→

1404-8-20 شرح عیون جلسه 403

⌂

1404-8-20 شرح عیون جلسه 403

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم.

سه شنبه۱۴۰۴/۸/۲۰، درس عیون، جلددوم، جلسه۴۰۳

موضوع: عین (۶۳)در تجسم اعمال

مطلبی عرض شود خدمت عزیزان. در جلسه گذشته، در اون قسمتی که فرمودند اطلاق فرشتگان بر قوای مظاهر وجودی در نهایت اتقان است، تا انجایی که فرمودند: «و به نظر ما کریمه “و اذ قلنا للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس” و امثال این از آیات دیگر، استثنای متصل است، نه اینکه استثنای منقطع باشد.»

بعد فرمودند که یعنی چی؟ یعنی ابلیس جزو فرشتگان محسوب می‌شود. فرمودند و این گفته با سخن حق سبحانه و تعالی که «لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون» و دیگر آیات منافات ندارد. ولی توضیحی ندادند، آقا جان، اینجا منظور ایشان چیست؟!! دقیقاً.

بعد هم آیه‌ای فرمودند که خدای سبحان فرمود: «و اذ قلنا للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه» و خدا جن را از ملائکه قرار داد. که بعد استشهاد هم کردند و در این آیه شریفه «و جعلوا بینه و بین الجنته نسبا» و بعد این سخن «فاستفتهم الربک البنات و لهم البنون أم خلقنا الملائکه اناثا و هم شاهدون»، ولی مطلب ناتمام است. یعنی متأسفانه آقا جان هم در قید حیات نیستند که از ایشان بپرسیم که منظور حالا اینجا چه بوده است؛ چون اینها دلالت دارد که شیطان جزو فرشتگان نیست. چون در مورد شیطان یا ابلیس «ذریه» داریم. ذریه شیطان، در حالیکه فرشتگان زن و مرد ندارند. آیه قرآن است اینها. همین جا که می‌فرماید که «ام خلقنا الملائکه اناثا و هم شاهدون»؛ آیا ما فرشتگان را زن آفریدیم؟ یعنی فرشتگان زن و مرد ندارند. در حالیکه اجنه زن و مرد دارند، ازدواج می‌کنند، ذریه دارند.

//و حالا اینجا چون فقط آیاتی آورده شده‌اند و مطلب را، چون در عربی هم گفتم، شاید ترجمه فارسی مثلاً اشتباه باشد، ولی دیدم که نخیر. حالا می‌گویم در قید حیات هم نیستند که بپرسیم که این منظور چیست؟ آیا در متن عربی جا افتاده بوده؟ مترجم این‌طور ترجمه کرده و لااقل مترجم باید می‌پرسید که آقا این عبارت چگونه است؟

// بحث رسید به اینکه شما می‌گویید که علوم و اعمال ما ملکاتی در نفس ما به وجود می‌آورند و این ملکات موادی می‌شوند برای صور برزخی، صور قیامتی. بعد می‌فرماید عالم آخرت عالم صور صرفه است. آنجا حالت منتظره وجود ندارد. آنجا قوه نیست. به خاطر همین، وقتی انسان منتقل می‌شود به آن طرف، به یکباره باید این ملکات ظهور کنند. به یکباره و تمام آثار و خصوصیاتشان ظهور کند. در حالیکه این خلاف لااقل ظواهر آیات و روایات است. چون آیات و روایات نشان می‌دهد که آن طرف بهشت هست، زندگی هست، تدریج هست یا در خود جهنم هم بعد عذابش هم همین‌طور است، یکی پس از دیگری هست.

که فرمودند چنین اشکالی هست.

//بعد آقا جان فرمودند که گویم: «از این اشکال می‌توان خلاصی جست به اینکه بین حصول این ملکات “لدی النفس” (در نزد نفس حاصل شود ملکات) و بین حضور آنها “للنفس” تفاوت بگذاریم؛ برای اینکه ملکات برای نفس بروز کند آثارش، با اینکه در خود نفس باشد، باید تفاوت قائل شویم.» یعنی مطلب را خیلی مختصر فرمودند. پس در این باره بیندیش که آنجا در عالم آخرت اینها در نفس هستند، ولی به تدریج “لدی النفس” در نزد نفس حصول پیدا می‌کنند. بعد فرمودند که متأله سبزواری در تأیید این قول که اتحاد عاقل به معقول از باب اتحاد ماده و صورت است، سخنی تمام دارد.

//حالا کلامی دارد جناب حاجی سبزواری که می‌فرماید شاید تعمق در آن موجب حل اشکال شود. در بحث اتحاد عاقل به معقول می‌گوید حاجی سبزواری، ولی می‌گوید این مسئله را شاید بتواند حل کند.

که می‌گوید حاجی سبزواری می‌گوید اتحاد عاقل به معقول چگونه عاقل با معقول یکی می‌شوند؟ می‌گوید همان‌طوری که در بحث ماده و صورت چگونه متحد می‌شوند با هم؟ در حالیکه دو تا جوهرند. ماده و صورت دو تا چه هستند؟ از جواهرند دیگر، ولی متحد می‌شوند با هم. اینجا هم نفس در حکم ماده می‌شود برای معقولات. که آنها می‌شوند صور؛ مثلاً ماده نفس به این صورت می‌آید جلو. بعد بحث را می‌کشد یک جایی در حالا در همان بحث عالم آخرت که برویم جلو ببینیم مشکل حل می‌شود یا فقط اشاره می‌شود. فرمود: «یعنی حاجی سبزواری در اثبات مطلب فرفوریوس که یکی از کسانی بود که قائل به اتحاد عاقل به معقول بود از حکمای یونان، به وحدت صور معقوله به ذات با عاقلش که یکی می‌شوند با هم، به کلام نقل شده از اسکندر در باب اتحاد ماده و صورت تأویل می‌شود.» می‌گوید برگشتش به چیست؟ همان بحث اتحاد صورت و ماده. زیرا نفس در مقام عقل هیولانی، یعنی آن ابتدای تجردش، ماده معقولات بوده. ماده‌ای می‌شود برای معقولات. بحث ماده و صورت را گفتیم صورت و ماده، ماده می‌تواند صورتی را بپذیرد، بعد آن صورت را حالا رها می‌کند، صورت دیگری را می‌پذیرد. یادتان می‌آید هیولا و اینها بحثش را داشتیم.

می‌گوید حالا عقل هیولانی هم ماده‌ای است که معقولات را می‌پذیرد و معقولات صور وی هستند.، و مؤید آن مطلبی است که به خاطر من خطور کرده، حاجی سبزواری می‌گوید که تبدلات و تجددات اخروی. تبدلات و تجددات یعنی چیست؟ یعنی اینکه شما زندگی می‌کنید، آنجا یکی پس از دیگری پیش می‌آید در عالم آخرت. که در کتاب و سنت آمده، دلالت بر همین مطلب می‌کند. که اینها با نفس متحد. حالا چگونه دلالت می‌کند؟ مثل سخن حق تعالی: «کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً»؛ هرگاه که پوست آنان می‌سوزد، ما پوستی نو به روی آن می‌کشیم. تبدیل می‌کنیم آن را به جلود دوباره. و جالب این است که می‌دانید عذاب هم ادراک در عالم دنیا به چیست؟ به پوست است. یعنی گوشت که ادراک ندارد، که آن پوست اعصاب را چیست؟ سطح پوست پخش است.

و مثل حرکت‌ها و خوردن‌ها و مباشرت‌های متجدد اهل بهشت و دیگر افعال بی‌شمار ایشان. و اگر اتحاد نبود، اشکال وارد می‌شده که قوه و استعداد در آنجا مفقودند. آنجا قوه و استعداد نیست. زیرا هیولا از ویژگی این نشئه است. هیولا همان ماده است. پس به آنجا ارتقاء پیدا نمی‌کند. و دنیا مزرعه و آخرت دار درو و حصاد است. بنابراین، هرچه لوازم اعمال و ملکات ایشان در دو طرف لطف و قهر است را باید یکباره مشاهده کنند. می‌گوید چون ماده، ماده ندارد که یکی پس از دیگری باشد، دارد اشکال را مطرح می‌کند. پس چه عذاب باشد چه لذت باشد، به یکباره باید همه آثار پیاده شود. با اینکه عقل و نقل آن را مساعدت نمی‌کند. و تصویر آن برای متفلسفه‌ای که در ورطه نفی علم به جزئیات از حق «تعالی عن ذالک علوا کبیرا» هستند، ممکن نمی‌باشد. پس چگونه برای اصحاب یمین تصویرش ممکن است، چه رسد به اصحاب شمال. می‌گوید بعضی متفلسفه هستند برای خداوند در علم الهی، می‌گویند علم خداوند به جزئیات تعلق نمی‌گیرد.

خداوند به کلیات علم دارد. خب، چون بحث علم الهی یکی از بحث‌های خیلی سخت است در فلسفه. اینکه حالا چرا چنین چیزی قائل شدند اینها. چرا می‌گویند علم خداوند به جزئیات تعلق نمی‌گیرد؟ که خطا هم هست. لذا ایشان گفت. فرمود که «تعالی عن ذالک علوا کبیرا»، آیه قرآن «ما تسقط من ورقه الا یعلمها»، آیه قرآن که زیاد داریم «ما یعزب عن علمه مثقال ذره». چرا فلاسفه به این دچار شدند؟

. ولی می‌گوید فلاسفه برای خداوند می‌گویند عالم به جزئیات نیست. بعد چگونه اصحاب یمین به یکباره به همه جزئیات عالم بشوند؟ بعد تا چه برسد به اصحاب شمال، جهنمی‌ها. چون این خودش مقام است. دقت کنید.

پس چگونه برای اصحاب یمین تصویرش ممکن است؟ چه رسد به اصحاب شمال. که بخواهند به یکباره به همه جزئیات ملکات خودشان عالم بشوند. و اگر چنین مطلبی برای ایشان ممکن بود، برای ایشان بالاترین مقامات متحقق بود برای اصحاب شمال. با اینکه ایشان را علوم و مقاماتی نیست که باعث آن شود. و اگر این مطلب برای صاحب عقل بسیط و عقل مستفاد ثابت باشد، موجه است. لیکن سخن در اهل صورت است. می‌گوید این یکباره حصول، اگر شما صاحب عقل مستفاد امام را می‌گویید، جایی دارد برای بحث کردن. ولی صحبت اهل صورت است. چگونه بخواهد یکباره به همه ملکات و جزئیات عالم بشود؟ ، این حالا اشکال وارد کرد. پس در حل آن گوییم. آن دار عالم آخرت دار صور صرفه است، صرف است. و ماده و قوه‌ای در آنجا نیست. و همه حرکات و تبدلات صور محضند. و عدم اجتماع مکانی و زمانی آنها ذاتی صور و مقادیر متشکل و زمان صوری آنهاست.

// می‌فرماید صور نمی‌توانند در یک جا اجتماع کنند. ماده این عالم نمی‌تواند دو تا صورت را با هم بپذیرد. صورت قبلی باید برود تا صورت بعدی بیاید. ایشان می‌گوید اصلاً دو تا صورت جا نمی‌شود. می‌گوید اینکه دو تا صورت با هم نمی‌شود، مال خود صورت‌هاست. فرمود: «و عدم اجتماع مکانی و زمانی آنها ذاتی صور و مقادیر متشکل و زمان صوری آنهاست.» می‌گوید اصلاً نمی‌توانند در یک زمان و مکان اجتماع کنند صورت‌ها با هم. این ذاتی‌شان است که نمی‌توانند. بالاخره باید یا صورت گل باشد یا غنچه باشد مثلاً. و زمان صوری دهر اسفل است. آن ملکوت اسفل که حالا مراتب دارد. و ذاتی نیز معلل نیست. ذاتی «شیء لم یکن معللا»، ذاتی علت نمی‌خواهد. آقا غذا شور شده، چرا؟ چون نمک زدیم. علتش چیست؟ نمک زدیم. نمک چرا شور است؟ می‌گوییم ذاتی است علت نمی‌خواهد چرا شور است نمک. چون ذات ان شور است، می‌گوید این هم ذاتی صور است که اجتماع نمی‌توانند یک جا با هم اجتماع کنند.

و غیب در ابعاد قاره و عدم قرار در زمان به ذات می‌باشد. ابعاد قاره و عدم قرار. قاره، قاره همان چیزی که قرار دارد مثل مکان. عدم قرار مثل زمان که زمان یک لحظه قرار ندارد. و غیب در ابعاد قاره و عدم قاره در زمان به ذات می‌باشد. که نمی‌توانند، غیبت وجود دارد. می‌گوید در مکان و زمان ذاتاً این است که غیبت وجود دارد. گرچه در این نشئه باشد و به سبب هیولا نمی‌باشد. به گونه‌ای که اگر فرض عدم هیولا شود، امتدادهای قاره و غیر قاره به جان خود، یعنی به حالت عدم اجتماع اجزا، باقی‌اند.

//، می‌فرماید که حتی اگر هیولا هم نداشته باشد، این عالم جان حال خود، یعنی به حالت عدم اجتماع. درست است؟

. امتدادهای قاره و غیر قاره حال خود، یعنی به حالت عدم اجتماع اجزا، باقی‌اند. می‌گوید هیولا را هم از این عالم برداریم، باز صور این عالم نمی‌توانند با هم جمع بشوند.

باز صورت این صور این عالم با هم جمع نمی‌شوند. دقت فرمودید چی می‌خواهد بگوید؟ می‌گوید اینکه دو تا صورت جمع نمی‌شوند، به خاطر هیولا و ماده نیست. به خاطر ذاتی خود صور که با هم جمع نمی‌شوند. و اگر ادراک کننده از اصحاب یمین باشد، عقل نظریه وی که تجرد حقیقی و وسعت دائر مدار آن است، از قوه به فعلیت بیرون نیامده است. پس وجودی تنگنا یافته پیدا کرده است. زیرا در تمام مدت عمرش نفس وی بر اتحاد با صور امتدادی و مقداری و یا جزئیات از بین رفتنی رشد کرد. پس نفس وی به فطرت ثانوی اگر با مدرکات صوری و متقدرهای خیالی متحد نمی‌گردید، مضیق نمی‌شد. و در تفرقه و غیبت که از لوازم مقادیر و اجسام است، نمی‌افتاد.

//. پس دلالت این بر اتحاد مدرک و مدرک ثابت شد و اشکال منحل گردید، گرچه حل این اشکال دشوار بود.، بحث این است که آن که آنجا ماده نیست و صور صرفه هستند. ، آنجا یک نحوه‌ای از زمان وجود دارد. اینی که شما می‌گویید مال عالم عقل است. عالم عقل هیچ حرکتی در آن نیست. دو دو تا چهار تا. و خیچ نغییر پذیر هم نیست

. آنجا حرکت وجود ندارد در معقولات. در عالم عقلی حرکت نیست، تغییر نیست. چون صور صرفند. فعلیت محضند. اما عالم مثال این‌گونه نیست. عالم مثال برزخی است بین عالم ماده و عالم عقل. لذا امتداد دارد، تجدد دارد. که وارد بهشت می‌شود، بهشتیان را می‌بیند، زندگی می‌کند. یکی پس از دیگری مثل عالم عقل نیست. این یک مقدار در فلسفه کم بهش عنایت شده است.

در مباحث فلسفی، در بحث معاد این اشکالات دائماً پیش می‌آید. مبحث عالم عقل را با عالم برزخ یک مقدار خلط می‌کنند. آن کسی که اشکال می‌کند یکباره باید ملکات حاصل شود، می‌گوییم بله، اگر در عالم عقل باشد، باید یک مرتبه همه جزئیات بروز کند. اما این در عالم مثال است. در عالم ملکوت و یکی پس از دیگری در آن امتداد این ملکات برای این شخص بروز و ظهور می‌کنند

««واقعه»»

در شب سوم ماه شعبان المعظم، سوم شعبان سال ۱۴۰۹ هجری. این مفتاق الی ربه الکنی المغنی در خانه‌اش در قم سوره واقعه قرآن کریم را تلاوت می‌نمود. وقتی به این سخن خدای سبحانه رسید. حالا چرا «ربه الکنی المغنی»؟ بله؟ چون سوره واقعه اسمش سوره غناست. غنا می‌دهد. لذا آقا جان خیلی تأکید داشتند حتماً این سوره واقعه را قبل خواب بخوانید. که غنا می‌دهد، هم غنای مادی به انسان می‌دهد، هم غنای معنوی علمی. حالا می‌فرماید وقتی به این سخن خدای سبحانه رسید که «و اما ان کان من المکذبین الضالین فنزل من حمیم و تصلیه جحیم».

ناگهان دوزخ برای من متمثل شد و شعله‌های آن بالا گرفت. پس قول حق تعالی «و برزت الجحیم لمن یری» آشکار می‌شود، آشکار شد جحیم برای آنکه می‌بیند، برای من به شهود عیانی متمثل شد. به عینه دیدم جهنم را. حالا چی برای چی این را دارد می‌فرماید؟ بدون اینکه دوزخ مرا لمس نماید. یعنی هیچ آزاری به من نمی‌رسید. بدون اینکه دوزخ مرا لمس نماید و بیازارد. با اینکه تمثل در سوق ذات مدرک است. آن کسی که ادراک می‌کند مگر در سوق ذاتش نیست؟ این آتشی که دیدی مگر در ذاتت نیست؟ مگر در ذات خودت نمی‌بینی؟ پس چرا نمی‌سوزی؟ چرا اذیت نمی‌شوی؟ سؤال برای این مطرح کردند. زیرا تمثل گونه‌ای از ادراک است. باید درک کنی پس سوزش را. پس به دو امر ملهم شدم.

می‌گوید دو تا چیز بهم الهام شد. اول اینکه انسان پاک از چرک‌ها و نجاست‌های بدنی و معنوی که حافظ مراقبت و عندیت و اخلاص باشد، مراقب باشد. حضور عند الله را رعایت کند و بر اعمال و افعال صالح محافظت نماید. کسی مراقب کارهایش باشد. قدرت بر آن دارد که به هر آیه از آیات قرآنی می‌گذرد، از آن آیه در هر واقعه‌ای باشد، باخبر شود. که این آیه در چه زمینه‌ای است.

که می‌فرماید به هر آیه‌ای که می‌رسد، از آن واقعه باخبر می‌شود. که آیا آن واقعه در خارج متحقق شده و یا هنوز متحقق نگردیده است. مثلاً و آن آیه به همان‌گونه که هست برای وی متمثل می‌شود. مخصوصاً اگر انسانی باشد که صاحب توجهی تام و همت و جمعیتی در تمثل و مشاهده آن باشد. توجه تامه به حق در موقع ذکر. که البته توجه یک اصطلاحی است در عرفان. که چون به فرموده آقا جان مقدماتی احتیاج دارد دستورالعملش. باید طرف از نظر علمی عملی پخته شود تا بتواند آن حالت توجه را بنشیند به حالت توجه.

خلاصه، یکی این است که موقع ذکر تمام توجهش به حق باشد. افکارش این‌طرف و آن طرف نرود موقع ذکر. که این خودش توجه پیدا می‌شود. و جمعیت داشته باشد در تمثل و مشاهده آن باشد. زیرا همت را تأثیری شگفت در آنچه انسان می‌خواهد و اشتها دارد، می‌باشد. همتش وقتی بلند باشد، بعد این همت بلند وقتی انسان گناه نکند، خیلی شدید می‌شود. همان همت بلند اگر انسان خطا کند، در روز مراقبت نداشته باشد، شب نمی‌تواند همت کند. نمی‌تواند خودش را جمع کند. نمی‌تواند حضور پیدا کند. خب، می‌گوید این مطلب یکی. دوم اینکه تمثل دوزخ در ذات نفس اگرچه برای آن کس که می‌بیند بارز شده است. ولیکن تمثل علمی شهودی امری است. و بروز آن برای نفس دوزخی و دوزخ بودن آن امری دیگر است. می‌گوید اینکه انسان شهود کند جهنم را، غیر از این است که جهنمی باشد. اولی یعنی اینکه شهود کند باعث آزار رسانیدن مدرک نمی‌باشد. بلکه باعث علم ابتهاجی و شهود انبساطی می‌شود. تازه منبسط می‌شود. لذت می‌برد از آن شهودی که دارد. برخلاف دوم که موجب عذاب الیم است. پس بصیرت داشته باش. یعنی انسان الهی جهنم هم نمی‌تواند اذیتش کند. این است دیگر، والا دارد می‌بیند جهنم را. که می‌گوید بصیرت داشته باش برای این است که بفهمی که انسان الهی جهنم را هم که می‌بیند، متمثل می‌شود، برایش آزارش نمی‌دهد.

«تنبیه»

دانستی که خزانه سعی اعمال انسان، خود انسان است. کجا سعی ما جمع می‌شود؟ در وجود خودمان. پس بدان که تجسم اعمال جز در سوق ذات خودت متحقق نمی‌شود. در آن باطن ذاتت. تمامش در باطن ذات خودت متحقق می‌شود. یعنی تمام آن کاخ‌ها، قصرها، حوریان، چشمه‌ساران، پرنده‌ها، آنهایی که در بهشت هستند، می‌بینی همه در جان خودت است. همان‌جوری که ما الان هرچیزی که می‌بینیم اینجا، در جان خودمان می‌بینیم. در بحث ادراکات گفتیم این را. و تو صور اعمالت هستی و لاغیر. تو آن‌ور با خودت هستی. سر سفره خودت هستی. کتاب خودت را باز می‌کنی، می‌خوانی. خودت این‌جوری خواستی، خودت این‌جوری کردی. خودت این‌جوری بودی. خداوند کسی را نمی‌گیرد بیندازد در جهنم. این همه پیامبر فرستاده. برای هدایت ووو…

// شیخ عطار در منطق الطیر خوش فرمود: «باش تا از خواب بیدارت کنند، در نهاد خود گرفتارت کنند.» در نهاد خود، در باطن خود گرفتار خودت بشوی. «باش تا فردا جفاهای تو را، کافری‌ها و خطاهای تو را پیش رویت عرضه دارند، آن همه یک به یک بر تو شمارند آن همه.» هر کاری که کردی.

نکته ، اگر کسی این را بتواند رعایت کند، در همه کار. آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگران بپسند. آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نیز مپسند. همین را کسی رعایت کند. به زن مردم می‌خواهی نگاه کنی؟ آقا، دوست داری کسی به زنت نگاه کند؟ نه، ووو….

بهم این‌طور گفته شد: «هر وقت خواستی غیبت کسی را کنی، فکر کن همین الان یک نفر دارد غیبتت می‌کند.» دیگر آن موقع حرف نمی‌زنی.

پابان (عین ۶۲)

در1عین ۶۴می‌فرماید: «انسان در این نشئه نوعی است تحت آن افراد و در آخرت جنسی است تحت آن انواع.» چقدر این مطلب شیرین است! چقدر این مطلب زیباست! حالا قبل از اینکه شروع کنیم، بحث را توضیحی بدهیم. قبلاً گفتیم جنس و فصل و نوع و اینها را گفتیم که. جنس چی بود؟ جنس آن ماهیتی بود که در تحتش انواعی وجود داشت. مثلاً مثل چی؟ مثلاً حیوان. حیوان یک جنسی است. در تحتش چیست؟ انواع حیوان داریم. اسب یک نوع است. انسان یک نوع حیوان است. ببر یک نوع حیوان است. یعنی حیوان یک ماهیتی است. در تحتش چیست؟ انواع وجود دارد. ما انواع حیوان داریم.؟ بعد این انواع در تحت انواع و چیست؟ افراد. انسان یک نوع است. تحتش چیست؟ افراد است. یعنی چیست؟ حسن و حسین و وو…

//از پایین برویم بالا. افراد ما افراد چی هستیم؟ انسانیم. بالا سر ما چیست؟ نوع انسان که ما را جمع می‌کند. خب؟ می‌شویم نوع. بعد انواع که کنار هم قرار می‌گیرند، چی جمعشان می‌کند؟ جنس. جنس چیست؟ حیوان. حالا یک جنس دیگر می‌شود اسم ببرید شما. می‌گوید جنس دیگر چیست؟ بلند بگویید: گیاه. گیاه. گیاه یک جنسی است. تحتش چی وجود دارد؟ انواع. انواعش مثل چی مثلاً؟ درخت. ها؟ آفرین، درخت خودش جنسی است. گل. گل هم خودش جنسی است. ما در جنس الاجناس هم داریم دیگر. می‌دانید جنس الاجناس بالاتر از جنس می‌شود جنس الاجناس. حالا جنس تحتش انواع. ، انواع گل داریم. پس جنس خود گل می‌شود چه؟ یک جنس. انواع گل: گل محمدی ووو…

حالا می‌فرماید انسان در این نشئه چیست؟ نوع است. یک نوع انسان داریم. در تحتش چه داریم؟ افراد داریم. می‌فرماید در آخرت انسان می‌شود جنس. در تحتش چه وجود دارد؟ انواع انسان. یعنی انسان، انسانی که انسان است. یک نوعش این است. انسانی که خوک. انسانی که پلنگ است. بعد اینها هر کدام افراد دارند زیرشان. مطلب خیلی قشنگ و زیباست. اینجا انسان نوعی است که در تحت آن افراد است. در آخرت انسان جنسی است که در تحت آن انواع است. چه انواع مختلف درجات چه هستند؟ حالا خود قرآن می‌فرماید: «کنتم ازواجا ثلاثه»؛ اصحاب المیمنه، اصحاب المشئمه و السابقون السابقون. اینها چه هستند؟ می‌گوید جدا می‌شوید از هم. اینجا انسانید. آنجا این اصحاب المیمنه است.

آن اصحاب المشئمه است. آن والسابقون السابقون. والسابقون السابقون اولئک المقربون. آره؟ ، مقربون شد، تمام شد یا آن هم اقسام دارد؟ چیست؟ اقسام از کجا می‌گویید؟ «ان کان من المقربین فروح و ریحان و جنت نعیم»؛ اگر از مقربین باشد، روح و ریحان و جنت نعیم. سه تا مقام است.. ووو…

.// فرمود: «آنچه در عین ۵۳ ام است به یاد آر.» عین ۵۳ چه بود؟ وزان قبر در دو نشئه، وزان انسان است در آن دو. وزان قبر در نشئه دنیا و آخرت مثل وزان انسان در دنیا و آخرت است.

و بدان که نفس انسانی در این نشئه صورت هیولا می‌باشد. در این نشئه یعنی کجا؟ در دنیا. صورت هیولا می‌باشد. و در آخرت هیولای صور اخروی است. می‌گوید نفس در اینجا صورت هیولاست. در آخرت هیولای صور. یعنی چیست؟ بحث صورت و ماده را یادتان هست که بحث کردیم. هیولا. و گفتیم هر صورتی که می‌بینیم، ماده‌ای دارد.

ماده طی تکاملات آمده، یک صورتی به خودش گرفته که شده نفس. حالا یک جایی صورت گرفته به خودش این ماده این عالم،. بعد این چیزی که آمده این صورت را گرفته، علم است اصلاً. به خاطر این، تمام صورت‌های این عالم علم دارند. چوب علم دار؟ بله چرا؟ چوب فرو کن در خاک، از یک طرف ریشه می‌زند. از یک طرف برگ می‌زند. بعد از کجا می‌دانی ریشه‌اش چرا آن پایین ریشه می‌زند، چرا آنجا برگ نمی‌زند؟ بعد ریشه می‌زند، دنبال آب می‌دود. از کجا می‌داند آب کجاست، برود آن طرف؟ علم دارد.

// کجای این عالم عجیب نیست؟ کجایش علم نیست؟. بحث این است که این ماده عالم صورت‌هایی را می‌گیرد. بعد یکی از صورت‌هایی که به خودش می‌گیرد، نفس است که خیلی علم دارد. خیلی می‌تواند علم بگیرد. خیلی علم از ان بروز کند.

. اینجا نفس ما صورتی است از هیولای این عالم. از ماده این عالم صورتی به وجود آمده، صورت نفس. اما در آخرت این جناب نفس خودش می‌شود هیولا برای صورت‌هایی که آنجا چه می‌کنند؟ ظهور می‌کند از ان آنجا می‌شود هیولا. تمام آن حوری‌های بهشتی از نفس خودت است. تمام آن قصرها و کاخ‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و چیزهایی که «لا ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر»، نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده، نه به قلب بشری خطور کرده. آنها همه چه هستند؟ از نفس خودتان

حالا نفس شما چه عظمتی دارد.!!! چه وسعتی دارد، انسان اشرف مخلوقات که می‌گویند، اگر قدر خودمان را بدانیم. .. عمر آن را به بطالت نگذرانیم. کسب علم، عبادت، توجه، مراقبه، تقوا.

الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

11.5 مگابایت

← بعدیقبلی →