→

1405-7-26 شرح نصوص الحکم جلسه 48

⌂

1405-7-26 شرح نصوص الحکم جلسه 48

0:000:00

بسم‌الله الرحمن الرحیم.

📆یکشنبه ۱۴٠۵/۷/۲۶،درس نصوص(جلسه۴۸)

فص ۲۸ این فص عشق است.

8️⃣خلاصه درس، در این جلسه می پردازد به عشق خداوند که عشق حقیقی است و میشود که واژه عشق را در مورد خداوند بکار برد و خداوند عاشق خود و مظاهرش است و بالاترین انسانی که خداوند دوست دارد حبیب الله (رسولخدا ص)
و وجود خیر محض است.

عشق خداوند

⬅️در فصل بیست‌وهشتم بودیم. این فصل در مورد عشق است؛ منتها عشق خداوند. اینکه آیا می‌توان واژه «عشق» را برای خداوند به کار برد؟ منظور، عشق بنده به خدا نیست، بلکه عشق خودِ خداوند است. ایشان (اشاره به متفکر مورد بحث) در این زمینه از نظر فلسفی اثبات می‌کنند که خداوند عاشق است؛ عاشق خود و مظاهر خویش.
این از نظر استدلال فلسفی، بله. اما ما در قرآن نیز داریم که

دوست داشتن خداوند از نظر قرآن

به خداوند نسبت داده شده است: «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ»؛ یعنی خداوند آنان را دوست می‌دارد. پس دوست‌داشتن در مورد خداوند صادق است. در بسیاری از آیات قرآن آمده است: «إنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِینَ…» و «یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً» (مثلاً). بنابراین، خداوند دوست می‌دارد.

بالاترین چیزی را که دوست می‌دارد، و بالاترین انسانی را که دوست می‌دارد، کیست؟ حبیب خود؛ حبیب‌الله، رسول خدا (ص). و بالاتر از آن، خود ذات الهی است که ذات خویش را دوست می‌دارد و مظاهر آن را نیز دوست می‌دارد. پس از نظر شرع، عشق و محبت به خداوند اطلاق می‌شود تا کسی گمان نکند این سخنان عجیب است. زیرا عشق همان محبت است؛ محبت شدید را عشق می‌نامیم. منتها همان‌گونه که خداوند می‌فرماید: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (یعنی هیچ‌چیز شبیه او نیست)، عشق او به خود و به مظاهرش نیز مانند عشق ما نیست. نباید تصور کنیم عشقی که در خداوند هست، همان عوارض و اقتضائاتی را دارد که ما برای عشق انسانی متصور هستیم. اما این حقیقت وجود دارد که خداوند عاشق خود است، و چگونگی آن را اینجا اثبات می‌کند.

رسیدیم به این بیت که:

«نیست فرقی در میان حب و عشق
شام در معنا نباشد جز دمشق.»
(یعنی عشق و حب یکی هستند.) مراتب آن‌ها متفاوت است؛ مثلاً، افراط در حب، عشق نامیده می‌شود.

▪️فرمود: «هرچه ادراک، اتم و تمام‌تر باشد و خیریت مُدرَک (آنچه ادراک می‌شود) شدیدتر باشد، عشق نیز شدیدتر است.» یعنی هرچه خوبیِ آنچه ادراک می‌کنی، شدیدتر باشد و ادراک تو نیز از آن کامل‌تر باشد، عشق شدت می‌یابد.

و ادراک تام، مگر با وصول تام حاصل نمی‌شود. وصال در عالم جسمانی بسیار محدود است. مثلاً وصال در عالم جسمانی، در مورد انسانی که دیگری را دوست دارد، نهایتاً به رویت و لمس او محدود می‌شود. اساساً نکاح، لذت لامسه است؛ لذت مباشرت که در آن، پوست به پوست تماس حاصل می‌کند. اما این بیش از این نیست؛ دو انسان در هم ذوب نمی‌شوند و درون یکدیگر را لمس یا حس نمی‌کنند. این وصال جسمانی، حداقلی‌ترین نوع وصول است. پس ادراک در این مورد نیز تام نیست.

تعریف وصول تام

حال، ادراک کِی تام می‌شود؟ وقتی وصول تام باشد. پس عشق تام نمی‌شود مگر با وصول تام؛ یعنی با وصول تام، عشق نیز کامل می‌شود. و این (وصول تام) لذت و ابتهاج تام است. عاشق از وصال معشوق لذت و ابتهاج می‌برد. ابتهاج، آن حالت شوق عمیقی است که عاشق هنگام رسیدن به معشوق تجربه می‌کند؛ اوج آن شوق، همان ابتهاج است. تصور کنید عاشق کسی هستید و ناگهان وارد خانه‌ای می‌شوید و او را می‌بینید؛ چه حالتی به شما دست می‌دهد؟ این را ابتهاج می‌نامند. پس لذت و ابتهاج، زمانی تام می‌شوند که وصول تام و ادراک نیز تام باشند.

زیرا تفاوت در لذت، یا به تفاوت در ادراک است یا به تفاوت مُدرِک (ادراک‌کننده) یا مُدرَک (ادراک‌شونده). در نهایت، هم ادراک‌کننده شدت و ضعف دارد، هم آنچه ادراک می‌شود. ادراک ما نیز محدود است و همین محدودیت، باعث کمی و زیادی محبت و عشق می‌شود.
اما در حق سبحانه، هر یک از این‌ها اتم و کامل‌ترین هستند. هم مُدرَک (ادراک‌شونده) که خود خداوند است و هم مُدرِک (ادراک‌کننده) که باز هم خود اوست، کمالات خویش را به نحو اتم ادراک می‌کند؛ به‌گونه‌ای که فوق آن متصور نیست.

و چون تمام کمالات و خیرات غیرمتناهی در ذات باری‌تعالی جمع است و «اَشَدُّ الاَشیاءِ کَمالاً» (کامل‌ترینِ چیزها) است، کمالی نیست که در ذات حق نباشد. اساساً منشأ تمام کمالات، ذات حق است؛ و وجود، که تمام کمالات از آن اوست. پس وقتی شدیدترین و کامل‌ترین کمالات در ذات حق باشد، آنگاه شدیدترین و اتمّ‌ترین مُدرَکات (آنچه ادراک می‌شود) نیز خود ذات حق خواهد بود.

به این معنی که آن ذات، وجودِ بحت و بسیط است، کمال و جمال مطلق است و خیر محض و حسن و بهای صرف. زیرا همه این‌ها (کمال، جمال، خیر محض) از عوامل ایجاد عشق هستند. گاهی جمال و زیبایی باعث عشق می‌شود، و گاهی کمال؛ یعنی لزوماً زیبایی نیست، بلکه کمال است. مثلاً مردی عاشق کمال یک زن می‌شود؛ کمال در هر زمینه‌ای، مثلاً در ورزش. او عاشق کمال آن زن می‌شود.

پس آن ذات، وجودِ بحت و کمال و جمال مطلق، خیر محض و حسن و بهای صرف است که اصل تمامی کمالات و زیبایی‌ها، همان ذات حق است. و جمیع صفات کمالیه، عین ذات اوست، نه عارضی بر ذات. زیرا آنچه ما داریم، عارضی است و «عارِضی یَزول»؛ یعنی عارضی زائل می‌شود. شما یک انسان زیبا را در هفتاد یا هشتاد سالگی‌اش ببینید، خواهید دید که دیگر خبری از آن زیبایی نیست؛ زائل شده است. اما جمیع صفات کمالیه، عین ذات حق هستند، نه عارضی بر آن. و او از شوائب نقص، طبیعتِ امکان و عدم که منشأ شرورند، مبراست.

شرور ایات

در مورد شرور، قبلاً بحث مفصلی داشتیم (شاید بسیاری از عزیزان آن زمان حضور نداشتند). گفتیم که شر یا امری عدمی است، یا امری وجودی که منجر به عدم می‌شود. وجود، خیر محض است. هرچه شر است، به عدم بازمی‌گردد. مثلاً چگونه؟ کوری، شر است؛ چراکه عدم بینایی است. پس کوری، عدم است. مرگ نیز به تعبیری شر است، چون عدم حیات است. نقص عضو، عدم عضو است؛ مریضی، عدم سلامتی است. همه این‌ها عدمی هستند.حال، سیل می‌آید و خانه‌ها را خراب می‌کند. آیا این امر وجودی است یا عدمی؟ (اگر بگویید) وجودی. پس مگر نگفتید شر عدمی است؟ پاسخ می‌دهیم: بله، امر وجودی است که منجر به عدم می‌شود؛ زیرا خانه‌ها را معدوم می‌کند و از این جهت شر است. اگر سیل می‌آمد و هیچ خانه‌ای خراب نمی‌شد، ما تازه لذت هم می‌بردیم. همین الان، ابر می‌آید و می‌رود، آیا چیزی را خراب می‌کند؟ خیر. آیا آن را شر می‌نامیم؟ خیر. اما اگر خدای‌ناکرده، هرگاه ابر می‌آمد، چند نفر می‌مردند، آن را شر می‌نامیدیم؛ چرا که منجر به عدم می‌شد. اما الان آن را شر نمی‌گوییم. سیل چون منجر به عدم می‌شود، آن را شر می‌نامیم. پس اصلاً شر، ناشی از عدم است. حق‌تعالی، وجودِ صرف و خیر محض است.

▪️همچنین گفتیم که شرور در عالم نسبی هستند؛ یعنی شر بودنشان به نسبت به چیز دیگری است. خوب دقت کنید: شر، امری نسبی است. به قول مولانا که می‌فرمود:
«زهر ماران، مار را باشد حیات
از برای آدمی، آمد مَمات.»
یعنی زهر مار برای مار، خیر است؛ اما برای تو شر است. برای خودش خیر است.

.▪️یک شیر یا پلنگ می‌رود و آهویی را می‌کشد. آدم دلش می‌سوزد، نه؟ اما همان شیر یا پلنگ، آهو را برای بچه‌هایش می‌آورد و با آن‌ها غذا می‌خورد. خب این چه خوب است! این نسبت به آهو بد است، اما نسبی است. شر، امری نسبی است. نمی‌توانیم بگوییم این بد، شر مطلق است. لذا خداوند می‌فرماید: «جَاعِلُ الظُّلُمَاتِ وَ النُّورِ»؛ یعنی خداوند، قراردهنده ظلمت و نور است. آن‌ها می‌گفتند ظلمت خالقی دارد و نور خالقی دیگر. اما خداوند می‌گوید: خیر، قراردهنده نور و ظلمت یکی است.

وجود خیر محض است

بحث این بود که وجود، خیر محض است و شر به عدم بازمی‌گردد و عدم نیز علت نمی‌خواهد. و ذات واجب‌الوجود از عدم که منبع شرور است، مبراست؛ چراکه امر عدمی در ذات واجب راه ندارد. نمی‌توانیم بگوییم ذات واجب چیزی را ندارد، یا یک امر کمالی را فاقد است. و عشق نیز نهایتِ است. به واسطه ادراک لذایذ و کمالات حاصل می‌شود. دوست‌داشتن به دلیل چیست؟ به دلیل ادراک یک چیز لذیذ یا یک کمال.

▪️چنانکه در فصول گذشته دانسته شد، ذات حق سبحانه، حاضر و شاهد بر ذات خود است. او خود، شاهد ذات خویش است و از خود غایب نیست. و مُدرَک (آنچه ادراک می‌شود) که حق است، اتمّ و فوقِ تمام است؛ یعنی بالاترین مُدرَک، بلکه اصلاً فوق تمام است. و مُدرِک (ادراک‌کننده) نیز عین همان مُدرَک (ادراک‌شونده) و منبع جمیع کمالات است. پس در آن ذات که مستجمع جمیع صفات کمالیه است، صورت و حقیقت عشق به نحو اتم و اکمل متحقق است؛ یعنی در ذات حق، عشق به نحو اتم و اکمل وجود دارد و او خود، عاشق خود است. چون:
«عاشقی بود کز او زاغ دگر بیرون بود
لیلی خود بود و در عین خودش مجنون بود.»
بنابراین، در آن ذات که جامع تمامی صفات کمالیه است، صورت و حقیقت عشق به نحو اتم و اکمل متحقق است.

و عاشق، عین معشوق است. اساساً عاشق و معشوق می‌خواهند با هم یکی شوند. چرا زن و مرد یکدیگر را در آغوش می‌گیرند؟ چرا یکدیگر را به خود می‌فشارند؟ زیرا عشق اقتضا می‌کند که یکی شوند؛ عاشق دلش می‌خواهد با معشوق خود یکی شود. وقتی چیزی را بسیار دوست داشته باشی، آن را به خود می‌فشاری؛ این فشار دادن، ناشی از اقتضای عشق برای یکی شدن است. پس فرمود: «عاشق، عین معشوق است.» پس او (حق‌تعالی) عشق و عاشق و معشوق است و اجلّ مبتهج به ذات خویش. بالاترین مبتهج و عاشق ذات خود، حق است. البته این برای ما اصلاً قابل ادراک نیست؛ زیرا از ذات لایتناهی تنها چیزی کلی می‌توانیم بگوییم.

کلام اقاجان در الهی نامه

▪️در الهی‌نامه این کمترین (خود گوینده) آمده است:
«الهی! حسن به قدر سَمِّ الخِیاط (یعنی به اندازه سوراخ سوزنی) به حسن مطلق راه یافت، این همه لذت و ابتهاج دارد.»
می‌گوید: من که به اندازه سر سوزنی از آن حسن مطلق بر من گشوده شده است، چنین ابتهاجی را دارم. ما نمی‌فهمیم که این ابتهاج چیست. ابتهاجی که ایشان را فرا می‌گیرد، (به حدی است که) می‌گوید: من که این ابتهاج را دارم، آن کس که هزار باب علم بر او گشوده می‌شود، چه ابتهاجی خواهد داشت؟ و تو خود چگونه‌ای؟ تو خود چه هستی؟

حالات امیرالمومنین ع در مناجات

این است که امیرالمؤمنین (ع) گاهی در مناجات به حالاتی می‌رسید که بیهوش می‌شد و مانند چوب خشک بر زمین می‌افتاد. بعضی‌ها فکر می‌کنند این از خوف خداست، در حالی که اصلاً خوف نیست. این حالاتی است که عوام‌الناس اصلاً درک نمی‌کنند چیست. این جذبات الهی و ابتهاجاتی است که گاهی انسان را از خود بی‌خود می‌کند؛ بر اثر آن واردات، از جا بلند می‌شوند و می‌پرند؛ مانند پرنده‌ای که در قفس پر و بال می‌زند و قفس را از جای خود می‌کَند. واردات آن جذبات، چنین تأثیری دارد.

دانستی که عشق، افراط محبت است. به تازی (عربی) به گیاه پیچک، «عِشقه» گویند که از ریشه «عشق» مشتق شده است. دیده‌اید که چگونه پیچک بر درخت می‌پیچد و با آن «معانقه» می‌کند؟ معانقه یعنی «عُنق به عُنق» (گردن به گردن)؛ در واقع ما دست می‌دهیم، نه اینکه همدیگر را ببوسیم؛ این معانقه است، یعنی گردن‌ها را به هم می‌چسبانند. اصل آن این است. (پیچک) با درخت معانقه می‌کند و می‌پیچد. و نیز دیده‌ای که چگونه گیاهان عشق‌ورز با یکدیگر ناظرند و چشم به هم دوخته‌اند. عاشق صادق نیز با معشوق خود این‌گونه است؛ تنها چشمش به خداست، تنها چشمش به امامش است.

تو در عشق با عبادت چگونه‌ای و در عشق با معبود چونی؟ با عبادت پروردگارت چگونه‌ای؟ آیا با کسالت نماز می‌خوانی یا مانند اولیا که وقتی به رکوع می‌روند، دیگر دلشان نمی‌خواهد سر از رکوع بردارند، و وقتی به سجده می‌روند، دلشان نمی‌خواهد از سجده سر بردارند؟ چگونه این‌گونه شویم؟

 تعریف نماز مودع

این‌چنین نمازی بخوانیم: «نماز مودع»؛ نماز وداع. تصور کنیم این آخرین نمازی است که گفته‌اند پس از آن باید به دنیای دیگر برویم. آن دو، سه یا چهار رکعت نماز را چگونه می‌خوانیم، اگر بگویند آخرین نماز توست؟ نمازت را این‌گونه بخوان. البته این کار توفیق بسیاری می‌خواهد، اما اگر توفیق پیدا کردی و این نماز را این‌گونه خواندی، انسان را به وصال می‌رساند.

⬅️در باب «العبادة» از کتاب «اصول کافی» با اسنادی از عمرو بن جمیع (یا جمیع، علیه‌السلام) از اباعبدالله (ع) نقل شده که فرمود: رسول خدا (ص)
«أَفضَلُ النّاسِ مَن عَشِقَ العِبَادَةَ…» (برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد.) سپس فرمود: «…فَعَانَقَهَا (پس او را در آغوش گیرد)، وَ أَحَبَّهَا بِقَلبِهِ (و با قلبش او را دوست بدارد)، وَ بَاشَرَها بِجَسَدِهِ (و با بدنش او را لمس کند).»
عبادت گویی به انسانی تمثیل شده است که با او عشق‌بازی کنی. «…وَ تَفَرَّغَ لَهَا (و خود را برای او فارغ گرداند). فَهُوَ لَا یُبَالِی عَلَی مَا أَصبَحَ مِنَ الدُّنیا عَلَی عُسرٍ أَم عَلَی یُسرٍ.» (پس او اهمیت نمی‌دهد که دنیایش چگونه بگذرد، چه با سختی و چه با آسانی.) به حالش فرقی نمی‌کند که دنیایش چگونه بگذرد؛ به سختی یا به راحتی. آن‌قدر عاشق عبادت است که برایش فرق نمی‌کند دنیا چگونه می‌گذرد، زیرا معشوقش در آغوش اوست

فرازی از زیارت امین الله

. در زیارت امین‌الله می‌خوانیم: «مَشْغُولًا عَنِ الدُّنیَا بِحَمدِکَ وَ ثَنَائِکَ.» (خدایا، به حمد و ثنای تو آن‌قدر مشغول باشم که از دنیا غافل گردم.) باید این‌گونه باشیم،

▪️در روایات دیگری نیز در همین موضوع شریف، در «رساله الحق» (صفحات ۳۰۴ و ۳۰۵، کتاب ۱۱ رساله، بخش اول) و به‌ویژه در نکته ۷۱۷، ۱۱۷ نکته و ۴۰ حدیث از غرر احادیث عرفانی، تحت عنوان «خزانه ۴۰ گوهر شب‌چراغ» نقل کرده‌ایم. «فَرَاجِع» (پس به آن مراجعه کن) تا احادیث مربوط به عشق را ببینی. البته عرض کردیم که ریشه عشق چیست و چرا در قرآن نیامده است. رسول خدا (ص) در این روایت، عبادت را به‌گونه‌ای تعبیر می‌کند که گویی با آن عشق‌بازی کنی و آن را در آغوش بگیری. اگر این تعبیر در مورد خدا به کار می‌رفت، ممکن بود کسی بگوید: «مگر خدا را می‌توان در آغوش گرفت؟» اما سپس می‌گوید: «وَ هُنَالِکَ صُورَةُ العِشقِ.» (و این‌گونه است یا اینجاست صورت عشق.) یعنی صورت عشق در ذات حق است.

تعریف صورت عشق

سپس در توضیح «صورت عشق» می‌گوید: «صورت» در اینجا به معنی فعلیت و حقیقت است. در کتب عقلیه نیز «صورت» به معانی متعددی به اشتراک آمده است. شیخ‌الرئیس (ابن‌سینا) در فصل چهارم، مقاله ششم، الهیات شفا، جلد ۲، چاپ سنگی، صفحه ۵۳۷، معانی «صُوَر» را چنین عنوان کرده است: «وَ أَمَّا الصُّورَةُ فَنَقُولُ: قَد یُقَالُ صُورَةٌ لِکُلِّ مَعنیً بِالفِعلِ.» (اما صورت، پس می‌گوییم: صورت به هر معنای بالفعل اطلاق می‌شود.) مثلاً گاهی می‌گوییم «صورت انسان»، یعنی همان شکل انسان. گاهی می‌گوییم «این کار شما صورت خوبی ندارد»، که در اینجا صورت به معنی چهره نیست. یا می‌پرسیم «صورت مسئله چیست؟» این‌ها نشان می‌دهد که «صورت» در فلسفه چندین معنا دارد، که یکی از آن‌ها حقیقت و فعلیت است.

▪️ما تمامی عبارت او را در وجوه معانی «صُوَر» در درس صد و چهل و هفتم «دروس معرفت نفس» نقل، ترجمه و شرح کرده‌ایم. اگر می‌خواهی، به صفحه ۵۱۸ (طرف اول) رجوع کن. پس «صورَةُ العِشقِ» یعنی حقیقت عشق در نزد خداست. (سپس می‌گوید:) «وَ إِلَّا یُعشَقُ مِنَ الغَیرِ.» (اگرچه از غیر او عشق ورزیده نشود.) یعنی اگرچه معشوقش غیر او نباشد.

این را فارابی گفته است. و شیخ‌الرئیس (ابن‌سینا) در فصل نهم «اشارات» که در مقام عارفانه است، می‌گوید: «وَ الأَوَّلُ عَاشِقٌ لِذَاتِهِ مَعشُوقٌ لِذَاتِهِ.» (اوّل، عاشق ذات خود و معشوق ذات خود است.) یعنی عشقش به ذات خود است. در اینجا (اشاره به متن اصلی) اشکالی هست که «در فصل هجدهم، نهم اشارات» آمده؛ احتمالاً «نهم» صحیح بوده و ناشر اشتباهاً تصحیح کرده است.

کلام شیخ الرئیس

شیخ‌الرئیس در مقام عارفانه می‌گوید: «وَ الأَوَّلُ عَاشِقٌ لِذَاتِهِ»؛ اوّل (یعنی حق‌تعالی، که یکی از اسمای خداوند «الأول» است، چنانکه در قرآن آمده: «هُوَ الأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ البَاطِنُ») عاشق ذات خود است، «مَعشُوقٌ لِذَاتِهِ» (معشوق ذات خود است). (و در ادامه شیخ‌الرئیس می‌گوید:) «وَلَكِن لَیسَ لا یُعشَقُ مِن غَیرِهِ.» (اما این‌گونه نیست که از غیرش عشق ورزیده نشود.) چرا؟ بلکه «بَل هُوَ مَعشُوقٌ لِذَاتِهِ مِن ذَاتِهِ وَ مِن أَشیاءَ کَثِیرَةٍ غَیرِهِ.» (بلکه او معشوق ذات خود از ذات خویش و از طرف اشیای کثیر دیگر است.) اشیای زیاد، یعنی موجودات بسیاری که عاشق ذات حق‌اند. از مقربان درگاه الهی گرفته تا درجات بعدیِ آن‌ها و انسان‌ها، همه عاشق مبدأ خویش‌اند؛ بلکه حیوانات، جمادات و گیاهان نیز همه عاشق مبدأ خویش‌اند.

گفتار فارابی

معلوم است که گفتار فارابی نیز شامل هر دو قسم است و شیخ (ابن‌سینا) نظر به گفتار او دارد. (شیخ‌الرئیس، همان‌طور که می‌دانید، بعد از فارابی بوده و روی کتاب‌های او زیاد کار کرده است.) یعنی «اول تعالی»، عاشق و معشوق ذات خویش است. او خود عاشق و معشوق خویش است، چه معشوقش غیر او باشد و چه نباشد. اما چنین نیست که معشوقش غیر او نبوده باشد. علت این است که «اول تعالی»، «دَائِمُ الفَضلِ عَلَی البَرِیَّةِ» است؛ ای کسی که دائماً در حال بخشش بر بندگان هستی. و قطع و امساک فیض ازلاً و ابداً، از وجودی که فوق تمام است، معقول نیست؛ یعنی فیض از جانب خداوند، ازلاً و ابداً، نمی‌تواند قطع شود و خداوند فیض ندهد. چون او فوق تمام است. فوق تمام، زمانی متحقق می‌شود که اتم باشد و به دیگران ببخشد؛ زمانی که دیگران را کامل و تمام کند.

▪️قِفطی در «تاریخ الحکما» در ترجمه سقراط حکیم آورده است که: «سَأَلَهُ رَجُلٌ مَا العِلَّةُ الَّتِی خَلَقَ لَهُ العَالَمَ؟» (کسی از سقراط پرسید: علت آفرینش عالم چیست؟ چه چیزی باعث آفرینش عالم شده است؟) «فَقَالَ: جُودُ اللهِ.» (پس گفت: جود خدا.) یعنی جود و بخشش خدا. یا «قَدِیمُ الإِحسانِ» (قدیم‌الاحسان). قدیم‌الاحسان یعنی چه؟ یعنی خداوند از ازل احسان می‌کرده، محسن و بخشنده بوده است. این‌گونه نیست که زمانی، خداوند نبخشیده باشد و سپس بگوید: «خب، حالا از اینجا ببخشیم.» امساکی در کار نیست

؛ او قدیم‌الاحسان است.
(به قول شاعر:)
«فیض از حق نتوان کرد جدایی
بخل بر وی نسزد، داد اسناد.»
نمی‌توان فیض را از خدا جدا کرد. بخل بر او روا نیست؛ زیرا اگر نبخشد، بخل ورزیده است. و بخل چگونه می‌تواند در حریم او راه یابد؟ خیر، چون او فوق تمام است.(پایان جلسه)
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

10.7 مگابایت

← بعدیقبلی →