بسم الله الرحمن الرحیم
📆 سه شنبه ۱۴٠۵/۷/۲۱درس نصوص(جلسه۴۷)
فص(۲۷) در بیان حجابهای نفس
8️⃣خلاص درس در این جلسه می پردازد به عهد خداوند و بیعت با خدا و حفظ بندگان از عذاب الیم حرمان و توضیحات ان و دوستی و محبت به خداوندو اینکه انسان بصورت فرد پیش خداوند برود و انواع روح، انسان کامل و حالات او
وشأنی؛ امری که در نزد خدا از خود حق است، کلام اولیا که عشق علت ایجاد است، و غایت همه موجودات
عهد خداوند
و مراد از «عهد معهود» این است که [میگوید]: «از نزد خداوند عهدی بگیر که خود را به حق تفویض کنی و تسلیم امرش باشی.» دست دادن با خداوند، البته به معنای ظاهری آن نیست؛ بلکه منظور این است که با خدا بیعت کنی.
▪️منظور چیست؟ همان [آیه] «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا»؛ [یعنی] کسانی که گفتند: «پروردگار ما الله است» و سپس استقامت کردند. مردانه پای عهد خود ایستادند. «عهد بگیر» یعنی پیوندی با خدا برقرار کن که خود را به حق تفویض کنی و تسلیم امرش باشی، و از منهیاتش اجتناب کنی؛ اگرچه گاهی اوقات [این] منهیات برای انسان بسیار لذتبخش به نظر میرسند، اما باید مراقب باشی و از آنها دوری کنی.
زیرا معاهده میان دو کس، مانع از رسیدن ضرر یکی از آنها به دیگری است. مفاد معاهده و عهد این است که از ناحیه هیچکدام به دیگری ضرر نرسد. پس وقتی با خداوند عهد میکنی، دیگر از ناحیه او به تو ضرری نمیرسد؛ یعنی خداوند تو را عذاب نمیکند. همانطور که از ناحیه تو نیز نباید به خدا ضرر برسد؛ و ضرر رساندن به خدا، یعنی ضرر رساندن به دین او.
حفظ بنده از عذاب الیم حرمان
▪️و در اینجا نیز، تصدیق و اعتراف بنده به آنچه حق تعالی و سفرایَش فرمودهاند، این چنین است که عبد را از «عذاب الیم حرمان» حفظ میکند. «عذاب الیم حرمان» همان محرومیت است؛ [یعنی] کسانی که گناه میکنند، از لذات بهشت محروم میشوند. [این عهد] باعث میشود خداوند انسان را از دچار شدن به عذاب حرمان حفظ کند و او را به نعمت «جنتاللقا» بکشاند. وقتی عهد کنی و بر عهدت استوار باشی، خداوند تو را تا «جنتاللقا» میبرد و محرومت نمیکند.
پس خویشتن را به او بسپار و به ملکوت وی درآیی تا بنگری. از دم صبح ازل تا آخر شام ابد، دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود.
➖دوستی و محبت به خداوند و مراتب ان
دوستی همراه با چیست؟ محبت است؛ دوستی بدون محبت ممکن نیست. [این دو] همیشه بر یک عهد و یک میثاقاند. پس تو هم اگر دوست خدایی، باید چه چیزی داشته باشی؟ محبت داشته باشی.
محبت به خدا نیز تو را وادار میکند که از آنچه خدا دوست ندارد، دوری کنی. [همانطور که در قرآن آمده است:] «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله». [یعنی:] بگو اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خداوند شما را دوست داشته باشد.
و این معاهده که حلقه بندگی در گوش [نهادن] است، تو را به جایی میرساند که فرد و مجرد از همه قیود، در نزد وی سبحانه باشی. [این موضوع] چه محبت خدا باشد، چه محبت امام؛ امام مظهر خداست. عهدی میکنی؛
دستورالعمل در مورد دعای عهد
،▪️ دعای عهد را فراموش نکنیم. خواندن دعای عهد بسیار سفارش شده است؛ زیرا عهد با امام زمان شماست. دعای عهد، بیعت با امام زمان است. [با خواندن آن] عهد میکنیم که من همیشه دنبال رضایت شما هستم؛ همیشه میخواهم طوری باشم که شما از من راضی باشی، حالا چه خودم خوشم بیاید چه خوشم نیاید، میخواهم شما از من راضی باشی. و تمام آنچه مالک هستی خود را، از آنِ او یابی؛ که هرچه دارم، از آنِ شماست.
و ببینی که «لیس فیالدار غیره دیار»؛ تا جایی که ببینی در دار هستی، جز حق تعالی چیزی نیست.
و بنگری… اینها که میگوید «ببینی» و «بنگری»، منظور چه مراتبی است؟ مراتب شهودی که در این معاهده به دست میدهد. و بنگری که عبدی و عبد از خود چیزی ندارد. عبد هیچچیز از خودش نیست؛ هرچه دارد، در راه او میدهد.
یک غیرمسلمان، یک مسیحی، از یکی از علمای اهل تحقیق سؤالی پرسیده بود و گفته بود: «بسیاری از مردم هستند که وقتی بلایی به آنها میخورد، با خدا قهر میکنند. میگوینند خدایا، چرا اینگونه شد؟ چرا این اتفاق برای من افتاد؟ مالم چنین شد، یا آنچنان شد؟ با خدا قهر میکنند. ولی امام سجاد شما، پدر و برادرانش و خاندانش (هجده نفر از خاندانش) جلوی چشمش کشته شدند. خانوادهاش به اسارت رفتند؛ آبرو، جان و مالش [از دست رفت].» سپس میبینیم که [امام سجاد (ع)] از همه بیشتر عبادت میکند. ظاهراً باید با خدا قهر کند؛ «خدایا، این چه وضعی است؟» اما میبینیم که ایشان چرا چنین است؟ این همه دعا، این همه عبادت!
مؤمن اینگونه است؛ مؤمن چیزی را مال خودش نمیداند. آنچه از دست داده، مال خدا بوده و او خواسته است [آن را] بگیرد.
جمله «الی ان تأتیه فردا» که در متن بود، [به معنای] «تا اینکه تنها نزد او بیاید»؛
شرح ایه سوره مریم (ان کل من فی السموات….
اشارت به قول خداوند متعال در آخر سوره مریم است که فرمود: «ان کل من فی السماوات و الارض الا آتی الرحمن عبدا». [یعنی:] هرکه در آسمانها و زمین است، نیست مگر آنکه بندهوار نزد حضرت رحمن میآید. [در ادامه میفرماید:] «لقد احصاهم و عدهم عدا». [یعنی:] به تحقیق که آنان را شمارش کردهایم و به دقت به عدد درآوردهایم. و «و کلهم آتیه یوم القیامه فردا»؛ و همه آنها روز قیامت تنها میآیند.
اینکه انسان بصورت فرد در پیشگاه خداوند میرود
حالا اینکه چرا خداوند میگوید فرد تنها میآید؛ چه چیزی باعث تأکید بر این موضوع است که انسان روز قیامت تنها میآید؟ هیچکس با او نیست. یعنی در یک موقعیتی است که در مقابل حق تعالی، تک و تنها باید بایستد و پاسخگو باشد. نه مشاوری دارد، نه ظهیری (پشتیبانی) دارد، نه شفیعی دارد. تنهای تنهاست؛ خودش و خودش، و خدا و خودش. باید به این دقت کنیم. یک روز ما در پیشگاه خداوند تنها میایستیم. «یوم یقوم الناس لرب العالمین»؛ در پیشگاه ربالعالمین میایستیم و سپس باید جواب دهیم. همین را انسان باور کند؛ باور کنی که من یک روزی باید در مقابل خداوند تک و تنها بایستم و جواب دهم، اصلاً نمیگذارد انسان دست از پا خطا کند.
تبصره: تکلیف شرعی عارف وقتی از این عالم ذاهل شود»
خواجه نصیرالدین طوسی گفت که در این حال، وقتی عارف را اتصال به عالم قدس دست دهد، ای بسا که از این عالم ذاهل شود. از این عالم مفارقت میکند و ذهول به او دست میدهد، و از وی اخلال به تکالیف شرعی سر زند. گاهی اوقات نمازش از دست میرود. تکلیفی که بسیار مهم است و نباید ترک شود، نماز است. یک موقع میبینی یک روز، دو روز، سه روز [نمازش] قضا میشود. و [چنین حالتی] برای یک عارف همیشگی نیست؛ اینگونه نیست که همیشه این حالات باشد. یک موقعی دست میدهد. دقت کنیم. حتی رسول خدا فرمود که چه: «لی مع الله وقت لا یسعونی فیها ملک مقرب و لا نبی مرسل»؟ [یعنی:] مرا با خدا وقتی است؛ یعنی همیشه نیست، بلکه اوقاتی خاص است. عارف هم این حالات یک وقتی به او دست میدهد، اوقاتی در حالات خاص.
علاوه بر این، عارف کامل صاحب روح قدسی را — عارف کاملی که صاحب روح قدسیه — حضرتی از حضرتی باز نمیدارد.
تعریف روح القدس و انواع روح
«روح قدسی» چیست؟ یادتان باشد، اشاره به آن «ارواح خمسه» بود. گفتیم چند تا روح در مؤمن وجود دارد: روح الحیات، روح القوه، روح الشهوه، و روح الایمان؛ تا اینجا در مؤمن هست. یکی هم مال انبیاست که «روح القدس» نام دارد و با آن ملکوت را میبیند.
حالا میگوید عارف کاملی که صاحب روح قدسی است، حضرتی او را از حضرتی باز نمیدارد. یعنی اینگونه نیست که از یک جا جدا شود و به جای دیگر برود. زیرا که مظهر شریف «یا من لا یشغله شأن عن شأن» است؛ ای کسی که شأنی تو را از شأنی باز نمیدارد. این از صفات خداوند است که شأنی، خداوند را از شأنی باز نمیدارد. اگر حاجت کسی را روا کند و دیگری نیز او را بخواند، دچار اختلال نمیشود. اگر کسی را عذاب میکند، به دیگری رحمت مینماید. [همانطور که] دیدید انسان وقتی عصبانی میشود و با کسی دعوا میکند، اگر گدایی بیاید و پول بخواهد، میگوید: «برو دنبال کارت » اما خداوند اینگونه نیست. خداوند یک نفر را عذاب میکند، به دیگری رحمت میکند و به آن یکی لطف میکند. لذا ذهول و غفلت و اخلال در حق وی متصور نبود. «فافهم».
انسان کامل و حالات او
در مورد انسان کامل، یک موقع حالاتی به او دست میدهد. خود امیرالمؤمنین [ع] داشتند که گاهی اوقات مانند چوب خشک میشدند و میافتادند. [یک بار] شخصی به در خانه حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) آمد و گفت: «خانم، خبر دهم که ابوالحسن از دنیا رفت.» حضرت فرمود: «چگونه از دنیا رفت؟» [آن شخص] گفت: «در نخلستان بود، میدیدم عبادت و مناجات میکرد، سپس دیدم روی زمین افتاد. بالا سرش رفتم و دیدم مانند چوب خشک شده است.» حضرت فرمودند: «آنها حالات خودش است، از دنیا نرفته است.» که سپس بلند شد و به حال عادی بازگشت.
و از اینگونه حالات برای بعضی از عرفا در تاریخ ذکر شده است؛ مثل [مورد] ابن فارض مصری — نه ذوالنون مصری — که قصیدهای به نام «نظم و سلوک» دارد. قونوی این [قصیده] «نظم و سلوک» را درس میداده، و سعیدالدین فرغانی، شاگرد قونوی، تقریرات درس استادش را مینوشت که یک کتاب شده و چاپ هم شده به نام «مشارق الدراری» که خیلی هم کتاب ارزندهای است. حالا در مورد این ابن فارض نوشتهاند که حالاتی به او دست میداد؛ ساعتها میافتاد و سپس به حال میآمد و ابیاتی را میسرود. در جذبه، حالات مختلفی به شخص دست میدهد.
انسان [صاحب مقامی میشود که] «لا یسئل عما یفعل»؛ [یعنی] پرسیده نمیشود از آنچه میکند. آیا مگر میشود انسان به چنین مقامی برسد که مظهر این اسم شود؟
➖تبصره:
آنچه در این فصل گفته است، [چه] «فلا تسئل عما تباشره» [و چه] «تسئل عما تباشره»، ناظر به گفتار حق سبحانه در قرآن کریم است که فرمود: «لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون». [یعنی:] پرسیده نمیشود از آنچه میکند و آنان پرسیده میشوند.
گویی: ز چه انس را ببُریدهای از انسان؟
بلله که من ای خواجه، در جستن انسانم.
[یعنی] میگوید: «چرا انس را از مردم جدا کردهای؟ آیا از مردم جدا شدهای؟» [شیخ] میگوید: «به خدا قسم، دنبال مردم میگردم، دنبال انسان میگردم.» و در روایات ما هم هست که «ناس»، منظور ما اهل بیت هستیم. یعنی «انسان» (حالا عرفا میگویند «انسان کامل»)، همان [معنا] را میگویند که مراد از «ناس»، ما اهل بیت هستیم.
➖پایان فص ۲۷➖
فص۲۸ (فص عشق است)
▪️«ترجمه:
چه میگویی در شأن آن امری که در نزد حق تعالی، از خود حق است؟ شأنی؛ امری که در نزد خدا از خود حق است، و آنجا صورت عشق است. و «صورت» که میگوید، منظور شکل نیست، بلکه حقیقت عشق است. پس او معشوق ذات خویش است، و اگرچه معشوق غیرش نشده باشد (یعنی معشوق غیرش نباشد).
خب، یعنی چه؟ اکنون اینها را توضیح میدهیم. لذیذ نزد ذاتش است، اگرچه از غیر چیزی بر او نپیوسته باشد. وجودش تمام و فوق تمام است. پس آن وجود فضل و بخشش کرد تا بر تمام گردانیدن جاری شود.
➖بیان:
در بعضی نسخ آمده است: «فافضل لیمسح علی الاتمام». ولیکن تعبیر به «یسیح» در فصوص بسیار است؛ «یَسْمَح علی الاتمام».
این فصل، فص عشق است که «شمسیه عقد فصوص» است. یعنی آن گوهر بزرگی که همیشه در گردنبند است و از همه بزرگتر است، مثل خورشید که در منظومه شمسی از همه بزرگتر است؛ به آن میگویند «شمسیه». شمسیه عقد فصوص. فصوص همان نگین است. در میان نگینها، این [گوهر] از همه درشتتر است.
و [این] قصه عشق است که «احسن القصص» است. لذا در قرآن «احسن القصص» کجا آمده؟ سوره یوسف. که خود خداوند هم زیباترین داستان را داستان عشق میداند؛ داستان عشق یعقوب به یوسف، داستان عشق زلیخا به یوسف، و داستان عشق یوسف به خداوند که پاکی خود را حفظ کرد. این [پاکی] عشق را زیبا میکند؛ وگرنه وقتی آلوده شود، دیگر زیبا نیست. آن پاکدامنی یوسف است که عشق را زیبا میکند.
میدانید، عشقهایی زیباست که آلوده و گناهآلود نمیشود. در روایتی هست که: «من عشق و عَفَّ و کتم و مات، مات شهیذاً». [یعنی:] کسی که عاشق شود و عفت پیشه کند (پاکدامنی ورزد) و کتمان کند و بمیرد، شهید از دنیا رفته است. پاکدامنی باید در آن باشد تا «احسن القصص» شود. حالا یک موقع هم منجر به ازدواج میشود؛ اشکالی ندارد، گناه نباید بشود. چراکه حضرت یوسف هم بنا به بعضی از روایات، آخرش زلیخا با حضرت یوسف ازدواج کرد.
فیض مقدس گوید:
عالم چو خاتمی است که آن راست عشق فص
عالم مانند یک انگشتر است که فص (نگین) آن عشق است. نگینش چیست؟ عشق است. یعنی همه [قسمتهای] انگشتر برای چیست؟ برای نگینش؛ نگین را نگه دارد.
کلام اولیاء که عشق علت ایجاد است
▪️و مفاد این کلام اولیا این است که عشق، علت ایجاد و سرچشمه همه فیوضات است که فیضبخش به عالم امکان است. عشق سرچشمه همه فیوضات است، یعنی همان محبت و دوست داشتن. [این سؤال پیش میآید که] آیا عشق در حریم خدا راه دارد؟ که اینجا بحث در همین است دیگر؛ بحث در همین [موضوع] است.
[ادامه بیان:]
«عشق سرچشمه فیض ازلی است
فاعل و غایت اصل ایجاد»
اصلاً سرچشمه آن فیض چیست؟ چرا این فیض از خداوند بیرون ریخته است؟ به خاطر عشق است. فاعل، فیض را داده و عالم را ایجاد کرده است. غایت چیست؟ غایت ایجاد. آقا، هر موجودی را که ما میبینیم، غایتی دارد. و این نکته بسیار مهمی است؛ باید در آن دقت کنید، چه در این بحث و چه در بحثهای دیگر. بحثهایی که مثلاً درباره فرگشت و تکامل و آن چرندیات میگویند، این غایتمندی را کنار میزنند.
هر موجودی در این عالم غایتی دارد؛ یعنی به طرف هدفی میرود، به طرف هدفی حرکت میکند. شما گندم را میکارید؛ از یک طرف ریشه، از یک طرف جوانه میزند. بالا میآید و ساقه میزند. حرکت میکند، حرکت میکند تا به سنبل برسد، به آن غایتش که سنبل است، برسد. یک دانه کاج در زمین میافتد. آب به آن میرسد. جوانه میزند، ساقه میدهد تا به جایی برود که آن درخت سرو (یا کاج) شکل بگیرد. یعنی مثل درخت انگور روی زمین نمیچرخد برای خودش؛ به طرف یک غایتی حرکت میکند.
هیچ گندمکاری و جو بَردهَد دیدهای؟
اسبی که کره خر دهد؟!
نمیشود. هر موجودی غایت خود را دارد و غایت خود را دنبال میکند. الله اکبر! بعد خود کره زمین غایت ندارد؟ خورشید، منظوصیت خداوند است؛ و اگر کسی جوابگو نباشد به آنچه میکند، ادعای خدایی کرده است. منظور چیست، میگوید کسی که جوابگوی هیچکس نیست، فقط خداست.
فقط خداوند جواب گوی هیچ کس نیست
لذا امیرالمؤمنین [ع] میفرمود: «هرچه هست، بپرسید به شما میگویم»؛ در مورد حکومت. غیر از اسرار نظامی که باید مخفی باشند، من به همه کارهایی که میکنم، جوابگویم. اینجا بحث عرفان است که عارف (اولیای خاص، نه هر تازهوارد در عرفان) در یک جا و یک مرتبهای میرسد [که] آیا کسی میتواند به اینجا برسد که «لا یسئل عما یفعل» شود؟ یعنی از هیچ کارش پرسیده نشود؟ میگویم بله. عبد صاحب مقام یادشده، مظهر حق سبحانه در این خصیصه میشود؛ چنانکه در دیگر اسما و صفات نیز مظهر او میگردد. مگر انسان کامل، مظهر اسما [الهی] نمیشود؟ مظهر این خصیصه هم میشود. در آشنایی بدین «سِر مستسِر». سِر مستسِر، سری است که با سِرّ دیگر پوشیده شده است.
حالا چگونه است!!! «سِر مستسِر» چگونه است؟ آقا، مگر میشود انسان هر کاری کند و خدا از هیچچیزش نپرسد؟ خداوند در قرآن به حضرت مسیح میفرمود: «أأنت قلت للناس اتخذونی و أمی إلهین من دون الله؟» [یعنی:] «آیا تو بودی که به مردم گفتی: «من و مادرم را جدای از خدا، دو معبود قرار دهید؟»» [خداوند] دارد حضرت مسیح را بازخواست میکند. حضرت مسیح میگوید: «خدایا، اگر من گفته بودم، تو میدانستی. من چنین نگفتم؛ اینها خودشان این کار را کردند.»
ولی بله، انسان به جایی میرسد که به این مظهریت [دست یابد]. از کجا؟ میفرمود: در واقعه حضرت خضر و حضرت موسی (علیهماالسلام) در [سوره] کهف [باید] در قرآن تدبر و تأمل لازم را داشت. و وقایع و احوال دیگر نیز از مشایخ عارفان بالله و سالکان طریقت منقول است که مؤیدند. «فتبصر» [پس بیندیش]. در داستان حضرت خضر چه کار کرد؟ سر بچه را برید (یا کشت، یا خفهاش کرد). آقا، مگر خدا او را بازخواست نمیکند؟ بازخواست نکرد؟ بله. سپس حضرت موسی [به او] گفت: «تو نمیدانی من چه کار میکنم.» یا کشتی را سوراخ کرد. خدا بازخواستش نمیکند؟ نه. پس میشود انسان به جایی برسد که بازخواست نشود. بعدش هم تازه فرمود: «ما فعلت عن أمری». من اینها را به امر خودم انجام ندادم.
[نمونهای دیگر] در احوالات آقای قوجانی، شاگرد آقای قاضی (رضوان خدا بر ایشان باد) آمده است. آقای قوجانی که شاگرد آقای قاضی بودند، در نجف کلاس و جلساتی داشتند. میگوید دو نفر شیطان (منظور از «شیطان» در اینجا، انسانهای شیطاننما است) به کلاسهای ایشان آمدند و تفرقه ایجاد کردند. طوری شد که فتنهای در کلاس درست کردند و کلاس را به هم زدند و افراد را پراکنده کردند. وقتی سر و صداها و آشوبها خوابید، این دو نفر باز در منزل آقای قوجانی آمدند و با [نوعی] اطمینان خاطر گفتند: «آقا، ما را ببخشید. ما میخواهیم…» آقای قوجانی چوبی برداشت و افتاد دنبال اینها! سپس فرمود: «ما فعلت عن أمری». من این را به امر خودم انجام ندادم! یعنی گفته بودند که اینها را با چوب بزن.
ما هم نظیر همین را داشتیم. شخصی بود که فتنهگری کرده بود و فتنهای بزرگ در جلسات درست کرده بود و افرادی را پراکنده کرد که چقدر زحمت کشیده شده بود برایشان. بعد از مدتی که دوباره آن آسیبها خوابید، کسی زنگ زد که «آقا، ایشان میخواهد بیاید هیئت.» گفتم: «به من گفتند که اگر آمد، با چک و لگد از هیئت بیرونش بیندازید.» [شاید بگوید:] «آقا، میخواهد توبه کند، برود جای دیگر توبه کند؛ این توبه [در اینجا] نیست.» منظور این است که حضرت خضر گفت: «ما فعلت عن أمری». اینها را به امر خودم انجام ندادم. خب، بازخواست میشود؟ نه. بازخواستی در کار نیست. چرا؟ [چون] مظهریت «لا یسئل عما یفعل» است؛ سؤال نمیشود از آنچه میکند. چون اصلاً به امر خدا انجام داده است. حالا در ظاهر شاید ببینی که این [فرد] اصلاً آدم کشته است! آیا بالاتر از این نیست که [چنین مقامی باشد]؟ میگوید بالاتر از این را هم داریم.
➖تبصره:
در بیان حدیث شریف «و لا خطر علی قلب بشر». نکتهای در حدیث شریف «و لا خطر علی قلب بشر» [که شماره ۱۶۵ هزار و یک نکته به آن اشاره کرده است]، این است که اکثر مردم لذت عقلی را نمیفهمند، بلکه لذت خیالی را نیز نمیفهمند، «فضلاً عن اللذت العقلیة»؛ تا چه رسد به لذات عقلی. در روایت آمده است که «قال تعالی: اعددت…» تا آنجا که فرمود: «و لا خطر علی قلب بشر».
[پیامبر اکرم] «بشر» فرموده است، نه «انسان» و «آدم». زیرا کلمه «بشر» ناظر به ظاهر است و «بشره» صورت ظاهر هر چیز است. صورت ظاهری بشر، «بشره» اوست. و «انسان» در اصطلاح اهل الله، به کامل گفته میشود. اهل الله وقتی «انسان» میگویند، منظورشان آدمی با یک سر و دو گوش و دو پا نیست؛ بلکه به کامل میگویند انسان. اکثر مردم «بشر» هستند، نه «انسان» و «آدم». بشر همین ظاهر است که هست.
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
یعنی اینها که شمسی، اینها غایت ندارند؟ «و الشمس تجری لمستقر لها». [یعنی:] خورشید در پی قرارگاه خویش میرود. حالا غایت همهچیز چیست؟ برای چه چیزی به طرف آن غایت میرویم؟ چه چیزی [ما را] میکشد؟ آن عشق است. عشق،
غایت همه موجودات
همه موجودات را به طرف آن غایت میکشد. اصلاً غایت همه موجودات عشق است که عشق در چیست؟ در انسان کامل. همه مخلوقات به طرف انسان کامل حرکت میکنند. پس فاعل و غایت اصل ایجاد، عشق است؛ چه آنی که مبدأ بوده، چه آنی که به طرفش حرکت میکنیم.
«عشق سرسلسله املاک است و فرشتگان
عشق سر خیل نبات است و جمادات»
جمادات، نباتات، [این] گیاهان، همه سر خیلشان عشق است. عشق هم عاشق و هم معشوق است. عشق مبدأ بود و عشق معاد. اول و آخر چیست؟ عشق است.
این عشق یعنی چه؟ بعضی از آن مبدأ کُل به عشق تعبیر کردهاند. «وللناس فیما یعشقون مذاهب». [یعنی:] هر کس در طریق عشقبازی مذهبی دارد. بعضیها به «وجود» تعبیر کردهاند، بعضیها به «عشق». لذا شما «لمعات عراقی» را بخوانید؛ اصلاً بحث را از روی عشق (عشق و عاشق و معشوق) آورده است. منتها همت عقل این است که:
«این کاخ عالم نبود بی استاد»
میگوید: «عقل آخرین همتش این است که بالاخره اینجا سازندهای دارد.» عقل بیشتر از این نمیتواند بفهمد.
«عشق بیپیر برآورد خروش
که جهان یکسره است عشقآباد»
«بیپیر» کنایه از چیزی است که بسیار قوی است؛ یعنی مثل آدمی که بیپیر (بی استاد) باشد، هر کاری میکند، هر کاری انجام میدهد. لذا قدیم میخواستند بگویند، میگفتند: «یک لیوان بیپیر چایی برای ما بیاور.» «بیپیر» یعنی بزرگ. و عشق بیپیر برآورد خروش؛ عشقی که افسارگسیخته است، که جهان یکسره عشقآباد است. همه عالم عشقآباد است؛ اصلاً همه حرکتها بر اساس حب است.
کلام جناب ابن عربی در مورد حب
ابن عربی در «فصوص» میفرمود که اصلاً حرکت در عالم بر اساس عشق و بر اساس حب است. حتی آنجایی که شما میترسی و فرار میکنی، داری حرکت میکنی. آنجا نیز بر اساس حب است؛ حب بقا. چون بقا را دوست داری، فرار میکنی تا نمیری. حالا یکی حب به بچه است، یکی حب به بقا است، یکی حب به پدرش است، یکی حب به زندگی است، یکی حب به خداوند است.
بدان که چون کمال حق تعالی، تنها کمال حقیقی است (حالا موجودات دیگر از خودشان کمال ذاتی ندارند که)؛ آن کسی که کمالش، کمال حقیقی است، تنها حق تعالی است.و ادراکش تنها ادراک تامه است. آن کسی که به نحو تام ادراک میکند، خداوند است. ما هم ادراک داریم، ولی ادراک خداوند تامه، اوج ادراک است.
پس بنابر آنچه در فصل بیستودوم در تعریف لذت گفته شد، ابتهاج حق به ذاتش (ابتهاج حق به ذات خودش) که از آن تعبیر به «لذت» میشود، اکمل ابتهاجات علیالاطلاق است. آیا خداوند خودش را درک میکند یا نه؟ بله. به چه نحو؟ به نحو اتم. کمالات خودش را درک میکند، پس از خودش لذت میبرد و به خودش مبتهج است. البته لذت میبرد و ابتهاج دارد، و اینها را نباید مانند انسان فکر کنیم؛ چون آنجا اصلاً واجبالوجود است. حالا بحثش جلوتر میآید که عشق چگونه است و مراتب عشق چگونه است. سپس میگوید بالاترین مرتبه عشق را خداوند دارد.
و نیز بدان که هر خیری مؤثر است؛ و ادراک مؤثر، از آن جهت که مؤثر است، حب به اوست. آقا، خیر و خوبی دارای اثر است؛ و انسان از آن جهت که مؤثر است، آن را درک میکند و دوست میدارد. شما فکر کنید در جایی هستید و گرسنهاید. نان چیست؟ خیر است. یک نفر نان به شما میدهد. شما او را چه کار میکنید؟ دوست میدارید. شما او را دوست میدارید. ادراک مؤثر، از آن جهت که مؤثر است (یعنی از آن جهت که اثر میگذارد)، حب به اوست. و چون حب به افراط رسد، «عشق» نامیده میشود. حب هم که افراط شود، چه میشود؟ عشق.
نیست فرقی در میان حب و عشق
شام در معنا نباشد جز دمشق
شام و دمشق یکی است. حب و عشق هم همینطور.(پایان جلسه).
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی