بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه، ۱۴۰۴/۶/۲۳، درس عیون، جلد دوم، (جلسه۳۹۱)
موضوع: شرح عین ۶۰ در انواع قلب
در بحث اقسام قلب؛
اقسام قلب یعنی چه؟ منظور از اقسام قلب چیست؟ چند نوع قلب داریم؟
اولین نوع را «قلب نفسی» میفرمودند. قلب ادراکاتی دارد که غیر از ادراکات عقل است. مثلاً اینکه «این خوب است، عدالت خوب است، ظلم بد است»، ادراک اینها کار چیست؟ کار عقل است. عقل ادراک میکند که «این خوب است» یا «۲ ضربدر ۲ مساوی با ۴ است». این را چه کسی ادراک میکند؟ عقل ادراک میکند. اما ادراکاتی هست که مال عقل نیست؛ مال قلب است. مثلاً میگویید: «من فلانی را دوست دارم.» این دوست داشتن را با کجا حس میکنید؟ با قلبتان حس میکنید. یا میگویید: «از فلانی خیلی متنفرم.» آیا این را با مغزتان درک میکنید؟ نه. با قلبتان درک میکنید. یعنی موضعی که درک میکنید در کجاست؟ در قلبتان. در حالی که وقتی میگفتید «۲ ضربدر ۲ مساوی ۴»، دستتان را روی سرتان میگذاشتید. یعنی موضع درک کردن، پایگاهش کجاست؟ مغز است؛ پایگاهش مغز است. و این جزو رفتار غریزی ماست که هنگام فکر کردن، دست یا انگشت روی پیشانی میگذاریم که البته تأثیر دارد. یا شما میگویید: «من دلم شکست.» ادراک دل شکستن مربوط به کجاست؟ با قلب است. «فلان چیز را دیدم، دلم سوخت.» ادراک «دلم سوخت» مربوط به کجاست؟ چه کسی درک میکند؟ قلب درک میکند. یا مثلاً میگویید: «آقا، دلم شور میزند.» این شور زدن نوعی ادراک است؛ ادراکی متفاوت از «دلم سوخته»؛ این درکی دیگر است. مثلاً یک جا میگویید: «دلم سوخت»، اینجا میگویید: «دلم شور میزند»، آنجا میگویید: «دلم تنگ شده»، یا آنجا میگویید: «دلم از شوق در سینه میتپد.» شوق مربوط به کجاست؟ مربوط به قلب است. ادراکات زیادی داریم که مربوط به قلب است؛ قلب اینها را درک میکند.
، آیا فقط همین است؟ میگوییم نه. این ادراکات قلبی مربوط به چیست؟ مربوط به «قلب نفسی» است. اینهایی که شمردیم، مربوط به قلب نفسی است. اما اقسام قلب عبارت است از قلب نفسی و قلب حقیقی متولد از مشیمه جمعیت نفس. «مشیمه» (یعنی زهدان یا رحم.) متولد میشود؛ قلبی برای انسان الهی، برای انسان سالک، متولد میشود، از «جمعیت نفس». جمعیت یعنی چه؟ یعنی یک چیز را میخواهد. وقتی نفس یا قلب یک چیز را میخواهد – میگوید: «من فقط میخواهم به خدا برسم»، مثلاً. یا البته در امور دنیا هم میتواند فقط یک چیز را بخواهد؛ مثلاً فقط به پست برسد یا به پول برسد. ولی آن توحّد نیست؛ توحّد مال امور معنوی است.
بر اثر این جمعیت، قلبی برای انسان متولد میشود که این قلب ادراکاتی دارد. مثلاً میگوید: «به قلبم افتاد که اینگونه میشود»، و همان گونه هم میشود. این دیگر مربوط به قلب نفسی نیست. این قلب حقیقی متولد از مشیمه جمعیت نفس است که به قلبش میافتد. مثلاً میگوید: «به دلم افتاد این کار را بکنم»، و وقتی رفتم، دیدم بله، فلان اتفاق اینگونه است.
بالاتر از اینها، «قلب متولد از مشیمه روح» قرار دارد. یعنی بالاتر از این مرحله، از رحم روح، قلبی متولد میشود که ادراکاتی پیدا میکند که آنها دیگر مربوط به ادراکات و مراتب پایین نیست. اینها ادراکات روحی و ادراکات کلی است. حقایق کلی را درک میکند. [مصداق آن آیه شریفه است که میفرماید:] «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلَى قَلْبِکَ»؛ روح الامین این حقایق را بر قلبتان نازل میکند؛ حقایق کلی در توحید، در ولایت و در آن مباحث کلی. یعنی قلب، محل تجلی وجود باطنی است؛ باطن وجود، نه ظاهر وجودی که ما میبینیم. آن تجلیاتی که در باطن وجود هست
«قلب جامع مسخر بین حضرتین»؛ حضرت ظاهر و حضرت باطن. قلبی که در تسخیر این دو حضرت، یعنی ظاهر و باطن است؛ که هم ظاهر را دریافت میکند و هم باطن را. چون گاهی قلبی هست که فقط از باطن دریافت میکند؛ تجلی را از باطن میگیرد، اما نه از باطن عالم، بلکه از باطن وجود. تجلی حق را در باطن وجود میبیند. گاهی هست که سالک تجلی حق را در ظاهر وجود میبیند. مثلاً میگوید: «به دریا بنگرم، دریا تو بینم.» دریا را او میبیند، صحرا را او میبیند؛ این ظاهر وجود است. باطن وجود، آن حقیقت تلقّی است که متعین نیست و بسیار سنگین است. حالا قلبی که بین دو حضرت، هم ظاهر و هم باطن را دریافت میکند، [بالاتر از آن] و «قلب احدی جمعی» است که بالاتر از «قلب مسخر بین حضرتین» است.
بیان تفصیلی آنها را میتوان در کتاب «مصباح الانس» اثر ابن فناری یافت. یادتان باشد که آقا جان (علامه حسنزاده آملی) این مطلب را در «فص فاطمیه» نیز آوردهاند و در آنجا هم بحثی داشتیم.
پس معلوم میشود انسانی که باطنی میشود، باطن هم مراتب زیادی دارد. یعنی فقط یک باطنی شدن نیست، بلکه مهم این است که چه مرتبهای از باطن را ادراک کند. برای عوامالناس، چیزهایی که جذابیت دارد، مربوط به همان مرتبه اول است. مثلاً میگوید: «الان فلان چیز اتفاق میافتد؛ به دلم افتاد.» و طرف راست هم میگوید، نگویید که دروغ میگوید. مثلاً میگوید: «فلان اتفاق میافتد؛ به قلبم افتاد اینجوری میشود، به قلبم افتاد.» ارزش اینها همان اندازه اخبار روزانه است. اما مقامات بعدی که ارزش بسیار بالاتری دارند، آنها دیگر خیلی ارزشمندند.
اقسام قلب را فرمودند. و اما «حضرات خمس» عبارتند از… عرفاً به این مراتب، «حضرت» میگویند؛ این اصطلاح عرفانی است: «حضرت». «حضرات خمس» همان مراتب پنجگانه است. اولی، «حضرت غیب مطلق» است. یعنی این یک تقسیمبندی از نظام وجودی به نحوی خاص است. و عالم آن، اعیان ثابته در حضرت علمیه است. مرتبهاش مرتبه علم الهی است که مرتبه اعیان ثابته است. اعیان ثابته چیست؟ حقایق اشیا. حقایق اشیا را در علم الهی، «اعیان ثابته» مینامیم. یعنی آیا خداوند از ازل به من علم داشته یا نداشته است؟ به بنده علم داشته است یا نه؟ بله. خداوند که علمش تجدید نمیشود که جدید یا به روز (آپدیت) شود. علم الهی ثابت است. پس یک حقیقتی از من در علم خدا بوده است. آن حقیقت را «عین ثابته» مینامیم. همه موجودات در علم الهی بودهاند. چون اعیان ثابته بحث مهمی است؛…
، و مقابل آن، «حضرت شهادت مطلقه» است و عالم آن، عالم ملک است. منظور از مقابلش این است که یکی به بالاترین مرتبه اشاره دارد و دیگری به پایینترین مرتبه. پایینترین آن میشود شهادت مطلقه که عالم ملک است؛ همین عالم ما. آن باطنِ باطن بود، این ظاهرِ ظاهر است. پس غیب مطلق و شهادت مطلقه [را داریم]. خب، اینها دو مورد بودند. و «حضرت غیب مضاف» که منقسم به دو قسمت است. در این میان، دو عالم داریم که به آنها «غیب مضاف» میگوییم. یکی به غیب مطلق اضافه میشود، و دیگری به شهادت مطلقه. بین این دو، عالمهایی هستند که یکی به غیب نزدیکتر است و دیگری به شهادت. یکی از آن دو نزدیک به غیب مطلق است و عالم آن، عالم ارواح جبروتی و ملکوتی، یعنی عالم عقول و نفوس است؛ عالم عقول مجردات و ارواح ملائکه؛ اینها هم باطن ملائکه است،
/ دومی، نزدیکتر به شهادت مطلقه است و عالم آن، عالم مثال میباشد؛ عالم مثالی یا عالم ملکوتی، که عالم فرشتگان، عالم برزخ و عالم قیامت؛ همه اینها در این عالم مثالی واقع میشوند.
پنجمین مورد چیست؟ «کون جامع» که همان انسان کامل است.
اما مؤیدالدین جندی که تقریباً اولین شارح «فصوص الحکم» است، در شرح خود افاده داده به اینکه «نونی» که محل جمع مواد حروف و مواد رحمانی نفسی است و از آن جهت «امالکتاب» است، پنج مرتبه دارد. این اشاره به چیست؟ اشاره به آیه قرآن است: «بسم الله الرحمن الرحیم. نون وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ». در کتابهای قبل، مباحث قبل این را گفتیم که این آیه کل نظام آفرینش را فرموده است. یعنی «نون» یک حرف است، ترکیب در آن نیست؛ درست است؟ «والقلم» یک کلمه است؛ جمله و جمع نیست. «و ما یسطرون» یک جمله و جمع است. یسطرون، یعنی «آنچه مینویسند». یعنی از وحدت به طرف چه چیزی میآید؟ به کثرت. حالا در روایت داریم که قلم چیست؟ روایت میگوید یک فرشته است؛ فرشتهای نورانی است که واسطه در فیض است. فیض را از چه چیزی میگیرد؟ موادش چیست؟ آن «نون» است. همانطور که قلمی که شما در دست دارید، در دوات میزدند و مینوشتند، این قلم واسطه است بین آن دوات و آن نوشتهها. در عالم هم یک مادهالموادّی است که این قلم فیض را از او میگیرد و مینویسد؛ و این عالم به وجود میآید. این قلم واسطه است.
در جای دیگر هم داریم: «عَلَّمَ بِالْقَلَمِ». «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ، الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ». خداوند به واسطه قلم تعلیم کرد.
قلم چیست که خدا به واسطه او تعلیم میکند؟ «عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»؛ تعلیم کرد به انسان آنچه را نمیدانست. که این قلم میشود واسطه در تعلیم. ما واسطه در خلقت داریم که این عالم خلق میشود. بعد واسطه در تعلیم که علم دریافت میکند؛ وحی، الهام و افاضات صورت میگیرد. خب، آن «نون»، همان «مادهالمواد»ِ ایجاد عالم است؛ مادهالموادِ ایجاد عالم. لذا شما فیض منبسط در عالم را چه مینامید؟ «الرحمن». که آخرش نون دارد. «الرحیم» آخرش نون ندارد، لذا آن انبساط رحمان را ندارد. چون آن «نون» است که مادهالمواد است و همه عالم از او ایجاد میشوند. حالا آن مادهالمواد، آن ماده آفرینش، فقط یک مرحله نیست، بلکه مراحلی دارد. هر مرحله مافوق، «نون» میشود (مادهای میشود) برای مرتبه مادون خودش؛ نونی میشود، مادهای میشود برای مرتبه پایینتر از خودش که در آنجا هم باز یک واسطه و یک قلم میخواهد.
فرمود: اولین مرتبه «تعین اول» است؛ اولین تعینی که ذات حق به خود میگیرد. زیرا ذات حق لاتعین است، تعین ندارد. اولین تعینی که به خود میگیرد، «حقیقت محمدیه» میشود. [صلوات] عبدالرزاق کاشانی در کتاب «اصطلاحات» میفرمود: «حقیقت محمدیه هی الذات مع التعین الاول.» حقیقت محمدیه همان ذات است همراه با تعین اول. یعنی اولین تعینی که ذات به خود میگیرد، نامش حقیقت محمدیه است. چرا گغته میشود حقیقت محمدیه؟ چون باطن رسول الله است؛ یعنی باطن رسول الله به آنجا متصل است. ، تعین اول است و آن جامع جمیع حقایق کیانی ربانی و حروف مؤثر وجوبی و متأثر امکانی است. و آن «امالکتاب اکبر» بوده است. امالکتاب یعنی اصل کتاب. تازه امالکتاب اکبر هم هست و مشتمل بر نونهای چهارگانه باقی است و لذا صورت وی، انسان کامل است.
، فرمود: «جمع جمیع حقایق کیانی ربانی و حروف مؤثر وجوبی.» آن مراتب اولیه وجود چه هستند؟ حروفاند. بعد تنزل میکنند و چه میشوند؟ کلمات وجودی. کلمات تنزل میکنند و آیات میشوند. آیات تنزل میکنند و کتاب میشوند. لذا فرمود: حروف، مؤثر وجوبیاند که میشوند الف، لام، میم. اینها چه هستند؟ این حروف مقطعه قرآناند، آنها اصول قرآناند. بعد آن اصول قرآن، مادهالموادّشان چیست؟ آن «نون» است. که میگوید آن «امالکتاب اکبر» است. امالکتاب اصل کتاب است، اصل قرآن است، اصل کتب است. چون ما کتاب مبین داریم. مبین یعنی چه؟ آشکار و تفصیل خورده. امالکتاب آن اصل کتاب است که بعد میگوید خودش مشتمل بر نونهای چهارگانه است. حالا مراتب دیگری دارد که از آنجا فیض، خزائنی که از آنها فیض گرفته میشود [نشئت میگیرد].
دوم، «دوات ماده حروف الهی نوری و هیولای صور فعلی وجودی» و «عمای ربوبیت» است. «عَمَا» با «عین مهمله» است (یعنی حرف «ع» است)؛ که آن را عَمّا نخوانی. که پروردگار ما قبل از اینکه خلق را بیافریند، در آن بوده است. و آن «امالکتاب» است. اینجا کلام ابن فناری اشاره به حدیثی دارد که حدیثش در منابع اهل سنت است. جناب ابن عربی طوری آن را تفصیل داده و توضیح کرده است که ابوعقیل راغلی از رسول اکرم میگوید سوال میکند که: «اینَ کانَ رَبُّنا قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ الْخَلْقَ؟» (پروردگار ما قبل از اینکه مخلوقات را بیافریند، کجا بود؟) بعد میگوید رسول خدا فرمود: «کانَ فی عماءٍ» (در یک ابری بود)؛ «ما فوقه هوا و ما تحته عماء» (هوایی در بالا و عماء در پایین نبود). ما میگوییم: ما در احادیث امیرالمومنین داریم که خداوند «عین العین» است. اصلاً کجایی را آفریده است؟ خداوند که جا ندارد که بگوییم خدا کجا بود، بعد بگویید در ابری بود. و این هم ظاهراً از مجعولات اسرائیلی است که [به پیامبر] نسبت دادهاند. حالا اینجا ابن عربی میخواهد بگوید این اشاره به این مرتبه است. ابن فناری و دیگران اینها را از ابن عربی گرفتهاند و میخواهند بگویند که آنی که در روایت است، نمیخواهند بگویند روایت جعلی است، [بلکه] میگوید این یکی از مراتب مادونِ تازه آن تعین اول است.
سوم، «امالحقایق کونیه» است که همان عالم وجود است. اینها عوالم ربوبی بود، حالا این عالم وجودی یعنی عالم امکانی. که احدیت جامع جمیع کائنات میباشد؛ مادهای که کائنات از آن به وجود میآیند، اصل کائنات. و به همین اشاره دارد حدیث: «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ الدُّرَّة» (اولین چیزی که خدا آفرید، درّ بود). که میگوید آن دُرّی که [در حدیث] میگوید، همینجا را میفرمود. و آن «امالکتاب» نوشته شده در «رِقِّ وجودیِ منشور» است. و همین «غمای عبودیت» است (با «غین معجمه»). امالکتابی که در رِقِّ منشور نوشته شده است. رِق یعنی پرده، منشور یعنی گسترده. عرفاً میگویند این عالم یک پرده گسترده است که موجودات روی آن نقش شدهاند. این همان فضا-زمانی است که فیزیکدانان الان میگویند «صفحه فضا-زمان»؛ همین حرفی است که عرفای ما قبلاً گفتهاند. رقّ منشور که همین غمای عبودیت است. غما آن چیزی است که مافوق عرصه [معرفت] است. یعنی بالاترین مرتبه چه چیزی میشود؟ عبودیت میشود. عبودیت تا اینجا بالا میآید.
چهارم، «امالکتاب مبین» است. دیگر چه میشود؟ تفصیل میخورد . ولی باز هم اجمال و کلیتی در آن هست. و آن «لوح محفوظ» است که نزد اهل نظر به «نفس کلیه» موسوم (نامیده شده) میباشد.
نفس کلیه چیست؟ بدن ما یک نفسی دارد که حیات بدن ما به آن نفس است. نفس وقتی جدا شود، این بدن میمیرد. این عالم هم یک نفسی دارد که حیاتش به آن نفس است. لذا گیاهان سبز میشوند، حیوانات [زندگی میکنند]. حیاتی که در این عالم هست، به آن نفس کلیه است که به آن «مادر طبیعت» میگوییم؛ مادر طبیعت. به زبان عامیانه میگویند مادر طبیعت. فلاسفه میگویند «نفس کلیه». عرفاً چه میگویند؟ میگویند «امالکتاب مبین». و در آن، تفاصیل تعینات مظاهر کامل از همه کتب و صور (یعنی سورهها) و کمالات است و در آن آیات میباشد. در آن امالکتاب مبین، اینها مراتب کلیه است.
پنجم، «نون اقدار» است؛ اقدار یعنی تقدیرات. و آن «امالکتابی» است که در روحانیت روح قمر گذاشته شده است و وی محل جمع «ازواء» عالی (ازوا یعنی زَوْعه یعنی نور) و انوار مختلفه و اتصالات و انفصالات است. همان چیزی است که نزدیکترین مرتبه به این عالم است که تقدیرات از آنجا به این عالم نازل میشود. و از آن، کتاب «محو و اثبات» بین جزئیات نقش میگردد. این عالم، عالم محو و اثبات است؛ کتاب محو و اثبات. یعنی چیزهایی محو میشود، چیزهایی نوشته میشود. این کتاب را پاک میکنند و دوباره مینویسند. الان در شهر ما صد سال پیش چه کسانی زندگی میکردند؟ عدهای بودند و زندگی داشتند. آنها محو شدند و ما الان نوشته شدیم. بعد ما محو میشویم و عدهای دیگر نوشته میشوند. اصلاً کل عالم را میگوییم، نه فقط شهر ما را. کل این عالم محو و اثبات است. از اینجا محو میشویم، از این دفتر محو میشویم، نه اینکه از عالم وجود محو شویم؛ ادامه زندگی را در عالم دیگری میدهیم، در عالم برزخ ادامه میدهیم زندگی و حیات را که خیلی قویتر و بالاتر از اینجاست.
و اما انواع نکاحات پنجگانه در عین دهم بیان شدند. نکاحات. چون ازدواج فقط انسان که ندارد؛ حیوانات هم ازدواج دارند، گیاهان هم (بگویید) ازدواج دارند. حروف هم با هم ازدواج میکنند. مثلاً «قاف» خودش یعنی چه؟ «ق»؛ بترس. «وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ» (و ما را از عذاب آتش حفظ کن).
کلمات بچههای حروفاند. بعضی از این بچهها بیادباند؛ از این کلمات زشت است دیگر. بعضی کلمات هستند که خیلی زیبا هستند، بار مثبت دارند. آیه قرآن میفرماید: «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا» (با مردم به زیبایی سخن بگویید).
با همسرت زیبا سخن بگو. پیامبر خدا فرمود: «دروغ، گناه کبیره است. اما جایی که میشود دروغ گفت، آنجایی که به زنت بگویی: دوستت دارم، اگر دروغ هم بگویی، اجازه داری.» آقا، دوستش نداری، به او بگو: «دوستت دارم.» بعد ببین زندگی چقدر شیرین میشود. چون این بچه زیباست؛ این «دوستت دارم» زیباست.
حالا آن کسانی که از دهانشان بچههای بد (سخنان زشت) بیرون میآید، دیگران را هم با خودشان بد میکنند. اینکه میگویی: «هر کاری میکنی برای خودت میکنی»، این انعکاس پیدا میکند دیگر.
حالا فقط حروف ازدواج میکنند؟ نه، اعداد هم ازدواج میکنند. اعداد هم با هم ازدواج میکنند، بچههایشان میشوند: بیست، سی، چهل، ووو….
فقط اینها هستند؟ نه. مواد هم با هم ازدواج میکنند. دو تا ماده در علم شیمی؛ آب چیست؟ «H2SO4» [میگوییم]. اینها با هم ازدواج کردهاند، آب به وجود آمده است. «H2O» میشود چه؟ آب. «H2SO4» میشود اسید. حواستان باشد. شبیه به آب است، اما مثل همان کلمه بد و خوب میماند. اینها هم با هم ازدواج میکنند؛ یکیاش میشود فولاد، یکیاش میشود آب، یکیاش میشود خاک. عناصر با هم ازدواج میکنند، این موجودات به وجود میآیند.
ایا فقط اینها هستند؟ نه. الکترون، پروتون، اینها با هم ازدواج میکنند.
چقدر نکاح داریم؟ خیلی نکاح داریم؛
اصلاً «سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا».
درختان مگر با هم نکاح نمیکنند؟ چرا، درختان نکاح میکنند.
/میکروبها نکاح نمیکنند؟ آنها هم نکاح میکنند.
مرتبه بالاتر. اسماء الهی مگر نکاح نمیکنند؟ چرا؟ عالم از نکاحات اسمایی به وجود میآید. رنگها با هم نکاح نمیکنند؟ مخلوط زرد و آبی چه میشود؟ سبز. زرد و آبی را قاطی کن، میشود سبز.
همانطور که در علم پزشکی مواد را با هم ترکیب میکنند و خاصیتهای دیگری از آنها بروز میکند، مثلاً میگوید عسل را مخلوط کن با سیاهدانه، بخور، ببین چه خاصیتی میکند.
اینها نکاحاتاند. که انواع و اقسام نکاحات از مرتبه اسمایی بگیر تا برسیم به مرتبه عالم طبیعت، [همه وجود دارند]. چه خبر است در این عالم از نکاحات! و چه چیزهایی به وجود میآید!
شما میدانید اعمال ما با هم نکاح میکنند. بعضیهایشان با هم درگیر میشوند (مثل زن ومرد). از قرآن گفته مبشود آیه ان
«إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ». حسنات جمع چیست؟ یعنی چه؟ زنان زیبا. «حسن»؛ حسنه، یعنی زنان نیکو. میفرستند، میرود سیئات را (یعنی زنان زشت را). زنان زیبا؛ زن زیبا بگیری، زن زشت داشته باشی، از دلت میرود بیرون؟
اعمال شما با هم نکاح میکنند. گاهی این غالب میشود، گاهی آن غالب میشود. جناب صدرالدین قونوی در کتاب «اربعین» میگوید: «من در مکاشفات دیدم که چگونه اعمال زیبا، اعمال زشت را میفرستادند و میرفت. چگونه اعمال زیبا گاهی اعمال زشت را میخوردند. چگونه اعمال زشت گاهی اعمال زیبا را از بین میبردند. چگونه اینها گاهی در هم ترکیب میشدند و خاصیتشان کم میشد؛ هم گناه کم میشد، هم حسنات کم میشد.» روایت داریم وقتی گناه میکنید، آتشی میفرستی که باغهای بهشتی را میسوزاند. اینها در هم ترکیب [میشوند]؛ اینها با هم نکاح میکنند. بعد از نکاحات اینها چه چیزی به وجود میآید؟ ملکاتی در نفس شما پدیدار میشود. لذا وقتی کسی حرفهای بیهوده، حرفهای زشت میزند، گاهی یکباره یک عمل زشتی هم از او سر میزند؛ به خاطر حرفهای زشتی است که زده.
حضرت آقا، آقا جان در بعضی از کتابهایشان دارند، میفرمود: «هرزهخوار، هرزهگو و هرزهکار میشود.» لقمه ناپاک بخورد، بعد کارهای ناشایست هم انجام میدهد. اینها مال نکاحات اعمال است.
کسی به زنش ظلم میکند. این عمل از بین نمیرود که. این باعث میشود، میآید در جامعه، یک نفر که زورش میرسد، گردن این را میگیرد و پوستش را میکند. از نکاح عمل خودش، آن [نتیجه] به وجود آمده است. میگوید:
میگوید: «از گناه مؤمن، کافر به وجود میآید.» یعنی چه؟ از گناه مؤمن، کافر به وجود میآید
مغولها هر دفعه حمله میکنند، میزنند، میکشند، داغان میکنند. اینها از کجا پدیدار شدند؟ گناهان مؤمنین جمع میشود، میشود لشکر مغول. گناهان مؤمنین جمع میشود، میشود اسرائیل که میزند، میکشد، خرد میکند. پس نکاح شما، فعل شما، نکاحات دارد. تولید مثل هم میکند، نتیجه میدهد. نکاحات خیلی داریم در عالم. ووو….
و اما کلیات خمس عبارت است از: جنس، فصل، نوع، عرض عام و عرض خاص. (باید جنس و فصل باشد، نه فعل؛ اینجا اشتباه چاپی است). و آنها از مسائل علم منطقاند و از موضوع این کتاب خارجاند.
، و اما عرش در «عقله المستوفز» شیخ اکبر طائی آمده است. وی فرمود: «حالا عرش هم چه دارد؟ مراتب دارد؛ عرش.» خود بحث عرش جزو مباحث متشابهات در قرآن است؛ چون خود کلمه عرش هم به معنای سقف به کار میرود و هم به معنای تخت سلطنت؛ بلندی. حالا عرش الهی چگونه است؟ هر چیزی مناسب با خودش باید باشد. وقتی میگوییم «یدالله» (دست خدا)، بنا نیست مثل دست من باشد، بزرگتر باشد که. مگر دست خدا مثل دست من است، فقط بزرگتر است؟ «ید» (دست) مقام فعل است، وسیله فعل است؛ کار انجام دادن. آن قدرت الهی که کار انجام میدهد را «یدالله» مینامیم، نه اینکه فکر کنیم پنج تا انگشت و مفصل دارد. این همان است که مجسمه اینجوری تصور میکردند. حالا عرش هم بنا نیست یک تخت بزرگی باشد، [و] خداوند سبحان روی تخت نشسته باشد، چنان که مشبهه و مجسمه اینجوری تصور میکنند. بعد میگویند: «خدا بزرگتر است یا عرش؟» خدا بزرگتر از عرش است، درست است؟ پس خدا که روی عرش مینشیند، از این ور و آن ور عرش میزند بیرون.؟ بزرگتر از عرش است دیگر. آنها میگویند، وهابیها میگویند. وهابیها [چنین میگویند]؛ چون اگر بگویی عرش بزرگتر است، خدا در آن جا میشود، روی صندلی نشسته، این جا میشود. اما نه، اگر خدا بزرگتر است، وقتی مینشیند، پس از این ور و آن ور باید بزند بیرون! میگویند اینها را فکر نکنید شما میخندید؛ [نه] اسلامشان همین است. اسلام ابن تیمیه همین است. «حجت الاسلام شیخ الاسلام ابن تیمیه» به او میگویند. «شیعه بکشی، میروی بهشت.» همینها را میگویند. که مردک میگوید از منبرش بلند میشد، میآمد پایین و گفت: «همینجوری که من میآیم پایین، خداوند شبهای جمعه از عرش، از آسمانها میآید به آسمان اول.» بعد حدیث هم دارند دیگر در کتابهایشان؛ احادیث جعلی. اوف! ابن عربی نقل میکند که از کتاب «صحیح مسلم»، از شخصی میگوید: «رسول خدا را در خواب دیدم، احادیثی را به او عرضه کردم که آقا، این احادیث مال شماست؟» هزار تا حدیث. از هزار تا، شانزده تا را تأیید کرد رسول خدا. از هزار تا حدیث، شانزده تا را تأیید کرد. بقیه را بریز دور! نتیجه همین میشود دیگر. خدای موفرفری دارند در روایاتشان. موهای فرفری دارد. کفشهای طلایی پایش است. حتی در بعضی از روایات الاغ سوار میشود. یهودیها ببینید چه کردند؛ آنها که ضد دین بودند، چه کردند با دین اسلام! بعد احادیثشان را هم صحیح میدانند؛ چون احادیثشان را از نظر سندی بررسی میکنند [و میگویند] حدیث صحیح است. بعد به فضائل امیرالمومنین که میرسند، میگویند نه، این صحیح نیست. هر کس از امیرالمومنین جدا شود، حقیقتاً در باتلاق جهالت فرو میرود؛
««و السلام علی من اتبع الهدی»»
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی