→

1404-6-25 شرح عیون جلسه 392 انواع ساعت

⌂

1404-6-25 شرح عیون جلسه 392 انواع ساعت

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه، ۱۴۰۴/۶/۲۵، درس عیون، جلد دوم، جلسه، ۳۹۲

موضوع: شرح عین (۶۰) در انواع ساعت و قلب وغیره

در بحث عرش: که خود آن نیز پنج قسمت دارد. پیش از آن، لازم است توضیحی درباره ماهیت عرش ارائه دهیم.

در روایتی از امام صادق ع، از حضرات معصومین، آمده است که عرش و کرسی دو باب از ابواب غیب هستند. درباره کرسی، آیه قرآن می‌فرماید: «و سِعَ کُرسِیُّهُ السماوات و الارض»؛ یعنی کرسی خداوند، آسمان‌ها و زمین را دربرگرفته است. پس همه آسمان‌ها و زمین در تحت تصرف کرسی‌اند. روایت داریم که خود کرسی در عرش قرار دارد؛ یعنی عرش محیط بر کرسی است.

عرش، حقیقتی است که نگه‌دارنده کل نظام آفرینش است و حق‌تعالی بر عرش، استوای محیط دارد. استوا یکی از معانی‌اش، ایستادن و استقرار بر عرش است. اما استقرار برای یک بنده، بدین معناست که وقتی روی صندلی می‌نشیند، استقرار می‌یابد. اما خداوند منزّه است؛ زیرا «لیس کمثله شیء». بنابراین، قرار نیست خداوند نیز همچون ما بر عرش بنشیند. همان‌طور که درباره «یدالله» (دست خدا) می‌گوییم، قرار نیست خداوند دستی مانند دست ما داشته باشد، هرچند بزرگ‌تر؛ «یدالله» به مقتضای ذات الهی است، نه آنکه چیزی شبیه دست ما باشد. پس عرش، آن حقیقتی است که بر همه موجودات احاطه دارد و حق‌تعالی مستوی بر عرش و محیط بر آن است.

عرش در قرآن با صفات مختلفی همچون «عرش مجید» و «عرش عظیم» آمده است. اینها صرفاً الفاظی به کار رفته نیستند؛ برای مثال، «عرش مجید» با «عرش عظیم» تفاوت دارد. این تفاوت چیست؟ در ادامه می‌خوانیم. در کتاب «عُقْلَةُ الْمُسْتَوْفِر» شیخ اکبر (ابن عربی)، آمده است که وی فرمود: «بدان که عرش پنج قسم است

۱-عرش حیات (که همان عرش هویت است) و همین‌طور مشیت و مستوای ذات.» وقتی از «عرش هویت» سخن می‌گوییم، مرادمان «عرش و هو» است؛ آنجا که قرآن می‌فرماید: «و کان عرشه هو علی الماء». «هو» در اینجا به هویت اشاره دارد که به ذات الهی منسوب و اضافه شده است. پس عرش، هویت است که همان عرش حیات است. چرا عرش حیات؟ در ادامه می‌خوانیم.

۲-یکی از اقسام، «عرش مشیت» است. مشیت به معنای خواست خداوند است. تمام عالم از مشیت الهی به وجود آمده‌اند. در روایات نیز آمده است: «ان‌الله‌تعالی خلق الخلق بالمشیة و خلق المشیة بنفسها»؛ یعنی خداوند خلق را به مشیت آفرید و مشیت را به خود مشیت. این جمله به چه معناست؟ اینکه مشیت از مشیت آفریده شده، یعنی وجود آن از چیز دیگری نیست و قائم به ذات خود است که بحث‌هایی مفصل در بحث مشیت دارد. گفته می‌شود مستوای ذات است و ذات بر او استوا دارد. خدای تعالی در سوره هود می‌فرماید: «و کان عرشه هو علی الماء». این جمله بیانگر آن است که عرش خدا بر آب است؛ لذا عرش را به هویت اضافه کرد و بر آب قرار داد. این آیه «عرشه هو بر آب است»…

بسیاری از مفسران درباره معنای «آب» در این آیه حیران‌اند. (ما در تفسیر سوره هود، بحث مفصلی در این مورد داشتیم.) اینکه عرش «هو» بر آب است، این «آب» کدام آب است؟ آیا همین آبی است که ما می‌نوشیم؟ چرا که «آب» در قرآن به شیوه‌های متفاوتی ذکر شده است: «أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ» (آیا آبی را که می‌نوشید، دیده‌اید؟) و «أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تُمْنُونَ» (آیا آبی را که [به صورت منی] می‌ریزید، دیده‌اید؟). آیا این دو آب یکسان‌اند؟ خیر. از یک قطره [منی]، انسانی به وجود می‌آید، در حالی که هزاران اقیانوس از آب آشامیدنی چنین خاصیتی ندارند. پس در «و کان عرشه هو علی الماء»، آیا منظور همین آب است؟

قبلاً نیز اشاره کردیم که آیا «آب» در شرایط فیزیکی این زیست‌محیط، همان آب متعارف است؟ به عنوان مثال، آب در ۱۰۰ درجه سلسیوس به جوش می‌آید و به بخار (گاز) تبدیل می‌شود و دیگر آب مایع نداریم. در صفر درجه نیز به جامد (یخ) تبدیل می‌شود. بنابراین، آب تنها وابسته به گرما و سرما نیست؛ تحت فشار نیز می‌تواند منجمد شود، یا در محیط کم‌جاذبه به گاز تبدیل گردد. پس فقط گرما مؤثر نیست. این وضعیت برای همه موجودات صادق است. ووو….

منظور از «و کان عرشه هو علی الماء» و اینکه عرش خدا بر آب بود، چیست؟ آیا منظور این آب [متعارف] است؟ این آب که پس از خلقت زمین به وجود آمده است. حال آنکه بحث آیه، مربوط به قبل از خلقت آسمان‌ها و زمین است. یکی از تعابیر این آیه، احاطه الهی بر آن «آبِ اولیه» است که به نظریه «بیگ‌بنگ» (Big Bang) اشاره دارد. همان ماده‌ای که تحت فشار و حرارت بسیار بالا (صد به توان سی و پنج [درجه سانتی‌گراد یا کلوین]) قرار داشته است. حرارت آن ماده‌ای که قبل از انفجار بیگ‌بنگ وجود داشته، اصلاً قابل تصور نیست؛ زیرا ما حتی ۱۰ هزار درجه را هم نمی‌توانیم تصور کنیم، وای به حال سی و پنج صفر جلوی آن! این حرارت چند میلیارد میلیارد درجه خواهد بود. مسئله بیگ‌بنگ در قرآن نیز آمده است: «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِينَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» (آیا کافران ندیدند که آسمان‌ها و زمین به هم پیوسته بودند، سپس ما آنها را از هم گشودیم؟). بیگ‌بنگ نیز همین را می‌گوید؛ که یک بسته بود و سپس گشوده شد و آسمان‌ها و زمین را تشکیل داد. دانشمندان اخترفیزیک حرارت آن ماده اولیه را «صد به توان سی و پنج» تخمین زده‌اند که برای ما قابل تصور نیست. در چنین حالتی، «و کان عرشه هو علی الماء» به معنای استوا و قدرت الهی بر آن آبِ اولیه است که سپس منبسط شده و این عالم را شکل داده است. چه چگالی و فشردگی عجیبی داشته است؛ در حالی که به صورت مایع بوده است!

برای مثال، آیا یک کیلو پنبه سنگین‌تر است یا یک کیلو آهن؟ وزنشان یکسان است. اما کدام فشرده‌تر است؟ یک کیلو آهن فشرده‌تر است. حال فشردگی آهن چقدر است؟ آیا مانند پنبه یا یک گلوله کف (که توخالی است) دارای خلل و فرج است؟ ما تصور می‌کنیم آهن بسیار فشرده است، اما وقتی به عمق آن می‌نگریم، می‌بینیم ذراتی در این عالم هستند که آن‌قدر ریزند که از داخل آهن عبور می‌کنند و اصلاً به جایی اصابت نمی‌کنند. این نشان می‌دهد که آهن نیز دارای خلل و فرج است. حال تصور کنید آن ماده اولیه که به صورت «آب» توصیف شده و آن حرارت را ایجاد می‌کند، چه فشردگی و چگالی داشته است؟

چنان‌که فرمود: «لذا عرش را بر هویت اضافه کرد» (عرش و هو) «و بر آب قرار داد». به همین خاطر گفتیم: «وی عرش حیات است.» خدای تعالی فرمود: «و جعلنا من الماء کل شیء حی». ترجمه این آیه چیست؟ در برخی ترجمه‌های قرآن آمده: «ما از آب، هر چیزی را زنده کردیم.» این ترجمه غلط است. آیه نمی‌گوید: «هر چیزی را زنده کردیم»؛ بلکه می‌فرماید: «هر چیز زنده‌ای را از آب قرار دادیم.» این دو با هم متفاوت‌اند. ترجمه اول به معنای آن است که همه چیز زنده است؛ اما ترجمه دوم می‌گوید: هر چیز زنده‌ای که هست، منشأش آب است. پس این دو ترجمه با هم فرق می‌کنند.

، «کل شیء» چیست؟ «کل شیء» به معنای «هر چیز» است. آیا ما چیزی داریم که شامل «هر چیز» باشد؟ به ادامه بحث می‌پردازیم. در ادامه آیه (هو علی الماء) آمده است: «لیبلوکم» (تا شما را بیازماید)؛ یعنی خداوند حیات را در شما اظهار کرد تا شما را بیازماید. خدای تعالی در جای دیگر می‌فرماید: «الذی خلق الموت و الحیات لیبلوکم» (کسی است که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید). (اینجا نیز همانند آیه «کان عرشه هو علی الماء لیبلوکم» که عرش خدا بر آب بود تا ما را بیازماید، به آزمون اشاره دارد.) اینجا سؤالی مطرح می‌شود

آیا مرگ، عدم حیات نیست؟ پس «آفریدن مرگ» به چه معناست؟ آیا مرگ یک موجود حقیقی است یا صرفاً نبودن زندگی را «مرگ» می‌نامیم؟ آیا مرگ یک امر عدمی است؟ قرآن می‌فرماید: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ» (بگو مرگی که از آن فرار می‌کنید، سرانجام به ملاقات شما خواهد آمد). آیا مرگ به ملاقات می‌آید؟ مگر مرگ وجود دارد؟ آیه «خلق الموت» نشان می‌دهد که خدا مرگ را آفریده است. همچنین می‌فرماید: «إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ» (زمانی که مرگ نزد یکی از شما حاضر شود). آیا مرگ حاضر می‌شود؟ بله. آیا می‌توان مرگ را لمس کرد؟ قرآن می‌فرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» (هر نفسی طعم مرگ را می‌چشد). پس مرگ یک موجود است. ماهیت آن چیست؟ بحثش در اینجا نمی‌گنجد.

در آیه «خلق الموت و الحیات لیبلوکم» (مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید)، آزمون («لیبلوکم») در جانب حیات قرار داده شده است. همان‌طور که ابن عربی اشاره می‌کند، آیه ابتدا «موت» را ذکر می‌کند، سپس «حیات» را، و در نهایت «لیبلوکم». «لیبلوکم» به «حیات» بازمی‌گردد؛ زیرا میّت آزمایش نمی‌شود.

به همین دلیل، خودکشی و کشتن انسان امری مذموم است؛ زیرا اساس آفرینش بر «خلق الموت و الحیات لیبلوکم» استوار است و میّت آزمایش نمی‌شود. نظام خلقت (همچون «عرش و هو علی الماء») برای «لیبلوکم» طراحی شده و برای آزمون، انسان باید زنده باشد. به همین خاطر، اسلام (منظور اسلام اهل بیت، نه اسلام اموی و عباسی….

تا جایی که امکان دارد، از کشتن انسان جلوگیری می‌کند. سیره اهل بیت، همان سیره صحیح پیامبر ماست. در طول تمام جنگ‌های پیامبر اکرم، در طی سالیان متمادی، تعداد کشته‌شدگان از دو طرف (هم شهدا و هم کفار) در مجموع، بنا بر روایتی، حدود سیصد و هشتاد و اندی نفر بوده است. یعنی اگر این عدد را نصف کنیم، تقریباً دویست نفر از کفار و دویست نفر از مسلمانان شهید شده‌اند. (البته تعداد بیشتری نیز گزارش شده است). این امر نشان می‌دهد که پیامبر اکرم و ائمه معصومین هرگز آغازگر جنگ نبودند. اما از بحث اخلاقی خارج شده و به ادامه مطلب می‌پردازیم.

چون میّت آزمایش نمی‌شود، تا لحظه مرگ فرصت آزمون، تکامل و تعالی وجود دارد. این همان مفهوم «علی الماء لیبلوکم» (یعنی عرش «هو» بر آب است تا شما را بیازماید) است. در این تعبیر، «آب» ماده حیات است، چنان‌که خدای تعالی فرمود: «و جعلنا من الماء کل شیء حی» (و هر چیز زنده‌ای را از آب قرار دادیم). پس آب، عنصر اعظم و بزرگ‌ترین ماده حیات است و حیات وابسته به آن است. «حی» اسمی از اسماء الهی و مقدم بر سایر اسماء است؛ زیرا وجود اسماء دیگر (مانند علم، قدرت، کلام، سمع، بصر، اراده) به حیات وابسته است. بدون حیات، علم و سایر صفات وجود ندارند. پس «الحی» بر همه اسماء مقدم است. به همین دلیل، ذکر «یا حی یا قیوم» عظمت بسیاری دارد و برخی آن را اسم اعظم شمرده‌اند.

خدای تعالی فرمود: «و جعلنا من الماء کل شیء حی» از آن حیث که او «حی» است، نه از حیث اینکه جوهر [مادی آب] است. (در اینجا اشاره به تصحیح «حق» به «حی» در متن اصلی است). پس «عرش و هو» به عرش ذات اشاره دارد که بر آن «آب» احاطه دارد؛ آبی که اصل حیات و اصل همه اصول است. به همین خاطر، آن را به ذات الهی منسوب کرده و «عرش و هو» نامیده است.

دومین قسم، «عرش مجید» است که همان عقل اول، قلم اعلی و روح است. «مجد» به معنای عظمت است. قلم اعلی، واسطه در فیض الهی است. پس اولین چیزی که خداوند از عالم عقول مدبّره خلق فرمود، «جوهر بسیط فیاض» است. این جوهر، ماده نیست و در ماده‌ای هم قرار ندارد؛ یعنی نه مادی است و نه به ماده تعلق دارد، بلکه خود فیض‌دهنده به دیگران است. وی (عقل اول) «عالم به ذات در ذات خود» است و علم او عین ذاتش می‌باشد، نه صفتش. این بدان معناست که موجودات مجرد، صرفاً در ذات خود به خود عالم‌اند و علمشان عین ذاتشان است. در حالی که برای انسان، علم صفتی است که به او اضافه می‌شود و عین ذاتش نیست (زیرا برخی انسان‌ها علم دارند و برخی نه). اما عقل اول، خودِ علم است، نه آنکه ذاتی داشته باشد که علم نیز صفتی از آن باشد. مقام عقل اول، فقر و ذلت و احتیاج محض به بارع، موجد و مبدع خویش است؛ فقر نوری در او مشهود است. وی دارای نسب و اضافات و وجوه فراوان است؛ از یک طرف متصل به مبدأ است و از طرفی فیض‌دهنده است. این وجوه متعدد، موجب تکثر او نمی‌شود. در اینجا به بحث فرشتگان در «انسان و قرآن» اشاره می‌شود. فرشتگان، افاضاتی انجام می‌دهند؛ به قلوب اولیا الهام می‌کنند، به انبیا وحی می‌کنند، به علما علم می‌افکنند و به ذهن اندیشمندان، اندیشه می‌افاضه می‌کنند. اینها همان بال و پری است که فرشتگان دارند (چنان‌که ابن سینا نیز بحث شیرینی در این زمینه دارد). اما حقیقت آنها چیست؟ روح. «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ». ملائکه متعددند، اما روح یک حقیقت واحد است، نه ارواح؛ زیرا کثرت در آن راه ندارد. این روح (عقل اول) نیز با وجود وجوه متعدد، تکثر پیدا نمی‌کند.

سومین قسم، «عرش عظیم» است که همان لوح محفوظ است و حقایق در آن ثبت‌اند. این عرش، «نفس ناطقه کلیه ثابته» می‌باشد (همان نفسی که محیط بر عالم است و بحث آن را شب گذشته داشتیم). خدای سبحان، پس از خلق قلم اعلی، در مرتبه دوم همین نفسی را که همان لوح محفوظ است، خلق کرده است. زیرا قلم بر لوح می‌نویسد و فیض را به لوح می‌دهد. هر مرتبه مافوق، نسبت به مرتبه پایین خود، قلم است و هر مرتبه پایین‌تر، نسبت به مرتبه مافوق خود، لوح است. حتی در این عالم مادی، می‌توان مرد را قلم و زن را لوح دانست که نقش می‌پذیرد و تولید مثل صورت می‌گیرد؛ زیرا فرزند از مادر تکثیر می‌شود. پس هر موجودی که فیض می‌دهد، قلم و هر موجودی که فیض می‌گیرد، لوح است. این لوح محفوظ، «از فرشتگان کریم» و «مشارٌ الیه کل شیء» است. «کل شیء» همین فرشته کریم است که همه چیز است. آیا می‌توان اینها را ملاقات کرد؟ برخی عرفاً گفته‌اند که وقتی با ایشان ملاقات کردند و پرسیدند: «شما کیستید؟»، فرمود: «من همه چیزم.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز فرموده‌اند: «انا آدم الاول، انا نوح الاول، انا ابراهیم، انا ادریس، انا یونس»؛ اینها نشان‌دهنده همین مقام «کل شیء» است که همه چیز به او منسوب و اصل همه اشیاست. آیه قرآن نیز واضح‌تر می‌فرماید: «وکل شیء أحصیناه فی إمام مبین» (و هر چیزی را در امام مبین برشمرده‌ایم). پس «کل شیء» چیست؟ همان امام مبین است که همه چیز در اوست، نه ابوبکر و عمر. مورد اشاره «کل شیء» در قول خدای تعالی: «وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الْأَلْوَاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ» (و برای او در الواح [تورات] از هر چیزی نوشتیم). این «من کل شیء» به معنای «برخی از هر چیز» است، نه «همه چیز». برای درک کامل «کل شیء»، باید آن را در قرآن دنبال کرد؛ اما برخی نکات جزو اسرار قرآن‌اند و نمی‌توان بیش از این توضیح داد.

خدای تعالی فرمود: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ * فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ». لوح محفوظ که اینجا از آن سخن می‌گوییم، همان «کل شیء» است. این قرآن مجید به آن مرتبه از «عرش مجید» که «کل شیء» است، مربوط می‌شود که در «لوح محفوظ» قرار دارد و صورت تنزل یافته آن است. مردم و حتی برخی علما چه برداشتی از «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ * فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ» دارند؟ این آیه می‌گوید عرش مجید، لوح محفوظ و «کل شیء» است؛ و همچنین قرآن مجید. قرآن کریم، قرآن عظیم و قرآن مجید، مراتب مختلف قرآن هستند و اینها یکسان نیستند. حال، کسی که با قرآن ملاقات می‌کند، با کدام مرتبه از قرآن ملاقات می‌کند؟ چنان‌که گفته‌اند: «عروس حضرت قرآن، نقاب آن گه براندازد /

که در دارالملک ایمان، مجرد بیند از غوغا.»

یعنی عروس حضرت قرآن زمانی نقاب از رخ برمی‌گیرد که دل از هر غوغایی خالی باشد.

پس لوح محفوظ، موضع تنزل کتب آسمانی است. «او اولین کتابی است که در کون (عالم وجود) مستور شد.» لوح محفوظ، اولین کتاب نوشته شده است که در آن، تقدیرات نگاشته می‌شود. چنان‌که فرمود: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (ما آن را در شب قدر نازل کردیم)؛ شب قدر نیز همان محلی است که تقدیرات در آن رقم می‌خورد. پس از آن، نوبت به «عرش رحمانیت» (عرش رحمان) می‌رسد.

پنجمین قسم، «عرش کریم» است که همان کرسی و موضع قدمین می‌باشد. (موضع قدمین اصطلاحی حدیثی است که اشاره به پایین‌ترین مراتب الوهیت دارد؛ زیرا قدم پا پایین‌ترین عضو بدن است.) کرسی تنها یک بار در قرآن برای خداوند، در آیةالکرسی، به کار رفته است؛ اما برای غیر خدا، مانند حضرت سلیمان در آیه «وَأَلْقَيْنَا عَلَى کُرْسِيِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ»، نیز آمده است.

حال که مراتب پنج‌گانه عرش بیان شد، به اقسام محبت می‌پردازیم. سعدالدین فرغانی در کتاب «منتهی المدارک» که شرحی است بر قصیده طائیه ابن فارض مصری، این مباحث را آورده است. قصیده طائیه که به «نظم و سلوک» نیز معروف است،

حبّ به موجب حکم «فاحببت ان اعرف»؛ حدیث قدسی «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف» (من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم) است. این «احببت» نشان می‌دهد که اساس همه چیز در این عالم بر حبّ است؛ زیرا خداوند عالم را بر اساس حبّ آفریده است. از این رو، هر کاری که انجام می‌دهیم، از غذا خوردن برای زنده ماندن گرفته تا کار کردن برای کسب پول و زندگی، همه از روی محبت است. حتی ترس نیز بر پایه حبّ است؛ چنان‌که

ابن عربی در بحث حضرت موسی ( ع) که به فرعون فرمود: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ» (از شما فرار کردم، چون از شما ترسیدم)، می‌گوید: این ترس نیز بر اساس حبّ حیات و ترس از کشته شدن است. هر حرکتی در این عالم، چه در انسان‌ها و چه در حیوانات، بر اساس حبّ و دوست داشتن است.

سعدالدین فرغانی در باب محبت، اقسام و مراحل عشق را بیان می‌کند:

۱. در مرحله اول، نظر عاشق بر خویشتن می‌افتد؛ یعنی هر چه را که دوست دارد، حتی معشوق را، برای خودش دوست دارد. در واقع، اکثر عشاق در این مرحله‌اند؛ آنها معشوق را دوست دارند تا به وصال برسند و لذت ببرند، یعنی در اصل خودشان را دوست دارند.

۲. در مرحله دوم، نظر عاشق بر معشوق می‌افتد. در این مرحله، عاشق می‌گوید: «هر چه تو بخواهی، من مهم نیستم.» چنان‌که سعدی می‌گوید: «قصد من سوی وصال و میل او سوی فراق / ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست.» یعنی من وصال می‌خواستم و معشوقم فراق، اما خواسته خود را رها کردم تا خواسته دوست برآورده شود. کمتر کسی به این مرحله می‌رسد که به جای خواست خود، خواست معشوق را بخواهد؛ حتی اگر آن خواست، فراق باشد یا عدم کشف و شهود.

۳. مرحله سوم، نظر بر خودِ عشق می‌افتد. در این مرحله، عاشق چنان مشغول عشق است که حتی معشوق را فراموش می‌کند. چنان‌که گفته‌اند، روزی لیلی به سراغ مجنون آمد و گفت: «من لیلی هستم.» مجنون گفت: «قَدْ شَغَلَتْنِي حُبُّكَ عَنْكَ» (عشق تو چنان مشغولم کرده که خودت را فراموش کرده‌ام). آن‌قدر مشغول عشق توام، عشق خود مگیر از من / به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درماند.

۴. مرحله چهارم، نظر از عشق نیز برداشته می‌شود و این همان چیزی است که عارفان آن را «حیرت عُظما» نامیده‌اند.

بنابراین، این مراحل متفاوتند و ما محبت‌های ذاتی، حالی و صفاتی داریم که با هم تفاوت می‌کنند.

والسلام علی من اتبع الهدی

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.7 مگابایت

← بعدیقبلی →