→

1404-7-8 شرح عیون جلد دوم جلسه 395

⌂

1404-7-8 شرح عیون جلد دوم جلسه 395

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.

سه شنبه۱۴۰۴/۷/۸، درس عیون، جلد دوم، جلسه۳۹۵

موضوع: باب ( ۶۱)علم و عمل جوهرند.

فرمود: «و موعظه صاحب اسفار در آخر مرحله چهارم، حائز لطائف نوری در این مقام است.» یعنی در مقامی که بر همین منوال، در وجوب اکتساب معارف می‌باشد.

سپس، از آنجایی که حب بقا در ذات همه اشیاء پنهان است – این نکته بسیار عجیبی است – شما اگر بخواهید یک سگ یا گربه را بکُشید، چه می‌کند؟ فرار می‌کند، چون حب بقا دارد و می‌خواهد بماند. شاید بگویید آن‌ها شعوری دارند، اما یک پشه یا مگس را هم اگر بخواهید بکشید، فرار می‌کند؛ چرا؟ چون حب بقا دارد. حتی یک کرم خاکی که به جز قوه لامسه، ظاهراً چیز دیگری ندارد، وقتی می‌خواهید به آن ضربه بزنید، متوجه می‌شود و فرار می‌کند؛ چون دلش می‌خواهد زنده بماند و باقی باشد.

گیاهان نیز همین‌گونه‌اند. گیاهان هم حب بقا دارند. لذا ریشه‌هایشان را به سمتی می‌دوانند تا به جایی برسند که آب هست.

این حب بقا چیست؟ که در دل همه است؟ ما می‌خواهیم زنده بمانیم. همه انسان‌ها و همه موجودات، ووو…. این حب در ذات همه اشیاء پنهان است. هنگامی که عالم را مطالعه می‌کنیم، به درستی می‌بینیم که این عالم چه عجایب پرعجاب و شگفت‌انگیزی است. خداوند سبحان چه آفریده است! اصلاً راهی جز این نبود. از سَدَنه‌ی اسم «الباقی» و «القیوم» هستند.

«سَدَنَه» جمع «سادِن» است. «سادِن» به معنای دربان، خادم و چاکر می‌باشد. این یعنی انواع قضاها از سَدَنه‌ی اسم «الباقی» و «القیوم» هستند. ببینید، هر اسمی اولاً ملائکی دارد؛ فرشتگانی دارد. هر اسمی سَدَنَه و سادِن (خادم) دارد. مثلاً اسماء «عالم»، «علیم» و «عَلّام» از اسماء‌الله هستند. این‌ها خادم دارند. خادمشان کیست؟ مثلاً معلم؛ البته غیر از آن فرشتگان. آیه «*علم بالقلم*» (اشاره به آیه ۳ سوره علق)؛ قلم خودش می‌شود یکی از آن سَدَنَه، چون خداوند به وسیله قلم تعلیم داد. پس قلم خودش می‌شود جزو خدمتگزاران. استاد می‌شود خدمتگزار اسم «علیم» و از سَدَنه‌ی اسم «علیم» محسوب می‌شود.

«باقی»، بقا. اسم «الباقی» که حبش در دل همه موجودات هست، سَدَنَه‌اش چیست؟ انواع و اقسام غذاها. ببینید، ما خودمان چند جور و چند نوع غذا داریم. منظورم چند نوع بادمجان و برنج و از این قبیل نیست؛ آن یک نوع غذاست. اول، خود غذایی که به آن «غذا» می‌گوییم. دوم، آبی که به آن «آب» می‌گوییم و آن هم غذاست برای بدن ما. سوم، اکسیژن برای بدن ما. همچنین نور خورشید و موارد دیگر نیز هستند.

این‌ها چگونه وارد بدن ما می‌شوند؟ تبدیل به «بَدَل ما یَتَحَلّل» می‌شوند؟ ببینید، اکنون این سر و چشم و گوش و بدن شما را چه چیزی درست کرده است؟ غذا می‌آید و به چشم تبدیل می‌شود. غذا می‌آید و به گوش تبدیل می‌شود. غذا می‌آید و به پوست تبدیل می‌شود. به همین خاطر است که مثلاً اگر چشمتان ضعیف باشد، می‌گویند آب هویج بخورید؛ چون می‌آید و این قسمت را تقویت می‌کند و جزو آن می‌شود؛ دیگر ماده کم نمی‌آورد.

شما یک نوع موجود هستید؛ فقط غذای انسان‌ها نیست که (مدنظر است). یک سری حیوانات هستند که علف می‌خورند. اگر سوپ شما را جلوی آن‌ها بگذارید، می‌خورند و می‌میرند. اگر سوپ یا غذای خودتان را در گلوی بزغاله، گاو یا گوساله بریزید، نمی‌توانند آن را بخورند. آن‌ها نمی‌توانند چیزهایی را که شما می‌خورید، بخورند. گوشت نمی‌توانند بخورند. آیا بزغاله یا بره می‌تواند کباب بخورد؟ خیر. آن‌ها باید یک غذای خاص خود را بخورند. از طرف دیگر، حیواناتی هستند که گوشت‌خوارند. آن‌ها که علف و سبزی و امثالهم را نمی‌توانند بخورند. آن‌ها غذاهای خاص خود را دارند. (ما در اینجا) ضُروب غذا را می‌خواهیم.

آیا فقط این‌ها هستند؟ درختان مگر غذا نمی‌خورند؟ توسط ریشه‌ها جذب می‌شود. چه چیزی جذب می‌شود؟ آب جذب می‌شود. خاک هم هست. بعد از این آب و خاک، چه چیزی را جذب می‌کند؟ چگونه جذب می‌کند؟ ریشه‌ی درختان، ریشه‌ی آن سبزیجاتی که شما استفاده می‌کنید، غذا دارند دیگر. آن‌ها غذا می‌خورند.

هر موجودی حب بقا دارد و این بقا، (تحقق) اسم «الباقی» است و سَدَنَه دارد. سَدَنه‌اش انواع و ضُروب غذاهاست؛ غذاهایی که ما از آن‌ها بی‌خبریم. مگر میکروب‌ها غذا نمی‌خورند؟ مگر می‌شود چیزی غذا نخورد؟ مگر می‌شود موجود زنده غذا نخورد؟ میکروب‌ها هم غذا می‌خورند. این آیه قرآن هست که: «*إِنَّ اللهَ لا یَسْتَحْیی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَها*». خدا حیا نمی‌کند از اینکه بخواهد به چه چیزی مثال بزند؟ پشه و «فَما فَوقَها»؛ یعنی آنچه بالاتر از پشه است. ظاهراً باید می‌گفت: آنچه پایین‌تر از پشه است، چون می‌خواهد در کوچکی مثال بزند. باید می‌فرمود: خدا خجالت نمی‌کشد از اینکه بخواهد به پشه یا به پایین‌تر از پشه مثال بزند؟ اما فرمود: «*وَ ما فَوقَها*»؛ و آنچه بالای پشه است.

جدیداً میکروسکوپ کشف شد و چه شد؟ دیدند روی کمر پشه، موجودات خیلی ریزی هستند که خون پشه را می‌خورند. این‌ها آنقدر ریزند که… (پرسیدند) چرا این‌ها زندگی‌شان روی کمر پشه است؟ این همان «فَوقَها» است. آنکه بالای پشه است، روی پشه است. اگر گفتید این‌ها آنجا چرا خون می‌خورند؟ چون پشه خون می‌خورد، آن‌ها هم باید خون بخورند. چرا؟ چون خون، میکروب زیادی در خود دارد. این‌ها آن کثافات خون را می‌خورند که پشه مریض نشود. سبحان الله! آن موجودات ریز هم غذا دارند.

. در جایی که چند میلیون خفاش بود، دیده بودند که این‌ها مثلاً، ساعتی از غارشان بیرون می‌زنند و می‌روند و بعد از ساعتی برمی‌گردند. گفتند: «خب این‌ها کجا می‌روند؟» بعد دیدند که این‌ها بالا می‌روند؛ به آسمان می‌روند؛ به ارتفاعات بالا می‌روند. البته یک نوعی از خفاش بوده است؛ چون ما خفاش میوه‌خوار داریم، خفاش خون‌خوار داریم که خون حیوانات را می‌خورد. انواع و اقسام خفاش‌ها را داریم. دیدند این‌ها به آسمان در یک ارتفاع خیلی بالا می‌روند. در آنجا پشه‌هایی هستند که این‌ها آن پشه‌ها را می‌خورند. رقمی که گفته می‌شد، اصلاً انسان را متحیر می‌کرد؛ چند صد کیلو از این پشه‌ها را می‌خورند. چند صد کیلو پشه! بعد اگر نخورند چه می‌شود؟ (پشه‌ها) به پایین می‌آیند دیگر. چه ارتباطاتی که این عالم به هم ربط دارد! روزی‌هایی که ما خودمان داریم.

یکی از روزی‌هایمان نور خورشید است که دریافت می‌کنیم. اگر بخواهیم از ضُروب غذا بگوییم، نور خورشید را هم استفاده می‌کنیم. چقدر موجود در این عالم داریم و این‌ها هر کدام غذای خاص خود را دارند. حال به آبزیان در دریا بپردازیم. آن‌ها چه غذاهایی دارند؟ آن‌ها چه غذاهایی می‌خورند؟

این‌ها همه از سَدَنه‌ی اسماء هستند. بعد تازه این‌ها روزی‌های مادی هستند. روزی معنوی هم داریم. «*اللهم ارزقنی شفاعة الحسین*» (خدایا روزی‌ام کن شفاعت حسین علیه‌السلام را). این روزی است، رزق است. علم رزق است؛ علمی که کسب می‌کنید. کتابی که به دستتان می‌رسد، رزق است؛ اینکه بتوانید مطالعه کنید و بفهمید. و همه این‌ها از سَدَنَه و خدمتگزاران اسم «الباقی» و «القیوم» هستند.

«قیوم» یعنی برپادارنده. این عالم اگر برپاست، به خاطر آن روزی‌ای است که به آن می‌رسد. حتی روایت داریم که فرشتگان هم رزق دارند که البته بحث آن جدا می‌شود؛ چون رزق آن‌ها متفاوت است. چنانکه (در روایت آمده): «*شرابهم تسبیح و طعامهم تقدیس*». (یعنی) فرشتگان، شرابشان تسبیح خداست و غذایشان تقدیس خداوند.

پس انسان طالب علم و عمل می‌باشد؛ زیرا بقای ابدی دارد. چون بقای ابدی دارد، ناخودآگاه طالب علم و طالب عمل خیر است. از جمله سؤالات اسکندر که از استاد خود، ارسطو، پرسید، این بود که: «پرسیدم معدن ما کجاست؟» پاسخ داد: «از آنجایی که آمدیم.» پرسیدم: «از کجا آمدیم؟» گفت: «از آن مکانی که در اول امر بودیم.» پرسیدم: «از کجا بدانیم که از کجا آمدیم؟» پاسخ داد: «زیرا هرگاه دانا شویم، به آن سو روی آوریم و به او نزدیک می‌شویم.»

این سؤال یک مقدار خوب ترجمه نشده است. منظورم ترجمه فارسی نیست، بلکه همان ترجمه از یونانی به عربی آن خوب ترجمه نشده است؛ چون ابتدای صحبت یک مقدار گنگ است. ببینید، می‌گوید: «معدن ما کجاست؟» جواب داد: «از آنجا که آمدیم.» بعد می‌گوید: «از کجا آمدیم؟» می‌گوید: «از آنجایی که اول بودیم.» خب، این یک مقدار سؤال بدیهی است؛ معلوم است که از جایی که اول بودیم، آمده‌ایم دیگر. بعد «از کجا بودیم؟» می‌گوید: «از جایی که اول آمدیم.» این یک مقدار انگار بد ترجمه شده است به عربی. ولی نکته آن این است که وقتی علم کسب می‌کنیم، به آنجا نزدیک می‌شویم. وقتی علم کسب می‌کنیم، به آن مبدأ خودمان نزدیک می‌شویم.

شیخ در فصل اول از مقاله دوم کتاب «نفس شفاء» فرمود: «”هدف از قوه قاضیه، حفظ جوهر شخص و هدف از قوه مولده، بقای نوع می‌باشد.”» (این را) بسیار زیبا گفت. «قوه قاضیه» چیست؟ همان قوه‌ای که شما غذا می‌خورید و غذا تبدیل به «بدل ما یَتَحَلّل» می‌شود؛ یعنی تبدیل به بدن می‌شود. این برای چیست؟ برای بقای شخص شماست. بعد شما دستگاهی در بدن خود دارید که «مولده» است. «مولده» یعنی چه؟ آنی که تولید مثل می‌کند. این برای چیست؟ برای بقای نوع ماست؛ برای اینکه نوع ما باقی بماند، در حالی که «قاضیه» برای این است که خود شخص من باقی بمانم.

. زیرا حب دوام و بقا، امری است که از جانب خداوند به همه اشیاء می‌رسد؛ امری که از جانب خداوند به همه اشیاء می‌رسد تا بقای خود را دوست داشته باشند. پس موجودی که شایستگی بقای شخص ندارد و می‌تواند به نوع باقی باشد، در وی قوه‌ای برانگیخته می‌شود تا «جلب بدل» کند که بعد از وی باقی بماند تا نوعش حفظ شود. این یعنی چه؟ یعنی موجودی که شخصش نمی‌تواند بقای ابدی داشته باشد، مثل انسان؛ چون شخص من نمی‌تواند همیشه بماند، می‌تواند به واسطه نوع باقی باشد و نوع خودش را باقی نگه دارد. در او قوه‌ای برانگیخته می‌شود تا «جلب بدل» کند؛ یعنی به جای خودم یک کسی را بگذارد (به دنیا بیاورد) که می‌گوید اسم و رسم من باقی باشد. ببینید، مردم که بچه‌دار نمی‌شوند، می‌گویند نسلمان از بین می‌رود. نسل شما چیست؟ یک حبی دارد. مثلاً نسلش چیز خاصی نیست، ولی دوست دارد و فکر می‌کند این‌گونه باقی می‌ماند، در حالی که شما باقی نمی‌مانید، یک کس دیگری است. اما خداوند این حب بقای نوع را در او قرار داده است تا «جلب بدل» کند که بعد از او باقی بماند و نوعش حفظ شود.

لذا انسان دوست دارد فرزندانش به کمال برسند و این حتی در انبیاء هم هست. «*قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِن ذُرِّیَّتی*» (یعنی) «و از ذریه من هم قرار بده.» حب به ذریه خودش الهی است. دعا کردن برای فرزند خیلی خوب است.

پس «قاضیه»، «بدل ما یَتَحَلّل» شخص را تأمین می‌کند. «ما یَتَحَلّل» یعنی آن چیزی که حل می‌شود و از بین می‌رود؛ «قاضیه» بدلش را جایگزین می‌کند. و «مولده»، «بدل ما یَتَحَلّل» نوع را می‌آورد؛ آن که از نوع ما دارد از بین می‌رود. هر چند سال، انسان‌ها دائماً در حال مردن هستند دیگر. بعد انسان‌ها تولید مثل می‌کنند و نوع را باقی نگه می‌دارند.

(سپس ادامه می‌دهد و می‌گوید:) سخن او (این است که) حب بقا و دوام، امری فائض از خدا بر همه اشیاء است؛ سخنی کامل در نهایت خوبی است. و مادی‌گرا که خلود در زمین را اختیار کرده و می‌گوید: «*و ما یهلکنا الا الدهر*» (و ما را جز روزگار هلاک نمی‌کند). به آن‌ها (مادی‌گرایان) بگویید: «ای انسان مادی! تو چرا می‌خواهی بمانی؟ آیا دوست داری زنده بمانی یا نه؟ چرا؟ زنده بمانی که چه شود مثلاً؟» او می‌گوید: «*و ما یهلکنا الا الدهر*» (جز روزگار ما را هلاک نمی‌کند). و او منکر «دار خلود» (سرای جاودانگی) و بقاست؛ سرای خلود و بقا را انکار می‌کند.

(به او می‌گوییم:) «یک سرایی (ازلی) هست. تو اگر این محبت (به بقا) در دلت هست، پس یک جایی هست که در آنجا باقی می‌مانی؛ برقرار می‌مانی.» چرا بقای خویش را در این دنیای عاجل دوست دارد و از آنچه او را هلاک می‌کند و می‌میراند، فرار می‌نماید؟ اگر بقا، اصل ثابت، سرمدی و ابدی نبود، آیا دوستی آن در سرشت مردم مرتکز بود؟ چرا از مرگ فرار می‌کنی؟ به خاطر حب بقاست که فرار می‌کند.

اصلاً خداوند این‌ها را (در ما) قرار داده است؛ چرا مردم از مرگ می‌ترسند؟ مگر تا حالا کسی مرده که امتحان کرده باشد که… (بگوید من آنجا بودم)؟ ولی چرا مردم از مرگ می‌ترسند؟ شما که تا حالا تجربه نکرده‌اید تا ببینید! تازه آن‌هایی که تجربه کرده‌اند، می‌گویند خیلی لذت‌بخش است؛ می‌گویند اصلاً حاضر نبودیم برگردیم. ولی کسانی که (مرگ را) تجربه نکرده‌اند، بلااستثنا همه می‌ترسند. از مردن می‌ترسند، از مُرده می‌ترسند. چرا؟ به خاطر حب بقاست؛ چون بقا را دوست دارند.

آری، و «*وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ*» (کسی که خدا برای او نوری قرار ندهد، نوری ندارد). (این مادی‌گرا) نور ندارد که این‌ها را ببیند. و (این نیز) سخن شیخ صاحب اسفار در فصل دوازدهم، باب یازدهم کتاب نفس است که گفت: «”حکمت الهی؛ خدای تعالی از حکمت خویش، در طبیعت مردم محبت وجود و بقا را به ودیعت نهاد.”» (یعنی) امانت گذاشته. ما دوست داریم باشیم، باقی باشیم. و در سرشت آن‌ها کراهت فنا و عدم را قرار داد. همه از نابودی بدشان می‌آید و این حقیقت است. زیرا دانستید که طبیعت (همان) وجود خیر محض و نور صرف است.

هر چه در طبیعت است، خیر و خوبی است. طبیعت چیست؟ فعل خداوند است. طبیعت اگر در وجود تو ترس قرار داده، به این دلیل است که خوب است. شما بترسید، خیلی کارها را انجام ندهید، می‌دانید انسان وقتی پیر می‌شود، ترسوتر می‌شود. چرا؟ چون بدنش ضعیف می‌شود. باید بیشتر احتیاط کند. لذا خداوند در طبیعتش ترس را غلبه می‌دهد؛. زمانی که از روی پل می‌خواهد رد شود، می‌ترسد. (دیگران) دستش را می‌گیرند (و می‌گویند:) «بیا رد شو.» می‌ترسد که پایش این‌جوری… (یا زمین بخورد). ترس در وجودش هست که نکند زمین بخورد. حب بقا در وجودش شدیدتر می‌شود.

. هر چه در طبیعت هست، خیر محض است؛ چون مخلوق خداوند و مصنوع الهی است.

طبیعت خیر محض است؛ چون فعل خداوند است. فرمود: «”دانستید که طبیعت، وجود خیر محض و نور صرف است.”» اصلاً ما چه می‌دانیم از طبیعت؟ از طبیعت چه می‌دانیم؟ و بقای آن (طبیعت)، خیریتِ خیر و نوریتِ نور است. خیر است که خیریت می‌کند. نور است که نوریت می‌کند؛ این بقای طبیعت است. و طبیعت کار باطلی نمی‌کند؛ کار باطل انجام نمی‌دهد. همه‌چیزش در مسیر صحیح است. و هر چه در آن (طبیعت) مرکوز شد، باید غایتی داشته باشد؛ هر چه در طبیعت هست، باید غایتی داشته باشد و نتیجه دهد.

اگر انسان‌ها از مرگ می‌ترسند، دلیل دارد. و آن اینکه نفوس بر کامل‌ترین حالات و کامل‌ترین موجودات باشند. در این نشئه بماند تا به چه برسد؟ به کمال برسد.

زیرا بقای آن‌ها در این نشئه طبیعی امری محال است؛. پس اگر برای نفوس نشئه دیگری باقی نباشد که به آن انتقال یابند، باید آنچه در نفس مرتکز است و محبت بقای سرمدی و حیات ابدی که در سرشت وی ودیعت گذاشته شده، بیهوده و ضایع باشد. (این بدان معناست که) اگر این‌گونه باشد، پس آن ودیعتی که در وجود ما گذاشته که بقا را دوست داریم، باید بیهوده باشد. در حالی که در طبیعت هیچ امری بیهوده نیست.

جناب ملاصدرا.، می‌فرمود: «”بدان که علم، تشخص‌دهنده و مقوّم روح انسان است و عمل، تشخص‌دهنده بدن وی می‌باشد.”» و دانستی که علم و عمل مقوّم انسان هستند. قوام انسان به چیست؟ به علم و عمل است. ساختار نفس از این علم و عمل ساخته شده است. و رسول خدا (ص) فرمود – حال کدام‌یک قوی‌تر و بالاترند؟ – رسول خدا فرمود: «*العلم امام العمل و العمل تابعه*» (علم پیشوای عمل است و عمل تابع آن).

پس هر چه علم شما بالاتر می‌رود، ارزش عملتان چه می‌شود؟ بیشتر می‌شود.

و تو می‌دانی که روح پیشوای بدن و بدن پیرو وی می‌باشد. روح پیشوا و امام بدن است؛ بدن تابع روح است، این‌طور نیست؟ دقت کنید: علم امام عمل است، عمل تابع علم است. از این طرف، روح امام بدن است، بدن تابع چیست؟ روح است. پس علم تشخص‌دهنده روح و عمل تشخص‌دهنده بدن است. امام با امام، تابع با تابع (متناسب است).

و بدن‌ها متفاوت‌اند و این تفاوت به کمال و نقص است. و مراد ما از ابدان، بدن‌های یک شخص انسانی است؛ بدن‌هایی که یک شخص انسان دارد. اینجا یک بدن داریم، در عالم برزخ بدن‌هایی داریم، مقامات و مکانت‌ها داریم. – چون از اعمال ما ملکات به وجود می‌آید.. آن ملکه به شما قدرت می‌دهد در عمل. و تفاوت ارواح به تفاوت ملکات نوری علمی است. ارواح که با هم تفاوت می‌کنند، به خاطر ملکات علمی است. شما وقتی عالم می‌شوید، عالم هستید؛ این درجه را دارید. چه به شما مدرک بدهند، چه ندهند. چه کسی بداند، چه نداند، شما این درجه را دارید. درجات آخرت این‌گونه است: «*هم درجات عندالله*».

آنان درجاتی نزد خدا دارند. چون درجه دنیا با درجه آخرت تفاوت دارد. این را قبلاً گفتیم. اینجا شما رئیس جمهور یا مثلاً وزیر هستید. وزارت یک درجه است. شما وزیر می‌شوید – مثلاً، خدا نکند (که نباشید)، شما را نمی‌گویم – بعد از چند سال کنار می‌روید. دیگر وزیر نیستید؛ آن درجه را ندارید. اما وقتی عالم می‌شوید، شما عالم هستید؛ این درجه را دارید. چه به شما مدرک بدهند، چه ندهند. چه کسی بداند، چه نداند، شما این درجه را دارید. درجات آخرت این‌گونه است: «*هم درجات عندالله و اولئک لهم الدرجات العلا*». (آیه) می‌گوید «برای آنان است درجات عالی.» یعنی این‌ها کسانی هستند که هنوز به درجات نرسیده‌اند، چون می‌گوید برای آنان است که به آن برسند. یک موقع درجات را انسان رسیده است و یک موقعی یک سری درجات را می‌گویند برایتان هست ان شالله به ان برسید.

والسلام علی من اتبع الهدی

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

12.0 مگابایت

← بعدیقبلی →