→

1404-4-29 شرح عیون مسائل نفس جلسه 385

⌂

1404-4-29 شرح عیون مسائل نفس جلسه 385

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه ۱۴۰۴/۴/۲۹، درس عیون، جلد دوم،  (جلسه۳۸۵)

موضوع: تفسیر مراتب قیامت و فنا در عرفان

[سخن در مورد] قیامت صغری است.

در اینجا می‌خواهد انواع قیامت را بیان کند. می‌فرماید: «این قیامت صغری است.» یعنی این‌ها درواقع نام‌گذاری‌هایی است که ما برای تفکیک انجام داده‌ایم؛ وگرنه قیامت، قیامت است. منتها صورت‌های مختلفی دارد:

یکی از آن‌ها زمانی است که انسان می‌میرد و قیامتش برپا می‌شود. اما قیامت کبری برای روح اعظم انسانی که حقیقت انسان کامل است، حاصل می‌شود. و مظاهر آن [روح اعظم] در این نشئه نیز، با تجلیات اسمای مقتضی قیامت در این مظاهر، آشکار می‌شود. مانند اسمای «القهار»، «الواحد الأحد»، «الفرد»، «الصمد»، «الغنی»، «العزیز»، «المعید» (به معنای اعاده‌کننده و برگرداننده) و «الممیت» (به معنای میراننده).

این‌ها اسمایی هستند که نمی‌توانند غیر را برتابند.

اصلاً قیامت چیست؟ قیامت ظهور حق است. لذا اقتضای این اسماء، نفی غیریت است؛ یعنی غیر نفی می‌شود و حق ظهور می‌کند. همچنین «الماحی» به معنای محوکننده و غیر این‌ها که اسمای دیگری نیز هستند،

و آن‌ها جز با رفع حجب، تجلی نمی‌نمایند؛ یعنی حجاب‌ها باید کنار روند تا این اسماء تجلی کنند. اما به معنای مرتکز در اذهان از قیامت کبری به‌زودی اشاره می‌شود.

این یک نوع قیامت کبری است که برای عارف با تجلی این اسماء رخ می‌دهد. یعنی با رفع حجاب‌ها و تجلی این اسماء، قیامت کبری برای او حاصل می‌شود. یک قیامت کبری دیگر نیز داریم که در اذهان عمومی مردم است؛ آن روزی که قیامت کبری واقع می‌شود و ما پیرامون آن صحبت خواهیم کرد.

بدان که مراد از فنا به هنگام تجلی، انعدام کلی عین عبد نیست؛ بدین معنا نیست که عینیت عبد به کلی در حالت فنا معدوم شود.

نکته: درباره فنا عرض کنیم: ما یک «حالات فنا» داریم و یک «فنا» که اکنون متن آن را توضیح می‌دهد. «بلکه مراد از آن، فنای جهت بشریت در جهت ربانی است.» یعنی بشریت انسان در جهت ربانی‌اش فانی شود. زیرا هر انسانی یک روی به خلق و یک روی به حق دارد. آن روی بشریت که در جهت ربوبیتش فانی شود، این همان فناست. چون هر عبدی، جهت حضرت الهی دارد. پس وقتی حق سبحانه به احدیت تجلی کند، در آن هنگام کثرت برای عبد اضمحلال و فنا پیدا می‌کند؛ کثرت کنار می‌رود و تنها یک حق باقی می‌ماند.

پس شخصی که تجلی بر وی وارد شده، به خود شعور ندارد، چه رسد به دیگران؛ و ذات خود را نیز جز عین حق نمی‌بیند؛ او خودش را هم جدای از حق نمی‌بیند. [اما] اختفای اغیار (مخفی شدن غیر حق) به هنگام ظهور انوار حق در نظر متجلی‌له (کسی که برای او تجلی صورت می‌گیرد)، چگونه است؟ مانند اختفای ستارگان به هنگام طلوع خورشید است، با بقای عین آن‌ها. چگونه خورشید می‌آید و ستارگان مخفی می‌شوند؟ آیا ستارگان نابود می‌شوند؟ خیر، ستارگان هستند؛ اما آن نوری که غیریت بود (غیر خورشید بود)، از بین می‌رود. می‌بینیم غیر از نور خورشید دیگر چیزی باقی نمی‌ماند؛ تنها یک خورشید است. نه اینکه ستارگان نیستند؛ ستارگان نورشان از خورشید است. در آنجا، وقتی خورشید می‌آید، می‌بینیم هیچ ستاره‌ای از خودش نوری نداشته است. وقتی توحید تجلی می‌کند، می‌بینیم هیچ‌کس از خودش هیچ ندارد. نه اینکه فرد منعدم شود و نیست شود؛ نه، آن‌ها هستند. به جهت آن غیریتشان، [این‌گونه می‌شود] چون غیری وجود ندارد. [متن] فرمود: «مثل اختفای ستارگان به هنگام طلوع خورشید با بقای عین آن‌هاست.»

این حالت فنا که انسان آن را تجربه می‌کند و حق را شهود می‌نماید، این‌گونه نیست که به یک‌باره به مرتبه فنا برسد؛ یعنی یک‌باره فانی شود. بلکه پله‌پله، وقتی انسان به‌سوی خدا می‌رود، پله‌پله فانی می‌شود. مثلاً، یک دانه گندم وقتی می‌خواهد به خوشه گندم تبدیل شود، یک‌باره که خوشه نمی‌شود؛ بلکه روزبه‌روز و ذره‌به‌ذره پیش می‌رود تا به مرتبه خوشه برسد. پس هر قدمی که سالک برمی‌دارد، به همان مقدار فانی می‌شود؛ هرچه جنبه غیریت کم‌رنگ‌تر می‌شود. ابتدا سالک طالب حق است، اما معصیت و مخالفت نیز از او صادر می‌شود و توبه می‌کند. مگر نمی‌گوییم: «المؤمن مفتن تواب»؟ مؤمن پیوسته به فتنه می‌افتد و توبه می‌کند؛ پیوسته خطا می‌کند و توبه می‌نماید. سپس به‌تدریج این خطاکاری‌ها کم می‌شود.

اصطلاحاً می‌گویند از میدان مخالفت‌ها خارج می‌شود. هرچه به‌سوی حق پیش می‌رود، این [سالک] فانی می‌شود. سالک حقیقی که دنیا شکارش نکرده است، ذره‌ذره به فنا نزدیک می‌شود. تا آنجا که پرده کنار می‌رود و در حالاتی شهود می‌کند که غیر حق نیست. آن، حالت فناست. آن حالات، ثمرات فنا هستند؛ وگرنه فنا یک‌باره نیست، بلکه باید سیر و سلوک کند تا آن حالات رخ دهد.

و فنا را سه مرتبه است:

  1. **محو؛** و آن رؤیت فنای افعال در فعل حق تعالی است. در این مرتبه، سالک هر فعلی را در عالم، فعل حق می‌بیند. به این حالت «توحید افعالی» می‌گویند. آنجاست که [عارف] می‌گوید: «جز زیبایی نمی‌بینم.» و [مصداق آن در کلام حضرت زینب (س) است که] فرمودند: «ما رأیت إلا جمیلاً.» حضرت زینب (س) در کربلا که اوج مصیبت بود، فرمودند: «جز زیبایی ندیدم.» زیرا فعل خدا را می‌دیدند. خداوند زیباست و فعل او نیز زیباست. حال اگر از دیگران بپرسید، می‌گویند: «خون و جنگ و کشتار کجایش زیباست؟» آن [کس که این‌گونه می‌گوید]، آن را نمی‌بیند. آن رؤیت باید به فرد دست دهد. ازاین‌رو، تفاوت بسیار زیادی بین اولیای خدا و یک مؤمن عادی وجود دارد. فاصله بسیاری است. [مؤمن عادی] اصلاً [اولیای خدا] را نمی‌فهمد. این حالات را اصلاً درک نمی‌کند، چه رسد به اینکه خود بخواهد آن‌ها را تجربه کند.
  2. **طمس؛ ** و آن فانی دیدن صفات در صفات حق است. در این مرتبه، صفات مانند صفت علم و صفت قدرت را می‌بیند که جز از خدا نیستند؛ هر علمی هست، علم خداست و هر قدرتی هست، قدرت خداست.
  3. **محق؛ ** و آن شهود فنای همه موجودات در وجود حق تعالی است. [در این مرتبه] می‌بیند که اصلاً وجودی جز حق نیست. تنها یک وجود است. حال، عارف گاه در مقام مشاهده است و حق را مشاهده می‌کند و می‌بیند که یکی است؛ گاه محجوب به کثرت می‌شود و کثرت را می‌بیند؛ و گاهی کثرت را قائم به وحدت می‌بیند. این‌ها حالت‌های مختلفی است [که عارف تجربه می‌کند]. لذا هر بار از یک شهودی سخن می‌گوید.

در مقام اول، یعنی محو، [ذکر] «لا حول و لا قوة الا بالله» [جاری می‌شود]. هیچ حول و قوه‌ای نیست مگر بالله. یعنی [اگر من] بلند می‌شوم، می‌نشینم، حرف می‌زنم، با حول و قوه خداست. [حتی] اسرائیل هم که موشک می‌زند، با حول و قوه کیست؟ خداست. این‌گونه نیست که [این توانایی] فقط مال من باشد. کسی هم که در مقابل او می‌ایستد، با حول و قوه خداست؛ زیرا «لا حول و لا قوة الا بالله»، هیچ‌کس حول و قوه‌ای ندارد مگر بالله.

و در مقام دوم، یعنی مقام طمس که مربوط به صفات است، می‌گوییم: «لا اله الا الله.» الهی جز اله نیست. اله چیست؟ موجود مستقل. هیچ موجودی مستقل نیست و چیزی از آن خودش نیست مگر الله. خدایی جز الله نیست. هیچ‌کس استقلال وجودی ندارد جز الله. شما نگاه کنید؛ آیا خودتان استقلال دارید؟ در چه چیزی استقلال دارید؟ در چه چیزی اختیار دارید؟ آیا [کسی] می‌گوید: «به اختیار خودت مرد شدی؟» خیر. اصلاً به دنیا آمدی به اختیار خودت بود؟ بزرگ می‌شوی به اختیار خودت است؟ رشد می‌کنی به اختیار خودت است؟ می‌خوابی، گرسنه‌ات می‌شود، تشنه‌ات می‌شود؛ کدام‌یک از این‌ها به اختیار ماست؟ وقتی هم که می‌میریم، به اختیار خودمان است؟ ابداً. «لا اله الا الله». همه نیز همین‌گونه‌اند. همه تحت قهر «لا اله الا الله» هستند.

و در مقام سوم که دیگر وجودی جز حق باقی نمی‌ماند، [ذکر] «لا هو الا هو» [جاری می‌شود]. یعنی «هو نیست جز هو». این [ذکر] ادامه «لا اله الا الله» است که به هویت، منیت و شخصیت اشاره دارد. امیرالمؤمنین (ع) در روایتی که صدوق نقل کرده و در تفسیر مجمع‌البیان نیز هست، به عمار در یکی از جنگ‌ها که ایشان را در حال گفتن «یا هو یا من لا هو الا هو» می‌بیند، فرمود: «عماد التوحید» (پایه توحید). سپس می‌فرماید: «این ذکری بود که حضرت خضر در شب جنگ بدر در خواب به من داد. وقتی به رسول اکرم (ص) گفتم، فرمود: «عُلِّمتَ الاسم الاعظم»، یعنی اسم اعظم به تو تعلیم داده شد.» این ذکر، اسم اعظم است؛ زیرا «لا هو الا هو» تمام غیریت‌ها را نفی می‌کند. جناب ابن عربی در فتوحات می‌فرماید: «یا هو یا من لا هو الا هو، خاتم الاذکار است.» یعنی پایان اذکار است؛ زیرا دیگر بالاتر از این وجود ندارد. پس بفهم.

اختصاص محو به توحید افعال، طمس به توحید صفات و محق به توحید ذاتی، اصطلاحاتی عرفانی است. بحث از [این] مقام با کلام علامه قیصری در فصل یازدهم از فصول مقدمات شرح وی بر فصوص‌الحکم شیخ اکبر، همراه با برخی از اشارات مخفی اما روشنگرانه ما، پایان می‌پذیرد. [اشارات مخفی روشنگرانه، پارادوکس دارد.]

وی در فصل یازدهم در بحث «عود روح و مظاهر آن به‌سوی حق تعالی به هنگام قیامت کبری» فرمود: روح عود می‌کند و به‌سوی حق بازمی‌گردد. [اما ممکن است پرسیده شود: مگر حق اینجا نیست که روح به‌سوی آن بازگردد؟ روح به‌سوی چه چیزی بازمی‌گردد؟] حق تعالی را تجلیات ذاتیه، اسمائیه و صفاتیه است؛ یعنی گاه به اسمای ذات تجلی می‌کند و گاه به اسمای صفات. و [بدانید] که اسماء و صفات را دولت‌هایی است که حکم و سلطنت آن‌ها در عالم به هنگام ظهور آن دولت‌ها ظاهر می‌شود.

یکی از شیرین‌ترین بحث‌ها در عرفان، بحث از ظهور «دول اسمائی» است. یعنی چه؟ در دعای کمیل می‌خوانیم: «و با اسمائک التی ملأت ارکان کل شیء» (به اسمای تو که ارکان هر چیز را پر کرده است). تمام عالم، ظهور اسمای حق است. سپس اسماء مختلفند و حتی گاهی با هم متضاد هستند؛ مثلاً «هادی» در مقابل «مضل» (گمراه‌کننده) قرار دارد. گمراه‌کننده نیز از اسمای خداست. آیا خداوند گمراه می‌کند؟ بله. اگر خداوند گمراه نکند که ناقص است. برخی فکر می‌کنند فقط خداوند هدایت‌کننده است؛ خیر، گمراه‌کننده نیز هست. مگر شیطان مظهر حق نیست؟ «ظاهر» نیز از اسمای خداست، «باطن» هم از اسمای خداست. این‌ها مقابل یکدیگر هستند. «اول» از اسمای خداست، «آخر» نیز از اسمای خداست. «غفور» (بخشنده و بخشایشگر) از اسمای خداست؛ «منتقم» (انتقام‌گیرنده) چطور؟ آن نیز از اسمای خداست. «معذّب» (عذاب‌کننده) در مقابل «رحمان» و «رحیم» قرار دارند. این اسماء با هم در تضاد هستند. اسم «الممیت» (میراننده) و اسم «المحیی» (زنده‌کننده).

این اسماء که ظهور می‌کنند، همه طالب ظهور در عالم هستند.

حالا، بعضی از اسماء با یکدیگر ضدیت دارند؛ نمی‌شود که همه بخواهند به‌نحو اتم ظهور کنند. بعضی از اسماء هستند که دولتشان در یک عالم خاص است؛ مثلاً اسم «الممیت» دولتش کجاست؟ در همین دنیا. «انَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُم مَّیِّتُونَ» (تو می‌میری و آنان نیز می‌میرند). اینجا همه تحت اسم «الممیت» هستند؛ همه می‌میرند، هیچ‌کس نیست که نمیرد. از آن‌سو، عالم آخرت «انَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ» (حیات است). آنجا دیگر مرگ نیست؛ یعنی اسم «الممیت» در آنجا هیچ ظهوری ندارد. دولتش در کجاست؟ در همین‌جا، در این دنیا.

در همین دنیا، بعضی از اسماء هستند که برای ظهور زمان دارند؛ یک زمانی دارند. وقتی زمانشان به پایان می‌رسد، جمع می‌شوند و اسمای دیگری ظهور می‌کنند. همین دولت‌هایی که بر سر کار می‌آیند و حکومت‌ها بر روی کره زمین، این‌ها مظاهر اسماء هستند؛ زمانی دارند، می‌آیند، حکومت می‌کنند و می‌روند، یک اسم دیگر می‌آید.

از امام صادق (ع) یا امام باقر (ع) حدیثی [نقل شده است] که: «إِنَّ لِلدِّینِ دَوْلَتَیْنِ» (برای دین دو دولت است): دولتی برای ابلیس و دولتی برای آدم که همان «دولت‌الله» است. [این حدیث] می‌فرماید: «وقتی خداوند بخواهد علنی پرستش شود، دولت آدم بر سر کار می‌آید»؛ یعنی اغلب جامعه خداپرست می‌شوند. اما آنجا که خداوند بخواهد نهانی پرستش شود، دولت ابلیس روی کار می‌آید. لذا موحدان عالم پنهان می‌شوند و در باطن و پنهانی خدا را پرستش می‌کنند.

برخی دولت‌ها نیز ظاهراً اسلامی هستند، اما در باطن کفرآمیزند. در آنجا، مؤمنان در باطنِ باطن به پرستش خدا می‌پردازند. حتی دولت معاویه نیز نماز می‌خواندند؛ اما در آن دوره خدا علنی پرستش نمی‌شد، بلکه خداوند در باطن توسط اولیای الهی پرستش می‌گردید.

این «دول اسماء» (دولت‌های اسمائی)، مانند دولت بنی‌امیه که می‌رود و دولت بنی‌عباس می‌آید، مظاهر اسماء الهی هستند. روایتی داریم که تا زمان حکومتی فرارسیده نباشد، براندازی آن از جابه‌جا کردن کوه سخت‌تر است. [آیا کوه را می‌توان جابه‌جا کرد؟ کوه دماوند را می‌توان برداشت و جای دیگری گذاشت؟ می‌گوییم: «اصلاً امکان ندارد.»] [این روایت] می‌فرماید: «دولتی را تا زمانش فرا نرسد، نمی‌توان براندازی کرد.» ازاین‌رو، چقدر نزد امامان معصوم (ع) می‌آمدند و [می‌گفتند]: «آقا، قیام کنید!» [ایشان] می‌فرمودند: «خیر، الان وقتش نیست.» و بعد [کسانی که قیام می‌کردند] شکست می‌خوردند و نابود می‌شدند. ائمه به شیعیان می‌فرمودند: «شما قیام نکنید، تا آمدن مهدی (عج) قیام نکنید.» چقدر روایت در این زمینه داریم که تا آمدن امام زمان (عج) و منجی، حق ندارید قیام کنید؛ زیرا [ایشان] فرمودند: «این‌ها مغلوب می‌شوند.» و فرمودند: «حتی اگر هم پیروز شوند، مانند پرنده‌ای می‌مانند که قبل از رسیدن بال‌هایش از لانه بیرون بیفتد و بازیچه دست کودکان شود.» یعنی حتی اگر پیروز هم شوند، به بازیچه تبدیل می‌شوند؛ زیرا امام معصوم نیست که بخواهد حکومت کند. این [حکومت] سر به سر آن [دیگری] می‌گذارد، این به سمت خود می‌کشد و آن به سمت خود، و بعد می‌بینی چه کثافت‌هایی از آن بیرون می‌زند. این‌ها همه «دول اسمائی» هستند.

تا اینکه این اسماء تجلی کنند و در نهایت، اسم «جلای‌الله» که مظهرش انسان کامل است (یعنی منجی و امام عصر)، برای حکومت بیاید. در روایت داریم: «دولتُنا آخرُ الدول» (دولت ما آخرین دولت‌هاست). وقتی دولت ما برپا می‌شود، دیگران نمی‌توانند بگویند: «اگر ما هم بودیم، همین‌گونه حکومت می‌کردیم.» این روایت به این دلیل است که دیگران نگویند؛ همه حکومت کنند تا جای حرفی باقی نماند.

دولت‌های اسمائی [ظهورات جالبی دارند]. اکنون ببینید، یکی از آمارهایی که در غرب گرفته شده بود (البته در کشورهای اسلامی بعضی چیزها پوشیده‌تر بود)، در غرب به خاطر آزادی موجود، آمار میکده‌ها و کلیساها را بررسی کرده بودند. دیدند هر نسلی متفاوت می‌شود؛ یک نسل، میکده‌ها پر می‌شود و کلیساها خالی، به‌طوری که فقط دو سه نفر [در کلیسا] می‌مانند، درحالی‌که میکده‌ها غلغله است. و بعد از نسل دیگر، میکده‌ها خالی می‌شد و کلیساها پر می‌شد؛ مانند پاندول که حرکت می‌کند. این [تغییرات] مربوط به چیست؟ این ضربان و نبض تجلی این اسماء است. مانند نبض زدن قلب است. مردم در دوره‌ای از دین بیرون می‌روند و در دوره‌ای دیگر به‌سوی دین بازمی‌گردند.

حال، این آخرالزمان چگونه است؟ هیچ دوره‌ای مانند این دوره نبوده است. این حجم از فساد، این همه گناه، و این همه وسایل گناه در اختیار همگان، هیچ‌گاه در طول تاریخ، در همه‌جا وجود نداشته است. حتی در کشورهای غربی، و حتی آن کشورهای مشرک که اصلاً خدا و پیامبر را نمی‌فهمیدند، آن‌ها نیز قوانینی برای خود داشتند.

این دوره از آن دوره‌هایی است که [درباره آن] به‌شدت روایت داریم که: «شما به‌شدت غربال می‌شوید تا درشت از ریزتان جدا شود.» امتحان‌هایی می‌آید که مردم [از دین] ریزش می‌کنند؛ تعداد زیادی از آن‌ها می‌ریزند. تنها عده‌ای در غربال باقی می‌مانند؛ همان درشت‌ها می‌مانند.

محل و مظهر این تجلی، روح می‌باشد. پس این تجلی در کجا صورت می‌گیرد؟ در روح. لذا واجب است که [روح] به هنگام آن تجلی فانی شود. با فنای روح، همه مظاهر آن نیز فانی می‌شوند. [این امر] هم در عالم انسانی صدق می‌کند (که وقتی روح ما فانی می‌شود، بقیه قوای ما که مظاهر روح هستند، فانی می‌شوند) و هم در مورد روح کلی (که وقتی روح کلی فانی شود، همه ارواح جزئی که مظهر آن هستند، فانی می‌گردند). هر دو معنا [صحیح و] مد نظر است.

خدای تعالی فرمود: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ» (و در صور دمیده شد و هرکه در آسمان‌ها و زمین بود جز آن کس را که خدا خواسته، بیهوش شد). وقتی در صور دمیده می‌شود، همه دچار صعق و بیهوشی می‌شوند، جز کسانی که خدا خواسته است. این عده مستثنی، کسانی هستند که قبلاً به قیامت کبری رسیده‌اند و این حالت را تجربه کرده‌اند؛ لذا در آنجا دیگر بیهوش نمی‌شوند.

به همین خاطر [خداوند] فرمود همه به اصل خود بازمی‌گردند. خدای تعالی فرمود: «وَ لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» (برای خداست میراث آسمان‌ها و زمین). چرا؟ میراث از مرده به زنده می‌رسد. معنای میراث آسمان‌ها و زمین این است که همه می‌میرند؛ این میراث به ذات حیّ الهی که خداوند است، می‌رسد.

«و کل شیء هالک إلا وجهه» (و هر چیزی نابودشونده است مگر وجه او). پس این میراث، چون همه هالکند، به خدا می‌رسد.

و «کلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَ یَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ» (هرکه بر [زمین] است، فانی است و تنها وجه پروردگار تو که صاحب جلال و اکرام است، باقی می‌ماند).

و آنگاه [این امر، اشاره به] زوال تعینات خلقی، فنای وجه عبودیت در وجه ربوبیت، و انعدام تعین قطره‌ها با رسیدن به دریاست. وقتی قطره‌ها به دریا می‌رسند، [تعینشان] از بین می‌رود. از بین می‌روند یعنی چه می‌شوند؟ دریا می‌شوند. آیا جداجدا دریا می‌شوند؟ خیر، بلکه یک دریا می‌شوند. [قرآن] می‌فرماید: [این انعدام تعین] مانند آب شدن یخ با طلوع خورشید حقیقت است. یخ، یخ‌زده از آب جداست و در دریا قابل تمایز است؛ اما وقتی خورشید می‌زند، جز دریا باقی نمی‌ماند. هنگامی که خورشید حقیقت طلوع می‌کند، می‌بینیم جز حقیقت چیزی نیست. چنان‌که خدای تعالی فرمود: «یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ» (روزی که آسمان را همچون درهم پیچیدن طومار برای نوشتن، درهم می‌پیچیم).

این نکته را به خاطر بسپارید. آن آیه‌ای را که گفتیم: «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» (آیا کافران ندیدند که آسمان‌ها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آن‌ها را از هم گشودیم؟) به «بیگ‌بنگ» اشاره دارد. [قرآن] می‌گوید: «این انفجار که رخ داده، دوباره جمع می‌شود.» [گویی] مانند قلبی است که ضربان دارد. منتها این چرخه میلیاردها و میلیون‌ها سال به طول می‌انجامد. و چندین بار این «بیگ‌بنگ» اتفاق افتاده است.

در هر بار [این اتفاق]، هزاران انسان (نه یک حضرت آدم، بلکه سلسه‌هایی از انسان‌ها) بر کراتی که قابل سکونت هستند، می‌آیند و زندگی می‌کنند، می‌میرند، می‌جنگند، صلح می‌کنند، کلاهبرداری می‌کنند، دزدی می‌کنند، به شهادت می‌رسند و… همه چیز در آن است. و خداوند در تمام این‌ها «یعلم خائنة الاعین» (به خیانت چشم‌ها آگاه است). [خداوند] حتی یک چشم‌برهم‌زدن را می‌داند و به حساب می‌آورد.

«کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ» (همان‌گونه که خلق را در ابتدا آغاز کردیم، آن را بازمی‌گردانیم؛ این وعده‌ای بر ماست و ما انجام‌دهنده آن هستیم). یعنی این یک قاعده در این عالم است؛ یک وعده است.

یعنی تعین آسمانی را ازاله می‌نماییم تا به واسطه ارتفاع وجود مقید، به وجود مطلق بازگردند. [به وجود] مطلق، از آن وجود مقیدی که داشتند، بازمی‌گردد. پس [خداوند] فرمود: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ؟ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ» (امروز مُلک و سلطنت از آن کیست؟ از آن خداوند واحد قهار).

[این سخن به] کدام روز اشاره دارد؟ برای عارف، وقتی تجلی می‌کند، همین الان [مشاهده می‌کند که] «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ؟» (سلطنت از آن کیست؟) و پاسخ می‌یابد که «لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ». زیرا اکنون قدرتمندترین پادشاه ظاهری بر روی کره زمین [هر که باشد، مثلاً رئیس‌جمهور یک قدرت جهانی] آیا اگر خدا نخواهد، می‌تواند ادرار خود را نگه دارد؟ ابداً. اگر خدا نخواهد، نمی‌تواند.

یعنی [انسان] خود این‌قدر ضعیف است. [تنها] سلطان عالم، کسی است که بدون اذن او برگی از درخت نمی‌افتد. «لِمَنِ الْمُلْکُ؟» (سلطنت از آن کیست؟) همین الان سلطنت از آن خداوند است. این [آیه] اشاره به ظهور دولت حکمت مرتبه احدیت دارد.

[متن ادامه می‌دهد]: تا اشاره به ظهور دولت حکمت مرتبه احدیت نماید. یعنی چه؟ یعنی وقتی احدیت دولتش ظهور کند (چنان‌که گفتیم اسماء دولت‌هایی دارند)، [این سؤال مطرح می‌شود که] «سلطنت از آن کیست؟» و پاسخ: «لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ».

و در خبر صحیح نیز آمده است که حق سبحانه همه موجودات، حتی فرشتگان و ملک‌الموت را می‌میراند. آنگاه همه را برای فصل و قضا (داوری میان آن‌ها) بازمی‌گرداند؛ همه را برای قضاوت می‌آورد تا هر کدام به منزلت خود در بهشت و جهنم برسند.

همان‌گونه که وجود تعینات خلقی به تجلیات الهی در مراتب کثرت است (این کثرات، همین موجودات، به واسطه تجلیات الهی در مراتب کثرت موجودند؛ و هنگامی که خداوند در مرتبه کثرت تجلی می‌کند، خود این‌ها نیز تجلی خدا هستند. هنگامی که در مراتب کثرت تجلی می‌کند، [اگر] گفتیم به‌سوی خدا می‌رویم، یعنی چه؟ مگر اینجا خدا نیست؟ پرسش برای چه بود؟ برای همین‌جا بود؛ این عالم، ظهور حق به صورت تجلیات الهی در مراتب کثرت است).

[اما] زوال و نابودی آن‌ها در مراتب وحدت به تجلیات ذاتیه می‌باشد. [یعنی] وقتی حق به تجلیات ذاتیه متجلی می‌شود، این کثرت مقهور می‌گردد. پس وقتی می‌گوییم «به‌سوی حق»، یعنی به‌سوی آن تجلیات ذاتیه؛ وگرنه این‌گونه نیست که اینجا خدا نباشد. «هُوَ فِی السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلَٰهٌ» (او در آسمان‌ها معبود است و در زمین نیز معبود است). همه تجلی حق هستند.

هنگامی که تجلیات ذاتیه می‌آید، دیگر غیر گنجایش نمی‌یابد. این نکته را خوب دقت کنید. بحث [مربوط به] اسم «ظاهر» و اسم «باطن» است. یک بار دیگر بخوانیم: زیرا همان‌گونه که وجود تعینات خلقی به تجلیات الهی در مراتب کثرت است، زوال آن‌ها (یعنی زوال این ممکنات و این تجلیات) نیز در مراتب وحدت به تجلیات ذاتیه می‌باشد؛ یعنی وقتی حق به تجلی ذاتی تجلی می‌کند، این بساط کثرت جمع می‌شود. لذا [خداوند] می‌گوید: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ؟ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ».

و از جمله اسمائی که مقتضی فنا هستند (اسمایی که اقتضای فنا دارند و سالک با آن‌ها در حق فانی می‌شود، بلکه موجودات را فانی می‌بیند)، عبارت‌اند از: «القهار»، «الواحد الاحد»، «الفرد»، «الصمد»، «الغنی»، «العزیز»، «المعید»، «الممیت»، «الماحی» و غیر این اسماء. این‌ها اسمایی هستند که اقتضای فنا می‌کنند؛ زیرا وقتی [خداوند را] «فرد» می‌گویی، او فرد و یگانه است، پس دو [بودن] را برنمی‌تابد. وقتی او را «غنی» می‌گویی، دیگر غیر او باقی نمی‌ماند. این‌ها اسمای ذات هستند.

انکار عارفان علمی (و نه حالی) و یا کسانی که عقول ضعیف عادی دارند و این [مراتب] را نچشیده‌اند، ناشی از ضعف ایمانشان به پیامبران است. اعاذنا الله منه. [انکار این مقامات] به دلیل ضعف ایمانشان است؛ زیرا بسیاری از [این] عزیزان و علما (با نهایت احترام) گمان می‌کنند اسلام و ایمان همان چیزی است که خود دارند. [مثلاً] همین چهار کتاب فقهی را خوانده‌اند و تصور می‌کنند به آخر و عمق اسلام رسیده‌اند. این‌ها اصلاً مقامات اولیا را منکر می‌شوند. [می‌گویند]: «این‌ها چیست؟ چه می‌گویید؟» [بنده] بسیاری از این آقایان را دیده‌ام؛ فکر نکنید که آن‌ها [کسانی غریبه و] دور از دسترس هستند. حتی بسیاری از آنان، این حالات اولیا را برای ائمه نیز قائل نیستند. حال آنکه برخی می‌گویند: «این‌ها مال ائمه است»، اما بعضی دیگر حتی برای امامان اهل‌بیت (ع) نیز چنین چیزهایی قائل نیستند!

[در این صورت] درکشان از انسان چیست؟ درکشان از دین چه می‌شود؟ خدای تو با خدای یهودی‌ها چه فرقی می‌کند؟ [و] خدای [تو] با خدای مسیحیت چه فرقی می‌کند؟ تو با یک مسیحی چه فرقی می‌کنی؟ آن‌ها پیامبر ما را انکار می‌کنند. مثلاً، داعشی‌ها از دین و مراتب انسانی و مقامات چه می‌فهمند؟ هیچ! هیچ! اعاذنا الله منه [و] اعاذنا الله منهم. پناه بر خدا.

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.2 مگابایت

← بعدیقبلی →