→

1404-7-13 شرح عیون جلسه 396

⌂

1404-7-13 شرح عیون جلسه 396

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه، ۱۴۰۴/۷/۱۳،درس عیون، جلددوم، جلسه۳۹۶

موضوع: شرح عین (۶۱) در اینکه علم و عمل جوهرند.

رسیدیم به قسمتی که خدای سبحان فرمود: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه».

یعنی: کلام پاک و طیب به سوی او بالا می‌رود و عمل صالح آن را بالا می‌برد.

[قرآن] چه فرمود؟ «إِلَیْهِ یَصْعَدُ»؛ یعنی کلام طیب به سوی او صعود می‌کند، و عمل صالح آن را «یرفعه»؛ یعنی بالا می‌برد. شاید این پرسش پیش آید که: آیا صعود و ترفیع/رفعت تفاوتی با یکدیگر ندارند، در حالی که در ظاهر هر دو به معنای بالا رفتن هستند؟ ما پیش‌تر اشاره کردیم که در زبان عربی، گاهی اوقات دو کلمه با وجود نزدیکی معنایی، تفاوت‌های ظریفی دارند.

در کتاب «المعجم الفروق اللغویه»، که درباره‌ی تفاوت کلمات نگاشته شده، مثلاً به تفاوت «خوف» با «جبن» و «خشیت» یا تفاوت «صعود» با «ترفیع» اشاره شده است. در آنجا فرمود: صعود به معنای بالا رفتن در مکان است، اما ترفیع شامل هر نوع بالا رفتنی می‌شود.

//برای مثال، وقتی می‌گوییم فردی «ترفیع درجه» گرفته است، آیا مکان فیزیکی او بالا رفته است؟ خیر؛ بلکه مکانت و جایگاه او ارتقا یافته است. به همین دلیل، در این مورد از واژه‌ی «ترفیع» استفاده می‌کنیم، نه «صعود». اما هنگامی که فردی از کوه بالا می‌رود، می‌گوییم به قله صعود کرد. پس «صعود» تنها به بالا رفتن مکانی اطلاق می‌شود، در حالی که «ترفیع» هم مکان و هم بالا رفتن‌های معنوی را در بر می‌گیرد. «صعود» مرتبط با مکان است و «ترفیع» مربوط به مکانت و جایگاه. ما «مکان» داریم و «مکانت». مثلاً، رئیس‌جمهور از وزیر بالاتر است. آیا به این معناست که مکان فیزیکی او بالاتر است؟ خیر، بلکه مکانت او برتر است. این تفاوت در آیه‌ی شریفه نیز با دقت بیان شده است: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ»؛ یعنی کلام طیب به سوی او صعود می‌کند، و «وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه»؛ یعنی عمل صالح به آن رفعت و درجه می‌بخشد.

«کلام طیب» چیست و «عمل صالح» کدام است.!!! فرمود: کلام طیب، روح مؤمن و عمل صالح، معارف عقلیه است. پس کلام طیب می‌شود روح مؤمن و اعمال صالحه همان معارف عقلی و معارف حقیقی هستند که جان مؤمن را بالا می‌برند. عمل صالح، کلمات طیب را ارتقا می‌دهد؛ یعنی مؤمن را به دار نعیم و جوار خدای کریم ترغیب و او را به آنجا ارتقا می‌دهد؛ چنان‌که در آخر مرحله‌ی چهارم اسفار آمده است.

در «نفحات الهیه» همین تفسیر را ارائه کرده است. او در نفحه‌ی چهارم فرمود: خدای تعالی در حق ارواح بندگانش فرمود: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ»؛ یعنی ارواح طاهره؛ زیرا «طیب» در شریعت به معنای طاهر و پاکیزه است. گاهی نیز به معنای حلال می‌آید؛ مثلاً وقتی می‌گوییم غذای «طیب»، منظور پاکیزگی ظاهری نیست، بلکه حلال بودن آن است. البته این معنا نیز به نوعی به طهارت معنوی بازمی‌گردد.

//نکته: درباره‌ی واژه‌ی «طیب» بگوییم. «طیب» لزوماً به معنای عطر نیست؛ زیرا «عطر» خود واژه‌ای عربی است (تعطیر) و در فارسی نیز همین واژه را به کار می‌بریم. اما «طیب» به هر بوی خوشی گفته می‌شود که ناشی از پاکیزگی باشد.

//پس «طیب» با عطر که بوی خوشی با منشأ دیگر است، فرق دارد. «طیب» به معنای بویی است که به دلیل پاکی و طهارت ایجاد می‌شود.

آن‌گاه فرمود: و عمل صالح کلمه‌ی طیب را بالا می‌برد؛ زیرا اعمال صالحه پاک‌کننده‌ی نفوس مُلوث (آلوده) هستند. نفسی که به گناهان و آلودگی‌ها مبتلا شده است، با انجام اعمال صالح پاک می‌شود. بدین ترتیب، با انوار طاعات و اوصاف پاکِ مکتسبه، به درجات عالی ارتقا می‌یابد و با اعمال نیک به سمت بالا حرکت می‌کند. لذا، همان‌گونه که به کسب علم می‌پردازیم، باید عمل نیز داشته باشیم؛ نماز شب، قرآن، ذکر و سایر عبادات باید در کنار درس و علم‌آموزی باشد تا با دو بال علم و عمل بتوانیم ارتقا پیدا کنیم.

اوصاف پاک، [می‌توانند] موهوبه (هدیه شده) و مکتسبه باشند.

«اوصاف پاک وهبی و مکتسبه به درجات عالی ارتقا می‌یابد.» اوصاف پاک گاهی اوقات به انسان هبه می‌شود و مورد عنایت قرار می‌گیرد؛ بدون آنکه در ازای کاری باشد، رایگان به فرد اعطا می‌گردد. و گاهی نیز مکتسبه است و باید با زحمت به دست آید؛ چنان‌که اخبار پیامبر اکرم (ص) مکرراً از آن خبر داده است.

تناسب بین روح و علم، و بدن و عمل، از این جهت است که هر یک غذایی متناسب با جنس خود را می‌طلبد؛ همان‌طور که روح با علم و عمل با بدن تناسب دارد.

//مثال: در میان انبیا، درباره‌ی حضرت ادریس (ع) فرمود: «و رفعناه مکانا علیا»؛ یعنی ما او را به جایگاه و مکان بلندی رفعت دادیم. اما در مورد حضرت ایوب (ع) چه فرمود؟ «ارْکُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ»؛ پایت را به زمین بکوب که چشمه‌ای با آب خنک برای شست‌وشو و نوشیدن پدید می‌آید. یکی از انبیا سیر آسمانی می‌یابد و دیگری چشمه‌ای از زیر پایش می‌جوشد. چرا؟

این تفاوت به نحوه‌ی سلوک آن‌ها بازمی‌گردد. حضرت ایوب (ع) بر بلاها و مصیبت‌های جسمانی‌اش صبر کرد. ازاین‌رو، آب شفابخش از زمین و از زیر پایش جوشید؛ زیرا عمل با بدن ارتباط دارد و بدن نیز با زمین. اما حضرت ادریس (ع) در مقام علم قرار داشت؛ چنان‌که گفته‌اند به دلیل کثرت تدریس و علم، به او «ادریس» می‌گفتند و معروف به «ابوالحکما» بود. لذا سیر او آسمانی می‌شود. این کرامات انبیا با نحوه‌ی سلوک و مسیر معنوی آن‌ها مرتبط است.

برای تأیید این مطلب، علامه قیصری در شرح خود بر فصوص الحکم، در فص ادریسی، به این موضوع اشاره کرده است. او می‌گوید خدای تعالی فرمود: «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ»؛ یعنی شما برترین هستید و خداوند در این برتری با شماست. خداوند متعالی از مکان است، نه از مکانت.

در این زمینه، یک حدیث برزخی به اینجانب عنایت شد که عبارتی در آن بود. (حدیث برزخی، حدیثی است که انسان در خواب، مکاشفه یا بین خواب و بیداری دریافت می‌کند.) در آن حالت با خود می‌گفتم: «یا متعالی عن المکان»؛ ای کسی که از مکان متعالی هستی. ابتدا گمان می‌کردم این عبارت در ادعیه موجود است؛ اما بعدها با جستجو در منابع متوجه شدم که چنین عبارتی در ادعیه نداریم. آنچه در ادعیه یافت می‌شود، «یا متعالی المکان» است، نه «متعالی عن المکان». عبارت «یا متعالی عن المکان» (ای کسی که از مکان برتر هستی) مقامی بالاتر از «متعالی المکان» (ای کسی که مکان متعالی داری) دارد؛ زیرا «متعالی المکان» ظاهراً به مکانت عالی اشاره دارد، اما «متعالی عن المکان» به برتری از نفس مکان اشاره می‌کند.

//این تأیید همان مطلب ماست که: «خداوند از مکان متعالی است، نه از مکانت.» یعنی مکانت خداوند بسیار بالاست، اما آیا مکان فیزیکی او نیز بالا است و پایین نیست؟ خداوند هم بالاست، هم پایین؛ هم چپ است و هم راست. چنان‌که فرمود: «هُوَ فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ». ما نمی‌توانیم بگوییم خداوند صرفاً بالاست و پایین نیست؛ در عین حال که بالاست، پایین نیز هست. پس خداوند متعالی از مکان است، اما متعالی از مکانت نیست؛ بلکه دارای مکانتی عالی است.

سپس [آیه] می‌فرماید: «شما برترین هستید.» و بعد، خدا با شماست. و از آنجایی که نفوس اهل عمل ترسیدند [که مبادا اعمالشان نادیده گرفته شود]، خداوند معیت (همراهی) را در پی آن آورد و فرمود: «وَ اللّٰهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ یَتِرَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ» (این قسمت «والله معکم» در برخی نسخه‌ها ممکن است نیامده باشد، اما اشاره به معیت خدا با شما دارد). یعنی اعمال شما را کم نمی‌گذارد. به این معنا که اگر به مقام بالایی رسیدی، گمان نکن که عملت بی‌ارزش می‌شود؛ خیر، عملت نیز مورد توجه است. زیرا گاهی فرد گمان می‌کند مقامش آن‌قدر والاست که اعمال او اهمیتی ندارد. اما [آیه] می‌گوید اعمالتان نیز گم نمی‌شود. مقام امیرالمؤمنین (ع) صرفاً به دلیل اعمال او نیست (یعنی فقط اکتسابی نیست)، اما اعمالش نیز از بین نمی‌رود و نادیده گرفته نمی‌شود.

//پس «عمل» خواهان مکان و «علم» خواهان مکانت است. عمل، جایگاه فیزیکی خود را می‌طلبد و علم، مکانت معنوی را. خداوند بین دو رفعت، یعنی علو مکان به واسطه‌ی عمل و علو مکانت به واسطه‌ی علم، برای ما جمع کرده است.

علو مکان به چه معناست؟ آیا خداوند به ما علو مکان بخشیده است؟ در عالم دیگر (مثلاً بهشت)، مکان نیز خود دارای علو و برتری است؛ نه اینکه صرفاً نسبت به چیزی بالاتر باشد. البته کیفیت آن را باید در آنجا مشاهده کرد. خداوند هر دو نوع علو را به ما عنایت فرموده است.

آن دسته از زاهدان و بندگانی که به حقایق علم ندارند و نمی‌دانند که علو مکانت به حسب علم و کشف حقیقی است، ممکن است نفوسشان بترسد و گمان کنند نصیبی از علو ندارند. ازاین‌رو، حق تعالی در کلام خود، پس از «وَ اللّٰهُ مَعَكُمْ»، فرمود: «لَنْ یَتِرَكُمْ»؛ یعنی حق اعمال شما را کم نمی‌گذارد. پس علو مکان شما به واسطه‌ی اعمالتان است.

//علت این‌که علو مکانت برای علم و علو مکان برای عمل است، آن است که مکانت برای روح و مکان برای جسم است؛ همان بحثی که در آیه مطرح شد: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه». علم، روحِ عمل است و عمل، جسدِ آن. همان‌طور که در «آمنوا و عملوا الصالحات» آمده است: ایمان، علم حقیقی و قلبی است و عمل نیز واضح و مشخص. پس هر یک به خاطر مناسبت و شباهت خود، دیگری را اقتضا می‌کند. بنابراین، علو مکانت برای عالم است و علو مکان برای عامل. هر کس که بین علم و عمل جمع کند، دارای هر دو نوع علو خواهد بود.

پوشیده نماند که وجه تأیید مقصود ما، که علم مقوم روح انسان و عمل مشخصه‌ی بدن اوست، این است که علم روح و عمل جسد وی می‌باشد؛ و علم را علو مکانت و عمل را علو مکان است. خصوصاً این دو از قول خدای سبحان مستفادند که: «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّٰهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ یَتِرَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ». «شما برترید و خدا با شماست»، اشاره به مکانت است و «وَ لَنْ یَتِرَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ» (از اعمالتان کم نمی‌گذارد)، به کردار و اعمال مکانی اشاره دارد.

**تبصره: ** این‌که برخی از ارباب مشاهدات، گروهی از مردم را به صورت درندگان و بهائم یا نظایر آن‌ها مشاهده می‌کنند (اهل کشف و شهود می‌بینند که برخی انسان‌ها به صورت حیوانات درمی‌آیند)، ناشی از تمثل ملکات بد آن‌هاست. این نوع مشاهده بدین علت است که ملکات نفسانیِ بدِ موجود در وجود فرد، به صورت سگ، پلنگ یا سایر حیوانات متجلی می‌شود (مثلاً فرد متکبر به صورت پلنگ دیده می‌شود). همین‌طور، نور و روشنایی و صور زیبا که در افراد دیگر مشاهده می‌شود، ناشی از تمثل ملکات زیبای آن‌هاست.

یکی از بزرگان (صاحب کتاب) می‌فرمود: نور باطنی یکی از دوستانم آن‌قدر قوی بود که چشمم را می‌زد. این نوع کشف به افراد تعلق می‌گیرد، نه به انواع، اصناف یا فرقه‌ها. یعنی این‌طور نیست که بگوییم فرقه‌ای خاص این‌گونه دیده می‌شوند؛ مثلاً گروهی به صورت پلنگ دیده شوند یا صنف پزشکان یا قضات. خیر، این مسائل مربوط به شخص‌شخص است؛ هر کس ملکه‌ای در وجودش دارد، به صورتی خاص دیده می‌شود، و به صورت گروهی نیست که بتوان یک گروه را با یک صورت خاص مشاهده کرد.

این بحث را چرا مطرح می‌کنیم؟ به این دلیل که جناب ابن عربی نقل می‌کند که یکی از رجبیون (پیرمردی از اهل رجب) به او گفت: «من با خدای خود عهد کرده‌ام که روافض را به صورت خوک و خنزیر به من نشان دهد، و من روافض را بدین صورت می‌بینم.»

اینجا نگارنده (صاحب کتاب) می‌فرمایند: این‌گونه نیست که مثلاً بتوان شیعیان را بدین شکل مشاهده کرد. این‌گونه کشف مربوط به ملکه‌ی نفسانی هر شخص است؛ یعنی هر کس ملکه‌ای در وجودش دارد، به همان صورت دیده می‌شود. این‌که کسی بگوید یک صنف یا گروه خاصی به این شکل دیده می‌شوند، بی‌اساس است. زیرا نوع موجود، موجودیتی جداگانه از افراد خود ندارد. نوع بدون افرادش معنایی ندارد؛ مثلاً نوع «انسان» بدون افرادش یا نوع «اسب» بدون افرادش وجود خارجی ندارد. همچنین، قضیه‌ی موجبه (حکم ایجابی) باید موضوعش موجود باشد. برای آنکه چیزی را اثبات کنیم (مثلاً طرف را به صورت گاو ببینیم)، باید آن ملکه در وجودش موجود باشد. نمی‌توان گفت همه‌ی پزشکان را به صورت گاو می‌بینم؛ زیرا این مشاهده مربوط به ملکه‌ی خاص آن شخص است. لذا، این‌که کسی بگوید روافض را این‌گونه می‌بینم، کشفی حقیقی نیست. اگر کشف به فرقه‌ی خاصی تعلق بگیرد، به لحاظ افراد آن فرقه است؛ یعنی هر یک از افراد آن گروه به طور مستقل دارای این ملکه باشند.

چنان‌که رسول خدا (ص) بنی‌امیه را به صورت بوزینگان دید؛ تفصیل آن در جوامع روایی و غیر آن آمده است. روایت اول در ابتدای صحیفه‌ی کامله‌ی سجادیه، به اسناد خود از امیرالمؤمنین (ع) نقل شده است که رسول خدا (ص) در منبر، حالتی شبیه به چرت (پینگی) پیدا کرد؛ (البته پیامبر (ص) چرت نمی‌زدند، بلکه حالتی از تمثل و کشف بود که این‌گونه تعبیر شده است). در آن حال دید که مردانی بر منبر ایشان مانند بوزینگان جست‌وخیز می‌کنند و مردم را به قهقرا (عقب‌گرد) بازمی‌گردانند. پیامبر (ص) پس از مشاهده‌ی این منظره، با چهره‌ای اندوهگین درست نشستند. در این هنگام جبرئیل این آیه را نازل کرد: «وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنٰاکَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً». (قسمت «کبیراً» در برخی چاپ‌ها نیامده است.)

یعنی: «و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز آزمایشی برای مردم و شجره‌ی ملعونه در قرآن قرار ندادیم؛ و ما آن‌ها را می‌ترسانیم، پس این جز بر طغیان بزرگشان نمی‌افزاید.» گاهی ترساندن موجب هدایت می‌شود و گاهی موجب جری‌تر شدن. این آیه اشاره دارد که اینان از دسته‌ی دوم هستند. مراد از «شجره‌ی ملعونه» در این آیه، بنی‌امیه است.

و نکته‌ی عجیب این‌که قرآن کریم با عبارت «فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ»، این «شجره‌ی ملعونه» (این خاندان) را از «ناس» جدا کرده است. علامه طباطبایی فرموده‌اند که مراد از «شجره‌ی ملعونه»، خاندان بنی‌امیه است. در روایات ما نیز از امام باقر (ع) نقل شده است که فرمودند: «وَ نَحْنُ النَّاس»؛ یعنی ما اهل بیت، «ناس» هستیم. پس اینجا [بنی‌امیه] فتنه‌ای است و آزمایشی برای اهل بیت (ع) که چه مصیبت‌هایی از دست این بنی‌امیه‌ی ملعون کشیدند.

در روایات اهل سنت نیز فراوان آمده است که رسول خدا (ص) ابوسفیان و معاویه و دیگران را لعنت می‌کردند. پس آن‌ها هم در قرآن و هم به زبان رسول خدا (ص) لعنت شده‌اند.

این سخن پیامبر (ص)، آن‌گاه که بر منبر بود و در خواب مردانی را دید، مؤید همان نکته‌ی ماست که این نحو از کشف به اشخاص تعلق دارد. پس این مردان از بنی‌امیه بودند که بر منبر آن حضرت مانند بوزینگان جست‌وخیز می‌کردند و مردم را به قهقرا و دوران بت‌پرستی بازمی‌گرداندند. آنان تمام زحمات رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع) را معکوس کرده و افتخارات عربی را به بت‌پرستی بازگرداندند. این پرش و بازگرداندن، تمثل اعمال زشت ایشان بود که از ملکات پلید و هوش شیطانی (فتانت بتراء) آن‌ها ناشی می‌شد. معاویه باهوش بود، اما هوشی سیاه و شیطانی در زمینه‌های بد داشت.

به این آیه دقت کنیم که «ناس» را از «شجره‌ی ملعونه» جدا می‌کند و در کنار هم قرار می‌دهد. این فتنه برای اهل بیت (ع) بود. بنی‌امیه تا چه حد امیرالمؤمنین (ع) را سب و لعن می‌کردند! عمرو بن سعید اَشْدَق آن‌قدر بر منبر به امیرالمؤمنین (ع) ناسزا می‌گفت که یک بار دچار لَقْوه (کجی فک) شد. فکش کج شد و آب دهانش جاری می‌شد، اما با همان حال باز هم بر منبر می‌رفت و ناسزا می‌گفت. به او «لطیم الشیطان» (سیلی‌خورده‌ی شیطان) می‌گفتند. مروان نیز می‌گفت: «هیچ‌کس به اندازه‌ی علی در جریان عثمان (که از بنی‌امیه بود) طرفداری نکرد تا کشته نشود، ولی ما علی را لعنت می‌کنیم؛ زیرا حکومت ما جز با لعنت بر علی استحکام نمی‌یابد.» (اللهم العن بنی امیه قاطبة: خدایا همه‌ی بنی‌امیه را لعنت کن.)

اکنون به این آیه دقت کنید: «وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً». کلمه‌ی «یزید» هم اسم است و هم فعل (یعنی اضافه می‌کند). کلماتی مانند «احمد» (احمدُ و نحمدُ) یا «یحیی» نیز چنین هستند. پس در این آیه، اگر «فَمٰا یَزِیدُهُمْ» را به معنای اسم (یعنی یزیدِ آنان) بگیریم، مفهوم این است که: «یزیدِ بنی‌امیه کسی نیست جز طغیانی بزرگ». همه‌ی بنی‌امیه طاغی بودند؛ چنان‌که در برخی روایات ما، معاویه را «طاغیه» نامیده‌اند. اما اینجا می‌فرماید «طُغْیٰاناً کَبِیراً»؛ یعنی یزید، بزرگ‌ترین طغیانشان بود. او بزرگ‌ترین طغیان را مرتکب شد: حجت خدا را به شهادت رساندووو…..

نکته‌ی عجیب‌تر این‌که این جناب یزیدِ پلید، بوزینه‌باز بود. حال می‌فهمیم چرا رسول خدا (ص) آن‌ها را به صورت بوزینه و میمون دیدند. یزید بوزینه‌ای به نام «ابوقیس» داشت. آیا فقط با او بازی می‌کرد؟ خیر! او عبایی سرخ و زربفت برای ابوقیس تهیه کرده بود و عمامه‌ای برایش طراحی کرده بود. در تمام مجالس رسمی او را کنار دست خود می‌نشاند و هنگام بحث و مشورت، سر خود را کنار گوش ابوقیس می‌برد و با او مشورت می‌کرد. سپس از ته جام شرابش به ابوقیس می‌خوراند و می‌گفت: «گمان نکنید این ابوقیس یک بوزینه‌ی معمولی است؛ او بزرگ بوزینگان است و از علمای بنی‌اسرائیل بوده که بر اثر خطایی مسخ شده است!» ووو…..

//یزید دائم‌الخمر بود و هیچ‌گاه در حالت عادی قرار نداشت. آیا امام حسین (ع) باید با چنین کسی بیعت می‌کرد؟ برخی وهابیون او را «امیرالمؤمنین یزید» می‌خوانند! آیا آن جوانکِ دیوانه می‌توانست بگوید: «حسین باید با من بیعت کند و اگر نکرد، گردنش را می‌زنید؟»

«فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً». امام حسین (ع) و اهل بیت پیامبر (ص) با چه کسانی روبرو بودند؟ تازه تمام کارهای یزید، از جمله سگ‌بازی‌ها و سگ‌های قلاده‌طلایش (که هر سگی مراقب و مربی خاص خود را داشت و او سگ‌هایش را به جان هم می‌انداخت)، را بیان نکردیم.

آیا جانشین پیامبر (ص) باید سگ به جان هم می‌انداخت؟ اهل بیت پیامبر (ص) چه خون دلی خوردند! این اعمال را هم علنی انجام می‌داد، نه پنهانی. وقتی اهل مدینه پس از واقعه‌ی حَرّه از شام برگشتند، گفتند: «یَزْنِی بِالْبَنَاتِ وَ الْاُمَّهَاتِ»؛ یزید با دختران و مادرانشان زنا می‌کند. او این اعمال را در حضور آنان انجام داده بود که شاهد بودند و می‌گفتند: «می‌ترسیم سنگ از آسمان بر ما ببارد.» این‌طور نبود که یواشکی کارهایی انجام دهد. این «طُغْیٰانٌ کَبِیرٌ» است.

بحث ما این بود که پیامبر (ص) آن‌ها را به صورت بوزینه دیدند؛ یزید هم بوزینه‌باز بود. چون بوزینه در میان حیوانات بسیار شبیه به انسان است، می‌توان گفت بنی‌امیه شبیه به انسان بودند، اما اصلاً انسان نبودند.

الحمدلله علی الولایه

والسلام علی من اتبع الهدی

دانلود فایل صوتی

11.4 مگابایت

← بعدیقبلی →