‌نهایت است.

⤵️ علم حصولی و علم اکتناهی

▪️ فرمود: «و همچنان که حقیقت او به علم حصولی (علم حصولی یعنی علم استدلالی و نظری) برای احدی از ما حاصل نمی‌شود، به علم اکتناهی نیز برای احدی از ماسوایش میسر نیست.» علم اکتناهی یعنی چه؟ علم به کنه ذات. علم به کُنه را می‌گویند علم اکتناهی. علم اکتناهی نیز برای احدی از ماسوایش میسر نیست؛ یعنی برای هیچ‌کس، حتی خاتم انبیا که همه معلول و محاط آن ذات‌اند، میسر نیست. و به عبارت دیگر، علم اکتناهی به ذات حق تعالی مختص به خود اوست؛ یعنی فقط خود حق تعالی عالم به کنه ذات خویش است و برای ماسوایش محال است. خواه به علم حصولی باشد و خواه جز آن (یعنی علم شهودی، علم تجلی، کشف، الهام، وحی و هرچه که بگویی)، رسیدن به کنه ذات محال است. اگرچه بین علم استدلالی و علم شهودی فاصله زیادی است، ولی همین فاصله زیاد باز هم در مورد علم اکتناهی می‌گوید که دست‌یافتنی نیست.
⤵️حدیث خاتم انبیا(ص)
حدیثی از جناب خاتم ص) آمده است: «إن الله قد احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار و إن الملأ الأعلی یطلبونه کما تطلبونه أنتم.» می‌فرماید: «به درستی که خداوند از عقول محتجب است؛ همچنان که از دیدگان محتجب است.» همان‌گونه که چشم نمی‌تواند خدا را درک کند، عقل نیز نمی‌تواند. زیرا «لا تدرکه الأبصار» (چشم‌ها او را درک نمی‌کنند) تنها به چشم سر اشاره ندارد، بلکه چشم عقل را نیز در بر می‌گیرد. و «إن الملأ الأعلی» (به درستی که ملأ اعلی) خدا را طلب می‌کنند، همان‌گونه که شما طلب می‌کنید. در ملأ اعلی نیز همانند شما به دنبال خدا می‌گردند؛ حتی در آسمان‌ها نیز به دنبال او می‌گردند. یعنی این‌گونه نیست که مثلاً فکر کنی اگر به آسمان‌ها بروی، خداوند آنجا نشسته است؛ نعوذبالله.
⤵️️ ایه لایحیطون به علما….
▪️و در کتاب الهی آمده است: «لا یحیطون به علماً» (احاطه علمی به او ندارند) و نیز «و عنت الوجوه للحی القیوم.» (همه چهره‌ها در مقابل حی قیوم خاک‌مال‌اند). «وجوه» یعنی چه؟ یعنی همه جلوه‌ها، همه موجودات که هرکدام جلوه‌ای از جلوات حق هستند، در مقابل حی قیوم خاکسار و خاک‌مال‌اند. و اگر کسی مظهر حی قیوم شود، دست تصرف به همه اشیا پیدا می‌کند، زیرا همه در مقابل حی قیوم خاکسارند.
▪️، ولی عدم علم حصولی و اکتناهی به وجود واجب بالذات و محال بودن آن، دلیل بر عدم علم و معرفت به او از جمیع الوجوه نیست. می‌گوید: «اینکه گفتیم [علم حصولی و اکتناهی ممکن نیست]، این دلیل نیست که به هیچ وجه دیگری نمی‌توان به او علم حاصل کرد.» زیرا وجه دیگر (که عبارت است از رؤیت قلبیه، کشف تام حضوری، شهود و لقای حق برای بنده)، به مقدار تقرب بنده به او از طریق قرب نوافل و قرب فرائض صحیح است (که قرب نوافل و فرائض را قبلاً برای عزیزان توضیح دادیم). حالا به مقداری که حاصل می‌شود، به همان مقدار قرب و شهود از حق پیدا می‌کند. منتها خود این شهود مراتبی دارد.

⤵️ مراتب ️ایه شهد الله انه لااله الا هو

مسئله اینجاست که خود شهود مراتب دارد. یک شهود خاص حق است: «شهد الله أنه لا إله إلا هو.» این «شهد الله» شهود خود حق به ذات خویش است؛ که عارفانِ کامل، گاهی از آن شهود حق به ذات خویش نصیب‌هایی می‌برند که آن بالاترین مرتبه شهود است. و باید بین معرفت فکری و معرفت شهودی فرق گذاشت، زیرا با فکر اثبات کردن خداوند برای انسان، با شهود او تفاوت بسیاری دارد.
▪️و مطلب چنان است که در «الهیات اسفار» آمده: «حقیقة الوجود عین الهویه الشخصیه.» حقیقت وجود، عین هویت شخصیه است که «لا یمکن تصورها» (ممکن نیست تصور آن) و «لا یمکن العلم بها» (ممکن نیست علم به آن)، مگر به نحو شهود حضوری. آن حقیقت وجود که عین هویت شخصیه حق تعالی است، تصورش نمی‌شود و علم به او حاصل نمی‌شود، مگر به نحو شهود حضوری. تمام اذکاری که می‌گوییم، برای این است که یک مرتبه بارقه‌ای زده شود تا آن شهود حضوری به ما دست دهد؛
⤵️ ظهور حق تعالی در موجودات مخصوص هر موجودی
▪️و در کلام کامل شیخ عارف محی‌الدین ابن عربی، در «فص نوحی» از «فصوص الحکم» آمده است: «إن للحق فی کل خلق ظهوراً خاصاً به.» به یاد دارید که این کلام را قبلاً توضیح دادیم که برای حق تعالی در هر خلقی و در هر موجودی، ظهوری است که مخصوص خود اوست. چند میلیارد،… پشه وجود دارد؛ چه کسی این را می‌داند؟ در هر پشه‌ای ظهوری هست که در پشه دیگری نیست. شما چند میلیارد سلول در وجودتان هست. هر سلول یک تجلی در آن هست که در سلول دیگر نیست. سرانگشتان انسان‌ها هیچ‌کدام مثل هم نیست. هیچ انسانی مثل هم نیست. یعنی در هر انسانی تجلی‌ای هست که در انسان دیگر نیست.

▪️و به همین مفاد، یعقوب بن اسحاق کِندی، فیلسوف عرب (که مسلمان نبوده، منتها فیلسوف بوده) از طریق نظر فلسفی نیکو گفته است: «إذا کانت العله الاولی متصله بنا لفیضها علینا…» و [به اختصار] فرمود: علت اولی (مبدأ اول) به خاطر فیضی که به ما می‌دهد، به ما متصل است و «کنا غیر متصلین به» (و ما به او متصل نیستیم) «إلا من جهته» (مگر از جهت خود او؛ یعنی از جهت حق تعالی که به ما فیض می‌دهد). پس «فقط یمکن فینا ملاحظته علی قدر ما یمکن للمفوَّض إلیه» (فقط ممکن است ملاحظه او در ما به قدری باشد که برای مفوَّض‌الیه [یعنی کسی که فیض به او داده شده] ممکن است). ما نمی‌توانیم او را ملاحظه کنیم مگر به قدری که به ما فیض می‌دهد که مفاض (که ما باشیم) بتواند مفیض را ملاحظه کند. و «فیجب أن لا ینسب قدر إحاطته بنا إلا قدر ملاحظتنا له.» (و باید که قدر احاطه او به ما به قدر ملاحظه‌ای که ما می‌کنیم، نسبت داده نشود.) یعنی قدر احاطه او به ما بیشتر از قدر ملاحظه ما به اوست. «لأنها أغزر و أوفر و أشد استغراقاً.» چرا که فیض از جانب او [حق تعالی] بسیار قوی‌تر و شدیدتر است. یعنی هرگاه علت اولی از جهت فیض او بر ما، به ما متصل باشد، در حالی که ما متصل به او نیستیم مگر از جهت خودش، پس همانا برای ما ممکن است که او را به قدری ملاحظه کنیم که مفاض می‌تواند مفیض را ملاحظه کند؛ یعنی به قدری که معلول می‌تواند علت را ملاحظه کند، او را ملاحظه کنیم. این سخن کوتاه کندی، بسیار بلند و عمیق است. و این ملاحظه، همان لقاءالله و معرفت شهودی است و آن را مراتبی است.

⤵️«مراتب لقاء الله»

لقاءالله نیز مراتبی دارد. این‌گونه نیست که لقاءالله برای همه یکسان باشد، که همان معرفت شهودی است.
⤵️ «روایت امام صادق ع در مورد رؤیت خداوند
و در «کافی» از کشاف حقایق، امام صادق ع» روایت شده است که: «جاء حَبرٌ إلی أمیرالمؤمنین ع» فقال: یا أمیرالمؤمنین، هل رأیتَ ربَّک حین عبدتَه؟» (حَبْر به علمای یهود گفته می‌شود که اَحبار جمع آن است، مانند علما.) حَبْری خدمت امیرالمؤمنین آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین، آیا پروردگارت را دیده‌ای یا می‌بینی، هنگامی که او را عبادت می‌کنی؟ یا همین‌طور [بدون درک] برای خودت نماز می‌خوانی؟» حضرت فرمود: «وَیلَک!» (وَیلَک در عربی، کلمه‌ای است که معنی توبیخ و ناراحتی می‌دهد، شبیه «وای بر تو»، اما دقیقاً معادل فارسی ندارد.) حضرت فرمود: «ما کنتُ أعبُدُ رَبّاً لم أَرَهُ.» (وای بر تو! من این‌گونه نیستم که خدایی را که ندیده‌ام، بپرستم.) گفت: «و کیف رأیتَه؟» (چگونه او را می‌بینی؟) فرمود: «وَیلَک! لا تدرکه العیون فی مشاهده الأبصار.» (وای بر تو! چشم‌ها او را در مشاهده ابصار درک نمی‌کنند.) «و لکن راته القلوب بحقائق الإیمان.» (ولی قلب‌ها او را به حقایق ایمان می‌بینند.) این دیدن، دیدن با چشم نیست که بخواهم برایت توضیح دهم چگونه است؛ بلند است یا کوتاه، بزرگ است یا کوچک. این رؤیت، رؤیت قلبیه است.

تکمله «منهاج البراعه» (که شرح نهج البلاغه است) ناقص بوده و آیت‌الله خوئی [شاید اشاره به ایشان باشد] به سبک خودشان آن را ادامه داده و کامل کرده‌اند.
⤵️ روایت امام کاظم ع در مورد رؤیت خداوند و قول خداوند در ایه الفؤاد ما رأی
این کتاب البته عربی است. و در باب «ما جاء فی الرؤیه» از «توحید صدوق» به اسنادش از محمد بن فضیل روایت شده است که گفت: از ابا الحسن (امام کاظم) ع پرسیدم: «هل رأی رسول الله ربه عز و جل؟» (آیا رسول خدا ص پروردگار خویش را دید؟) فرمود: «نعم، بقلبه راه.» (بله، با قلبش او را دید.) «أما سمعت الله عز و جل یقول: ما کذب الفؤاد ما رأی؟» (آیا نشنیدی قول خداوند عز و جل را که فرمود: «آنچه را فؤاد [قلب] دید، دروغ نگفت؟» سوره نجم، آیه ۱۲). پس او [خداوند] را دیده‌است.

⤵️ اضافه اشراقی

▪️و چون ماسوی‌الله همه فیض الهی و فقر وجودی محض، مرتبط به او هستند؛ بلکه صرفاً روابط محض‌اند. اگر در خاطر عزیزان باشد، قبلاً بحث کردیم که اشیا با حق تعالی صرفاً ارتباط و ربط محض‌اند. یعنی چه صرف ربط و صرف ارتباط؟ به معنای اضافه اشراقی و اضافه یک‌طرفه هستند. ببینید، ما در مبحث «اضافه» دو نوع چیز داریم. مقولات عشر را به یاد دارید؟ یک مقوله جوهری داشتیم و نه مقوله عرضی. یکی از آن‌ها [مقولات عرضی] چه بود؟ اضافه بود. اضافه چیست؟ مثلاً گفتیم: «این ماشینِ این آقاست»، «این باغِ این آقاست»، «این برادرِ این آقاست.» این‌ها دو چیزند که به هم اضافه می‌شوند؛ یکی صاحب دیگری است، دیگری مثلاً ملک دیگری. اما بین خالق و مخلوق، دو چیز مجزا نیستند که بگوییم: «این خالق است، این مخلوق است؛ این مخلوقِ این است، این خالقِ این است.» پس چگونه است؟ علت وقتی ظهور می‌کند، مخلوق به وجود می‌آید. مخلوق نیست مگر ظهور علت؛ نه اینکه معلول چیزی مجزا باشد و علت چیز دیگری، بلکه ربط محض و اضافه محض است. بلکه روابط محض و مظاهر ظهور تجلیات و اشراقات نوری حق تعالی هستند. هر موجودی به قدر وِعاء وجودی‌اش (وِعاء یعنی ظرف)، علم بسیط به خدای خود (که وجود واجب بالذات است) دارد.

⤵️ بحث علم بسیط و مرکب

❗ نکته اینجاست: حقیقت الحقایق مشهود اوست و می‌تواند به علم مرکب نیز مطلوب خویش را دریابد. می‌فرماید: «تمام موجودات به علت خود که واجب الوجود است، علم دارند.» یک بار دیگر بخوانیم: «فرمود هر موجودی به قدر وِعاء وجودی‌اش، علم بسیط (نه مرکب، [که اکنون توضیح می‌دهیم]) به خدای خود که وجود واجب بالذات است، دارد.» همه موجودات به خدا و به حق علم دارند. [مثلاً] کافرترین آدم روی زمین (کسی که کافرتر از او نداریم)، آیا به خودش و به این عالم علم دارد؟ بله. به خودش، به این عالم، به آسمان و زمین علم دارد. مگر این‌ها [همگی] غیر از حق هستند؟ او به این‌ها علم دارد؛ منتها نمی‌فهمد که علمش به حق است. همه به حق علم دارند، همه در حق غرق‌اند، و چیزی خارج از حق نیست. حتی آن‌کسی که خدا را انکار می‌کند، در خدا غرق است و به حق علم دارد، منتها نمی‌داند چیست. این علم، علم بسیط است. علم مرکب، علم به علم است. بعضی وقت‌ها شخص چیزی را می‌داند ولی نمی‌داند که می‌داند؛ به این علم بسیط می‌گوییم. آن‌کسی که می‌داند و می‌داند که الان به حق علم دارد (آنچه را که من درک می‌کنم، علم به حق است)، این می‌شود علم مرکب. علم بسیط همان علم ابتدایی است که انسان به وجود دارد. اگر از او بپرسی «وجود چیست؟»، شاید نتواند توضیح دهد؛ ولی به وجود علم دارد یا ندارد؟ دارد. شما از نادان‌ترین انسان بپرسی «وجود چیست؟»، شاید بگوید: «آقا، بیل می‌زنم» (منظور اینکه مشغول کارم و فرصت فکر ندارم)؛ ولی او وجود را می‌شناسد، می‌داند وجود چیست؛ این‌گونه نیست که نداند وجود چیست. دانش حق برای ذوات فطری است. فطرتاً می‌داند خدا چیست. دانش، دانش است؛ [اما علم به] علم فکری است. علم به علم است که فکری می‌شود. در علم بسیط، موجودی دارای علم است، ولی به علم خود علم ندارد. و علم مرکب آن است که به علم خود نیز علم دارد؛ یعنی می‌داند که علم دارد. بَسْط این مطلب اعلی را (اینجا «بسط» به معنی گسترده است، نه «بسیط») در «لمعه اشراقیه»، فصل سوم، منهج ثانی، مرحله اولِ اسفار باید طلب کرد (جلد یک، صفحه ۲۵، طرف یک).
▪️و خلاصه آن به عبارت میبدی در «فاتحه ثانیه» از مقدمات شرحش بر دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام چنین است: میبدی شارح دیوان امیرالمؤمنین، برای شرحش بر دیوان حضرت، مقدمه‌ای مبسوط به نام «فواتح سبعه» نگاشته است. این مقدمه بسیار ارزنده و حاوی مطالب نابی است که قبلاً توضیح دادیم [اینجا اشاره به اهمیت معرفی منابع توسط استاد می‌شود:] یکی از شرایط معلم خوب این است که کتاب‌های خوب و مفید را به شاگرد معرفی کند.

ادراک ذات بحت و غیب هویت (که از اشارات و عبارات معرا و عاری باشد)؛ یعنی آن ذات بحت و بسیط و آن غیب هویت که هیچ اشاره و عبارتی برنمی‌تابد، محال است. «لا یحیطون به علماً.» اما ادراک ذات متعالی به اعتبار ظهور نور او در مجالی (مظاهر) ممکن است. امکان دارد. و یک قسم از آن، ادراک اوست با ذهول از این‌که مدرِک (ادراک‌کننده) عین حق است؛ یعنی همه انسان‌ها این قسم از ادراک را دارند. یک قسم از آن این است که او را ادراک می‌کنی، در حالی که از این‌که آنچه ادراک می‌کنی عین حق است، غافل هستی. می‌گوید: «همه این را دارند؛ همه حق را ادراک می‌کنند، اما نمی‌دانند.» یعنی نمی‌داند که حق را ادراک می‌کند. می‌گوید: «خدا کو؟» به قول عراقی: «پس چون من همه معشوق شدم، عاشق کیست؟» حال [انسان] به دنبال خدا می‌گردد و فکر می‌کند در جایی پنهان شده است!
مدام می‌گوییم: «خدا کو؟» خدا عین وجود است، همه جا هست؛ در تو، بالا، پایین، این‌ور و آن‌ور: «فأینما تولوا فثم وجه الله.» می‌گوید: «یک قسم [از ادراک]، ادراک اوست با ذهول از این‌که مدرِک (ادراک‌کننده) عین حق است. این برای همه هست.» این را همه دارند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «إن الله تجلی لعباده من غیر أن یَرَوه.» (خداوند برای بندگانش تجلی کرده، بدون آنکه او را ببینند.) و «أراهم نفسه من غیر أن یتجلی لهم.» (و خود را به ایشان نشان داده، بدون آنکه برایشان تجلی خاصی کند. [خداوند] خود را به همه نشان داده است.) با چشم باز و گوش باز [می‌بینند و می‌شنوند]، اما در شگفتم از چشم‌بندی خدا! آسمان و زمین و موجودات و عجایب اسرار و نظم، همه چیز را می‌بیند، اما می‌گوید: «خدا کو؟» می‌گوییم: «! تو قائم به خدایی، قائم به حقی.» باید مثل ماهی از آب بیرون برود، اما بیرون رفتن [از وجود] که ممکن نیست. آن تور، جذب‌های الهی است که انسان را می‌گیرد. وقتی هم که جذبه‌ای او را می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند حرف بزند؛ می‌گوید: «من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر.» «من گنگم، لالم، خوابی دیده‌ام و همه عالم کرند. من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش؛ نه من می‌توانم بگویم چه دیده‌ام، نه این‌ها می‌توانند بشنوند من چه دیده‌ام.» و قسم دیگر، ادراک اوست با شعور به امر مذکور، که مخصوص خواص است. یعنی خواص، حق را می‌بینند و می‌دانند که حق را می‌بینند. اصلاً عارف در بعضی از مراتب رؤیت، همین چیزی را می‌بیند که مردم می‌بینند، منتها به این علم که دارد حق را می‌بیند. البته رؤیت انواع دیگری نیز دارد (به صورت غیب و…). ولی یک قسمش این است که: «به دریا بنگرم، دریایت بینم. به صحرا بنگرم، صحرایت بینم. به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت، نشان از قامت رعنایت بینم. تو را می‌بینم هر جا نگاه می‌کنم.»
⤵️ کلام حضرت مرتضی ع
حضرت مرتضی ع فرمود: «رأیتُه فعرفتُه فعبدتُه.» (او را دیدم، پس شناختم، پس عبادتش کردم.) «لم أعبُد رباً لم أره.» (خدایی را که ندیده‌ام، نمی‌پرستم.) این کمترین [یعنی بنده/این حقیر] در هر یک از دو امرِ امتناع معرفت و رؤیت حق سبحانه (یعنی این‌که معرفت ممتنع و رؤیت شدنی است) و در امکان آن، رساله‌ای جداگانه نوشته است. دو کتاب: یکی با عنوان «بحث حکمی عقلی فی ابطال رؤیته تعالی» (در باب محال بودن رؤیت حق تعالی) و دیگری به نام «رساله لقاءالله». اولی در مجلد سوم «تکمله منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه» و دومی در مجلد پنجم آن به طبع رسیده است؛ که شاید در پیرامون دو امر یادشده در حد خود مطلوب باشند.

فیض کاشانی را در «قره العیون» کلمه‌ای بدین عنوان است: «کلمهٌ بها یَجمَعُ بین امتناع المعرفه و الرؤیه و بین إمکانهما.» (کلمه‌ای که با آن بین امتناع معرفت و رؤیت و بین امکان آن دو جمع می‌کند.) این کلمه بسیار مطلوب است. و پس از این همه [مطالب]، بدان که دارایی غیر از دانایی است. این‌که «می‌دانم» با این‌که «به آن می‌رسم» و «خدا را می‌توان شهود کرد» (یعنی علماً اثبات کنم) با این‌که «به شهود برسم»، تفاوت دارد. مبادا خود را فریب دهیم. دارا شدن، چیز دیگری است. البته دانایی خوب و بسیار ارزشمند است، ولی بَوْن عظیمی [فاصله‌ای بزرگ] بین آن دو هست. می‌فهمی، بَوْن عظیمی هست [یعنی تفاوت بسیار است]. اینکه شما ماشین داشته باشی، پولدار هستی. درست است؟ بله، [برای داشتن ماشین] باید پولدار باشی. یا اینکه کارخانه بنز را داشته باشی. خیلی پولدارتر هستی. بین اینکه یک بنز سوار شوی با اینکه کارخانه تولید بنز را داشته باشی، چقدر تفاوت می‌کند! تازه، این را هم کم گفتیم. بین دارایی و دانایی، دارایی از آن انبیاست؛ از آن اولیاست (اولیاء به معنای اخص). خوشا آنان که دارا هستند، زیرا دانایی (صرف) ملا بودن است و دارایی، آدم شدن. ملا کجا و آدم کجا! «یهدی الله لنوره من یشاء.» خداوند به نور خودش هرکه را بخواهد هدایت می‌کند. از خدا بخواهیم: «اللهم اهدنی من عندک و أفض علیّ من فضلک و انشر علیّ من رحمتک و أنزل علیّ من برکاتک.»

«ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان‌نما بکند.»

(جام جهان‌نما به عبارتی قلب و به عبارتی دیگر انسان کامل است.)
➖ پایان فص ۲۱➖

➖ فص ۲۲➖

⤵️ در لذت و الم

▪️اینجا بحث ادراکات بود؛ اینکه ادراکات حواس ما نمی‌تواند به حق تعالی احاطه پیدا کند و او را بشناسد. اینجا بحث را روی ادراکات ما (و این‌که لذت و الم، یعنی درد و رنج و لذت، که همه ادراک هستند) می‌آورد. بحث را از اینجا شروع می‌کند و تا هر جا که بخواهد، ادامه می‌دهد.

ترجمه فص 22

هر ادراکی یا ملائمِ مُدرِک است (یعنی برای کسی که درک می‌کند ملائم است)، یا غیرملائم و بلکه مُنافر است. ملائم چیست؟ دیدید می‌گویند: «آب را ملایم کن تا دست نسوزد» یا «خیلی سرد نباشد»؟ آب ملایم، ملائم طبع است و طبع از آن خوشش می‌آید. منافر آنی است که طبع از آن نفور دارد و فرار می‌کند. می‌گوید: «هر چیزی را که شما درک می‌کنی، یا ملائم طبیعت توست یا منافر (یعنی بدت می‌آید).» و یا نه ملائم است و نه منافر (یعنی معمولی یا مباح است). لذت چیست؟ ادراک ملائم است. هرچه که ملائم طبع تو باشد، از آن لذت می‌بری. اذیت، ادراک منافر است. از آنی که نفرت داری، اذیت می‌شوی. به [چیزی] داغ دست می‌زنی، حرف بد می‌شنوی، صدای بلند می‌شنوی؛ این‌ها منافر طبع ما هستند. برای هر ادراک (یعنی برای هر قوه مدرِکه)، کمالی است که لذتش در درک آن کمال است. خب، برای شهوت، آنچه را که خوش می‌دارد. برای قوه شهویه، آنی که خوشش می‌آید [کمال است]. چشم دوست دارد چه ببیند؟ صحنه‌های زیبا. لمس دوست دارد چه را لمس کند؟ ملموسات خوشایند. گوش دوست دارد نغمات دلپذیر. برای غضب، چیرگی [کمال است]. غضب دوست دارد غلبه کند. الان شما مسابقه کشتی می‌بینی، دلت می‌خواهد آن‌که مثلاً از کشور شماست، پیروز شود [و می‌گویی: بزن!]. غضب دوست دارد غلبه کند؛ این مال قوه غضبیه است. قوه غضبیه دوست دارد غالب شود. اگر انسان این‌ها را کنترل نکند، مانند حیوان می‌شود. حیوان نیز شهوت‌ران است. .
برای وَهم، امیدواری [کمال است]؛ امیدواری (رَجا). حال باید در مورد این‌ها بحث کنیم. برای هر حسّی، آنچه برای او آماده شده است [کمال است]. و برای قوه اعلی (یعنی قوه عاقله)، چه چیز خوب است؟ حق، و خصوصاً حق بالذات. «کلّ کمالٍ من هذه معشوقٌ لقوّهٍ دِرّاکه.» (هر کمالی از این کمالات، معشوقِ قوه درّاکه است.) این‌ها برای آن قوه‌هایی که ادراک می‌کنند، معشوق‌اند. یعنی غلبه برای قوه غضبیه، معشوق آن است. این‌ها در درون ما هستند و با هم تضاد نیز دارند. یعنی عقل می‌خواهد حق را درک کند، شهوت (مانند شهوت جنسی) جلوی آن را می‌گیرد. دست می‌اندازد و تو را به طرف پایین می‌کشد. غضب چه کار می‌کند؟ چنگ می‌اندازد و تو را به طرف پایین می‌کشد. لذا می‌گوید: «باید این‌ها را کنترل کنی. هرگونه که دوست داری، نباید رها کنی تا هر کاری که دوست دارند، انجام دهند.» این‌ها را مهار کنیم تا عقل بتواند بالا برود و به آنچه می‌خواهد برسد.(پایان جلسه)
*الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.4 مگابایت

← بعدیقبلی →