→

1405-6-15 شرح نصوص جلسه 38

⌂

1405-6-15 شرح نصوص جلسه 38

0:000:00

بسم الله الرحمان الرحیم
📆 یکشنبه۱۴۹۵/۶/۱۵،درس نصوص، جلسه ۳۸)

🧿 موضوع: در کمال نفس مطمئنه

8️⃣ خلاصه این جلسه می پردازد به بحث فص ۲۲و۲۳
(۱)شرح ابیات و نفس انسان،(۲) تفاوت جدولها وجودی انسانی،(۳) بحث اینکه عقل انسانها یکجور است؟،
(۴)نفس، و شئون ان،(۵)بحث قوای ظاهری و باطنی انسان
(۶) فاقد بودن یکی از قوای انسانی،(۷)مراقبت عقل از قوای انسانی(۸) تعریف مدینه فاضله و مدینه فاسده،(۹) معنی حدیث العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان
(۱٠)تفسیر «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ،(۱۱)انواع ذکر
⤵️ابیات
ما جدولی از بحر وجودیم همه،
ما دفتری از غیب و شهودیم همه،
ما مظهر واجب‌الوجودیم همه،
افسوس که در جهل قنودیم همه.
⬅️ (۱)شرح ابیات: این جدول که همان نفس ماست، اگر به درستی تصفیه و لایروبی و پاک شود، مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می‌گردد. در واقع، محل تجلی ذات و صفات و محل جریان آب حیات می‌شود. تمامی افاضات نیز از مسیر این جدول است.
❗ نکته: این را به خاطر بسپاریم که هر آنچه به انسان داده می‌شود، از مسیر جدول نفس خودش است. یعنی اگر کنار کعبه هستی و فیضی دریافت کرده‌ای، از کانال نفس خودت به تو افاضه شده است؛ و اگر بر قله کوهی در خلوت خود مطلبی آموخته‌ای، از نفس خودت بوده است. به هر شکلی که چیزی به ما می‌رسد، از مجرای نفس خودمان به آن داده می‌ شود «تا جدول چگونه جدولی باشد، فَافْهَمْ.»
⤵️ (۲)در تفاوت جدولها
⬅️ایشان می‌فرمایند: جدول‌ها نیز با هم فرق دارند. فرض کنید یک جدول که به درستی لایروبی، تصفیه و پاک شده است، دو اینچ آب می‌دهد. وضعیت آن جدول این‌گونه است. اما یک جدول دیگر هست که، به قول آقاجون، رود نیل است؛ این‌ها با یکدیگر بسیار تفاوت دارند. یعنی اصل و ماهیت جدول نیز مهم است؛ این‌که طهارت و پاکی و… سر جای خود، اما اصل آن جدول هم با هم متفاوت است. به این معنا که نفوس ناطقه انسانی همه مانند یکدیگر نیستند. همان‌طور که قیافه‌ها، قد و قامت و اخلاق‌های ما یکسان نیستند، باطن انسان‌ها و حتی عقل انسان‌ها نیز چنین است.

ایا عقل همه انسانها یکجور است؟

بحثی در فلسفه مطرح است که آیا عقل انسان‌ها همه یک‌جور و یک اندازه است؟ برخی بر این باورند که بله، همه انسان‌ها به یک اندازه عقل دارند؛ تنها عده‌ای عقل خود را پرورش داده‌اند و عده‌ای نداده‌اند. اما برخی دیگر می‌گویند نه، عقل انسان‌ها همه یک اندازه نیست و عقول با هم متفاوت‌اند؛ ضعیف و قوی دارند. آن که عقلش ضعیف است، هزار بار هم که پرورش دهی، مانند آن عقل قوی نمی‌شود. درست است که بهتر می‌شود، اما به پایه آن نمی‌رسد. این بحثی در فلسفه است که هر دو طرف آن طرفدارانی دارند.

⤵️️ نفس، و شئون ان

«نفس ناطقه انسانی به منزله سلطان است.» آن دستور «فَافْهَمْ» که پیشتر آمد، به همین مطلب اشاره داشت که نفس ناطقه انسانی به منزله سلطان است و قوای آن – که در حقیقت از فروع و شئون اویند و از وی منفطرند – به مثابه سپاهیان و کارگزاران او هستند. این مطالب را در مباحث «عیون مسائل نفس» خوانده‌ایم دیگر. اصل، نفس است؛ و بینایی، شنوایی، قوه خیال، واهمه و نظایر آن، همه شئون نفس هستند که تا به بدن می‌رسند، هر کدام در بدن ما پایگاهی دارند. این‌ها هم تنزل‌یافته نفس ما هستند. هر قوه‌ای که انسان دارد، چه ظاهری و چه باطنی – ظاهری مانند قوای پنج‌گانه حواس، باطنی مانند وهم و خیال و نظایر آن – موجب اعتلا و ترقی اوست. یعنی نباید فکر کنیم مثلاً خیال بد است یا وهم بد است؛ چون در جایی مثلاً می‌گوییم وهم رهزن عقل می‌شود. بله، در جایی وهم رهزن می‌شود، اما اصلاً بدون وهم که نمی‌توان زندگی کرد. خود وهم می‌تواند شکارچی شود و وقتی شکارچی شد، مکاشفاتی از آن عالم دارد. یعنی نباید فکر کنی وهم مثلاً چیز بدی است. هر یک از این قوا باعث ترقی انسان است. همین‌طور قوه شهوت. نباید فکر کنیم شهوت بد است. اکنون مسیحیت بر این باور است که ازدواج امر بدی است، امری منفی است، چون حضرت مسیح (ع) ازدواج نکرده بود. در حالی که ما می‌گوییم نه، اصلاً این‌گونه نیست؛ ازدواج بسیار مقدس است. پیامبر اکرم (ص) به ابوذر فرمودند: «شما وقتی با همسرتان نزدیکی می‌کنید، خداوند به شما اجر می‌دهد.» ابوذر عرض کرد: «یا رسول الله، ما که از این کار لذت می‌بریم.» پیامبر فرمودند: «بله، همان‌طور که اگر کسی زنا کند خداوند او را عذاب می‌کند، اگر کسی ازدواج کند خدا به او اجر می‌دهد.» اکنون برخی فکر می‌کنند ازدواج یعنی شهوت، و شهوت امر بدی است. در حالی که نه، شهوت بسیار خوب است، منتها باید سر جای خود و به درستی از آن استفاده شود.

⤵️بحث قوای ظاهری و باطنی انسان.

▪️فرمودند: قوای ظاهری و باطنی انسان موجب اعتلا و ترقی اوست. این قوا، آلات صید و شبکه‌های شکار وی هستند که می‌توانند شکار شکارچی شوند و شکار کنند. و تک‌تک آنها در کمال و استکمال انسان دخیل‌اند، به طوری که انسان از راه هر یک از آنها به دنبال مطلوب و مقصود خود می‌رود.
اگر انسان فاقد یکی از این قوا باشد – مثلاً شهوت یا غضب نداشته باشد – حتی برخی از قوا هستند که بدون آنها اصلاً نمی‌توان زندگی کرد؛ فرض کنید وهم نداشته باشد. وهم چیست؟ ادراک معانی جزئی است. ادراک معانی جزئی از روی چیست؟ ببینید، اکنون وقتی من این‌گونه می‌کنم، شما همه می‌فهمید که من ناراحتم، با اینکه مگر من گفتم ناراحتم؟ شما قوه‌ای دارید که از این حرکت یک معنای جزئی را می‌فهمد. این می‌شود چه؟ وهم. ولی وقتی لبخند می‌زنم، شما می‌گویید این خوشحال است. این ادراک معنا، کار چیست؟ وهم است. وهم این را می‌فهمد. یعنی معانی جزئی را… وقتی انگشت این‌گونه می‌شود، یعنی چه؟ یعنی تهدید است دیگر. با اینکه چشم شما چه می‌بیند؟ چشم شما می‌بیند که طرف انگشتش را این‌گونه می‌کند، اما شما قوه‌ای دارید که این را می‌فهمد که او دارد تهدید می‌کند؛ آن قوه، وهم است.
حال، وهم هر چه قوی‌تر باشد، همان‌طور که شنیده‌اید می‌گویند زبان بدن، کسی که می‌خواهد دروغ بگوید، ممکن است با لکنت یا حرکات خاصی حرف بزند که نشان از تمایل او به دروغ‌گویی است. شما از این می‌فهمید که او دارد دروغ می‌گوید یا می‌خواهد چیزی را پنهان کند. مگر دروغگوهای حرفه‌ای که داستانشان متفاوت است.
بنابراین، این وهم بسیار مهم است. وهم همین‌طور در زندگی و در بسیاری از مطالعات، مطالب را درک می‌کند. اصلاً خطوط را وهم می‌فهمد؛ این خط و بسیاری چیزهای دیگر را خیال می‌فهمد. خیال ادراک صور را انجام می‌دهد دیگر. اگر هر کدام از این‌ها را کنار بگذاریم، اصلاً زندگی مختل می‌شود.
علاوه بر این، هر یک از این قوا خودشان شکارهایی دارند؛ یعنی انسانی که شکارچی می‌شود، از آن عالم دریافت‌هایی دارد؛ وهم دریافت دارد، خیال دریافت دارد، عقل دریافت دارد.
⤵️(۶)فاقد بودن یکی از قوای انسانی
اگر فاقد یکی از آنها باشد، به علم و کمالی که باید از ناحیه آن به دست آورد، نائل نمی‌شود. این سخن از ارسطو است که می‌گوید: «مَن فَقَدَ حِسًّا فَقَدَ عِلماً» (هر کس حسی را از دست بدهد، علمی را نیز از دست داده است). یعنی اگر گوش نداشته باشد، با نشنیدن، علمی را از دست داده است؛ اگر بینایی نداشته باشد، همین‌طور؛ اگر بویایی نداشته باشد، همین‌طور؛ چشایی یا لامسه نداشته باشد، نیز چنین است.
انبیا، برای مثال، قوه خیالشان بسیار قوی است؛ زیرا تمثلات که قرار است به انسان دست دهد، به قوه خیال قوی نیاز دارد. همین‌طور وهم قوی، عقل قوی و قلب قوی، این‌ها باید قوت داشته باشند.
قرآن مجید فرموده است:
«وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (سوره نحل، آیه ۷۸)
«و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد در حالی که هیچ چیز نمی‌دانستید؛ و برای شما گوش‌ها و چشم‌ها و دل‌ها قرار داد، باشد که شکر کنید.»
در این آیه، پس از عبارت «لا تعلمون شیئاً»، نفرموده است که به شما علم داده است؛ بلکه فرموده است به شما سمع و ابصار و افئده داده است که سرمایه‌ها، ابزارها و اهدافی برای کسب علم هستند. فرمود: سمع و بصر و این‌ها را به شما داد تا علوم را کسب کنید.
انسان فاقد یکی از این قوا ناقص خواهد بود؛ و هیچ یک از این قوا در ذات خود بد نیستند، بلکه خیرند. ولیکن باید تحت فرمان عقل باشند.

⤵️ مراقبت عقل از قوای انسانی

عقل باید شهوت و غضب را بچرخاند؛ زیرا این قوا هر کدام می‌خواهند نهایت کاری را که می‌توانند انجام دهند. یعنی شهوت می‌خواهد تا آن‌جایی که می‌تواند شهوت‌رانی کند؛ غضب می‌خواهد تا آن‌جایی که می‌تواند خرد کند، داغان کند، نابود کند و تسلط پیدا کند، حتی در جاهایی که به حق او نیست. بسیاری از دعواهای زن و شوهرها به این دلیل است که قوه غضبیه طرف نمی‌گذارد خوب نگاه کند و بگوید: « حق با زن من است الان. من چون مرد هستم و زور دارم، پس زور بگویم.» یا برعکس، زن نمی‌گوید: «، الان حق با شوهرم است.» و فکر می‌کند: «چون می‌توانم اذیتش کنم، اذیتش کنم.» هر کدام می‌خواهند قوه غضبیه را اعمال کنند، در حالی که درست است که لازم است، ولی عقل باید مواظب باشد.
این‌ها را هم از کجا می‌توان شروع کرد؟ از زندگی خودمان. باید شروع کنیم به درست کردن غضب و شهوت خودمان از زندگی روزمره‌مان.

مثلاً قوه غضبیه برای هر جانداری ضروری است. هر جانداری را که شما ببینی، قوه غضبیه دارد؛ که با آن دشمن را از خود دفع می‌کند.
دشمن یعنی چه؟ «دش» یعنی ضد. دشنام یعنی چه؟ ضد نام. وقتی به کسی می‌گویی «نادان»، می‌گوید دارد دشنام می‌دهد؛ یعنی نام من نادان نیست، این دارد ضد نام من را می‌گوید. دشوار یعنی چه؟ در مقابل هموار (آسان). «وار» یعنی سهولت. پس دشوار یعنی ضد همواری. دشمن یعنی ضد من. وقتی ضد من است، اینجا باید چه قوه‌ای به کار آید؟ قوه غضبیه.
فرمودند: برای هر جانداری ضروری است که با آن دشمن را از خود دفع کند؛ ضد خودش را باید دفع کند و بقای خود را حفظ کند. اگر دشمن بیاید و او را پاره کند و بخورد و قوه غضبیه نداشته باشد، می‌گوید: «خواهش می‌کنم، بفرمایید.» اگر قوه غضبیه نداشته باشد، این‌گونه می‌شود دیگر.

⤵️ تعریف مدینه فاضله و مدینه فاسده

در انسان هم اگر این قوه نباشد، علاوه بر آن‌که نظام اجتماعیش شکل نمی‌گیرد، صاحب مدینه فاضله نیز نمی‌شود.
مدینه فاضله یکی از اصطلاحات فلسفی است که نظریه‌اش در همان یونان باستان مطرح می‌شود. نظریه مدینه فاضله ابتدای یک بحث فلسفی بود و سپس همین‌طور به آن پرداخته شد و خیال‌پردازی‌هایی نیز به آن اضافه گردید.
مدینه فاضله؛ «مدینه» یعنی شهر. ما آن را آرمان‌شهر می‌نامیم. شهری که می‌گوید همه خوبند، همه دارای صفات کمالی هستند. همه اهل شهر قانون را رعایت می‌کنند. حاکم شهر عالم‌ترین و عادل‌ترین آن‌هاست. تعاریفی دارد که این مدینه فاضله چگونه است؛ که همه خوبند، همه خوبی و صلح و صفا و دوستی و… است. در مقابل این مدینه فاضله، چیزی به نام «مدینه فاسده» داریم که هیچ عدالتی در آن نیست. هر کس هر چه بتواند، از دیگران می‌کند. رانت و رشوه و از این‌گونه داستان‌هاست. مردم خشمگین‌اند، چون بی‌عدالتی خشم می‌آورد دیگر و خشم هم روی دیگران اثر منفی می‌گذارد. این مدینه فاسده است.
▪️آیا اصلاً این مدینه فاضله که در مقابلش مدینه فاسده هست، در دنیا قابل پیاده شدن است؟ این بحثی است که آیا اصلاً می‌توان آن را پیاده کرد؟ آیا اصلاً مدینه فاضله‌ای داریم؟ چون نوشتن برخی چیزها روی کاغذ آسان است، ولی در عمل، وقتی می‌خواهی پیاده کنی، بسیار سخت می‌شود! .
روی کاغذ این‌ها خیلی قشنگ است؛ مدینه فاضله این‌گونه باشد، مردم همه باصفا باشند، خوب باشند، با هم عدالت داشته باشند. اما وقتی می‌آیی عمل کنی، ، نمی‌شود. به این سادگی نیست.
اما ما یک مدینه فاضله‌ای داریم که اول باید در نفس خودمان آن را پیاده کنیم. تازه اگر می‌خواهی مدینه فاضله داشته باشی، ابتدا در نفس خودت؛ اول خودت را فاضل کن، خودت را آدم کن. حسادت نباشد، غرور نباشد، منیت نباشد. از خودگذشتگی و ایثار باشد. این‌ها باشد، آنگاه تازه می‌توانی مدینه فاضله درست کنی. بعد بقیه هم باید این‌گونه باشند. وقتی من می‌خواهم به دیگران بگویم «آقا، غرور نداشته باش»، در حالی که خودم غرور دارم، می‌دانید اگر کسی خودش عمل نکند و چیزی به دیگران بگوید، اثرش معکوس است؛ معکوس عمل می‌کند.
▪️بنابراین، باید ابتدا مدینه فاضله را در وجود خودمان درست کنیم. وگرنه در خارج، اگر تحقق داشته باشد، آن مدینه فاضله با ظهور امام عصر (عج) تشکیل خواهد شد.
فرمودند: در انسان اگر این قوه نباشد، علاوه بر آن‌که نظام اجتماعیش شکل نمی‌گیرد، صاحب مدینه فاضله نیز نمی‌شود. یعنی مدینه فاضله هم به قوه غضبیه احتیاج دارد؛ به قوه قهریه و غضبیه احتیاج دارد؛ نیروی نظامی و انتظامی می‌خواهد. و شاید در حیوانات، به خصوص در طوایفی از آن‌ها که زندگی اجتماعی دارند، همین حفظ نظام را متناسب با آن‌ها به وجود قوه غضبشان باید دانست. که به خاطر قوه غضبیه‌شان دور هم اجتماع می‌کنند تا بتوانند از خودشان دفاع کنند.
▪️علمای اخلاق، قوه غضبیه انسان را به «کَلْب» (سگ) تشبیه کرده‌اند؛ که اگر او را به حال خود بگذاری، هار و گزنده خواهد شد. می‌دانی، سگ باید تربیت شود. سگ تربیت نشود، گاز می‌گیرد. . می‌گویند: «آدمی که با پند آدم نشود، با چوب و پند می‌شود.» حیوانات هم مثل همین‌اند دیگر؛ چوب می‌خواهند.
یعنی سگ، گزنده و آسیب‌رسان می‌گردد. و آنگاه از او نفع می‌بری که به فرمان عقل و در تحت تصرف و تسخیر و تعلیم وی باشد. یعنی «کَلْب مُعلَّم»؛ مُعلَّم یعنی تعلیم‌داده‌شده، نه معلّم به معنای آموزگار. یعنی سگ تعلیم‌یافته و تربیت‌شده گردد. قوه غضبیه‌مان باید این‌گونه باشد.
وگرنه، اگر قوه غضبیه رها شود، شما به اکنون خودت نگاه نکن که قوه غضبیت خیلی کار نمی‌کند. اگر مثل فرعون شوی، سلطان بلامنازع که لازم نیست به هیچ‌کس جواب پس دهی، . ولی کسی که خودش را تربیت می‌کند، سلطان سلاطین عالم هم که شود، مثل آقا امیرالمومنین (ع)، قوه غضبیه‌اش را نمی‌گذارد دخالت کند.

▪️و تا زمانی که قوای مملکت بدن تحت فرمان عقل در نیایند، این مملکت دچار هرج و مرج است. شهوت چیزی می‌خواهد، غضب چیزی می‌خواهد. هر کدام دنبال خواسته‌ای می‌خواهند بروند دیگر. وهم می‌نشیند و برای خودش می‌بافد. خیال می‌نشیند و برای خودش صورتگری می‌کند، مخصوصاً اکنون که این فیلم‌ها و کلیپ‌ها و تصاویر زننده آمده، خوراک خیال است؛ چشم بیفتد و خیال برای خودش پردازش کند. در این حالت، هرج و مرج است و سرو سامان ندارد و مدینه فاضله نخواهد شد و بیت‌المعمور نخواهد گردید؛ بلکه همواره در آن جنگ و دعوا و نزاع و کشمکش است:
می‌کشد ما را در این ره سر به سویی، پا به سویی
عقل آخر بین به سویی، عشق بی‌پَروا به سویی
موج سرگردانم و بازیچه طوفان هستی
هر دمم ساحل به سویی می‌کشد، دریا به سویی
▪️در آن جنگ و دعوا و نزاع و کشمکش است و نفس را در این صورت «نفس مضطربه» می‌نامند. اضطراب دارد. هر چه می‌بیند، دلش می‌خواهد. مثلاً می‌گوید: «این زن قشنگ است.» ، باشد، تو زن داری. «نه، این قشنگ‌تر است.» هر چه زن قشنگ‌تری گیرت بیاید، قشنگ‌تر از آن هم هست. پس این‌گونه نیست که این قشنگ است؛ «این را به دست بیاورم.» بعد می‌بینی ، یکی قشنگ‌تر از آن هم هست. می‌گوید: «آن را می‌خواهم.» و دیگر همین‌طور است.
چنین نفسی به ادراک مقامش که تشبه به ملکوت است و «فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ» بودن است، توفیق نمی‌یابد.

▪️و چون عقل بر آن‌ها مستولی شود و مملکت را آرام کند و اهل آن را مطیع و منقاد خود گرداند، یعنی وقتی عقل این قوا را مطیع خودش کرد و دستورات «اینجا نرو»، «اینجا پا مگذار»، «اینجا عصبانی نشو»، «اینجا شهوت‌رانی نکن» و سایر «نکن‌ها» را اجرا کرد و همه را به دین خود در آورد – یعنی همه از دین عقل پیروی کنند – این‌گونه نیست که یکی مسیحی باشد و بگوید من این کار را کنم، یا یکی یهودی باشد و یکی به دین… زیرا گاهی انسان در جایی به دین مسیحیت می‌شود، در جایی به دین یهودیت، در جایی به دین اسلام، و در جایی می‌گوید «ولش کن، دین می‌خواهم چه کار کنم؟» وقتی به گناهان نگاه کنی، همین‌طور می‌شود دیگر. آن که شراب می‌خورد می‌گوید، آن که دزدی می‌کند می‌گوید، آن که دین اسلام بود که این کار را نمی‌کرد.

⬅️ معنی حدیث العقل ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان

در این زمینه، حدیثی معروف است: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَاکْتُسِبَتْ بِهِ الْجِنَانُ.» تعریف عقل چیست؟ عقل آن است که رحمان با آن عبادت می‌شود و بهشت با آن کسب می‌گردد. دو چیز است: خداوند رحمان بدان پرستیده می‌شود و بهشت به وسیله آن به دست می‌آید. چرا این دو را گفت؟ قبلاً گفتیم. عقل دو نگاه دارد: یک نگاه به بالای خودش دارد، یک نگاه به مادون خودش. به مافوق خودش که خدای رحمان است، نگاه می‌کند و می‌بیند شایسته عبادت است، پس پرستش می‌کند. به مادون خودش که نگاه می‌کند، می‌بیند اعمال خیر باید انجام دهد و «اکتسبت به الجنان»؛ یعنی دنبال به دست آوردن بهشت می‌رود. آنگاه انسان سری آسوده و آرمیده خواهد داشت.
«آسوده» و «آرمیده» کلمات فارسی‌اند دیگر. می‌دانید، ما در فارسی دو نوع «آ» داریم؛ یکی «آ» زینت و دیگری «آ» نفی. «رمیده» یعنی چه؟ رم کرده، فراری. وقتی «آ» اولش می‌آید، می‌شود «آرمیده»، یعنی چه؟ یعنی غیروحشی، آرام است. «سوده» یعنی ساییده شده، تحت فشار است. وقتی «آ» اولش می‌آید، می‌شود «آسوده»؛ یعنی بدون ساییده شدن. مثلاً کلمه «مرد»؛ وقتی «اَ» به اولش می‌آید، می‌شود «امرد» که ایشان می‌فرمایند: «امرد یعنی نامرد.» بسیاری از کلمات هستند که وقتی «آ» اولشان می‌آید، معنای نفی پیدا می‌کنند

⬅️ تفسیر ایه شریفه «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

▪️پس انسان سری آسوده و آرمیده خواهد داشت. و مورد خطاب قرار می‌گیرد به آیه شریفه:
«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَیٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی» (سوره فجر، آیات ۲۷-۳۰)
«ای نفس مطمئنه! به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او راضی هستی و او از تو راضی است؛ پس در میان بندگان من داخل شو و وارد بهشت من گرد.»
وقتی انسان به آنجا برسد، چون مورد خطاب آیات قرآن است، مورد این خطاب قرار می‌گیرد: ای نفس مطمئنه، ای صاحب نفس مطمئن، رجوع کن به پروردگارت، در حالی که هم تو راضی هستی و هم خدا از تو راضی است. داخل شو در بندگان من و داخل شو در بهشت من.
پس نفس آنگاه که از بند هوا و هوس رهایی یافت و از زنگار پلیدی‌ها به در آمد، «نفس مطمئنه» می‌گردد، به اطمینان می‌رسد و لایق چنان خطاب می‌شود. سپس به کار خویشتن می‌پردازد. کار خودش چیست؟ این است که به توجه به حقیقت‌الحقایق – که متن اعیان و حق اول است – به سر می‌برد. تمام توجهش خدا می‌شود.
این‌گونه نیست که گوشه‌ای بنشیند و چشم‌هایش را ببندد. امیرالمومنین (ع) مگر سلطان موحدان نیست؟ عبادت و ذکرش سر جای خود، عدالتش هم سر جای خود.
▪️ شب باید عبادت کنی، ذکر بگویی، قرآن بخوانی. به وقتش هم سر کار حواست باشد.
پس نفس به سر می‌برد با این حقیقت که: «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (آگاه باشید که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد).
«در اجتماع بودن» یعنی چه کار کنیم؟ برویم سر کوچه وایستیم؟ در سر چهارراه و سر بازار وایستیم؟ در اجتماع بودن یعنی چه؟ به این‌ها می‌گوییم حرف‌های صد من یک غاز؛ حرف‌های من‌درآوردی است که نه پایه دین در آن است، نه قرآن و نه حدیث

⬅️ انواع ذکر الله

▪️ذکر خدا (ذکرالله) دو نوع داریم: یکی ذکری است که ما از خدا می‌کنیم؛ می‌گوییم: «لا اله الا الله»، «یا الله»، «یا حیّ و یا قیّوم». دیگری ذکری است که خداوند از ما می‌کند؛ همان‌گونه که فرمود: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ» (مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم). قلب با کدام ذکر اطمینان پیدا می‌کند؟ با آن ذکری که ما از خدا می‌کنیم، یا با آن ذکری که خدا از ما می‌کند؟ هر کدام اطمینان خاص خودش را دارد، که بالاترینش آن ذکری است که خداوند از ما می‌کند؛ خدا بنده را یاد می‌کند.
به همان اندازه که انسان در نزاهت، پاکی و قدسش کوشیده است و از علایق ظلمانی پاک شده است، به قدر وسعت جدول وجودی‌اش، اشراقات و تجلیات الهی – که بهترین مائده‌های جنت قرب هستند – بر او افاضه می‌شود. هر چقدر که پاک شده است. یعنی اگر پاک نشده‌ایم و دریافت نمی‌کنیم، یعنی هنوز پاک نشده‌ایم دیگر. تقصیر خدا نیست.
به قول آقاجون: «دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.» دیر می‌شود، اما دروغ نمی‌شود.
ادراک این فیض‌ها – که «نُزُلًا مِّنْ عِندِ اللَّهِ» (پیشکشی‌هایی از جانب خداوند) است – و نیز مقام قرب به حضرت الهی و جنت لقاءالله است. بهشت لقاءالله که بالاترین بهشت است و آقا [مراد حضرت استاد] در «الهی‌نامه» دارند: «الهی شکرت که به جنت لقائت درآمدم.» سعدی نیز می‌گوید:
گرچه دانم به وصالت نرسم، باز نگردم
تا که در راه بمیرم که طلبکار تو باشم
لااقل بگوییم در طلب او بودیم. برای او منتهای لذت خواهد بود.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.8 مگابایت

← بعدیقبلی →