بسمالله الرحمن الرحیم.
📆 سه شنبه ۱۴۰۵/۷/۷،درس نصوص
فص ۲۷دربیان حجابهای نفس جلسه (۴۳)
8️⃣ خلاصه درس می پردازدبه حجابهای انسانی و عهد انسان با خداوندو انواع حجابها و انواع وجود،
در فصل بیست و هفتم بودیم. به این پاراگراف رسیدیم. این فصل در بیان حجابهای انسانی است. «این فص نیز که از غُرر فصوص این کتاب شریف است، در بیان حجابهای انسان از وصول به کمال حقیقی است.» و در توصیه به تجرد از «غواشی». «غواشی» جمع «قاشیه» به معنای پوشاننده است؛ یعنی چیزی که بر انسان میافتد و او را میپوشاند، مانند «واللیل اذا یغشی». این واژه از ریشه «غشی» به معنای «غش کردن» و افتادن مشتق شده است. همانطور که انسان هنگام غش کردن میافتد، وقتی چیزی بر چیز دیگر میافتد، آن را میپوشاند. پس «غواشی» همان پوشانندهها هستند.
➖عهد انسان با خداوند
فص همچنین اشاره اجمالی به مقاماتی دارد که برای انسان است و در خاتمه به «اتخاذ عهد عندالحق تعالی» امر میکند؛ یعنی انسان باید در نزد خداوند عهدی ببندد. حال این عهد به چه معناست؟ باید در نظر داشت که خداوند در مورد حضرت آدم میفرماید: «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.» یعنی: «ما پیش از این با آدم عهد بستیم، اما او فراموش کرد و برای او عزمی نیافتیم.» لذا حضرت آدم از اولوالعزم نشد. معنای «اتخاذ عهد» چیست؟ دعای عهدی نیز داریم که عهد با امام زمان (عج) است و خواندن آن در صبحها بسیار نیکوست.
▪️نکته باریک این فصل این است که معنای حجاب به درستی درک شود. حجاب چیست؟ در تعبیر عامیانه، وقتی میگوییم «حجاب» یا «منِ حجابی»، منظور چیست؟ رفع این حجاب، به معنای از خود گذشتن، فانی شدن در خود و باقی بالله بودن است. برای رسیدن به عمق این مطلب، تلطیف سِرّ و تجرید فکر لازم است. انسان ممکن است کلماتی را به زبان آورد، اما درک حقیقی و رسیدن به آن مستلزم تلاش فراوان است؛ فهمیدن یک چیز است و رسیدن به آن، چیزی دیگر.
➖شرح اشعار
«از خودی بگذر اگر خواهی خدا
فانی از خود شو که تا یابی بقا
گر تو را باید وصال راستین
محو شو و الله اعلم بالیقین.»
حال، محو شدن از خود به چه معناست و چگونه ممکن است؟ پیش از این دانسته شد که برای انسان حجابهایی وجود دارد که او را از مشاهده ملکوت و عرفان «حقِّ اول» (یعنی حقتعالی که «اول» از اسماء خداوند است، چنان که میفرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ») که کمال حقیقی اوست، باز میدارد. اکنون در مقام بیان دو حجابی هستیم که از وجوه دیگر به انسان نزدیکترند.
➖انواع حجابها
نخستین حجاب، «حجاب اکبر» است که همان ملاحظه انانیت، یعنی خودبینی و خودپرستی است. انسان خویشتن را میبیند، بلکه خویشتن را میپرستد. بسیاری از مردم خودپرستاند. به قول یک عارف:
«آنان که ربوده اَلستاند از جام اَلست باز مستاند
فانی ز خود و به دوست باقی این طرفه که نیستند و هستند.»
سپس ادامه میدهد:
«این طایفهاند اهل توحید / باقی همه خویشتنپرستاند.»
آنان خود و خیالات خویش را میپرستند. خودبین، هرگز خدابین نمیشود. حال، چگونه از خودبینی رها شویم و خودپرست نباشیم؟ اینها مراحلی از فهم تا رسیدن عملی است.
▪️فرمود: «و دیگر (حجاب) بدن عنصری است که به اعتباری، حجاب و لباس سِرّ و حقیقت انسان (نفس ناطقه او) محسوب میشود.» پس این بدن، حجاب سِرّ و حقیقت نفس ناطقه ماست. این حجابی متفاوت با حجاب اول است؛ حجاب بدن مربوط به مشاهده ملکوت است، در حالی که حجاب نفس (خودبینی و خودپرستی) مربوط به عرفان حق است. علاوه بر این، تدبیر نفس ناطقه در بدن و تعلقش به آن، انسان را از توجه به اصل خویش بازمیدارد. زیرا نفس باید بدن را تدبیر کند، نیازهای دنیایی را برطرف سازد و این امور، او را از مشاهده ملکوت غافل میکند.
پس اگر انسان بخواهد به مقامات شامخ قدسیه انسانی برسد، باید بکوشد تا از هر دو حجاب بیرون آید: از نخستین حجاب (یعنی حجاب نفس) در حد وجوب و از دومین حجاب (یعنی حجاب بدن) به قدر امکان. حجاب اول به معرفت، و حجاب دوم به ریاضت از تعلق به بدن و دنیا نیاز دارد که انسان را بازمیدارد.
➖ نکته حضرت اقا علامه حسن زاده، در مورد حضرت مریم
حضرت آقا (استاد) یک بار نکتهای فرمودند که ما این بحث را در کتاب «غصن الفصوص» مفصلاً توضیح دادهایم. ایشان میفرمودند: برای حضرت مریم (سلاماللهعلیها) مائده آسمانی میآمد. «کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا ۖ قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّىٰ لَکِ هَٰذَا ۖ» – هرگاه حضرت زکریا وارد محراب میشد، غذایی نزد او مییافت و میپرسید: «ای مریم! این [غذا] از کجاست؟» مریم پاسخ میداد: «هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ.» – «آن از نزد خداست.» یعنی غذای آسمانی بیواسطه برایش میآمد. اما ایشان میفرمودند: وقتی مریم صاحب فرزند آسمانی شد، در قرآن به او امر شد: «وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا.» – «و تنه درخت خرما را به سوی خود تکان بده، تا خرمای تازه و چیده شدهای بر تو فرو ریزد.» یعنی دیگر خرما خودش نمیافتاد و مریم باید آن را تکان میداد. چرا؟ چون به این فرزند آسمانی (حضرت عیسی مسیح که پیامبر اولوالعزم بود) تعلق و وابستگی پیدا کرده بود. پس اگر تعلق به چنین فرزندی اینگونه تأثیرگذار است، وای به حال حجابها و تعلقات دیگر که چقدر بیشتر انسان را از مقصد بازمیدارند!
➖شرح حجاب اول
حجاب اول بسیار به تو نزدیک است؛ همان هویت و «منیّت» توست. این «من» است که «لَن تَرَانِی» (هرگز مرا نخواهی دید) میشنود. وقتی «تو» باشی، خداوند میفرماید: «لَن تَرَانِی». این منیت، با کمال قربش به تو، خود حجاب توست. چگونه میتوان این «من» را کنار زد؟ پیش از این گفتیم که ما دو جنبه یا دو جوهر (روح و جسم) داریم که نفس آنها را به هم متصل کرده است. گاهی این دو جنبه با هم در تضاد قرار میگیرند. «من» خواستهها، اقتضائات، توهمات، قضاوتها و حتی محکمهای برای خود دارد. بسیار پرمدعا است و در تمام کشور وجودی خود، حق را به جانب خویش میدهد.
در نزاعها و دادگاهها، آیا تا به حال دیدهاید کسی اعتراف کند که اشتباه کرده است؟ همه میگوینند حق با ماست. در اختلافات خانوادگی نیز همیشه حق را به جانب خود میدهید و دیگری را مقصر میدانید. در دادگاه وجدان خود، همواره خود را محق میبینید؛ زیرا «من» همچون سلطانی است که دادگاه و قضاوت خود را دارد و هر کاری دلش بخواهد انجام میدهد. این «من» همیشه خود را میبیند و دیگری را نمیبیند. انسان باید کمکم در پی مخالفت با این «من» برآید و حتی از خواستههای خود بگذرد.
➖روایت رسول اکرم (ص)
روایتی از رسول اکرم (ص) نقل شده که فرمودند: «سختترین چیز برای امت من چیست؟» جهاد اکبر، یعنی جهاد با نفس، سختترین چیز است. سپس فرمودند: «انصاف». آیا ما همه انصاف داریم؟ انصاف دادن بسیار دشوار است. انصاف از ریشه «نصف» میآید؛ یعنی نصف حق را به دیگری دادن. این بسیار سخت است. در اختلافات زن و مرد، هر دو طرف حق را به جانب خود میدانند و هرگز حق را به طرف مقابل نمیدهند؛ زیرا انصاف ندارند.
➖ایات قران در مورد اختلافات زن و مرد و راه مبارزه با ان)
خداوند در آیاتی که در مورد اختلافات زن و مرد است، میفرماید که تمام این مشکلات به این دلیل است که افراد از حق خود نمیگذرند و بخل میورزند. شاید بپرسید بخل در دعوا چه ربطی دارد؟ بخل یعنی نخواستنِ دادنِ حق طرف مقابل. انسان میخواهد حق را برای خود نگه دارد و بخل میورزد؛ میگوید: «نه، حق با من است؛ حق مال من است.»
▪️راه مبارزه با آن این است که همیشه خودت را جای طرف مقابل بگذاری و ببینی آیا کاری که انجام میدهی، درست است یا خیر؛ یعنی اگر همین کار را با تو میکردند، میپذیرفتی یا نه. «آنچه برای خود نمیپسندی، برای دیگران نیز مپسند. آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران نیز بپسند.» اینها مبارزه عملی با خودخواهی است. البته اینها فقط مقدمات کار است و مربوط به عموم مردم است. باید همیشه سعی کنی مانند یک شریک که از شریک خود حسابوکتاب دقیق میکشد، از نفس خودت حسابوکتاب بکشی. در مشکلات و اختلافات، همیشه حق را به جانب طرف مقابلت بده. همیشه بگو تقصیر من است؛ حتی اگر به زبان نمیآوری، در دلت اینگونه قضاوت کن که «اشتباه از من بود که چنین شد.» وگرنه، نفس تبدیل به بتی بادکرده میشود.
«نفس اژدرهاست او کی مرده است / از غم بیآلتی افسرده است»
اگر همیشه حق را به جانب دیگران دهی، هیچ اتفاقی [بدی] نمیافتد، اما نفست کوچک میشود و تازه آنگاه است که انصاف پیدا میکنی و منصف میشوی.
▪️. در شهوت و غضب، همیشه گلوی نفست را بفشار و بگو: «تو اشتباه کردی.» حتی آنجایی که صددرصد مطمئنی حق با توست. در مورد افراد وسواسی، فقها مثالی میزنند که وسواسیها میگویند: «ما یقین داریم که [ناپاکی] به ما ترشح کرده است.» فقها میفرمایند: «یقین شما نیز اعتبار ندارد.» چه رسد به شکتان. در مورد نفس نیز باید اینگونه عمل کنی. وقتی میگوید: «یقین دارم حق با من است»، بگو: «ای نفس، تو خود یقین داری، اما این یقین، اعتبار ندارد.» اگر میخواهی عمل کنی، باید اینگونه باشی:
«آنچه برای خود نمیپسندی، برای دیگران نیز مپسند / آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران نیز بپسند.»
و حافظ میفرماید: «تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز.» و «خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود.»
▪️، استاد در صدد توضیح چیستی نفس است. آنچه تاکنون گفته شد، جنبههای عملی موضوع بود. اما در مراحل بالاتر، بحث معرفتی میشود و تا زمانی که این قسمتهای اخلاقی و عملی انجام نشود، راهی به آن بخش معرفتی یافت نمیشود.
میفرمایند: «زیرا در کتب حکمت متعالیه مبرهن و در صحف کریمه عرفانی محقق است که ظهور حقیقتالحقائق (همان کنز مخفی، هویت مطلقه و مقام لا اسم و لا رسم، یعنی ذات حق) در مظاهر و مجالیش به قدر وسعت و فُسحت آنها تحقق مییابد.»
یعنی همان گنج پنهان در هر موجودی، به اندازه ظرفیتش، ظاهر شده است. مظاهر تعینات وجودی، همان اعیان متکثره و موجودات هستند که ظهور آن حقیقتِ ذات بدانهاست و همه این مظاهر، وجودات ممکنهای هستند که «فقر نوری» – یعنی امکان وجودی و به عبارت دیگر، ربط وجودی به اصل خویش – دارند.
➖معنای فقر نوری
«فقر نوری» از اصطلاحات ملاصدراست و به معنای فقر ذاتی است؛ یعنی ذاتِ موجودات، فقیر است و وجودی جز ظهور حق ندارند. ما از خودمان چیزی نداریم مگر تجلی حق. این موجودات عینِ ربطاند؛ نه اینکه دو چیز باشند و به هم ربط داشته باشند، بلکه صرفِ ربط هستند؛ همان فقر نوری.
➖تعریف اضافه اشراقیه
«و این ربط وجودی آنها، اضافهی اشراقیهی مُفیضِ علیالاطلاق بدانهاست.» ربط وجودی چیست؟ اضافهی اشراقی. در مقولات عشر، یکی از اعراض، «اضافه» بود؛ مانند نسبت پدر و پسر. اما اضافهی اشراقی چگونه است؟ در این نوع اضافه، معلول اصلاً چیزی از خود ندارد؛ همین اضافهی واجب است که به صورت معلول ظهور یافته است.
مثالی که بارها زدهایم: در سینما، پروژکتور نور را بر صفحه میاندازد و شما تصاویری را در فیلم میبینید. آیا آن تصاویر از خود استقلالی دارند؟ آیا میتوان گفت آنها یک چیز هستند و پروژکتور چیز دیگر، و این دو با هم اضافه دارند؟ خیر؛ اصلاً آن عکسی که میبینید، ظهور همان پروژکتور است و از خودِ آن، چیزی نیست که بتوان به آن اضافه نسبت داد. در مورد پدر و پسر، هر دو موجودند و اضافهای بینشان برقرار است. اما اینجا اضافهی اشراقی است؛ نه اضافهای از نوع مقولات، زیرا موجودات ممکن، هیچ چیز از خود ندارند مگر ظهور علت. هدف از بیان این نکته این است که تو هیچ نیستی و هیچ نداری.
▪️«آن را که ز خود وجود نَبْوَد، او را ز کجا کمال باشد؟»
چه چیزی مال من است؟ علمم، قدرتم، سمع و بصرم، جمال و کمالم؛ کدامیک از اینها از آنِ من است؟ وقتی وجود من مال خودم نیست، که همه اینها تابع وجودند، پس هیچیک از اینها نیز مال من نیست.
خداوند در قرآن میفرماید: «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.» (و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ نمیدانستید و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، شاید شکرگزاری کنید.)
سپس انسان به سن پیری میرسد و خداوند او را به «ارذل العمر» (پیرترین دوران) میرساند: «لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا.» (تا پس از دانستن، چیزی نداند.) به جایی میرسد که دیگر هیچ نمیداند، مانند کودک میشود. اگر این دانستن مال خودش بود، نباید آن را از دست میداد. قدرت، علم، حافظه؛ همه اینها از انسان جدا میشود. این همان «اضافهی اشراقیهی مُفیضِ علیالاطلاق» است.
➖وجود جامع و رابط موجودات است.
▪️پس «وجود» است که جامع و رابط موجودات است. و وجود از آن کیست؟ از آن کسی است که وجود را به ما افاضه کرده است. ما از خودمان چه داریم؟ هیچ. ما از خودمان هیچ چیز نداریم.
▪️شاعر میگوید: «ظهور تو به من است و وجود من از تو.» در ادامه میفرماید: «فَلَسْتَ تَظْهَرُ لَوْلاَیَ لَمْ أَکُنْ لَوْلاکَ.» (پس تو ظاهر نمیشدی اگر من نبودم و من وجود نمیداشتم اگر تو نبودی.) یعنی ظهور حقتعالی به واسطه ما (مخلوقات) است، به اسماء الهی میگوید که اسماء به واسطه ما ظهور میکنند؛ و وجود ما نیز به واسطه اوست.
▪️حافظ نیز رندانه خطاب به اسماء الهی میگوید:
«برسان بندگی دختر رز / که دم و همت ما کرد ز بند آزادت»
دختر رز کنایه از شراب است. یعنی: «به دختر رز پیام بندگی برسان و بگو ما بنده توایم؛ اما نفس و همت ما بود که تو را از بند خمخانه رها ساخت.» حافظ به اسماء میگوید: «ما بنده شماییم، اما ظهور شما به واسطه ماست؛ شما به وسیله ما ظهور میکنید.»
«سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد / ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.»
▪️حقتعالی مشتاق ظهور بود و عالم را آفرید. «چو آدم را فرستادیم بیرون، جمال خویش بر صحرا نهادیم.»
«و بدان که در حقیقت، اطلاقِ اضافه بین خالق و مخلوق به عنایتی خاص است.» اطلاق در اینجا به معنای بهکار بردن گستردهی واژهی «اضافه» است. اگر از اضافه صحبت میکنیم، بین خالق و مخلوق اضافهای به معنای متعارف در کار نیست. بلکه تمایز بین «مُفیض» (افاضهکننده) و «مُستفیض» (فیضگیرنده) با «اطلاق» و «تقیید» داده میشود.
پس خالق و مخلوق چگونه از هم جدا میشوند؟ تفاوت بین آنها این است که یکی افاضه میکند و دیگری فیض را میگیرد. این یک حقیقت است که دارای مراتب است؛ مرتبهای افاضه میکند و مرتبهای فیض میگیرد. آن مرتبهی افاضهکننده، خالق است و آن مرتبهای که فیض را میگیرد (مانند ما)، مخلوق است. اینگونه نیست که دو چیز کاملاً جدا از هم باشند. این نکته را باید در توحید درک کنیم که دو وجودِ جداگانه بین خالق و مخلوق نیست که بینشان اضافه برقرار باشد. بلکه یک حقیقت است که مراتب آن یکی مُفیض و دیگری مُستفیض است.
این تمایز، «تمایز تقابلی» نیست؛ یعنی اینگونه نیست که خالق و مخلوق در مقابل یکدیگر قرار گیرند. زیرا خداوند، همانطور که در قرآن میفرماید: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ.» (هیچ چیزی مانند او نیست.) رابطه ما و شما دو وجود جداگانه است. اما آیا رابطه ما با خدا نیز اینگونه است؟ خیر؛ بین خالق و مخلوق «دوتا»یی به معنای تمایز تقابلی وجود ندارد. او «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» است، بنابراین دوتا بودن او با ما نمیتواند مانند دوتا بودن ما با یکدیگر باشد؛ تمایز تقابلی (یکی من و یکی تو) در اینجا منتفی است.
«این اطلاق، از تعین اطلاقی و احاطی نیز منزه است؛ به گونهای که حتی از قید اطلاق هم رهاست.» این مطلب به تفصیل در رساله «وحدت از دیدگاه عارف و حکیم» تحریر و تقریر شده است.
جهت توضیح بیشتر، به یاد داشته باشیم که وجود را به اقسام گوناگونی تقسیم میکنند:
➖اقسام وجود
1. وجود به شرط شیء: وجودی که به شرطِ همراهی با چیزی، یعنی با تعین و ماهیت خاصی در نظر گرفته میشود؛ مانند وجود کتاب یا میز.
2. وجود به شرط لا شیء: وجودی که به شرطِ عدم همراهی با چیزی در نظر گرفته میشود و هیچ تعینی ندارد؛ این همان مطلق است.
3. وجود لا به شرط (به معنای اعم): وجودی که نه به شرطِ شیء است و نه به شرطِ لا شیء. این وجود، هم شامل مطلق و هم شامل مقید میشود و دیگر مقابل مقید نیست.
اما وقتی وجود را به این اقسام تقسیم میکنیم، در واقع چه چیزی را تقسیم کردهایم؟ یک حقیقتِ واحد را که خود مطلق است. این حقیقت مطلق، خود به دو قسم تقسیم میشود:
• لا به شرط قسمی: همان وجود لا به شرطی که شامل مطلق و مقید میشود.
• لا به شرط مقسمی: حقیقتِ وجودی که هیچ قیدی ندارد، حتی قید «لا به شرط» بودن را نیز ندارد؛ بینهایت و بیحد است. این همان «هو»یی است که در قرآن میفرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ.» این «هو» است که اول و آخر و ظاهر و باطن است و تمام این تقسیمات از آن نشأت میگیرد.
بدان که به تشبیه با اضافهی مقولی (یکی از مقولات عَشْر که جزو اعراض است و به خودی خود وجود ندارد، بلکه نیاز به دو طرف دارد، مانند پدر و پسر)، نام «اضافه» را بر این افاضه که به تعبیری «اشراق علت به معلول» است، نهادهاند. اما در واقعیت، اضافهی مقولی در اینجا منتفی است؛ زیرا در اشراق، علت خود به معلول تبدیل شده است و اضافهی خالق و مخلوق، از نوع اضافهی مقولی نیست و در کار نیست.
اما آن پادشاه مطلق، همواره در کمال عزت خود مستغرق است. ذات حق، در عین اینکه از خلق منزه است، همه خلق ظهور اویند و همه قائم به او هستند.
«یا مَن دلَّ علی ذاته بذاته، و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته.» (ای کسی که ذاتت بر ذاتت دلالت میکند و از همجنس بودن با مخلوقاتت منزهی.)
خداوند با ما همجنس نیست، در عین اینکه ما قائم به او هستیم. این حقیقت را باید فهمید، هرچند بیان بیپردهاش دشوار است. موجودات نیستند مگر ظهور او، در حالی که او از مجانست مخلوقاتش منزه است.
«یا مَن کان الحجاب بینه و بین خلقه خلقه.» (ای کسی که حجاب میان او و خلقش، خود خلق است.)
➖بیان حجاب میان خالق و مخلوق
پس خودِ خلق، حجاب میان خالق و مخلوق است. ما خود، حجاب خویشیم. عجیب است؛ ظهوری که در عین حال حجاب است. همه اینها یعنی تو نیستی، ما نیستیم. ما اصلاً چه کارهایم؟ تولدمان دست خودمان نبوده است؛ چه کسی با اذن خودش به دنیا آمده؟ چه کسی با اختیار خود پسر یا دختر شده؟ چه کسی با اراده خود این قیافه را انتخاب کرده؟ چه چیزی در اختیار ماست؟ قلب، معده، چشم، گوش و قوای ما؛ هیچکدام با اختیار ما کار نمیکند. نه تنها ما، بلکه تمام موجودات، حیوانات و پشهها نیز اینگونهاند. همه مقهور و هیچکارهاند.
در بحارالمعارف، جلد اول، صفحه ۲۷۸، اثر ملا عبدالصمد همدانی آمده است:
«دیدهای باید که باشد شه شناس / تا ببیند شاه را در هر لباس.»
اگر دیدهای «شه شناس» پیدا کنی، میبینی که حق همهجا حاضر است. و این مباحث به تفصیل در رسالهی «وحدت از دیدگاه عارف و حکیم» تحریر و تقریر شده است.
نکته این است که تو یک شاهزادهای هستی که خودت را نمی
شناسی. مانند شاهزادهای بیچاره که خود را گدا میپندارد. تو جلوهی حق هستی؛ از خودت دست بردار تا ببینی که حق میشوی. در واقع حق هستی که به ظهور میرسی. توهم خودبینیات را کنار بگذار تا حقیقت را ببینی. آنگاه دیگر زبان بسته میشود و اگر «انالحق» گویی، تو را اعدام خواهند کرد. اگر [در این حالت] بگویی «انالحق»، به حقیقت رسیدهای. آیا جز حق، چیز دیگری وجود دارد؟ باید به این نکته رسید.
چگونه به این مقام برسیم؟ انشاءالله در جلسه آینده پیرامون آن بحث می کنیم(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی