→

1405-7-12 شرح نصوص الحکم جلسه 44

⌂

1405-7-12 شرح نصوص الحکم جلسه 44

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.
📆یکشنبه ۱۴٠۵/۷/۱۲،درس نصوص( جلسه ۴۴)

🧿موضوع: در بیان حجابهای نفس، فص۲۷

8️⃣ خلاصه درس، «مقام «قرب نوافل» به حدی است که بنده با انجام کارهای مستحب، چنان به خدا نزدیک می‌شود که گویی خدا دست و چشم ووو…
در بحث تنزیه، باید مراقب بود که با حذفِ پیوسته صفات، خداوند را به موجودات مجرد (مانند فرشتگان) تشبیه نکرد؛ او عین کمالات است اما محدود به حدود آن‌ها نیست.
خداوند برخلاف انسان، مقید به زمان و مکان نیست و در هر آن و هر کجا حضور دارد، چرا که وجودِ او حقیقتِ همه اشیاست.
برای رهایی از حجاب‌های توحید و بدن، رسیدن به شهود و حضور قلبی از طریق ذکر مداوم، مراقبه و عبادت ضروری است تا حقیقتِ وحدت نمایان شود»

تشبیه اضافه مفعولیه

⬅️ رسیدیم به این عبارت که فرمود: «بدان که به تشبیه اضافه مفعولیه، نام “اضافه” را بر این “افاضه” که به تعبیری اشراق علت به معلول است، نهادند. این در حالی است که در واقع، اضافه مفعولیه منتفی است.» بحث بر سر چه بود؟ بحث خالق و مخلوق بود. خالق و مخلوق این‌گونه نیستند که خالق موجودی جدا و مخلوق موجودی جداگانه باشد؛ این خالق و آن مخلوق. بلکه یک حقیقت واحد است؛ حقیقتی که دارای مراتب است. مرتبه‌ای از آن را ما مخلوق می‌نامیم و مرتبه‌ای را خالق. وگرنه، مخلوق از خالق جدا نیست؛ مخلوق از خالق تهی نیست. اصلاً ذات صمد او جایی برای غیر نگذاشته است.
▪پ️س اضافه مفعولیه که در مفعولات عشر، جزء اعراض بود، اینجا دیگر آن نیست. نام «افاضه» را «اضافه» نهادند. اما او همچنان پادشاه مطلق است و در کمال عزت خود مستغرق است. با وجود اینکه این (اضافه) نیست، اما تصور نکنید که خداوند صرفاً همین در و دیوار است، همان‌گونه که بعضی تصور می‌کنند. خیر؛ حق سبحانه اصل حقیقت است و بقیه هر آنچه هستند، ظل او هستند. با تعبیرات مختلفی (این حقیقت بیان می‌شود)؛ از جمله: «یا مَن دلَّ علی ذاته بذاته»؛ ای کسی که ذاتت بر ذاتت دلالت می‌کند. ذات تو ما را به ذات تو راهنمایی می‌کند. یعنی چیزی غیر از تو نیست که ما را به تو راهنمایی کند؛ آن که ما را به تو راهنمایی می‌کند، خود تویی. زیرا ما از مخلوقات به خداوند پی می‌بریم، در حالی که مخلوقات غیر او نیستند. پس (مصداق این کلام) «دلّ علی ذاته بذاته» است. و نیز «تَنَزَّهَ عَن مجانَسَةِ مخلوقاتِه»؛ یعنی او منزه است از اینکه همجنس مخلوقاتش باشد.
➖حجاب میان خلق و حق خود خلق است»
▪️یا «یا مَن کانَ الحِجابُ بَینَهُ و بَینَ خَلقِهِ خَلقُه»؛ ای کسی که حجاب میان او و خلقش، خود خلق اوست. در واقع حجاب، خود خلق است وگرنه او حجاب ندارد. خداوند دارای حجاب نیست؛ دارای پوشیدگی نیست. حجاب از طرف ماست که این موضوع را جلوتر باز هم توضیح خواهیم داد. این عبارت در صفحه ۲۷۸ کتاب «بحر المعارف» اثر مولا عبدالصمد همدانی (بخش اول) آمده است. (باید) دیده‌ای باشد که شه شناس باشد، تا شاه را در هر لباسی ببیند؛ یعنی این‌گونه نباشد که با تغییر لباس (ظاهر)، دیگر نتواند او را بشناسد. زیرا تمام زمین و آسمان، خود حق تعالی هستند که به لباس زمین و آسمان درآمده‌اند.
▪️و تا به سرّ این نکته نرسی، از حجاب قید که همان تعین و عنانیت توست، رهایی نمی‌یابی. باید به سرّ این نکته برسی که هر موجودی ظهور حق است و تو نیز ظهور حق‌تعالی هستی؛ نه اینکه جدای از او باشی

پرسش قرانی در مورد نزدیکی خدا از قران

. آیا به خاطر دارید که زمانی پرسشی قرآنی مطرح کردیم؟ گفتیم آیه قرآن می‌فرمود: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ خداوند از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است. سپس در جای دیگر می‌فرمود: «وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ»؛ (من نزدیکم و دعای دعاکننده را اجابت می‌کنم). پرسیدیم کدام‌یک از این دو، شدت بیشتری در قرب (نزدیکی) دارد؟ آنجایی که می‌فرمود: از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است، یا آنجا که می‌گوید: من نزدیکم، قریبم؟
▪️این‌ها اولاً مراتب قرب هستند. اما آنجایی که می‌فرمود: «مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»، نسبی است؛ یعنی به نسبت رگ گردن نزدیک‌تر است. اما به جایی می‌رسیم که می‌بینیم: «إِنِّی قَرِیبٌ». این قرب آن‌چنان نزدیک است که دیگر از ما اثری باقی نمی‌ماند؛ از مخلوق اثری باقی نمی‌ماند. این (تفاوت مراتب قرب) اصلاً بسته به شهود است و تفاوت انسان‌ها در قرب حق تعالی به همین دلیل است. (به قول عارفان) «از خدا دور آن‌کس که خدا دورت کند»؛ بعضی‌ها – حتی آن‌ها که خداپرست هستند – خدا را دور می‌بینند و او را موجودی در آسمان‌ها تصور می‌کنند. اما وقتی اهل عبادت و مراقبه می‌شوند و خدا را نزدیک حس می‌کنند، خداوند پیوسته نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. تا کجا نزدیک می‌شود؟ تا جایی که می‌بیند خداوند از رگ گردن به او نزدیک‌تر است. لذا دیگر نمی‌تواند بگوید: «یا الله»، چون «یا» برای خطاب دور است. ازاین‌رو می‌گوید: «الله، الله»، زیرا می‌بیند از رگ گردن به او نزدیک‌تر است. سپس به جایی می‌رسد که (حتی از این قرب) «من» نیز کنار می‌رود؛ فقط او می‌ماند، فقط او باقی می‌ماند.
➖سر نکته رهایی از قید و تعین
⬅️فرمود: «تا به سرّ این نکته نرسی، از حجاب قید که همان تعین و عنانیت توست، رهایی نمی‌یابی.» رسیدن به سرّ این نکته تنها از طریق علم نیست که علماً به آن دست یابیم. اکنون (شاید) به صورت علمی آن را خواندی و متوجه شدی، اما صداقت، راستی، پاکی، دوری از گناه و حضور قلب، این‌ها پیوسته خداوند را به ما یا ما را به خداوند نزدیک می‌کند؛ مخصوصاً دوری از گناه. رهایی نمی‌یابی، و ربط خود را با حقیقت عالم نمی‌دانی؛ اینکه با حقیقت عالم چه ربطی دارم. و از معرفت دقایق بسیاری که از این مقام مستفاد است، برکنار می‌مانی. دقایق و حقایق بسیاری در این مرتبه وجود دارد. اینجاست که قرب نوافل حاصل می‌شود. قرب نوافل چه بود؟ بنده بر اثر به جا آوردن نافله‌ها به جایی می‌رسد که حق تعالی فرمود: «من می‌شوم دست او، من می‌شوم چشم او، من می‌شوم زبان او.» به قدری نزدیک می‌شود که چشم او می‌شود خدا، دست او می‌شود خدا، گوش او می‌شود خدا. وقتی به این مقام برسی، خواهی دید که چه دقایق و اسراری در این مقام مستفاد است!

محدود نبودن حق مطلق در قیود و حدود

▪️حق مطلق را در قیود و حدود، مقید و محدود مکن؛ که تصور کنی خداوند در جایی یا مرتبه‌ای است، همان‌گونه که اکثر عوام‌العلما و علمای عوام این‌گونه تصور می‌کنند، تا چه رسد به عامه مردم؛ که خدا موجودی است (مثلاً) در آسمان‌ها یا در مرتبه‌ای و جایی. (با این تصور) او را محدود می‌کنند. و تنزیه را از تشبیه بازشناس. این (موضوع) خود بحث بسیار مبسوطی دارد: تنزیه و تشبیه. تنزیه یعنی خداوند را منزه دانستن؛ او را از قیود خلق منزه بدانی. خداوند محدود نیست. هیچ چیز (از صفات) او محدود نیست: علمش، قدرتش، حیاتش. خداوند مانند ما پا ندارد، مانند ما دست ندارد. دستش مثل ما نیست؛ پایش مانند ما نیست. او منزه است (از تشبیه به مخلوقات).
➖تنزیه و تشبیه خداوند
اما آن کسانی که ندانسته خداوند را تنزیه می‌کنند، او را پیوسته «قیچی» می‌کنند؛ می‌گویند این نیست، آن نیست، این نیست، آن نیست. پس چه می‌ماند؟ می‌ماند یک موجود مثلاً مجرد. می‌گویند خب، این با فرشتگان چه فرقی می‌کند؟ فرشتگان نیز همین‌گونه‌اند؛ آن‌ها هم مجرد از ماده‌اند. تفاوت فرشتگان با خدا چیست؟ اگر بگویی جسم نیست، ماده نیست، زمان‌مند نیست، مکان ندارد و این‌ها را پیوسته قطع و حذف کنی، در نهایت یک موجود مجرد مانند فرشته می‌ماند. (اما) در پاسخ می‌گوید: نه؛ اگر می‌خواهی خداوند را تنزیه کنی، باید او را درست تنزیه کنی. «و تَنَزَّهَ عَن مجانَسَةِ مخلوقاتِه»؛ او منزه از این است که همجنس مخلوقاتش باشد؛ نه اینکه پیوسته (صفات را) قطع کنی. زیرا اگر تنزیه نادرست انجام دهی، خداوند را به فرشتگان تشبیه می‌کنی. می‌خواستی به خلق تشبیه نکنی، به انسان تشبیه نکنی، اما (عملاً) به فرشتگان تشبیه شد.
➖حقیقت خداوند که همه کمالات را داراست»
خداوند آن حقیقتی است که همه کمالات را دارا است، اما حدود آن‌ها را ندارد. «بَسیطُ الحَقیقَةِ کُلُّ الأَشیاءِ الوُجودیَّةِ و لَیسَ بِشَیءٍ مِنها»؛ او بسیط و حقیقتِ همه اشیاست، در حالی که خود، چیزی از آن‌ها نیست. آیا خداوند عقل دارد؟ خداوند عقل دارد یا ندارد؟ (پاسخ این است که) او عین عقل است، اما از محدوده عقل منزه است. آیا خداوند جسم دارد؟ او عین جسم است، اما محدوده جسم را ندارد. زیرا امر عدمی در ذات او راه ندارد. به قول ملاصدرا: «امر عدمی در واجب‌الوجود راه ندارد.» یعنی چیزی نیست که بگوییم خداوند آن را ندارد؛ چیزی نیست که بگوییم او نداشته باشد.

اکنون ببینید، من اینجا نشسته‌ام. دیگر پیش شما نیستم، درسته؟ دیگر در خیابان نیستم؛ دیگر در بیابان نیستم. یعنی هستی من قرین با کلی نیستی است. اینجا هستم، اما آنجا نیستم؛ در آسمان نیستم؛ آن طرف نیستم؛ بالا نیستم. اما خداوند این‌گونه نیست. «و هو فی کل مکان و فی کل حین و عوان»؛ خداوند در هر مکانی و در هر زمانی حضور دارد. فرمود: «تنزیه را از تشبیه بازشناس.» مراقب باش که چگونه خداوند را تنزیه می‌کنی؛ زیرا همه موجودات قائم به وجودند و وجود، مصداق حق است. و وجود به هیچ چیز مقید نیست، در حالی که در همه اشیا ظاهر است.

▪️چه می‌گویم که هست این نکته باریک / شب روشن میان روز تاریک.
اینجا (اشاره به) چیست؟ شب روشن. مگر شب روشن است؟ این یک پارادوکس است. (شاعر) می‌گوید فهم این نکته بسیار دشوار است. یعنی این نکته آن‌چنان باریک است که هر کسی نمی‌تواند آن را بفهمد. بسیاری از کسانی که وحدت وجود را زیر سؤال می‌برند، به این دلیل است که اصلاً نمی‌فهمند وحدت وجود چه می‌گوید و نمی‌توانند به آن دست یابند. و می‌گوید: تا به این نکته نرسی، حجاب عنانیت برطرف نمی‌شود. این حجاب برای چیست؟ حجاب توحید است. با ذکر خدا گفتن؛ خداوند را در هر حالی یاد کردن. «وَاذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِیرًا»؛ این آیه قرآن است (که می‌فرماید:) خداوند را بسیار یاد کنید. رسول خدا (ص) به ابن مسعود فرمود: «نگذار زبانت از گفتن ‘لا اله الا الله’ آسوده باشد.» و «لا اله الا الله» ذکری است که اگر آهسته بگویی، ذکر خفی است و هیچ‌کس متوجه نمی‌شود؛ زیرا لب و دهان خیلی به هم نمی‌خورد.
➖بحث حجاب دوم بدن»
حجاب دوم، بدن است. پس اول باید به سرّ توحید برسی. پس از آن مراقبه، عبادت، ذکر، توجه و تمام این‌ها برای آن است که این حضور قلبی پدید آید و با شهود، آن را دریابی. این (شهود) نیز یک‌باره اتفاق نمی‌افتد، مگر برای بعضی از اولیا که ناگهان دچار جذبه می‌شوند؛ اما معمولاً نسیم‌های نوازشگر ملکوت به انسان می‌وزد؛ نَسَمات ملکوتی حضور حق را در اشیا (به او) نشان می‌دهد تا زمانی که شدت آن طوفان توحیدی فرا رسد. این بدن، حجاب دیده جان است، تا چه رسد که جان به کار بدن سرگرم ومشغول شود. جان چشمی دارد که بدن حجاب آن است و حال آنکه جان به کار بدن نیز مشغول می‌شود.
باید بدن را تربیت کند و در امور آن تدبیر داشته باشد و آن را حفاظت کند. مراقب بدن باشد: به آن غذا بدهد، تمیزش کند، شستشو کند، (به آن) استراحت دهد. تمام این‌ها برای رسیدگی به بدن است تا بتواند از این بدن کار بکشد. حجاب چهره جان شود غبار تنم. (شاعر) می‌گوید جان من صورتی دارد و بدن به غباری تشبیه شده است که بر چهره جان نشسته است. «خوشا دمی که از این چهره پرده برافکنم.» خوشا روزی که این غبار را از چهره جانم بزدایم و این بدن را کنار بگذارم. چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس / چو در سراچهٔ ترکیب، تخته‌بند تنم. (شاعر) می‌گوید: چگونه در فضای عالم قدس طواف کنم، در حالی که در سراچه ترکیب، تخته‌بند تنم هستم؟ سراچه، همان سرای (خانه) کوچک است. سراچه ترکیب، یعنی این عالم مرکبات. (شاعر) می‌گوید اسیر این خانه تنگ بدن شده‌ام و (این بدن) نمی‌گذارد طواف کنم.

دستور العمل قبل از خواب برای سیر در شب

اکنون یکی از راه‌های آن چیست؟ (همان‌گونه که)یکی از راه‌های آن این است که وقتی می‌خواهی بخوابی، اولاً با طهارت باشی. حتی‌الامکان قبل از خوابیدن دو رکعت نماز بخوانی. اگر نیمه‌شب شرعی گذشته است، نماز شبت را بخوانی و اگر نگذشته است، (باز هم) دو رکعت نماز بخوانی. رو به قبله بخوابی و با ذکر (به خواب روی). ذکری که در دلت بگویی؛ مثلاً «یا الله، یا الله» یا هر ذکری که خودت داری، در دلت تکرار کنی تا خوابت ببرد. هرکس این کار را انجام دهد، در خواب سیر و مکاشفه به او دست می‌دهد. بستگی دارد که چه میزان حضور و مراقبت در طول روز داشته باشد. به محض اینکه چشمانش را می‌بندد، یک‌باره از بدن جدا می‌شود، سیر می‌کند و به اصطلاح، طواف می‌کند. علاوه بر این، (نفس) در راه حراست از بدن، به خارج از آن نیز نظارت دارد تا به بدن آسیبی نرسد و در خطری نیفتد. و برای حفظ بدن، در راه معاش تلاش می‌کند. تازه باید بدود و کار کند، پول درآورد، غذا بخورد، لباس بپوشد، مسکن داشته باشد؛ این‌ها همه برای بدن است. تمام این‌ها مانع از آن می‌شود که نفس بخواهد قطع تعلق از بدن داشته باشد؛ پیوسته باید تدبیر کند.

و نیز برای حفظ نظام اجتماع و تمدن با مردم سروکار دارد. به‌هرحال حفظ نظام بشری لازم است. (انسان) که در غار خارج از شهر زندگی نمی‌کند! همسر دارد، همسرش گله‌مند است؛ فرزندانش چیزهایی می‌خواهند. تمام این‌ها وجود دارد. باید به تمام این‌ها سرو سامان دهد، در عین حال که بتواند قطع تعلق (از دنیا) داشته باشد. و نیز تعلق خاطر به ملک و مال و همسر و فرزند دارد. خود این تعلق خاطر، حجاب می‌شود. و بسیاری از این قبیل امور که نفس ناطقه را بدین سو می‌کشاند و از توجه بدان سوی باز می‌دارد.
جناب مولانا می‌گوید:
«جان کشیده سوی بالا بال‌ها / تن زده اندر زمین چنگال‌ها.» بدن در زمین چنگال زده، در حالی که جان بال گشوده تا پرواز کند. این (بدن) از یک سو می‌کشد و آن (جان) از سوی دیگر. اگر به دیده تحقیق بنگری، می‌بینی این سرا و باغ تو، زندان توست و ملک و مال تو بلای جان توست.

▪️پس بدان که ازاله امراض نفسانی با ترک خواص بشری و ترک هوا و هوس ممکن می‌شود، که آن‌ها مرض و قَطّاعِ (راه) هستند. امام سجاد (ع) فرمودند: «خداوند اولیای خود را به زهد و بی‌رغبتی به دنیا ترغیب کرده و امر کرده است» برای اینکه فرصت بندگی و عبادت او را داشته باشند؛ نه اینکه (هدفشان) تنبلی کردن باشد. هیچ‌کس به اندازه امیرالمؤمنین (ع) کار نمی‌کرد. اما کار محدوده‌ای دارد و عبادت نیز محدوده‌ای. پس بدان که ازاله امراض نفسانی با ترک خواص بشری و ترک هوا و هوس ممکن می‌شود، که آن‌ها مرض و قَطّاعِ (راه) هستند.

 بیماری نفس سه قسم و تعریف ان

▪️فرمود: این‌ها چیستند؟ مرض هستند. سپس فرمود: (از جمله) مراتب امراض نفسانی (است). نفس مرض‌هایی دارد؛ به مرض‌هایی دچار می‌شود. پناه بر خدا. و نیز بدان که مراتب ناخوشی نفس (یعنی بیماری آن) سه است: اولین آن «رین» است که (قرآن) می‌فرمود: «کَلا بَل رانَ عَلی قُلوبِهِم ما کانُوا یَکسِبونَ» (نه! بلکه آنچه انجام می‌دادند، بر دل‌هایشان زنگار بست). یعنی رین، چرک و کثافت بر قلب‌های این‌ها چیره شده است به خاطر آنچه کسب کرده‌اند؛ کارهایی هست که فرد انجام می‌دهد و این (طبق آیه) «ران علی قلوبهم»؛ این چرک روی قلب می‌نشیند. این یک مرتبه است.

▪️و دومین مرتبه، «ذیغ» است. (قرآن می‌فرماید): «وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ»؛ اما آن کسانی که در قلوبشان «ذیغ» (کجی) است، «فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ»؛ تبعیت می‌کنند از متشابهات (قرآن) برای فتنه‌جویی. این‌ها در قلوبشان ذیغ است. (تفاوت رین و ذیغ این است که در مورد رین، قرآن) فرمود: «عَلَی قُلوبِهِم»؛ «کَلا بَل رانَ عَلَی قُلوبِهِم»، اما در اینجا (درباره ذیغ) فرمود: «فی قُلوبِهِم»؛ در دلشان کجی است.

▪️و سومین مرتبه، «ختم» است؛ مهر می‌خورد. مراتب اول و دوم چاره دارند؛ یعنی رین و ذیغ را انسان می‌تواند با ریاضت و یاد مرگ و… از خود دور کند. اما قسم سوم (ختم) چاره ندارد. (قرآن می‌فرماید): «خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ» (خدا بر دل‌ها و گوش‌هایشان مهر زده و بر دیدگانشان پرده‌ای است و برای آن‌ها عذابی بزرگ است). دقت کنید، «ختم» را بر قلب‌ها و گوش‌هایشان می‌گوید و بر دیده‌هایشان «غشاوه» است. غشاوه یعنی چیزی که می‌پوشاند؛ چیزی که روی چیزی می‌افتد و آن را می‌پوشاند. و برای آنان عذابی عظیم است. زیرا سمع (گوش) با قلب در ارتباط است؛ گوش با دل رابطه دارد.

گوش با قلب (در ارتباط است). لذا ببینید چشم را جدا آورد: «خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ». و (در جای دیگر) فرمود: «وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً»؛ یعنی بر چشم او غشاوه قرار داده است. بر گوشش مهر خورده و هیچ‌چیز در گوشش نمی‌رود. به قول سهراب سپهری: «گاوی را دیدم در چمن‌زار نصیحت، سیر». بعضی‌ها (این‌گونه‌اند)، خدا نکند ما این‌گونه شویم! از بس صحبت‌ها را شنیده‌اند، وقتی می‌خواهی نصیحتش کنی، می‌گوید: «تو می‌خواهی مرا نصیحت کنی؟ من آن‌قدر از این حرف‌ها بلدم! آه، آن‌قدر از این حرف‌ها بلدم!» مانند گاوی که سیر چریده است؛ در چمنزار نصیحت سیر چریده است. حواسمان باشد. «فَمَن یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ؟»؛ چه کسی او را بعد از خدا هدایت می‌کند؟ آیا متذکر نمی‌شوید؟ خداوند خودش مهر زده است؛ بعد تو می‌خواهی هدایتش کنی؟ مگر می‌شود؟ روی این موضوع فکر کنید؛ من می‌گویم تا فکر کنید.

ذات احدیت و مظاهر اسما

و ذات احدیت در آن حُجُب – که آن‌ها را مظاهر و اسما نیز می‌گویند – مختفی است. ذات در چه چیزی مخفی است؟ در مظاهر. مظاهر یعنی چه؟ محل ظهور. یعنی در ظهور خودش مخفی است؛ مانند اختفای معنا در صورت. بلکه این ادق و الطف از این تمثیل است؛ مانند معنا که در لفظ و در صورت مخفی باشد. صورت خودش نشان‌دهنده معناست، ولی حجاب هم هست. و ازاین‌رو اسما از جمله حُجُب ذات شمرده شدند. دی (به معنای دیشب یا دیروز) در شعر حافظ: «دی شانه زد آن ماه خم گیسو را». گیسو در اصطلاح شعرا و شعرای عارف چیست؟ اسما هستند. چرا؟ چون اسما از سر (ذات) منشعب می‌شوند. لذا اسما با تعبیراتی چون گیسو و زلف بیان می‌شوند. (همان‌گونه که حافظ می‌گوید): «دی شانه زد آن ماه خم گیسو را / بر چهره نهاد زلف عنبربو را / پوشید بدین حیله رخ نیکو را / تا هر که نامحرم نشناسد او را.» (یعنی با زلف صورت خود را پوشاند). این (پوشاندن صورت با زلف) اشاره دارد به اسما؛ که اسما حجاب ذات هستند، در حالی که خود، ظهور ذات هستند. آن‌هایی که محرم‌اند، می‌شناسند که این‌ها خود مظاهر ذات هستند.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.5 مگابایت

← بعدیقبلی →