→

1405-6-22 شرح نصوص جلسه 39

⌂

1405-6-22 شرح نصوص جلسه 39

0:000:00

بسم‌الله الرحمن الرحیم.
📆 یک شنبه ۱۴۰۵/۶/۲۲،درس نصوص

🧿 موضوع: فص ۲۳،در کمال نفس مطمئنه، جلسه (۳۹)

8️⃣ خلاصه درس می پردازد به فص ۲۳و۲۴،

درس به بررسی تشکّل روح از ترکیب بسایط (عناصر) و رسیدن آن به مقام «روح مطلق» و دریافت‌های قصوای انسی می‌پردازد. منتهای لذت (لذت قصوی)، نه در کرامات یا لذات حیوانی و مادی، بلکه در قرب حق تعالی و ادراک جواهر عقلی عالی است. در متن اشاره شده که بسیاری از انسان‌ها به دلیل همت پست، لذات حیوانی را غایت می‌دانند و حتی عباداتشان را برای پاداش‌های مادی انجام می‌دهند. در نهایت با استناد به کلام ابن‌سینا، بر تفاوت فاحش و برتری سعادت ملائکه و عقول مجرد نسبت به لذات دنیوی و حیوانی تأکید شده است

 بسیط شدن روح

⬅️فرمود: در نکات گفته‌ایم که بسایط چون با هم ترکیب شدند، روح می‌گیرند و روح چون بسیط شد، چه می‌شود؟ بسایط چه هستند؟ عناصر؛ عناصر بسیط هستند، دیگر. مرکب نیستند. بسیط، گاهی در مقابل مرکب است، دیگر. ترکیب‌شده نیستند. سپس این عناصر، این بسایط، وقتی با هم ترکیب می‌شوند، مزاج تشکیل می‌شود و روح به آن افاضه می‌شود؛ که همه انسان‌ها و حیوانات همین‌گونه‌اند. آن نطفه ترکیبی پیدا می‌کند، همان مواد هستند که به آن صورت (که مرتبه‌ای پیدا می‌کند)، روح به آن‌ها افاضه می‌شود.

▪️می‌فرمود: بسایط که ترکیب شوند، روح می‌گیرند؛ دارای روح می‌شوند. حالا روح چون بسیط شد، اینجا بسیط دیگر چه چیزی است؟ آن بسیط قبلی نیست که عنصر باشد. بسیط اینجا مقام صراحتِ اطلاقِ روح است. وقتی روح مطلق شد، چه چیزی را در بر می‌گیرد؟ روح مطلق شود، چه چیزی را در بر می‌گیرد؟ بحث، همان دریافت‌های قصوای اِنسی است. دریافت‌های اِنسی با هم فرق می‌کند. گاهی فرد خواب می‌بیند و در خواب، دریافت اِنسی دارد. البته اگر خواب درست باشد، نه هر خوابی. چیزی از آن‌طرف دریافت می‌کند؛ این هم دریافتی است. لقاءالله نیز چیست؟ دریافت اِنسی است، ولی این‌ها با هم فاصله بسیاری دارند.

➖تعریف قصوی و غایت ان

بله، «فَتَبَصَّرْ»، بصیرت به خرج بده؛ خوب بفهم. [اشاره به عبارت] «قَوْلُهُ هُوَ اللَّذَّةُ الْقُصْوَى». قصوی چیست؟ مانند ‘اقصا’ که می‌گوییم آن دور، آن دورترین مرتبه لذت و منتهای لذت. بودنِ آن بدین جهت است که توجه، عرفان و ادراک نفس مطمئنه به جواهر عقلی عالی و مادون آن‌ها در سلسله مجردات طولی و عرضی، نیز لذت عقلانی است، ولی منتهای لذتش قرب حق اول است. چه می‌فرمود؟ می‌گوید چرا گفت لذت قصوی آن آخر مرتبه لذت است؟ می‌فرمود: توجه، عرفان و ادراک نفس مطمئنه به جواهر عقلی عالی (آن عقول، آن مفارقات، ملائکه و مادون آن‌ها، ارواح، ارواحی که هستند)، آن‌ها نیز مجردات، و دریافت‌های عقلی‌اند. اما غایت قصوی، دیگر چیست؟ قرب حق تعالی است.
▪️، آقاجان در الهی‌نامه‌شان [چنین آورده‌اند:] «الهی، لذت مناجات کجا و شوق کرامات کجا!» گاهی فرد ذکر می‌گوید تا به یک کرامتی برسد، (یا) کرامتی به او دست دهد؛ از آینده خبر دهد، از گذشته خبر دهد، از دل دیگران خبر دهد. ولی لذت مناجات خداوند کجا؟ آن قرب الهی! آن بازار،
نفس‌پرستی؛ آن لذت برای کرامت ذکر گفتن، نفس‌پرستی خودش است. می‌خواهد بگوید «من کیستم؟» کرامت جز برای این نیست، مگر اینکه فرد کرامت را بپوشاند. وقتی بپوشاند، دیگر به چه دردی می‌خورد؟ وقتی مثل بمب اتم می‌ماند، نخواهی بزنی، به چه درد می‌خورد؟ یا باید بزنی که خیلی دردسر دارد، و اگر هم نخواهی بزنی، به چه دردت می‌خورد؟
▪️ می‌فرمود: غایت قصوی به خاطر این است که آن ادراکات نیز لذات عقلی‌اند، ولی این دیگر همان غایت قصوی است. کسانی که دارای طبعِ دنی و پست و همتِ خسیس‌اند، به لذت حیوانی خو می‌کنند و لذتی جز مشتهیات و مدرکات حیوانی نمی‌دانند و نمی‌شناسند. یعنی همان (لذتِ) هیبت (و) لذت ازدواج را؛ مگر حیوانات ندارند؟ چرا. مگر لذت پیروز شدن در مبارزات را حیوانات ندارند؟ چرا. دو خروس هم می‌جنگند؛ این خروس، آن خروس را می‌زند، باد می‌کند و راه می‌رود! این‌ها لذات حیوانی‌اند دیگر. انسان‌ها چند نفرشان هستند که لذتی بالاتر از این‌ها را داشته باشند، اصلاً بدانند که هست؟ و چند نفر این شیرینی این لذات را چشیده باشند؟ بی‌خبر از اینکه: «اگر لذت ترک لذت بدانی، دیگر لذت نفس را لذت نخوانی.»

حتی عباداتشان در ازای مشتهیات حیوانی است که در حقیقت عبدالبطن و عبدالهواء‌اند، نه عبدالله و عبده. حتی عبادت هم می‌کنند به امید اینکه حوری و قصر و غلمان و شیر و شراب نصیبشان شود، و از بهجت و سعادت انسانی و ملائکه و عقول غافل‌اند که مشاهدات اِنسی چه بهجت، چه سعادت و چه لذتی دارد.
➖کلام شیخ الرئیس
▪️شیخ‌الرئیس (ابن‌سینا) در نمط «بهجت و سعادت» اشارات و در الهیاتِ شفا چه نیکو گفته است که: «وَ یُقَالُ لَهُ یَا مِسْکِینُ لَعَلَّ الْحَالَ لِلْمَلَائِکَةِ وَ مَا فَوْقَهَا أَلَذُّ وَ أَبْهَجُ وَ أَنْعَمُ مِنْ حَالِ الْأَنْعَامِ». بلکه چگونه ممکن است که یکی از آن‌ها برای دیگری نسبتی باشد که بتوان به آن اعتنا کرد؟ یعنی: ای بیچاره! شاید حال فرشتگان و بالاتر از آنان، خوشمزه‌تر، شادمان‌تر و نیکوتر از حال چهارپایان باشد. بلکه چگونه می‌توان یکی از این دو را با دیگری نسبت به سزایی داد؟ اصلاً چگونه می‌توان این‌ها را با هم قیاس کرد؟ (آیا) لذتی که الاغ می‌برد با لذتی که اولیا در مشاهداتشان می‌برند، می‌شود این دو را با هم قیاس کرد؟

➖ تفسیر نفس و مراحل ان

▪️تفسیر نفس را مراحل و اطواری است که به مناسبت آن‌ها، به اسامی خاصی نامیده می‌شود. اکنون به نفس مطمئنه تا اندازه‌ای آشنایی یافته‌ایم و در فصوص، پس از این

اسامی دیگر آن نیز بیان می‌شود و در فصل‌های ۶۲ و ۶۳ نیز مطالبی در پیرامون این امور عنوان می‌گردد.

▪️تبصره: شیخ در اشارات به اقتفای فارابی در فصوص (اقتفا یعنی پشت سر حرکت کردن) تعبیر به «جلیة الحق» دارد. این عبارت، [یک] ترکیب است و چنانکه پیشتر گفته‌ایم، شیخ در مسائل عقلیه بسیار ناظر به کلمات فارابی است. در فصل نهم نمط هشتم [کتابش] می‌گوید: «کمال الجوهر العاقل» (کمال جوهر عاقل تعقل‌کننده چیست؟) «أَن یَتَمَثَّلَ فِیهِ جَلِیَّةُ الْحَقِّ الْأَوَّلِ». تمثل باید باشد. «متمثل شود در او جلیه حق اول»، یعنی ظهور حق اول در او متمثل شود؛ «تَمَثُّلًا لَا یُمَایِزُ الذَّاتَ». تمثلی که متمایز از ذات نباشد. یعنی ذات حق چنان تجلی کند در باطن این عارف که کمال جوهر عاقل همین است. این کلام او دال بر اتحاد عاقل و معقول است. حالا در حالی که ابن‌سینا در ابتدای امر منکر اتحاد عاقل و معقول است و چقدر دلیل می‌آورد بر رد این مطلب. در حالی که در کلمات خودش مطالبی هست که اتحاد عاقل و معقول را اصلاً اثبات می‌کند، از جمله همین‌جا. به تفصیلی که در تعلیقات خود بر اشارات و در نکته ۸۰۲ «هزار و یک نکته» بیان کرده‌ایم.

➖(فص ۲۴)➖

خب، فصل بیست و چهارم می‌فرماید:
«کُلُّ مُدْرِکٍ مُتَشَبِّهٌ مِنْ جِهَةِ مَا یُدْرِکُهُ تَشَبُّهَ التَّقَبُّلِ وَ الِاتِّصَالِ. فَالنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ سَتُخَالِطُ مَعْنًى مِنَ اللَّذَّةِ الْخَفِیَّةِ عَلَى ضَرْبٍ مِنَ الِاتِّصَالِ، فَتَرَى الْحَقَّ وَ تَبْطُلُ عَنْ ذَاتِهَا. فَإِذَا زَالَ رَجَعَتْ إِلَى ذَاتِهَا وَ آلَتْ لَهَا أَسَفٌ.»
▪️ ترجمه: «و هر مدرِکی (درک‌کننده)، آنچه را ادراک می‌کند، از جهتی متشبه به آن است.» هر چیزی را که ادراک می‌کند، از جهتی شبیه به آن است. خب. «تشبهی که منشأ تقبّل (تقبّل یعنی قبول کردن مدرَک) و اتصال بدان است.» تشبهی که منشأ می‌شود برای اتصال به آن مدرَک. از جهتی شباهت دارد، شباهتی که باعث می‌شود به آن مدرَک متصل شود.
«پس نفس مطمئنه با معنایی که آن لذت خفی است، بر یک نحو اتصال، درمی‌آمیزد.» آن لذت خفی چه بود؟ همان لذت ادراک حق تعالی. «پس حق را می‌بیند.» می‌بیند، بلکه فراتر از دیدن، اصلاً متصل می‌شود! «و از خویشتن باطل می‌شود.» چنان وصل می‌شود که خودش باطل می‌شود و او می‌ماند. چون در مقام اتصال به حق، از این حادث چیزی باقی نمی‌ماند؛ فقط حق می‌شود. این باطل می‌شود. خب. «و از خویشتن باطل می‌شود.» «پس چون آن اتصال زائل شد»، یعنی برمی‌گردد به حال خود، «به ذات خویش برمی‌گردد و به حال نخستینش بازگشت می‌کند، در حالی که برای او اندوه است» که: «ای، از چه حالی به چه حالی برگشتم؟ کجا برگشتم؟» این فص نشان می‌دهد که فارابی خودش صاحب مشاهدات و مکاشفاتی بوده [و] این‌گونه دارد تبیین می‌کند. این (را) می‌دانید، ایشان قبل از ابن‌عربی و قبل از عرفا و قبل از این حرف‌هاست. یعنی این‌گونه نیست که صرفاً کتاب خوانده و رونویسی کرده باشد.

بیان عبارت [در] طبع حیدرآباد دکن بدین صورت است: «سَتُخَالِطُ مَعْنًى… وَ مِنْ ذَاتِهَا فَإِذَا رَجَعَتْ إِلَى ذَاتِهَا وَ آلَتْ لَهَا عَرَفَتْ.» و در بعضی نسخ بدین صورت است که: «وَ آلَتْ لَهَا أَفَنَ». ختلاف نسخه را می‌فرماید.
➖در بیان ذکر گفتن
آ، تمام ذکری که می‌گوییم، عبادت شبانه؛ آن برای رسیدن به همین است که باید به‌گونه‌ای ذکر گفت (و) توجه کرد به حق که این اتصال برقرار شود. البته به این سادگی نیست، ها! اتصال به حق این‌ها، به قول آقاجان، «دنیایی نیست که دست هر بی‌سروپایی باشد»، ها! یک ذره‌اش در دامن علمای رده اول نیز پیدا نمی‌شود؛ یک ذره‌اش. مگر نگوییم این‌ها «گوگرد احمر» است به قول قدیمی‌ها؟ منتها باید دنبال به دست آوردن این باشیم. تمام این کتاب خواندن‌ها، تمام این جلسه آمدن‌ها برای این است که به همین برسیم، سیم‌مان وصل شود به حق.
ذکر که می‌گوییم، هر ذکری که می‌گویی، باید با تمام توجهت به این صورت باشد که در محضر خداوند سبحان نشسته‌ای و داریم خداوند سبحان را صدا می‌زنیم. استحضار: یک حضور داریم، یک استحضار. استحضار این است که پیوسته خودت را در محضر خدا حاضر کنی، پیوسته حاضر ببینی، پیوسته خودت را وادار کنی به حضور. این استحضار است. اما حضور، آن چیزی است که از آن‌طرف می‌آید؛ اصلاً نمی‌توانی از آن فرار کنی، دیگر.

می‌گوید: «جویی جذب الهی در طریقت، به از خرواری تقوا در شریعت.» یک جوی از آن نصیب انسان شود، بهتر از هزاران هزار تقواست. تقوا که می‌گویند یعنی این دو تا [اشاره به اخلاق و عمل] راست و درست شدن‌ها، و همه این‌ها چون برای آن اتصال است. تمام کار برای چیست؟ برای اینکه پول بگیری. تمام کار برای این است که پول بگیری. حالا فرد ده جا برود کار کند و یک قران پول به او ندهد.

➖تشبه قوای مدرِکه به مدرَکاتشان

این فصل شریف که از غُرر فصوص این کتاب است (ها، روشنی است، روشن است، غُرّه است، درخشان است؛

ست بوده است. منتها اولش باید چه کار کنی؟ فکر کنی، استدلال کنی، آشنا شوی، قوی شوی، بعد به حدس برسی. در سلوک هم همین‌طور. ابتدا ریاضت می‌کشد انسان، بعد یک مرتبه [می‌رسد به جایی که]:
«ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد
نور آن بر دل آگاه رسد!»
از نظر و فکر ترقی می‌کند، به حدس می‌رسد و از سلوک به جذبه. و از تدریج به طی دفعی زمین و زمان. از تدریج (درجه‌درجه رفتن) یک مرتبه طی زمین و زمان می‌کند؛ طی‌الارض می‌کند، طی‌الزمان هم می‌کند. بلکه به مقامی اعلی و ارفع از این امور، بلکه بالاتر از این امور، طی آسمان‌ها که بالاتر از طی زمانِ زمین است.

▪️از ریاضت، رأی‌الیقین حاصل می‌شود که رؤیت معشوق باشد. و نیز از ریاضت، خود معشوق شدن حاصل می‌شود، (یعنی) فرد، خود معشوق شود. مگر نگفت فارابی که خودت زائل می‌شوی در آنجا؟ که حق‌الیقین باشد؛ می‌رسد به مرتبه حق‌الیقین که حق می‌شود. و از فکر، علم‌الیقین حاصل می‌شود و عین‌الیقین حاصل می‌شود. بلکه از ریاضت، مراتب چهارگانه به هم می‌رسد (یعنی مراتب یقین را می‌گوید و می‌فرماید).

ج. علم با معلوم یکی است؛ تشابهاً، تخلقاً و تحققاً. علم با معلوم یکی است. این‌ها مراتب است. گاهی انسان تشبه پیدا می‌کند. مثلاً شما در نظر بگیرید، یک شاگردی رفته پیش استاد. بعد از مدتی که می‌رود زیر نظر استاد، تشبه پیدا می‌کند؛ یعنی حرف زدنش، استدلال کردنش، نمی‌دانم رفتارش، کردارش، عبادت کردنش، ذکر گفتنش، این‌ها تشبه پیدا می‌کند. بعد از یک مدتی، بالاتر که می‌شود، تخلق پیدا می‌کند؛ یعنی خلقیات او در این [شاگرد] پیاده می‌شود. این را برای نزدیکی به ذهن داریم می‌گوییم، ها! که خلقش، ملکاتش، صفاتش مثل او می‌شود. لذا در روایت داریم که «جالسوا العلماء و خالطوا الحکما». [یعنی:] بنشینید با علما و با حکما مخالطه کنید (رفت و آمد کنید، نشست و برخاست کنید). در شرحش گفتند که چرا می‌گویی با علما مجالست کن (یعنی بنشین در مجلس عالم، علم کسب کن)، اما با حکیم باید مخالطه کنی؛ چیزهایی، نکات ریزی است که یاد بگیری. آن‌ها دیگر درسی نیست. یاد بگیری ایشان موقع عصبانیت چگونه خودش را جمع می‌کند، یاد بگیری ایشان موقعی که به نامحرم می‌رسد، چگونه خودش را جمع می‌کند، موقعی که به پول حرام می‌رسد، چگونه خودش را جمع می‌کند، موقعی که فقیر می‌شود، پول ندارد، چه کار می‌کند. خالطوا الحکما. [بعد] تخلق پیدا [می‌کنی] و هم تحققاً. تحققاً دیگر آن حقیقت او، یعنی یکی شدن با او [است] که حالا یکی شدن با او در مورد حق تعالی پیاده می‌شود. در مورد امام هم داریم که نورش نور امام می‌شود. همه وجودش پاک می‌شود مثل ماه. ماه نورش چیست؟ نور خورشید است. از خودش نور ندارد که؛ همه‌اش نور خورشید را نشان ما می‌دهد. منتها یکی هلال ماه است، یعنی یک ذره آن نور خورشید را نشان می‌دهد؛ یکی ماه بدر منیر است، یعنی تمام وجودش نور خورشید است.
➖مناسبت در طلب
د. مناسبت در طلب. می‌گوید: در طلب کردن، مناسبت هست. کسی چیزی را طلب می‌کند، کسی چیزی را می‌خواهد. باید یک مناسبتی بینشان باشد. هر کسی دنبال هر چیزی نمی‌رود.
د: «لَا یَطْلُبُ شَیْءٌ غَیْرَهُ دُونَ مُنَاسَبَةٍ، وَ هِیَ أَمْرٌ جَامِعٌ بَیْنَهُمَا یَشْتَرِکَانِ فِیهِ اشْتِرَاکًا یُوجِبُ رَفْعَ الِامْتِیَازِ لَا مُطْلَقًا بَلْ مِنْ حَیْثُ مَا یُضَافُ بِهِ کُلٌّ مِنْهُمَا ذَلِکَ الْأَمْرَ الْجَامِعَ، وَ مِنْ حَیْثُ یَشْتَرِکَانِ فِیهِ. وَ لِکُلٍّ مُنَاسَبَةٌ ثَابِتَةٌ بَیْنَ طَالِبٍ وَ مَطْلُوبٍ، رَقِیقَةٌ بَیْنَهُمَا هِیَ مَجْرَى حُکْمِهِمَا وَ صُورَتُهُ. وَ تُعْزَى مَرَّةً إِلَى أَحَدِ الطَّرَفَیْنِ وَ أُخْرَى إِلَى کِلَاهُمَا. فَمِنْ طَرَفِ الْعَبْدِ مَعَ الْحَقِّ یُسَمَّى تَوَجُّهًا بِالسَّیْرِ وَ السُّلُوکِ نَحْوَ الْحَقِّ فِي زَعْمِ السَّالِکِ (أَوْ نَحْوَ مَا یَکُونُ مِنْ…). وَ مِنْ جِهَةِ الْحَقِّ یُسَمَّى تَدَلِّیًا وَ تَنَزُّلًا بِتَحَبُّبٍ وَ إِجَابَةٍ.»
به‌به! یعنی: «چیزی جز خود را بدون مناسبتی که بین آن دو است، طلب نمی‌کند.» هیچ چیز. غیر خودش را بدون مناسبت طلب نمی‌کند. باید یک مناسبتی بینشان باشد. شما هیچ وقت طلب نمی‌کنی مثلاً بروی عروس دریایی شکار کنی؟ می‌گوید: « چه چیزی دارد عروس دریایی؟ با آن چه کار کنم؟» عروس زمینی باشد، می‌خواهی، ولی عروس دریایی به چه درد می‌خورد؟ یک مناسبتی باید باشد آخر.

▪️آن مناسبت، رابطه و امر جامع است؛ جمع‌کننده [آن‌ها] که هر دو در آن مشترک‌اند، (و) هر دو در آن امر مشترک باشند. اشتراکی است که رفع امتیاز بین آن دو می‌کند؛ که در آن مسئله با هم هیچ اختلاف ندارند، در آن مسئله. نه رفع امتیاز مطلقاً، نه اینکه مطلقاً بینشان امتیاز از بین برود، بلکه از آن جهت که هر یک مشابه آن امر جامع است. می‌گوید: یک امر جامعی بین هر دویشان هست که در آنجا دیگر هیچ اختلافی بینشان نیست، در آن امر جامع. و از آن حیث که هر دو در آن شریک‌اند، در آن ماز نگین‌های درخشان این کتاب است) در تشبه قوای مدرِکه به مدرَکاتشان و در اتصال بی‌تکیّف و بی‌قیاس نفس مطمئنه به حضرت حق، آنگاه که فانی در شهود آن حسن مطلق است، می‌باشد. فنا می‌رسد که حق را مشاهده می‌کند. و در حقیقت این فصل، متمم مطلب فصل قبل است؛ چون نفس مطمئنه به ریاضت و تصفیه، تشبه به حق اول کسب کرده است. ریاضت می‌خواهد، برای اینکه انسان آلوده را که در حریم حق راه نمی‌دهند. حریم حق سگ پاسبان دارد؛ سگ پاسبانش نیز چیست؟ شیطان. شیطان، سگ پاسبان در خانه خداست. می‌آورد، یک زن را جلویت می‌گذارد؛ نگاه کن به این. وقتی نگاه کند، فرد چه می‌شود؟ دور می‌افتد. «وَ کُلُّ مَا شَغَلَکَ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى فَهُوَ صَنَمُکَ». هر چیزی که تو را از خدا مشغول کند، بت توست؛ حتی کتاب باشد، حتی درس باشد، حتی هر چیزی که از خدا مشغولتان کند.

▪️ فرمود: چون نفس مطمئنه به ریاضت و تصفیه، تشبه به حق اول کسب کرده است، در حال عرفان، [می‌گوید] حال عرفان حق اول چگونه است؟ دارد تعریف می‌کند که چگونه است. و «حرف تعریف اللذة الخفیة» اشاره به لذت قصوای فصل سابق است که گفت «لذت قصوا»، آن لذت نهایی که دارد، آن را «لذت خفیه» تعریف می‌کند. مطلب این فصل بسیار لطیف و دقیق است و تحریر آن سخت دشوار است؛ زیرا که این‌گونه مطالب، چشیدنی و یافتنی است، نه نوشتنی و بافتنی. فرد تا نچشد، دیگر نمی‌تواند بنشیند و از خودش ببافد که:
«معانی هرگز اندر حرف ناید / که بحر قلزم اندر ظرف ناید.»

تأدیه مطلب به طریق شکل اول قیاس، بدین صورت است که: [«النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ کَمَالُهَا عِرْفَانُ الْحَقِّ الْأَوَّلِ بِإِدْرَاکِهَا»] (که نفس مطمئنه کمالش عرفان حق اول است). و «کُلُّ مُدْرِکٍ مُتَشَبِّهٌ مِنْ جِهَةِ مَا یُدْرِکُهُ تَشَبُّهَ التَّقَبُّلِ وَ الِاتِّصَالِ». و هر ادراک‌کننده‌ای شبیه است به آنچه ادراک می‌کند؛ تشبهی که موجب قبول و اتصال می‌شود. [«فَالنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ سَتُخَالِطُ»]؛ پس نفس مطمئنه مخلوط می‌شود تا آخر چیزی که در متن آمده بود.

برای استیناس (استیناس یعنی انس گرفتن؛ استیناس از «أُنس» است) و تقرب اذهان به مطلب شامخ و کلمه اولیای [موجود در] این فصل، اموری را که هر یک از اصول و امهات در معارف الهیه است، تقدیم می‌داریم.

▪️الف. بدان که نفس ناطقه انسانی بس که لطیف است، به هر چه روی آورد، به صورت آن درمی‌آید. آبه هر چه توجه کنیم، نفس ما چون لطیف است، شکل او را پیدا می‌کند. و عجیب این است که حالا در این دوره، انسان‌ها (آیا) دیدید چقدر شبیه به هم شدند؟ مثلاً شما آدم‌های جزایرِ کجا را با آدم‌هایی که در روستاهای شهر ما هستند، ببینید: پوشاکشان و کارهایشان، همه شبیه هم هستند. شبیه هم شده‌اند. چرا؟ به خاطر این تلویزیون و رسانه است. شما وقتی نگاه می‌کنید به آن‌ها، نفس شما شباهت پیدا می‌کند به آن‌ها. یعنی آن بازیگرها می‌آیند در خانه شما.می‌بینیدشان دیگر، در خانه‌تان. روی مبل نشسته‌ای، داری [با آن‌ها زندگی می‌کنی]؛ مثل آن آدم، مردی که بیاید در خانه شما، با شما زندگی کند. به همان مقداری که به آن‌ها نگاه می‌کنی، با آن‌ها زندگی [می‌کنی]؛ لذا از آن‌ها چه می‌گیری؟ نفس شما لطیف است به هر چه روی آورد، به صورت آن درمی‌آید. پس وقتی قرآن می‌خوانیم، وقتی کتاب می‌خوانیم، وقتی ذکر می‌گوییم، داریم به آن ذکری که توجه می‌کنی، (داری) به سوی آن حقیقت می‌روی.

به همین جهت روایت می‌فرماید چه؟ مثلاً بگویید در این زمینه: «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ.» از این باب است. دیگر [اینکه] هر چه را دوست داشته باشی، با او محشور می‌شوی. دیگر [اینکه] چرا می‌گوید «ذکر علی عباده»؟ ذکر علی عبادت است، یاد علی عبادت است. در حالی که یاد بعضی‌ها چیست؟ مثلاً بحث از شیطان، شیطانی است.

لذا هرگاه انسان نیت کسی را کرده است، به حکم اتحاد مدرِک با مدرَک، انیّت این شخص (انیّت یعنی «من»، انیّت این شخص که هویت اوست) همان انیّت آن کس است. می‌گوید: وقتی نیت می‌کنی و توجه می‌کنی، در آن لحظه شما یکی می‌شوی. حالا این هم به اندازه دارد، ها! لذا وقتی که زیاد به کسی توجه می‌کنی، به رنگ او درمی‌آیی. پس ببینید، به که توجه می‌کنید؟ و چون توجهش را به آن کس تمرکز دهد و تعمق کند، «یَتَمَثَّلُ لَهُ بَشَرًا سَوِیًّا». اصلاً برایش متمثل می‌شود، وقتی خیلی توجه کند. خیلی از شاگردها هستند، می‌گویند: «ما با استادمان زندگی می‌کنیم. در خانه با استادمان راه می‌رویم، می‌نشینیم، غذا می‌خوریم. خودمان را در محضرش می‌بینیم.» این همان توجه چیست؟ حالا آن تعمق، وقتی عمق پیدا می‌کند، بعد متمثل هم می‌شود. و یا به کشف‌های عقلی بی‌مثالی نائل می‌شود که آن دیگر فوق این حرف‌هاست.

راقم گفته است:
«نفس از بس که لطیف است، شود نفس
همان که بدو روی نموده ز نشیب و ز فراز.»
[یعنی:] بالا و پایین توجه کرده، شده نفس همان. که روایت می‌فرماید: «نَحْنُ وَ شِیعَتُنَا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ». ما و شیعیانمان مثل یک نفس واحده، مثل یک نفس هستیم. به خاطر همین می‌گوید: زیارت شیعیان ما مثل زیارت ماست. چون می‌گوید: «نفس، یک نفس واحدیم» دیگر. لذا مثلاً زیارت شاه عبدالعظیم حسنی را روایت داریم که مثل زیارت امام حسین است؛ چون این‌ها یک نفس واحدند.

و چون نفس التفات به هر چیز که می‌کند، همان چیز است. پس اگر التفات به عالم عشق و صفات می‌کند، همان است. حالا وقتی توجه می‌کند به ذات حق، توجه می‌کند به حق تعالی، چه می‌شود؟ همان می‌شود. و اگر به عقل و نفس می‌کند، همان است. و اگر به محسوس می‌کند، همان است.

شیخ عارف، محی‌الدین عربی، در «ترجمان الاشواق» (کتاب ترجمان الاشواق)، این‌گونه نیکو گفته است:
«لَقَدْ صَارَ قَلْبِی قَابِلًا کُلَّ صُورَةٍ
فَمَرْعًى لِغِزْلَانٍ وَ دَیْرٌ لِرُهْبَانِ»
(به راستی که قلب من پذیرای همه صورت‌هاست؛ پس چراگاهی برای آهوان و دیری برای راهبان است.)
«وَ بَیْتٌ لِأَوْثَانٍ وَ کَعْبَةٌ لِطَائِفٍ
وَ أَلْوَاحُ تَوْرَاةٍ وَ مُصْحَفُ قُرْآنِ.»
(و خانه‌ای برای بت‌ها و کعبه برای طواف‌کنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن است.)
چه شده؟ بسیط شده؛ بسیطی که پذیرنده همه صور اضداد است؛ بیت الاوثان و کعبه طائف. نفس در مقام قلب، در تقلب و تحول است، دگرگون می‌شود که هر دم تجلیات الهیه بر او فائز می‌شود، با اینکه تکرار در تجلی نیست؛ هر دم یک تجلی می‌آید. لذا گفته است «لَقَدْ صَارَ قَلْبِی» که تعبیر به قلب کرده است، نه عقل که «عقال» است. «عقال» چیست؟ پابند است. برای شتر چیزهایی گرد درست می‌کردند. وقتی شتر را می‌خواباندند، این را فرو می‌کردند در زانوی شتر که نتواند بلند شود و راه بیفتد و برود. حالا عقلشان نمی‌رسید با یک میخ، افسارش را روی زمین بزنند، چرا عقلشان می‌رسید. آنجا شنزار است، زمین سفت نیست میخ بکوبید تویش. به خاطر این، این کار را کرده بودند. خب. «مَا سُمِّیَ الْقَلْبُ إِلَّا مِنْ تَقَلُّبِهِ». قلب به خاطر این قلب نامیده شده که در تقلب است، دگرگونی است. دائماً این‌ور و آن‌ور می‌شود. یک لحظه شاد است، یک لحظه غمگین است، یک لحظه امیدوار است، یک لحظه ناامید است، یک لحظه همین‌جوری [بی‌تفاوت است]؛ در حالی که عقل این‌گونه نیست. عقل می‌گوید: دو دو تا چهار تا. هیچ وقت نمی‌گوید: شاید دو دو تا چهار تا بشود. [بلکه] می‌گوید: هیچ وقت شاید. قلب می‌گوید: شاید بیاید، شاید این جمله بیاید، شاید… من این‌گونه‌ام. لذا هر لحظه یک چیزی می‌گیرد، فرق می‌کند با عقل.

➖ب. تصفیه و تخلیه در تکامل انسان به منزله إفاده نظر در استدلال است. تصفیه و تخلیه در تکامل انسان، مثل بحث نظر و استدلال در فلسفه است که حالا چون خود آقاجان توضیح می‌دهد، اجازه دهید بخوانم، آنجا [بهتر] است.

بدان که ریاضت از راه تصفیه و تخلیه (تخلیه یعنی خالی کردن انسان خودش را از رذایل) [آغاز می‌شود]. باید پای خودت بنشینی (و) ببینی چه رذایلی در وجودت هست، [چه چیزهایی را] سراغ داری؛ حسادت، بخل، سروری کردن بر دیگران. یکی‌یکی دنبالش بگردی. مثل شریکی که به شریک خودش بدگمان است. آقا، دو نفر شریک می‌شوند، بعد فرد یک مرتبه می‌گوید: «احتمالاً این دارد مال مرا می‌دزدد.» چگونه حساب و کتاب می‌کند؟ می‌گوید: آن‌گونه باید حساب و کتاب بکشی از خودت. خودت را تخلیه کنی، بعد (اگر) پیدا کردی، بچسبی به آن. تو دلت می‌خواهد سروری کنی؟ پوستت را می‌کنم! تا پیدا کردی که مشکل چیست، نباید ولش کنی که!

در تکامل انسان، [ریاضت] به منزله إفاده نظر در طریق استدلال است. و نسبت بین فکر و حدس (حدس چیست؟ یک مرتبه به مطلب رسیدن بدون طریق استدلال)، مانند نسبت بین سلوک و جذبه در مسیر عرفان است. در استدلال، فکر داریم، حدس داریم. در عرفان، سلوک داریم، جذبه داریم. سلوک این است که چه کار می‌کنی؟ مراقبه می‌کنی، ذکر می‌گویی، عبادت می‌کنی، روزه می‌گیری. بعد جذبه چیست؟ یک مرتبه انسان را می‌برد. یک مرتبه که انسان در مسیر تکامل از نظر و فکر ترقی می‌کند، به حدس می‌رسد. یک مقدار که کار می‌کنی، بعد یک مطلبی که می‌آید جلویت، بدون اینکه فکر کنی، یک مرتبه به نتیجه‌اش می‌رسی: «آه، این است!» بعد می‌گویی: بله، درشترک‌اند.

و هر مناسبتی که بین طالب و مطلوب ثابت است، رقیقتی است که در بین آن دو (که مجرای حکم مناسبت و صورت آن حکم است). یک رقیقتی است، رقیقه‌ای بین آن دو که مجرای حکم مناسبت، آن رقیقه است و صورت آن حکم است. . و آن گاهی از یک طرف حادث می‌شود که برود به طرف آن حقیقت؛ یعنی طلب کند. و گاهی از هر دو طرف.

پس از طرف عبد که با حق طلب می‌کند، «توجه به سیر و سلوک نحو حق، به طرف حق، به زعم سالک» نامیده می‌شود. یعنی آن توجهی که سالک به حق تعالی می‌کند، توجه تامی که به حق تعالی می‌کند، آن از جانب عبد است. حالا گاهی از جانب حق می‌شود دیگر. و از جانب حق، «تدلّی و تنزّل به تحبّب» (یعنی دوست داشتن) و اجابت است که حق تعالی اجابت می‌کند، استجابت می‌کند. یعنی بین انسان و حق یک وجه اشتراکی پیش می‌آید که هر دو یکدیگر را چه کار می‌کنند؟ طلب می‌کنند.

اگر طالب حقی [هستی]، رسول خدا فرمودند: «مَنْ قَرَعَ بَابًا وَ لَجَّ وَ لَجَ». [این عبارت] جناسه [دارد]. (اشاره به «قید دو نقطه و عین») «کسی که دری را بکوبد و لجاجت کند، در باز می‌شود و وارد می‌شود.» این را داشته باشیم.

حدیث دیگری از رسول خدا (ص) فرمود: «نماز، کوبیدن باب خداوند است.» کوبیدن درِ خداوند است. نماز که می‌خوانی، داری در خانه خدا را می‌کوبی و (اگر) لجاجت کنی، باز می‌شود. یک ذره باز شود، یک ذره باز کنند، چه شود!

«شکر آن را که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص‌کنان ساغر شکرانه زدند.»
«مَنْ ذَا الَّذِي أَنِسَ بِقُرْبِکَ وَ ابْتَغَى عَنْکَ حَوْلًا؟»
(کیست که مزه انس با تو را بچشد و بعد جای دیگر برود؟) اصلاً یک لذتی است که نمی‌تواند برود جای دیگر. کجا بروم؟ ذکر که می‌گویی، تمام حواست را جمع کن، توجهت را به حق درست کن که در روز هم باید مراقب باشیم، ها! مراقب اعمالمان. چون چشم آلوده، دست آلوده را که راه نمی‌دهند. روز مراقبت کن که شب…(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.7 مگابایت

← بعدیقبلی →