بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه۱۴۰۴/۵/۵درس عیون جلد دوم (جلسه ۳۸۷)
شرح عین (۶٠) در انواع ساعت و قلب و غیر ان
موضوع؛: مراتب ساعت و فنا
به قسمتی رسیدیم که سخن او (یعنی سخن صاحب کتاب) درباره «عود روح» و «بازگشت روح» را مطرح میکند؛ منظور همان روح اعظم انسانی و حقیقت انسان کامل است. همچنین گفته او راجع به قیامت. چنانکه بعد از آن، این مطلب را با این سخن روشن میکند که شکی نیست آخرت با «ارتفاع حُجُب» (برطرف شدن حجابها) حاصل میشود. به عبارت دیگر، وقتی حجابها کنار میروند، آخرت هست. اینگونه نیست که آخرت بعداً به وجود آید. اکنون نیز آخرت و قیامت وجود دارد؛ فقط کسی آن را میبیند که حجاب از پیش چشمش کنار رود، چه به وسیله مرگ و چه به وسیله برداشته شدن حجابها.
تا آخر.
انواع ساعت در قیامت کبری و صغری را دانستی. فرموده او و ظهور حق به وحدت حقیقیه نیز به معنای ظهور حقیقت حق و ذات اوست.
اینها تعلیقاتی است که آقا جان (علامه حسن زاده) (صاحب کتاب) برای روشن شدن مطالبی که فرمودند، آوردهاند.
مطالبی که باید مثلاً زیر متن اصلی چاپ میشدند؛ حال که جداگانه آورده شدهاند، ما آنها را میخوانیم. و (درباره) سخن او که فرمود: «پس واجب آمد که در او فانی شود»، یعنی روح در حقتعالی فانی شود.
و در «فصّ الیاسی» فرمود: «خداوند شجاعت را دوست دارد.» بالاترین مراتب شجاعت، افنای نفس در ذات خود با صفات و افعالش، در عین ذات و صفات و افعال حق است. اینکه فرمود: «خداوند شجاعت را دوست دارد»،
روایتی نیز از امیرالمؤمنین (ع) هست که ایشان دیدند چند جوان سنگی را بلند میکنند تا امتحان کنند چه کسی میتواند چنین کاری را انجام دهد، و چه کسی پهلوانتر و شجاعتر است. پس از آن، حضرت امیر آمدند، پایشان را روی آن سنگ گذاشتند و فرمودند: «أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاهُ» (شجاعترین انسانها کسی است که بر هوای نفس خود غلبه کند). یعنی بتواند جلوی زبانش، جلوی شهوتش و جلوی غضبش را بگیرد و با اینها بجنگد؛ زیرا مغلوب کردن دشمن، آن هم «اَعْدی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» (دشمنترین دشمنانت نفس توست که میان دو پهلوی توست)، کار شجاعان است. پس شجاعترین انسان کسی است که نفس خود را در حقتعالی فانی کند. علت اینکه شجاعت محبوب است، این است که مستلزم بقای ابدی و تحقق به وجود محض حقانی است.
شجاعت به سه نوع تقسیم میشود: یک شجاعت حیوانی داریم که فرد در مقابل خطرات، حوادث و دشمنان شجاع است. یک شجاعت دیگر داریم که آن نیز باعث بقا میشود. و یک شجاعت هم داریم که همان فنا کردن نفس است و موجب بقای بالله میشود.
فرموده او (صاحب کتاب) درباره «طلوع شمس الحقیقه» متعلق به لفظ «زوال» در سخن قبلی اوست که: «و ذٰلک قد یکون بزوال التعینات الخَلقیّه».
قول او و آنچه در خبر صحیح آمده است (در عین ۵۲ام) درباره معنای آن حدیث که حق سبحانه همه موجودات حتی ملائکه و ملکالموت را میمیراند، بیان شد.
و سخن او (صاحب کتاب) این است: «و از جمله اسماء، اسمای اقتضاکنندهی آن»؛ یعنی اسمایی که اقتضا میکنند قیامت برپا شود که او (صاحب کتاب) «القهار» و آن اسمای دیگر را آورد.
و عبارت «انکارُ مَن لَم یَذُق» مبتدا است و قول او «إنَّما یَنشأُ مِن ضعف ایمانهم» خبر آن است.
و قول او درباره عبارت «ظلّ و جناحیه» (سایه و بالهایش) یعنی «به ظلّ و سایه تعینات اهل دهر».
و این دو بیت (که میخوانیم) در تفسیر «اعجاز البیان» صدرالدین قونوی در تفسیر «فاتحة الکتاب» موجود است. تحقیق قونوی در این مقام بسیار مفید است؛ او این شعر را در آنجا شرح کرده است. علامه ابن فناری در «مصباح الانس» در شرح «مفتاح الغیب» این دو بیت را تفسیر کرده است. او گفته: «تَسَتَّرتُ عَنْ دَهری بِظِلِّ جَنَاحَیْهِ»؛ یعنی (آن را) به صورت جزئی که در توان وی ادراکش نمیباشد، ادراک نمیکند و چشم کلی من آن را ادراک نمیکند. و زمانی که آن را ادراک کرد، گمان میکند که مرا ادراک کرده، در حالی که چنین نیست. پس چشم من دهر مرا میبیند، ولی دهر مرا نمیبیند؛ زیرا شأن نور کلی آن است که ببیند ولی دیده نشود. (ادامه بیت): «فلو تسأل الأیّام…»، زیرا اسم و مکانی برای آن کس که عیان در غیب محتجب شده، نیست. کسی که در غیب محتجب شده باشد، «لا اسم و لا رسم» میشود. خود حضرت آقا (علامه حسنزاده آملی) در «الهینامه» عبارتی شبیه به «این نقطه بدون رسم» یا «بدون اسم» در مورد خودشان دارند.
و همین مطلب را در تفسیر (خودش) فرموده است؛ یعنی صاحب کتاب در تفسیر فاتحه گفته است.
و منتهای همه بعد از تحقق به آن، کمال توکل در درجات اکملیت است. یعنی وقتی انسان به کمال رسید، به آن اکملیت برسد؛ بهگونهای که این توکل، که همان فرورفتن است، مستلزم استهلاک فیالله شود؛ یعنی در حقتعالی مستهلک و فانی گردد. استهلاکی که باعث پنهانی عبد در غیب ذات ربش شود.
و حق در هر مرتبهای از مراتب الهی و کونی، در وی (انسان) ظاهر شود. (این مراتب الهی و کونی چیست؟ مراتب کونی مانند همین مرتبه کنونی عالم و عالم مثال است، و مراتب الهی مانند عالم عقول). در همه احوال و افعالی که به لحاظ انسانیت و کمال الهیاش به این انسان منسوب میشده، حقتعالی در او ظاهر میشود؛ هنگامی که او در حق فانی میشود. یا (آن احوال و افعال) به پروردگارش به لحاظ این عبد منسوب شود؛ یعنی وقتی فانی میشود، حقتعالی در او ظهور میکند.
مانند اشارهای که در سوره کهف در داستان اصحاب کهف داشتیم: «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» (ما آنها را به چپ و راست میگرداندیم)؛ یعنی فعل دیگر از جانب حق است. همانگونه که در حدیث آمده است: «بندهای که به مرتبه فنا میرسد، چشمش حق میشود، زبانش حق میشود، دستش حق میشود.»
این امر ظهوری که به نزد اهل استبصار موهم آن است که وی (انسان) عنوان خلافت و حکم را پیدا کرده است، در حالی که امر به نزد خدا و نزد این اهل شهود، نادر و عکس آن است؛ (یعنی هنوز) به مرتبه خلافت الهی نرسیده است. هر کسی که در دایره وجود میآید، خلیفهالله باید به او علم داشته باشد. وقتی به این مقام رسید، به مرتبه خلافتاللهی دست پیدا میکند؛ زیرا هر آنچه در دایره وجود میآید، خلیفه خدا باید به همه آن عالم باشد.
گفته او: «مَن یُکابِدُه» یعنی در رنج افتد. و اصل آن، رسیدن مشقت به جگر است.
گفته او: «یُعایِنُها» از «معایَنَت» مشتق است. و «صَبابه» (به فتح صاد) به معنای عشق و گرمی و سوزش آن است.
گفته او: «سخن گفتن از آن بر غیرچشنده، پوشش است.» (این بحث درباره فنا بود). او گفت: اگر از فنا نزد کسی که آن را نچشیده، سخن بگویی، مطلب را بیشتر مخفی میکنی. هر چه بیشتر توضیح دهی، کمتر میفهمد؛ یعنی سخن گفتن از فنا و معنای ذوق در دیباچه بیان شده است.
و علم به کیفیت فنا، در واقع مربوط به خداوند است. (صاحب کتاب) گفت: «علم به کیفیت فنا…»
و (راجع به) قول او که: «وقتی آنچه گذشت دانستی، معنای اتحاد را دانستی»، یعنی وقتی آنچه راجع به معنای آن بیان شد دانستی، فهمیدی اتحادی که بین این طایفه شهرت یافته، به معنای فناهاست.
حال (بحث) اتحادی مطرح است؛ همان بحثی که در روایات ما نیز هست. مثلاً (امام صادق یا امام باقر علیهماالسلام) میفرمایند: «نَحنُ وَ شیعتُنا کَنفسٍ واحِدَةٍ» (ما و شیعیان ما به مثابه یک نفس واحدیم). این اتحاد راجع به شیعیان کامل است که مانند یک نفس واحد میمانند. آنجا که گفته میشود «متحد جانهای شیران خداست»، منظور همان فناست. یا مثلاً در مورد سلمان گفتیم روایت میفرماید: «جَعَلَ هَواهُ هَوَی عَلِیٍّ» (هوای خودش را هوای علی قرار داده بود). یعنی او (سلمان) چیزی نمیخواست مگر آنچه امام علی (ع) بخواهد.
و دانستی که اتحاد هر اسم، یعنی فنای هر اسم. اتحاد اسم، یعنی فنا و اختفایش با مظهر و صورتش. یا اسمی با اسم دیگر که متحد میشوند؛ یعنی به ظهور یکی و اختفای دیگری. دو اسم وقتی متحد میشوند، یعنی یکی ظاهر میشود و دیگری مخفی میشود.
مثال چگونه است؟ ما میگوییم از «الطاف خفیه». الطاف خفیه یعنی چه؟ لطفی که در صورت قهر پنهان شده است. به ظاهر قهری به آن میخورد، اما پشتش لطف است. آن لطف پنهان است و فرد آن را نمیبیند؛ بلا را میبیند اما لطف را نه. این را الطاف خفیه میگوییم؛ یعنی با هم متحدند، یکیشان ظاهر و دیگری مخفی است.
و نیز سخن او (صاحب کتاب): «و مظهری با مظهر دیگر که متحد میشوند»؛ یعنی به ظهور یکی و اختفای دیگری.
سخن او: «یا از چراغهای متعدد در یک خانه» که یک نور میشوند. ده چراغ روشن است ولی نور آنها یکی است. عارف رومی در دفتر اول مثنوی میگوید: «ده چراغ ار حاضر آری در مکان / هر یکی باشد به صورت غیر آن / فرق نتوان کرد نور هر یکی / چون به نورش روی آری بیشکی». (یعنی) هر کدام از این چراغها تشخصی دارند و ده چراغ هستند، اما نورشان یکی است. اتحادی که در بین اولیاست، (صاحب کتاب) میگوید منظور همان بحث فناست. وقتی همه فانی فیالله هستند، دیگر «لا نُفَرِّقُ بین اَحَدٍ مِن رُسُلِه».
سخن او: «و تبدل صور عالم کون و فساد بر یک هیولا». ایشان مثالی زدند که نکتهای دارد. گفتیم آقا (صاحب کتاب) میفرمایند که صور عالم کون و فساد بر یک هیولا وارد میشوند. هیولا چیست؟ همان «مادة المواد» این عالم است. همه این صور بر یک ماده وارد میشوند.
آقا جان (صاحب کتاب) اینجا به این سخن اشکال میکند. او (صاحب کتاب) میگوید: شما که عارفی (میدانی که) در بحث تجدد امثال، هیولا نیز متبدل است. هیولا ثابت و ساکن نیست که بگویید یک هیولا و بعد صور گوناگون و مختلف (بر آن وارد شوند). مثال او اشتباه است. صدور این کلام از وی شگفتانگیز است.
زیرا او هماکنون تصریح کرده است که اعیان عالم پیوسته متبدلاند. اعیان موجودات پیوسته در حال تبدیل هستند. پس اگر آنها متبدل باشند، هیولا نیز متبدل است. پس چگونه گفتید یک هیولا؟ و خلاصه، وحدت هیولا با حرکت جوهری و تجدد امثال مناقض است و با هم نمیخواند. و تنها، قول به وحدت آن (هیولا) بر مذهب مشّاء و پیروان ایشان صحیح است. خب، مشّاء –
همانطور که میدانید – قائلاند که جوهره این عالم ثابت است. ما این بحث را قبلاً در باب حرکت جوهری بیان کردیم که دلایلی میآورند مبنی بر اینکه جوهره این عالم ثابت است و آنچه حرکت میکند، اَعراض است. چرا چنین میگفتند؟ زیرا معتقد بودند اگر جوهر حرکت کند، دیگر اینهمانی (هویت ثابت) نداریم. شما به هر چیزی میتوانید بگویید این، این است؛ مثلاً این کتاب، این است؛ هو، هو. درست است؟ هر چیزی خودش است. اما اگر جوهر حرکت کند، حرکت به معنای تغییر است؛ تغییر یعنی غیر شدن، دگرگون شدن، یعنی چیز دیگری شدن. پس شما وقتی میخواهید بگویید «این»، تا بگویید «همان»، آن چیز دیگری شده است. درست است؟ یعنی شما هیچ چیز ثابتی ندارید که بخواهید حرکت را به آن نسبت دهید. مشّاء اینگونه میگویند.
جناب ملاصدرا میآید و میگوید: «نه! اصلاً جوهره این عالم حرکت است.» ما بحثهای او را مفصل گفتیم. (صاحب کتاب) میفرماید: «(وحدت هیولا) تنها بر مذهب مشّاء و پیروان ایشان صحیح است و در آنجا که قول به حرکت در جوهر را انکار کردند.» (یعنی) گفتند حرکت در جوهر نیست. پس هیولا به نزد ایشان یک شخص بوده و وحدت شخصیه او با ورود صور جسمیه گوناگون و غیر آن بر هیولا از بین نمیرود.
آنها (مشّاء) میگویند هیولا یک شخص است، یک تشخص دارد و صور مختلف بر این هیولا وارد میشوند، ولی هیولا سر جایش هست. صور متبدلاند؛ اعراض تبدیل میشوند. (دقت کنید، این را مشّاء میگویند، اشتباه نکنید!) (صاحب کتاب) میگوید: چطور هیولا ثابت است و صور تغییر میکند؟ ایشان خواست بحث فنا را در حقتعالی مطرح کند، اما مثالی که زد، اشتباه بود.
لذا صاحب «اسفار» در آخر (فصل ۱۹)، مرحله هفتم، (که) آن بنا بر حرکت در جوهر فرمود (یعنی بر مبنای حرکت جوهری است)، میگوید: «و تحقیق این مقام این است که از آنجا که حقیقت هیولا، قوه و استعداد است (هیولا اصلاً چیست؟ مستعد است، خودش فعلیت ندارد)، و حقیقت صورت طبیعی، دارای حدوث تجددی است. آن صورتهایی که بر هیولا افاضه میشوند، دائم باید افاضه شوند. پس هیولا در هر آنی استعداد صورت دیگر را دارد؛ مستعد میشود برای صورت بعدی. و هر صورتی ناچار هیولای دیگری را میطلبد. پس هر صورتی هیولای دیگری دارد، غیر از هیولای قبلی. پس هیولا هم در حرکت است، پس هیولا هم یک چیز نیست، یک شخصیت نیست.»
و نیز سخن دیگر او در آخر فصل دوم، فن دوم از علم جواهر و اعراض «اسفار» با این عبارت (روشن میشود): «و از اینجا خطای عدهای از متأخرین – مانند علامه خفری و غیر او – که گمان کردند هیولا یک شخص بوده و صور و هیئتها بر آن وارد میشود، و آن را به دریا و صور را به امواج تشبیه کردهاند، روشن میشود.» (علامه خفری رسالهای در مورد اثبات هیولا دارد که نمیدانم چاپ شده یا نه؛ یک بار من نسخه خطی آن را در دست شخصی دیدم.)
اشتباهی که آنها کردند، این است که هیولا را ثابت گرفتند. فکر کردند هیولا ثابت است؛ «مادة المواد» (یعنی ماده اولیه) این عالم. و این صور هستند که حادثاند، در حالی که کل این عالم حرکت است؛ کل عالم (در حرکت است).
«البحر المسجور» (دریای جوشنده) که در قرآن آمده، همین عالم است که تمامش در حال جوشیدن و حرکت است. یعنی از حرکت افلاک بگیریم تا حرکت کره زمین به دور خودش و خورشید و جز آن. سپس به روی کره زمین بیاییم؛ حرکاتی که ما داریم: به دنیا میآییم، و و و …..، .
. یعنی عالمی که یکپارچه حرکت است؛ «بحر مسجور»؛ دریای جوشان. دریای جوشان همین عالم است که اگر از بالا نگاه کنیم، حرکتهایی لایهلایه دارد. بعضی حرکتها را اصلاً نمیبینیم که در درون این عالماند، تا میرسیم به یک سری حرکتها که مشهود ما میشوند.
و نیز در موارد دیگر از «اسفار» (به این موضوع اشاره شده است). و خلاصه، طبیعت به جوهر خود متحرک و سیّال است. اصلاً طبیعت یعنی حرکت؛ خود طبیعت، اصل طبیعت چیست؟ حرکت است. پس هر چه از لوازم وجود و جزء حقیقت آن باشد، آن نیز متجدد و متبدل است.
هر چیزی که جزو این عالم طبیعت است، متحرک است. و از جمله آن (متجددات) هیولاست که هیولا هم جزو عالم طبیعت است. زمان برای آن میگذرد. هر چه زمان میگذرد، در حال حرکت است. پس هیولا در هر لحظه با تجدد طبیعت، متجدد میشود. اصلاً اصل حرکت از همان ریشه است، از همان هیولاست که حرکت دارد و باقی است.
به مثال شعله شمع دقت کنید. شما شعله را ثابت میبینید، ولی آیا آن شعله ثابت است؟ دم به دم آن پارافین ابتدا تبدیل به مایه میشود (جامد است)، سپس تبدیل به گاز میشود که آتش، شعله و نور را پدید میآورد. این اتفاق دم به دم میافتد؛ یعنی ثبات باطنی ندارد. این عالم نیز چنین است که فیض حقتعالی دم به دم ساری و جاری است (و ما و شما در پرتو آن وجود داریم). این عالم با «یا قائم و یا دائم» دوام فیض را داراست. قائم است که این عالم را برپا داشته و دائم است؛ دوام دارد این تجلی.
و قول او: «حلول و اتحاد» مبتدا است و سخن او: «شرک عند اهل الله» خبر آن است. عارف شبستری در «گلشن راز» به همین ناظر است: «حلول و اتحاد اینجا محال است / که در وحدت دویی عین ضلال است.» در وحدت، دوتایی وجود ندارد که بخواهد اتحادی صورت گیرد؛ زیرا اتحاد بین دو چیز است. حلول (ورود چیزی در چیز دیگر) نیز مستلزم وجود دو چیز است. اگر گفته شود «خدا در فلان چیز فرو رفته»، آیا خدا و آن شیء یکی هستند؟ پس چگونه این دو تا باشند؟ در حالی که ما میگوییم غیر حق نیست. پس اتحاد چیست؟ فنا فیالله؛ یعنی همان فنای در حق.
(درباره این بخش، چون تعلیقاتی بود و بعضی از آنها را سریع عبور کردیم، این تبصره ارائه میشود:)
در این عین، کلمه «یوم» مکرراً آمده است؛ یعنی «روزی». بدان که «یوم» در حقیقت، ظهور شیء است. ظهور اشیاء (برای ما) روز میشود؛ همانگونه که در روز ما اشیاء را میبینیم. پس در آیات قرآنی که در آن کلمه «یوم» ذکر شده، مانند قول حق سبحانه: «یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» (روزی که اسرار بر ملا میشود) (در قیامت)؛ یکی از اسامی قیامت است. و «یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَى نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِمْ بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ» (روزی که مؤمنین و مؤمنات را میبینی که نورشان در پیش رویشان و به سمت راستشان میدود. بشارت باد شما را به آن روز).
در قرآن، هر جا کلمه «یوم» به کار رفته، یعنی روزِ بروز و ظهور. در قرآن نگاه کنید چقدر (کلمات مانند) «یوم»، «یوم» در مورد قیامت آمده است! مانند: «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (روزی که بعضی چهرهها سفید و بعضی چهرهها سیاه میشود)، «یوم الحسرة»، «یوم التقابن»، «یوم القیامه»؛ اینها هر کدام یک روزه بروز حقایق هستند. شما اکنون نیز هر کدام در یک روزید. وقتی حقیقت برایتان آشکار میشود، شما در آن روز واقع میشوید و مطلب را میفهمید؛ چرا که فهمیدن اینگونه است: قبلاً نمیفهمیدی، نمیدانستی، مطلب برایت پوشیده بود. وقتی برایت مکشوف میشود، یک «یوم» از ایام آخرت برایت باز میشود. علوم حقیقی نیز اینگونهاند.
مرتبه بالاتر علوم حقیقی، شهود است. هر شهودی که به عارف دست میدهد، او یکی از ایام آخرت را طی میکند. این ایام نیز با هم متفاوتاند. یک «یوم» هست که «عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ» (نزد پروردگارت مانند هزار سال است)؛ اندازهاش هزار سال است. زیرا آنجا «یوم» مانند دنیا نیست که زمین به دور خورشید و دور خود بچرخد. آنجا (یوم) به معنای کشف حقایق است؛ پردهها کنار میروند. (مگر نگفتیم) قیامت به «ارتفاع حُجُب» است؟ حجاب کنار میرود و آخرت میشود. آخرت نیز یک روز نیست، بلکه حجابهای مختلفی است که کنار میرود. هر حجابی که کنار میرود، حقایقی برای عارف روشن میشود.
و از آنجایی که تحقیق کامل را در «جدیدین» (یعنی روز و شب) و کنکاش در مراتب «یوم» (در مراتبی که روز دارد، از یوم معهود در اینجا، یعنی همین روزی که اکنون هست، تا «یومالله»، روز خدا)، و در مراتب «لیل» (شب هم مراتب دارد، از لیل معهود در اینجا، یعنی شبی که اکنون مطرح است، تا «لیلةالقدر» که بنیه ختمی محمدی (ص) است)، (انجام دادهایم)؛ بلکه به معنای برتر از آن در رساله موسوم به «قرآن و انسان» بیان نمودیم (یا باید بیان نموده باشیم)، اکنون، صواب این است که جوینده بزرگوار را به آن رساله حواله دهیم. کسانی که «انسان و قرآن» را خواندهاند، میدانند که آقا (علامه حسنزاده آملی) در آنجا بحث مبسوطی در مورد لیلةالقدر و اقوالی که در مورد آن است، دارند.
از لیلةالقدر زمینی (که شب ۲۳ ماه مبارک رمضان است) شروع میشود تا حقیقت لیلةالقدر که «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (ما آن را در لیلةالقدر نازل کردیم). آن لیلةالقدر چیست؟ جان رسولالله است. منتها کدام مرتبه از جان رسولالله؟ حقیقت محمدیه. «لیلةالقدر هی بنیة المحمدیه حالَ احتجابٍ بِمقامِ القلبِ بعدَ فنائهِ الذاتی»؛ (یعنی) مرتبه قلب رسولالله است که آن بحث را در آنجا مبسوط و مفصل داریم.
**تبصره دیگر: **
موت اختیاری به شعبههایی منشعب میشود. موت اختیاری که شما شنیدهاید مثلاً فرد هر وقت بخواهد میتواند بمیرد، این یک شعبه از موت اختیاری است. اینگونه نیست که فقط این باشد؛ بلکه شعبههایی دارد. موت اختیاری، مردن انسان از شهوات (چه غضبیه و چه شهویه) است. پس از آن، موتهای مختلف را ذکر میکنند.
از آن جمله اینکه انسان به مقام حیوانیت متحقق میشود (در موت اختیاری به مقام حیوانیت میرسد). (میپرسی) آقا! یعنی چه به مقام حیوانیت میرسد؟ آیا شما تا حیوان نشوی، میتوانی انسان شوی؟ خیر. وقتی شما حیوان شدی… آیا ما حیوان شدیم که بخواهیم انسان شویم؟ حیوان شدن یعنی چه؟ مگر حیوانات چگونهاند؟ ملکوت عالم برایشان مکشوف است و دیگر عقل بر آنها حکم نمیکند. شما میدانید حیوانات خیلی چیزها را میبینند که انسان نمیبیند؛ ادراک میکنند. مثلاً آنهایی که با گوسفند کار کرده باشند، میدانند که یکباره گوسفندها سرشان را بالا میگیرند (و چرایی نمیکنند). هیچ چیزی هم به حسب ظاهر نیست. بنده خودم هم این صحنه را دیدهام؛ با اینکه چوپانی نکردهام، ولی این صحنه را در گوسفندها دیدهام. از رسول خدا (ص) روایت است که فرمود: «از جبرئیل سؤال کردم که گاهی من چنین چیزی را از حیوانات میبینم. جبرئیل گفت: وقتی خداوند اهل قبور را عذاب میکند، نالهای میزنند که غیر از جن و انس، همه میشنوند. (یعنی) غیر از انسان و اجنه. و از صدای دلخراش آن، حیوانات دست از غذا میکشند.» پس آنها ادراکاتی از ملکوت دارند. کسی که به مقام حیوانیت میرسد، باید آن ادراکات را پیدا کند. پس موت ارادی (که اکنون توضیح میدهیم چیست)، یکی از شاخههایش همین شهود حیوانی است.
(صاحب کتاب) میفرماید که انسان به مقام حیوانیت متحقق میشود؛ نه آنگونه که کسانی که به کلام کُمَّل آشنایی ندارند، گمان میکنند و به فطانت ناقص خود میپندارند که رسیدن به مقام حیوانی، سیر معکوس است. (و بعد میگویند) انسان (که) حیوان (است)، حیوانتر شود؟ بعد میگوییم اصلاً ما سیر معکوس داریم، عزیز من! تمام نماز چیست؟ در ابتدا ایستادهای؛ این مقام انسانیت است، چون انسان راستقامت است. تنها حیوانی که بر روی دو پا راه میرود و راستقامت است، انسان است. بعد شما میگویی: «الله اکبر»؛ از قیام به رکوع میروی. رکوع، مقام حیوانیت است؛ زیرا حیوانات افقی حرکت میکنند. از مقام انسانیت به مقام حیوانیت نزول میکنی. و بعد برمیخیزی و تکبیر میگویی و به سجده میروی؛ یعنی از مقام حیوانیت به مقام نباتی نزول میکنی. و بعد دوباره سر از سجده برمیداری. چرا دو سجده داریم؟ چون گیاه و جماد هر دو سر به زیرند. از مقام نباتی دوباره تکبیر میگویی و برای بار دوم به سجده میروی؛ به مقام جمادی میرسی که بالاترین مقام، همین رسیدن به مقام ارواح جمادی است. عارفترین خلق به خدا، ارواح جمادیاند؛ بعد ارواح نباتی، بعد ارواح حیوانی، بعد انسان. پس سیر اصلاً سیر معکوس است (یعنی اینکه به شهود آنها برسی). شما فکر میکنی خیلی کسی هستی! انسان آنقدر بیچاره و از مقام عبودیت و بندگی دور است که ادعای خدایی میکند. تنها کسی که ادعای خدایی میکند، انسان است
بلکه به وجهی که از شیخ اکبر (ابن عربی) در آخر «فصّ الیاسی» و از عارف قیصری در شرح بر آن نقل میکنیم (تا بفهمیم داستان چیست). پس به کلام شیخ با حرف «م» (به معنای متن) و به شرح قیصری با حرف «ش» (به معنای شرح) اشاره میکنیم.
کلمات ایشان این است: «هر کس خواهد بر این حکمت الیاسی ادریسی، که خدا او را در دو نشئه خلق کرد، آگاهی پیدا کند، (باید به مقام الیاسی ادریسی رجوع کند).» او (صاحب کتاب) میفرمود: «الیاس همان ادریس است»، منتها دو بار آفرینش شده یا دو گونه آفرینش دارد. حال چگونه است؟ میخوانیم:
«و او (ادریس) پیامبری قبل از نوح (ع) بود. آنگاه بالا برده شد؛ حضرت ادریس به آسمانها عروج کرد. سپس بعد از آن به رسالت فرود آمد.» (یعنی) رسول شد؛ قبلش رسول نبود و نبی بود، بعد رسول شد. «و خدایتعالی بین دو منزلت برای وی جمع کرده است»؛ یعنی نبوت و رسالت را.
«پس از حکم عقل به شهوت خود فرود آید تا حیوانی مطلق شود.» (میپرسی) آقا! یعنی چه از عقل به شهوت نزول کند؟ ببینید، حضرت ادریس میگوید: «به آسمان رفت». آسمان در مقابل زمین است. زمین چیست؟ حیوانیت. آسمان چیست؟ بگویید عقل. ایشان به عقل، یعنی به مرتبه عقل، عروج کرد. بعد دوباره چه کرد؟ به زمین نزول کرد؛ یعنی به مرتبه حیوانیت نزول کرد. (میپرسی) آقا! برای چه به مرتبه حیوانیت نزول کرد؟ «تا حیوانی مطلق شود»؛ یعنی بدون عقل. خب، آقا! بدون عقل چه میشود؟ «به طوری که کشف کند آنچه را که هر دابّه و جنبندهای غیر از جن و انس کشف میکند.» «دابّه» یعنی جنبنده. هر جنبندهای ملکوت را یا چیزهایی از ملکوت را مشاهده میکند که جن و انس مشاهده نمیکنند. (یعنی صاحب کتاب) میگوید: ایشان (ادریس) نزول کرد تا مشاهده کند آنچه را که حیوانات مشاهده میکنند. پس در این هنگام میداند که او به مقام حیوانیت متحقق شده است (یعنی مشاهده کند آنچه را که حیوانات مشاهده میکنند). یعنی دیگر عقل آنجا حاکم نیست بر او، بلکه چه چیزی حاکم است؟ ملکوتی که مشاهده میکند.
میگویم: «الیاس همان ادریس است.» (این را آقا (علامه حسنزاده آملی) میفرماید). چنانکه روایات فریقین گویای آنند. (یعنی) روایاتی در این زمینه داریم که حضرت الیاس همان حضرت ادریس است. و لذا شیخ (ابن عربی) گفت: «حکمت الیاسی ادریسی». (چرا که اصلاً خود لفظ الیاس و ادریس را میگویند از یک ریشه است، مانند «ادراس» که همان الیاس است. بعضی در ریشهیابی اسم اینگونه گفتهاند.)
و مراد از دو نشئه، نشئه نبوت و نشئه رسالت است. زیرا در نشئه نخست، او (ادریس) نبی بود. خداوند عزوجل فرمود: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَّبِیًّا» (و در این کتاب، ادریس را یاد کن، که او بسیار راستگو و پیامبر بود). و «وَ رَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیًّا» (و ما او را به مقام والایی ارتقا دادیم)؛ یعنی او را به آسمانها بردیم. این نص بر رفتن او به آسمانهاست. در مورد حضرت ادریس گفت: «صدیق نبی» بود، نگفت رسول بود.
و در نشئه دوم، الیاس رسول شده است. (و) خدایتعالی شأنه فرمود: «وَ إِنَّ إِلْیَاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ» (و الیاس از پیامبران مرسل بود). پس (ادریس) نبی بود، به آسمان رفت، سپس به صورت رسول نزول کرد. تفصیل این بحث را باید از آخر رساله «نهج الولایه» جستوجو کرد.
**توضیحی تکمیلی: **
باب رسالت در زمان حضرت نوح (ع) گشوده شد. دقت کنید! لذا (صاحب کتاب) گفت: «ایشان قبل از نوح بود، پس رسول نبود، چون هنوز باب رسالت باز نشده بود.» (دقت کنید به این مطلب!) بعد که باب رسالت مفتوح شد، ایشان به صورت رسول میآید.
اکنون، باب نبوت به پیامبر ما (ص) ختم شد. حضرت عیسی (ع) قبل از پیامبر ما رسول بود؛ به آسمان عروج کرد و بعد از اینکه نبوت ختم شد و دوره ولایت شروع شد، ایشان به دنیا برمیگردد. منتها آنجا دیگر پیامبر نیست، رسول نیست؛ بلکه ولی است. همانگونه که ادریس به آسمان رفت و به صورت الیاس برگشت. و در این میان، حضرت نوح (ع) باب (رسالت) را مفتوح کرده بود. پیامبر ما نبوت را ختم کرد و دوره ولایت شروع شد، حضرت عیسی (ع) -که نبی و رسول بود- به آسمان عروج کرد و در دوره ولایت نزول میکند و پشت سر امام عصر (عج) نماز میخواند؛ زیرا آنجا دیگر نبی و رسول نیست.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی