→

1404-6-30 شرح عیون در انواع قیامت جلسه 393

⌂

1404-6-30 شرح عیون در انواع قیامت جلسه 393

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.

یکشنبه، ۱۴۰۴/۶۳۰، درس عیون، جلددوم، جلسه۳۹۳

موضوع: شرح عین ۶۰ در انواع ساعت و قیامت و غیر انها

در ادامه شرح عین شصتم، که به مباحثی چون انواع ساعت و قلب و غیره اختصاص داشت، به بخش «اقسام محبت» از فرغانی رسیدیم. فرغانی، از شاگردان صدرالدین قونویه، در کتاب *منتهی المدارک*، ضمن شرح *قصیده تائیه* ابن فارض، به این اقسام اشاره کرده است.

او می‌گوید: «حب، به موجب حدیث قدسی “فَأَحببتُ أن أعرَفَ” (دوست داشتم شناخته شوم)، اساس هر توجهی به هر امری از هرچه و از هر متوجهی باشد، است.» او توضیح می‌دهد که محبت یا همان دوست داشتن، پایه و اساس هر توجهی در این عالم است. هر توجهی که باشد، ریشه و اساس آن همان حب است: دوست داشتن. توجه، میل کردن، و حرکت کردن، همه در یک مسیر قرار دارند. اساس تمام این‌ها، آن مسئله حب است.

سپس استناد می‌کند به حدیث قدسی که خداوند فرمود: «فَأَحببتُ أن أعرَفَ» (من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس مخلوقات را آفریدم). از آنجا که اساس خلقت بر پایه محبت است، هر توجهی در این عالم نیز بر اساس حب قرار دارد.

اکنون این محبت‌ها می‌تواند اشکال مختلفی داشته باشد. به عنوان مثال، اگر غذا می‌خورید، به دلیل حب بقاست؛ یعنی دوست دارید زنده بمانید. ووو…..،

و هر کاری که شما انجام می‌دهید – نه فقط شما، بلکه حتی حیوانات، گیاهان و همه موجودات – هر حرکتی از جانب آن‌ها بر اساس همین حب است.

ایشان در ادامه می‌فرماید که خود حب نیز اقسامی دارد و آن را به پنج قسم تقسیم می‌کند. حتی پیش‌تر هم اشاره شد که جناب ابن عربی در *فصوص الحکم* می‌فرماید: آنجا که حضرت موسی به فرعون گفت: «فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ» (هنگامی که از شما ترسیدم، از شما فرار کردم)، این نیز بر اساس حب است. چرا؟ چون ترس از شما، خود به خاطر حب است؛ یعنی به دلیل دوست داشتن زندگی و میل به زنده ماندن، انسان از مرگ می‌ترسد.

روایتی از امام حسین (ع) نقل شده که می‌فرماید: «اگر سه چیز نبود، بنی آدم در مقابل هیچ چیز سر فرود نمی‌آوردند.» این سه چیز عبارت‌اند از: اول، مرگ؛ دوم، درد؛ و سوم، فقر. اگر انسان نمی‌مرد، اگر محتاج (فقیر) نمی‌شد – محتاج به همسر، به غذا، به زندگی – و اگر درد کشیدن، بیماری و رنج وجود نداشت، این‌ها عواملی هستند که باعث می‌شوند انسان در مقابل کسی تواضع کند یا از چیزی فرار کند. شما خود را از کوه به پایین پرت نمی‌کنید. به خاطر چیست؟ به خاطر مرگ و درد است. اگر این‌ها نبودند و نمی‌مردید، خود را پرت می‌کردید و می‌گفتید: «اشکالی ندارد، چیزی نمی‌شود.» در این صورت، در مقابل هیچ چیز سر فرود نمی‌آوردید. این عوامل باعث بالا و پایین رفتن شرایط روحی و روانی انسان می‌شود.

این خود بحث بسیار مفصلی است؛ این احتیاج است که انسان را بالا و پایین می‌برد،

«آن که شیران را کند روبه‌مزاج /

احتیاج است، احتیاج است، احتیاج.»

ایشان می‌فرماید: «بنابراین، اعتقاد صحیح – که مطابق کشف صریح نیز هست – این است که همه افعال به حق منسوب و مخلوق‌اند.» اعتقاد صحیح، که مطابق کشف صریح نیز هست، این است که همه افعال منسوب به حق‌تعالی است. این آیه قرآن است که می‌فرماید: «وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ» (خداوند هم شما را آفرید و هم آنچه را که عمل می‌کنید). خلقت خداوند نیز بر اساس حب بود. این بیانگر آن است که حب در همه چیز ساری و جاری است. و از آنجایی که محبت، حکم مناسبت و مورد اتحاد بین محب و محبوب است،.

سپس می‌گوید که محبت نیازمند مناسبتی است. محبت بین دو چیز، مناسبت می‌طلبد. آیا شما هیچ‌گاه عاشق یک دیوار می‌شوید؟ او می‌گوید باید مناسبتی وجود داشته باشد. شما عاشق دیوار نمی‌شوید، مگر اینکه مناسبتی برای آن وجود داشته باشد. مثلاً بگویند این دیواری است که امام عصر (عج) به آن تکیه کرده است. آن وقت شما عاشق آن دیوار می‌شوید و به آن محبت پیدا می‌کنید. یعنی وقتی مناسبتی پیدا می‌شود، محبت ایجاد می‌گردد. در همه امور باید مناسبتی وجود داشته باشد تا محبت شکل بگیرد.

و مناسبت‌ها در پنج قسم منحصرند. بنابراین، محبت نیز پنج قسم است. ایشان می‌گوید محبت یا بر اساس ذات است (محبت ذاتیه)، یا صفاتیه، یا مربوط به افعال است، یا مربوط به حال (حالات)، یا مربوط به مراتب. این خود مطلبی است که کلیدی برای فهم موضوعات دیگر است.

کلید آن چیست؟ مثلاً روایتی است از امیرالمؤمنین (ع) که می‌فرماید: «در شب جنگ بدر، حضرت خضر (ع) را در خواب دیدم. ایشان به من فرمودند اگر می‌خواهی در جنگ پیروز شوی، این ذکر را بگو: “یا هو، یا من لا هو الا هو”.» وقتی این را به پیامبر خدا گفتم، فرمود: «عُلِّمتَ الاسمَ الأعظمَ» (اسم اعظم به تو تعلیم داده شد).

این حدیث را به خاطر بسپاریم.

حدیث بعدی در کتاب *الغیبه* شیخ طوسی روایت شده که انگشتری عقیقی بود. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علی‌ها) آن را به امام حسن (ع) دادند، و ایشان نیز آن را به امام حسین (ع) هدیه کردند. امام حسین (ع) می‌فرماید: «شبی حضرت مسیح (ع) را در خواب دیدم. از ایشان پرسیدم روی این انگشتر چه چیزی حک کنم؟» ایشان فرمودند: «بنویس “لا اله الا الله الملک الحق المبین”، زیرا این اول تورات و آخر انجیل است.» یعنی این عبارت همه را در بر می‌گیرد.

چرا امیرالمؤمنین (ع) در آنجا حضرت خضر (ع) را در خواب می‌بیند و امام حسین (ع) اینجا حضرت مسیح (ع) را؟ آیا این‌ها تصادفی است یا علتی دارد؟ خیر، این‌ها روی حساب و کتاب است؛ بر اساس مناسبت‌هایی است. یا مثلاً شما شخصی را در خواب می‌بینید که مطلبی را به شما می‌گوید.

چرا همان شخص را می‌بینید؟

و چرا همان مطلب را به شما می‌گوید؟

فرمودند که محبت نیز پنج قسم است. وجه حصر در اقسام پنج‌گانه این است که اگر این نسبت موسوم به محبت، ناشی از عین ذات محب و محبوب باشد، بدون اعتبار معنا یا صفتی زائد؛ یعنی اگر از ذات باشد و بدون صفت و معنای دیگری، این مناسبت و محبت، ذاتی است و ما به آن «محبت ذاتی» می‌گوییم.

و اگر ناشی از ذات به لحاظ معنا و یا صفتی باشد، پس در این صورت اگر صفت باشد، اثر آن معنا و یا صفت به غیر تعدی و تجاوز می‌کند (یعنی اثرش به دیگری می‌رسد)، و در این حالت مناسبت و محبت، فعلی است. چنان که بین کاتب و مکتوب است. (توضیح داده می‌شود که منظور از فعلی، همان اثری است که از محب به غیر تعدی می‌کند و به محبوب می‌رسد، مانند اثری که بین کاتب و مکتوب وجود دارد.) آن کسی که می‌نویسد، محبتی به نوشته خود دارد. ووو…..

و یا خیر، یعنی اثر به غیر نمی‌رسد. در این صورت، اگر برای آن معنا، ثبات و دوامی در مظهر نباشد، پس این مناسبت و محبت، حالیه است؛ چون حال ثبات و دوام ندارد و شما هر دقیقه در یک حال هستید. اگر مناسبت حالیه باشد، چنان که در حال وجد و سماع بین دو شخص دیده می‌شود. وجد و سماع، آن حالاتی است که برخی از صوفیه در سماع (ذکر گفتن) با هم پیدا می‌کردند؛ در آن لحظه بین آن دو نفر مناسبتی ایجاد می‌شود. و با انتهای آن حالت، مناسبت نیز «مختفی» می‌شود. یعنی وقتی آن حال از بین می‌رود، آن مناسبت نیز از بین می‌رود. دو نفر با هم حالی پیدا می‌کنند و آن حال باعث می‌شود این دو با هم مناسبتی پیدا کنند.

و یا آن را دوام است. اگر دوام داشته باشد، پس یا حکم مرتبه در حال تحقق نسبت حبی غالب است. این مناسبت و محبت، مرتبه‌ای است. چنان که بین مؤمن و مؤمن دیگر، به لحاظ ایمان وجود دارد. وقتی دو مؤمن چه مناسبتی با هم دارند؟ می‌گوید در یک مرتبه با هم قرار دارند. مثل دو سالک؛ دو سالکی که سلوک دارند، به همدیگر محبت می‌ورزند. دو نفر که یک استاد دارند، مثلاً به همدیگر محبت می‌ورزند. یک تناسبی بینشان است. آن تناسب چیست؟ مرتبه‌ای است.

روزی در محضر حضرت آقا (علامه حسن زاده آملی) صحبتی بود. ایشان فرمودند: «بنده و شما از یک مشرب ارتوا می‌کنیم؛ یعنی از یک جا آب می‌خوریم، از یک منبع.» من گفتم: «آقاجان، اصلاً ما کجا و شما کجا؟» ایشان فرمودند: «اهل ولایتیم.» یعنی چه؟ اشتراک ما در چیست؟ بحث ولایت است. ایشان فرمودند اهل ولایتیم. آن مرتبه جمع می‌کند، یا آن حال جمع می‌کند، یا اصلاً آن ذات جمع می‌کند. این‌ها (یعنی مناسبت‌ها) دو نفر را با هم جمع می‌کند.

و از این دسته دوستان، کسانی هستند که «فی الله» با همدیگر دوستند؛ به خاطر خدا با هم دوست هستند. چون یک وقت کسانی کاسب هستند؛ دو کاسب با هم دوستند، که این دوستی به خاطر کسب و کار است. ووو…

. اما دو نفری هستند که هیچ نسبتی جز ایمان با هم ندارند؛ مثلاً هیئتی هستند. این محبت امیرالمؤمنین (ع) و آن ایمان، این‌ها را جمع می‌کند. حدیث «طوبی للمتحابین فی الله» می‌گوید: «خوشا به حال آن کسانی که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند.» این بالاترین امر است که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند؛ که وقتی با هم دست می‌دهند، به خاطر خدا، تا دستشان در دست همدیگر است، همه گناهانشان می‌ریزد. این حب فی الله، یعنی دوست داشتن برای خدا، همان چیزی است که رسول خدا (ص) فرمود: «شما به ولایت الله نمی‌رسید، مگر اینکه دوستان خدا را دوست بدارید و دشمنان خدا را دشمن بدارید.» پرسیدند: «آقا، دوستان خدا کیستند که دوستشان بداریم و دشمنانشان کیستند که دشمن بداریم؟» ایشان دست بر سر امیرالمؤمنین (ع) گذاشت و فرمود: «دوستانِ این، دوستان خدایند و دشمنانش، دشمنان خدایند.»

و یا محبت صفاتی است، مانند دیگر وابستگی‌های حبی؛ وابستگی‌هایی که در محبت وجود دارد و بر اساس صفاتی است که افراد دارند. یکی از عرفاً نکته‌ای را نقل می‌کند. می‌گوید: «یک بار دیدم پرنده‌ای

مثنوی و معنوی، در دفتر دوم

آن حکیمی گفت دیدم هم تکی

در بیابان زاغ را با لکلکی/

در عجب ماندم بجستم حالشان

تا چه قدر مشترک یابم نشان/

چون شدم نزدیک من حیران و دنگ

خود بدیدم هر دوان بودند لنگ/

. حتی همان لنگ بودن، این‌ها را کنار هم قرار داده است.»

««و عزیزان، می‌دانید که این محبت بسیار ارزش دارد. قدرِ «محبت فی الله» و «حب فی الله» را بدانید. از دوستان هیئتی و ایمانی‌تان بسیار مراقبت کنید..»»

بدانید که مطالب مربوط به محب در حب نیز در پنج قسم منحصر است. یعنی آن چیزی که در مورد محب است، آن نیز پنج قسم دارد. اول، مبدأ آن «نیت» است؛ که محب در نفس یا در قلبش، وصول به حضرت محبوب را فرض می‌کند. همین که تصور می‌کند برسد، بدون آنکه تلاش، کوشش و مجاهدتی انجام دهد. همین که نیت می‌کند: «ما هم به ملاقات امام عصر (عج) نائل شویم، ما هم به مقامات قرب الهی نائل شویم.» حالا هیچ کاری هم نمی‌کند، ولی همین که نیتش را دارد، نیت می‌کند.

روایتی بسیار عجیب وجود دارد. این روایت بسیار عجیب است. می‌فرماید: «بعضی افراد در آخرت، مقاماتی را خداوند به آن‌ها می‌دهد، چون در دنیا آرزویش را می‌کردند.» مثلاً آرزو می‌کرد: «ای کاش ما هم می‌توانستیم شبی یک ختم قرآن کنیم.» می‌گوید آنجا ثوابش را به او می‌دهند، چون دوست داشت این کار را انجام دهد. «ای کاش ما هم هر سال می‌توانستیم به حج برویم.» (نه اینکه برود بگردد و این‌ها، نه؛ برای عبادت و بندگی). «ای کاش ما هم هر سال می‌توانستیم به زیارت کربلا برویم.» «ای کاش ما هم سجده‌های طولانی داشتیم.» «ای کاش ما هم مثلاً هفته‌ای یک بار ختم قرآن می‌کردیم.» و می‌گوید تمنا می‌کنند که «ای کاش ما هم…»؛ می‌گوید آنجا به آن‌ها می‌دهند، چون این آرزویش را داشت. حالا می‌گوید یکی از مراتب محبت این است که نیت می‌کند. هیچ تلاشی هم ندارد، ولی نیتش را دارد.

دوم، «بُغْیه» و «طلب» است. طلب در محب ایجاد می‌شود و آن مرحله‌ای است که سعی و جدیت و مجاهدت فراتر از حد می‌طلبد، ولیکن بدون یقین و جزم به حصول محبوب. او می‌گوید: «زحمت می‌کشد، اما باور ندارد که به وصال محبوب برسد.» اصلاً به این فکر می‌کند که: «گرچه دانم به وصالت نرسم / باز نگردم، تا که در راه بمیرم که طلبکار تو باشم.» (اشاره به شعر). او ادامه می‌دهد: «این نیز طلبکار بود، در طلب ما بود که مرد.»

سوم، اینکه محبوب و وصولش نهایت مرادش باشد، به گونه‌ای که دریافت وی جازم باشد. ولیکن چه بسا سودمندی را در آن وصول می‌بیند و چه بسا در آن وصول سودی نمی‌بیند. زیرا بسیاری از مرادها با دیدن سودمندی مطابقت ندارند. و چه بسا برای یافتن آن‌ها یقین پیدا می‌شود، ولی در آن خیری نمی‌بیند؛ مثل اینکه پوشیدن و رسیدن به احکام طبیعت، مراد برخی است، بدون اینکه آن را در دنیا و آخرت سودمند ببیند.

مثلاً رسیدن به بعضی از مقامات دنیایی که هیچ به درد آخرت نمی‌خورد. کسی حب دارد، مثلاً مثالی بزنیم؛ بعضی از این ورزشکارها بدن‌های حجیم ووو……

چهارم، اینکه مرادش را که به یافت آن یقین دارد، و سودمندی و خیریت حقیقی را در وجدان همین مراد می‌بیند؛ که بسیار سود دارد. بالاترین سود چیست؟ رسیدن به کدام محبوب؟ «غایت آمال العارفین» (نهایت آرزوهای عارفان). بزرگ‌ترین سود، رسیدن به حق است که غایت آمال عارفانه است. عارف کسی است که حقیقت را می‌شناسد. چون آرزو و «آمال» به یک معنی هستند (آمال یعنی آرزوها). یک ماشین بخرم.» آخر آرزوهایش این است ووو…..

اما آرزوی عارف چیست؟ رسیدن به وصال حضرت حق. لکن رویت سود و خیر، اعم از این است که خیریت در نفس الامر در آن هست یا نه؛ که حالا اصلاً سودی در نفس الامر برایش دارد یا خیر.

پنجم، مراد و رویت خیریت آن شیء مطابق با واقع در نفس الامر است؛ که حقیقتاً سود باشد. که گفتیم می‌شود لقاء پروردگار. آمال و آرزوی انسان باید همین باشد. یعنی انسان بیدار تمام آرزویش این است که به لقاء حق برسد و به بندگی حق نائل شود. البته در مسیر بندگی حق، کارهای زیادی را باید انجام دهد.

برخی از ارباب معرفت گفته‌اند که صادر اول همان عشق است، همان محبت است. صادر اول چیست؟ گفته‌اند عشق است. حالا خب یعنی چه که صادر اول عشق است؟ می‌گوید: «چون فرمود: “کنت کنزاً مخفیاً فَأَحببتُ”، این حب باعث ایجاد عالم شده و این همان صادر اول است.» با توجه به اینکه در حدیث قدسی مشهور فرمود: «کنت کنزاً مخفیاً فَأَحببتُ»، این سخنی در نهایت اتقان و محکمی است.

و حب در انسان و حیوان مانند «شمس در رابعه النهار» (خورشید در میانه روز) است. یعنی وقتی خورشید در وسط آسمان می‌درخشد. بسیار واضح است که محبت در انسان و حیوان، اصل همه کارهاست و دیگر نیازی به توضیح نیست. بلکه در گیاهان نیز محبت مشهود است، چنان که در «عشقه» (گیاه لبلاب یا پیچک) دیده می‌شود که دیده‌اید دور گیاه می‌پیچد و بالا می‌رود.

و نیز در جمادات، مثل مغناطیس دیده شده است که آن نیز بر اساس حب جذب می‌کند. و در «اعداد متحاب» نیز هست. اعداد متحاب چیستند؟ اعداد متحاب، اعدادی هستند که وقتی مجموع مقسوم‌علیه‌های سره آن (یعنی مقسوم‌علیه‌ها به جز خود عدد) را حساب می‌کنیم، [مثلاً] می‌گویم ۱۶ به چه اعدادی قابل قسمت است؟ به ۱، به ۲، به ۴، به ۸. دیگر داریم؟ نه. پس مقسوم‌علیه‌های سره آن شدند ۱، ۲، ۴، ۸. مجموع ۱ و ۲ می‌شود ۳. ۳ و ۴ می‌شود ۷. ۷ و ۸ می‌شود ۱۵. درست است؟ حالا اگر ۱۵ را بررسی کنیم، ۱۵ به چه اعدادی قابل قسمت است؟ به ۱، به ۳، به ۵. ۱ با ۳ می‌شود ۴. ۴ و ۵ می‌شود ۹. اگر این دو مجموع یکی درمی‌آمدند (یعنی مجموع مقسوم‌علیه‌های سره ۱۶ می‌شد ۱۵ و مجموع مقسوم‌علیه‌های سره ۱۵ می‌شد ۱۶)، این‌ها جزو اعداد متحاب می‌شدند. آیا چنین چیزی داریم؟ بله. مثلاً چه اعدادی؟ مثلاً عدد ۲۸۴ با ۲۲۰. این دو عدد یکدیگر را دوست دارند. چرا؟ مقسوم‌علیه‌های سره ۲۸۴ چیستند؟ (بنویسید تا یادتان نرود.) ۲۸۴ قابل تقسیم بر ۱، ۲، ۴، ۷۱، و ۱۴۲ است. کسی ماشین حساب دارد؟ حساب کنید. ۱ به اضافه ۲ به اضافه ۴ به اضافه ۷۱ به اضافه ۱۴۲ می‌شود ۲۲۰. آفرین. خب ۲۲۰. حالا ۲۲۰ به چه اعدادی قابل قسمت است؟ (بنویسید.) ۲۲۰ قابل قسمت بر ۱، ۲، ۴، ۵، ۱۰، ۱۱، ۲۰، ۲۲، ۴۴، ۵۵، ۱۱۰ است. حالا این‌ها را جمع کنیم. حساب کنید. ۱ به اضافه ۲ به اضافه ۴ به اضافه ۵ به اضافه ۱۰ به اضافه ۱۱ به اضافه ۲۰ به اضافه ۲۲ به اضافه ۴۴ به اضافه ۵۵ به اضافه ۱۱۰ می‌شود ۲۸۴. پس مجموع مقسوم‌علیه‌های سره ۲۸۴ می‌شود ۲۲۰، و مجموع مقسوم‌علیه‌های سره ۲۲۰ می‌شود ۲۸۴. این‌ها را «اعداد متحاب» می‌نامند؛ یکدیگر را دوست دارند و به هم عشق می‌ورزند.

اعداد متحاب فقط زوج و فرد نیستند؛ بلکه تقسیم‌بندی‌های بسیاری دارند. خصوصیات زیادی در اعداد وجود دارد؛ علم اعداد عالمی از عجایب است. شما هر عددی را در ۱۱ ضرب کنید (البته اعداد دو رقمی مدنظرم است). مثلاً ۲۵ ضرب در ۱۱ می‌شود ۲۷۵. از کجا می‌گویم؟ ۴۵ ضرب در ۱۱ می‌شود ۴۹۵. این‌ها را قبلاً حفظ نکرده‌ام؛ این را خودم کشف کردم. یک بار داشتم با اعداد بازی می‌کردم، دیدم هر عددی را در ۱۱ ضرب کنی، همان عدد را بنویس، بعد دو رقم آن را با هم جمع کن و نتیجه را وسطشان بنویس. مثلاً ۳۵؛ ۳ و ۵ می‌شود ۸. بگذارید وسطش می‌شود ۳۸۵. ۳۵ ضرب در ۱۱ می‌شود ۳۸۵. چرا این‌گونه است؟ چرا این‌گونه است؟ هر عددی ضرب در ۱۱ شود، عدد را می‌نویسید و جمع ارقامش را وسطشان می‌نویسید. البته از جایی که جمع از ۱۰ بالاتر می‌رود، باید به رقم قبلی اضافه کنید. حالا چرا این خصوصیت فقط در ۱۱ هست؟ این‌گونه شده‌اند. چه چیزهایی در این اعداد هست؟ چه اسراری در این اعداد هست؟

حب در همه چیز ساری و جاری است. شیخ الرئیس (ابن سینا) رساله‌ای لطیف در باب عشق دارد که در آن، سرّ سریان عشق را در همه کائنات بیان کرده است. این رساله چند بار چاپ شده و آن را به اسم شاگردش، حکیم ماهر و کامل، ابوعبدالله معصومی، نوشت. و شیخ در حق وی فرمود: «ابوعبدالله به نزد من، به سان ارسطو به نزد افلاطون است.» (افلاطون بسیار ارسطو را دوست می‌داشت.) او می‌گوید: «این شاگرد نیز مانند من است.»

««پایان عین ۶۰»»

عزیزان، وقت امتحان است. سؤال‌ها را بنویسید. سؤالات از کتاب *عیون*، از عین ۵۵ تا ۶۰ است. این کتاب ۶۶ «عین» دارد و ما برای هر ۶ عین، یک امتحان می‌گیریم. که می‌شود چند تا؟۱۱ عدد «هو»

**سؤالات امتحان: **

  1. چرا تکامل برزخی از مشکل‌ترین مسائل عقلی شده است؟
  2. دو حدیثی که دلالت دارد خلود در آتش منافی نفی عذاب و آزار نکشیدن نیست را ذکر کنید.
  3. تعریف حرارت غریزی چیست؟
  4. به گفته شیخ محمد حسین کاشف الغطا، معنای معاد جسمانی چیست؟
  5. چرا هنگامی که نفس از این عالم خارج شد، تفاوتی بین تخیل و احساس باقی نمی‌ماند؟
  6. خیال مفتور بر محاکات است. «محاکات» یعنی چه؟
  7. معراج حضرت ختمی مرتبت به جسم بوده یا روح؟
  8. علامه قیصری در مورد آنچه مربوط به عالم مثال است، چه می‌گوید؟
  9. شبهه آکل و ماکول چگونه پاسخ داده می‌شود؟
  10. عرفاً موت را به چند صنف تقسیم کردند؟

خب، این‌ها ۱۰ سؤال است که باید از روی کتاب بنویسید؛ یعنی مطالب را پیدا کنید. وقتی هم که می‌نویسید، صفحه کتاب را هم ذکر کنید که این مطلب را از صفحه فلان پیدا کردم.

اما یک سؤال هست که این سؤال تشریحی است و باید خودتان بنویسید؛ لازم نیست از روی کتاب بنویسید (البته از کتاب کمک بگیرید، اشکالی ندارد) ولی منظور این است که تشریحی بنویسید و لازم نیست صفحه ذکر کنید.

  1. انواع ساعت یا قیامت چند است؟ شرح دهید.

والسلام علی من اتبع الهدی

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.1 مگابایت

← بعدیقبلی →