بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه، ۱۴۰۴/۹/۱۶،درس عیون، جلد دوم، جلسه۴۰۶
🧿موضوع: شرح عین(۶۴)در این که انسان در این نشآء نوعی است.
⬅️اما اسراری که در آن به ودیعت نهاده شده و در آن مخفی است، عبارتند از:
«اگر دقت کرده باشید، در این کتاب چه گلچینی از «اسفار»، «فصوص» و «شفا» و نیز آیات و روایات، مطالب عمیقی را در زمینههای مختلف انتخاب و گردآوری کردهاند. واقعاً این مجموعه بالاترین معارف اسلامی را در یک جا جمعآوری کرده است.»
اکنون به قسمتی که از «اسفار» نقل کردهاند، میرسیم. ۱. انسان در این نشئه (عالم دنیا) نوعی است که افراد مختلفی را شامل میشود (مانند حسن، حسین،…)؛ اما در نشئه دیگر (قیامت)، خود به یک جنس تبدیل میشود که تحت آن، انواع انسانها قرار میگیرند: انسانی که پلنگ است، انسانی که مورچه است، …. انسانی که انسان است و حتی انسانی که انسانتر است. اینگونه نیست که انسان در آنجا تنها یک موجودیت داشته باشد، بلکه به جنسی تبدیل میشود که تحت آن انواع مختلفی قرار میگیرند. این مطلب بسیار عمیق است.
در آنجا که فرمود: «انسان نوعی واحد و متفقالافراد در این عالم است»، بله، افراد آن متفق و همگی یک گونهاند. تا آنجا که فرمود: «انواعی که بینهایت هستند.» اما در آن نشئه، انسان دارای انواعی بینهایت میشود؛ زیرا هر یک از حیوانات مختلف، در وجود انسان حضور دارند. حال، ممکن است گرگِ کسی قویتر باشد، یا گرگِ دیگری ضعیفتر و خوکش قویتر باشد، که این ترکیبی متفاوت ایجاد میکند. ممکن است این دو ضعیفتر باشند و سگِ کسی قویتر. به همین ترتیب، شکلهای مختلفی بروز میکند. رسول خدا (ص) فرمودند: «برخی از امت من کسانی هستند که خوک و خنزیر در مقابلشان زیبا به نظر میرسند.» (یُحْسَنُ عِنْدَهُمُ الْقِرَدَةُ وَالْخَنَازِيرُ). بینهایت شکلهایی پدیدار میشوند که پناه بر خدا!
۲. از آن اسرار اینکه نفس انسانی در این نشئه، صورتِ هیولاست و در نشئه دیگر، هیولای صور اخروی است. یعنی نفس برای صورتهای مختلفی که در آنجا بروز میکند، به منزله مادهای میشود. در آنجا که فرمود: «زیرا صورت نفسانی وی (انسان) ماده قابل برای صور اخروی گوناگون است.» قصر و غلمان و حور و شیر و شراب و امثال اینها، همگی صوری هستند که از نفس منتشر میشوند.
۳. از آن اسرار اینکه بدن «مکسوب» و «مکتسب» از افعال نفس و منشأ از ذات درونی آن است. (شایان ذکر است که «مکسوب» برای افعال نیک و «مکتسب» برای افعال بد به کار میرود). تمام آنها از ذات خود فرد نشأت میگیرد و ابدان اخروی از بطون نفس، بر حسب ملکات نفس بروز مییابد. این ابدان از صور مناسب آن ملکات ظهور پیدا میکنند.
**توضیح:** هر ملکهای – اگر ما ملکه را در معنای خاصش در نظر بگیریم – مثلاً ملکه خوشنویسی، صورت مادی ندارد؛ یا ملکه قهر و شهوت، این ملکات صورت ندارند. اما وقتی صورتی به خود میگیرند، صورتی مناسب با خودشان اختیار میکنند. (همانطور که گفته میشود: «صور مناسب آن ملکات ظهور پیدا میکند»).
نکته دیگر اینکه ملکات با افعال و صورشان تفاوت دارند. چه تفاوتی؟ اعمال ضعیفتر از ملکات هستند؛ زیرا ملکات از تکرار افعال به وجود میآیند. لذا عمل ضعیفتر از ملکه است. ملکه به مثابه یک سلطان است. به همین دلیل، ظهور اعمال ممکن است ضعیف و ریز باشد، مانند حشرات موذی (مار و عقرب)؛ اما ملکات، وقتی بروز میکنند، ناگهان – در بعد منفی – میتوانند به صورت کاخی از آتش درآیند. یعنی جلوههای ملکات بسیار بزرگتر از اعمال هستند.
چنانکه فرمود: «به حسب هیئات…»
۴. از آن اسرار اینکه حشر خلایق بر حسب اعمال، ملکات و آراء (عقاید) متفاوت است. اعتقادات بسیار مهم است، آیا کسی که اعتقاد به وجود خدا ندارد و کار نیک انجام میدهد، با کسی که اعتقاد به وجود خدا دارد، یکسان است؟ ابداً!
آیه قرآن میفرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ؟» (سوره زمر، آیه ۹) (آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟) یعنی کسی که اعتقاداتش صحیح و درست است و علم دارد، عملش با کسی که این اعتقادات را ندارد، تفاوت بسیار زیادی دارد.
. نماز و روزه کسی که اعتقادش ضعیف است یا جاهل است یا اعتقاداتش کمنور است، با کسی که اعتقاداتش قوی است، تفاوت بسیاری دارد. هر دو نماز، یک صورت ظاهری دارند؛ اما وقتی ملکات بروز میکنند، آن اعتقادات به این اعمال ارتقا میبخشند.
از آن اسرار اینکه حشر خلایق بر حسب اعمال، ملکات و آراء مختلف است؛ زیرا نیتها نیز در انسان تأثیری عجیب دارند. خدای تعالی فرمود: «وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللَّهُ.» (سوره بقره، آیه ۲۸۴) یعنی: «اگر آنچه در دلهای شماست آشکار کنید یا پنهان سازید، خداوند شما را به سبب آنها محاسبه میکند.» روایات در این باره فراوان هستند.
باید به این نکته اشاره کرد که نیت با فکر تفاوت دارد. نیت گناه، محاسبه دارد. ممکن است کسی فکری (نادرست) در سر داشته باشد که آن هم ناپسند است، اما این متفاوت از نیت است. نیت آن است که فرد تصمیم به انجام گناهی میگیرد، حتی اگر موفق به انجام آن نشود؛ همین نیت، حساب و کتاب دارد. آنچه که در نفس انسان تأثیر بسزایی دارد، نیت است. هرچند علمای اخلاق توصیه میکنند که حتی فکر گناه را نیز نباید کرد.
۵- از آن اسرار اینکه ابدانِ صوری بدون ماده طبیعی و حیواناتی هستند که حیات آنها عین حیات نفس است. آن مار و عقرب و امثال آن، تماماً خود نفس هستند و چیزی از بیرون به او اضافه نمیشود. در عالم برزخ، همه چیز در درون انسان است؛ همه از درون انسان نشأت میگیرد. لذا انسان راه فراری ندارد؛ زیرا آنها از ذات پنهان او بارز و ظاهر شده و از شئون وی میگردند. اینها شأنی از شئون خود انسان است. از این رو، خداوند سریعالحساب است؛ هر کاری که انسان انجام میدهد، در نفس او ثبت میشود و همانجا بروز پیدا میکند. این عین عدالت است و راه فراری وجود ندارد.
در آنجا که فرمود: «تبصره اخرویه در داخل بدن هر انسان و در باطن پنهان او، حیوانی صوری است.» یعنی در باطن هر انسان، حیوانی صوری بدون ماده طبیعی وجود دارد. این حیوان با اعمال شما رشد میکند یا ضعیف میشود؛ یعنی وقتی کار خوب انجام میدهید، این حیوان ضعیف میشود و وقتی فرد کار بد میکند، این حیوان قدرت پیدا میکند. سپس در روز قیامت، انسان میبیند که این حیوان، قرین و همنشین اوست.
۶- از آن اسرار اینکه عمل، مشخصه بدن انسانی است (یعنی به بدن اخروی تشخص میبخشد)؛ چنانکه علم، مشخصه روح انسانی میباشد. بله، عمل باید درست باشد. پس علم و عمل دو جوهرند که انسان به لحاظ انسان بودن به آن دو تشخص مییابد و این روح و بدنی که (انسان) میسازد، هر دو اخروی هستند.
در آنجا که فرمود: «نفس با دست عَمّاله خود آن را کسب کرده است.» (بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ) یعنی اینها را خودتان به دست آوردهاید. اما روح را نفس با دست عَلّامه خود کسب کرده است. (توضیح: «عَمّاله» یعنی دستی که عمل میکند و «عَلّامه» یعنی دستی که علم میآموزد و کسب میکند.)
پس علم، بسیار مهم است. علم به این عقاید، این معارف، علم به توحید، علم به مبدأ و علم به معاد، بسیار حیاتی است. این علم در آن دنیا مقام والایی به انسان میبخشد. انسان در آنجا میبیند که عمل خود با دیگران که هر دو نماز شب خواندهاند، تفاوت چشمگیری دارد؛ اما این کجا و آن کجا؟
۷-از آن اسرار اینکه تعلق نفس به این ابدان بارز (یعنی بدنهای اخروی) به همان معنای تناسخ صحیح است که در میان پیشینیان و در شریعت سیدالمرسلین (ص) رایج بوده است. در آنجا که فرمود: «و به همین بازمیگردد و تحویل میشود معنای تناسخ منقول از حکما و حکمای قدیم.»
مقصود از بحث تناسخ چه بود؟ حکما و انبیای گذشته به مردم میگفتند که اگر قوه غضب خود را کنترل نکنی، بعدها به صورت سگ محشور میشوی؛ اگر حرصت را کنترل نکنی، به صورت گرگ محشور میشوی؛ غرورت را کنترل نکنی، به صورت پلنگ محشور میشوی و از این قبیل. این مطالب در میان عامه مردم رایج بود.
سپس، این عده گفتند: «خب، حتماً محشور شدن در همین دنیاست دیگر!» یعنی ما به همین دنیا بازمیگردیم. آنها معاد را نفهمیدند. همچنان که بسیاری از متکلمین و علمای عصر حاضر نیز بحث معاد را نمیدانند. آنها فکر میکنند که معاد در همین کره زمین اتفاق میافتد و انسانها دوباره به همین کره زمین بازگشته و زندگی میکنند. سپس میگویند: ، پس در زندگی بعدی، فرد به سگ تبدیل میشود.» اینگونه، تناسخ باطل مطرح شد (تناسخ باطل این است که روح انسان به بدن دیگری در همین دنیا منتقل شود).
اما باید گفت: نه، این مربوط به عالم دیگری است. اینجا (دنیا) مهد و گهواره است. شما از اینجا به عالم دیگری منتقل میشوی و وارد عالمی دیگر میشوی. در آنجا زندگی داری. در آنجا فرد به صورت سگ و خوک و گرگ و مانند آنها محشور میشود، نه اینکه به دنیا بازگردد. تناسخ (باطل) اکنون نیز طرفداران بسیاری دارد و بسیاری از متکلمین (علمای) کنونی ما نیز، معاد را به همان شکلی میدانند که قائلین به تناسخ میپندارند، اگرچه آن را باطل میدانند. ولی معاد را همین کره زمین میدانند و میگویند: «همینجا قبرها شکافته میشود و انسانها بیرون میآیند.» یعنی همان تناسخی که آنان میگفتند و اینان اکنون بیان میکنند.
۸-از آن اسرار اینکه امر در تکوین بر تثلیث (سهگانه بودن) است؛ چنانکه تعلیم نیز مبتنی بر آن است. (پس) اول، همان فردیت اولی و غیر آن است. و دوم، اصغر و اکبر و اوسط میباشد. (توضیح: این اشاره به ارکان قیاس در منطق و نظام وجودی است). همچنین، در بیان فردیت اولی به «فصل محمدی فصوصالحکم» و شرح قیصری بر آن مراجعه کنید.
مقصود از بحث تثلیث چیست؟ گفته میشود تکوین هستی بر تسلیس (سهگانگی) استوار است. تثلیث یعنی چه؟ ابتدا باید به فردیت اولی بپردازیم. قدما عدد «یک» را جزو اعداد حساب نمیکردند. میگفتند: «یک عدد نیست، بلکه اصل اعداد است؛ زیرا شمارش از «دو» شروع میشود و «یک» وقتی تکرار میشود، به شمارش تبدیل میگردد. مثلاً «دو» یعنی «دو تا یک». لذا «یک» را جزو اعداد نمیدانستند (هرچند امروزه اینگونه محاسبه میشود). پس اولین عدد فرد، «سه» میشد.
این عدد «سه» در نظام تکوین و نظام تعلیم جاری است. مثلاً، برای به وجود آمدن فرزند، باید تثلیث وجود داشته باشد: مرد و زن. آیا با وجود این دو، فرزند به وجود میآید؟ نه، چیز دیگری نیز لازم است: ازدواج. با وجود ازدواج است که فرزند به دنیا میآید. این یک تثلیث است.
در تعلیم نیز همینگونه است: کبرا، صغرا و حد وسط. سپس چه میدهد؟ نتیجه میدهد. مثال: «هر که ریش دارد، مرد است.» (کبرا). صغرای آن چیست؟ «این شخص ریش دارد.» نتیجه چه میشود؟ «این شخص مرد است.» حد وسط آن چه بود؟ «ریش» بود که در کبرا و صغرا مشترک بود؛ وگرنه اگر این مشترک نبود، نتیجه حاصل نمیشد. کبرا، صغرا و حد وسط باید وجود داشته باشند، مانند آن ازدواج، تا نتیجه حاصل شود.
پس این سهگانه (تثلیث) در کل نظام عالم مشاهده میشود. در خود قرآن نیز میبینید: «كُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً» (سوره واقعه، آیه ۷) (شما سه گروه شدید). خداوند (انسانها را) به سه قسمت تقسیم میکند و سپس هر یک از این سه قسمت نیز تقسیمبندی میشود.
در اینجا نکتهای مطرح میشود: این تثلیث چه ارتباطی به تثلیث مسیحیت دارد؟ اتفاقاً ارتباط دارد! زیرا آیه قرآن میفرماید: «یُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ.» (سوره توبه، آیه ۳۰) یعنی: «گفتار اینان (که قائل به الوهیت حضرت مسیح (ع) و امثال آن میشوند) همانند گفتار کسانی است که پیش از ایشان کفر میورزیدند.»
این یعنی تثلیث مخصوص مسیحیان نیست؛ ما پیش از حضرت مسیح (ع) نیز قائلان به تثلیث و کافرانی داشتهایم که به آن اعتقاد داشتند. حتی قائل به فرزند خدا بودند و به صلیب کشیده شدن فرزند خدا. مجسمههای آنها نیز موجود است. آنها آمدند و همین عقاید را دوباره در مورد حضرت مسیح (ع) پیاده کردند.
حال، این تثلیث چه ربطی دارد؟ آیه قرآن میفرماید: «وَ مَنَاتَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَىٰ» (سوره نجم، آیه ۲۰) اشاره به بتهای سهگانه عرب (دختران خدا). چرا سهگانه؟ در اروپا نیز، وقتی میبینید سه خواهر بافنده را دارند (اگر در نقاشیهایشان دیده باشید که سه زن نشستهاند و میبافند، میگویند اینها تقدیرات انسانها را رقم میزنند)، چرا سه تا؟ مثلث نماد این سهگانگی است و سه ضلع دارد. در اهرام نیز، سهگانگی داریم که بیهوده نیست.
این عدد سه در اینجا چه جایگاهی دارد؟ این همه «سه» در شرک چه میکند؟ قبلاً بحث آن را مطرح کردیم که شیطان، انسان را از فردانیت و وحدانیت (یکتایی مبدأ) به فردیت عددی سوق میدهد. خداوند واحد و احد است، فرد است؛ اما فردی که احدیت دارد. این فرد، اولالافراد نیست. اولین عدد از افراد چیست؟ سه. شیطان او را به سوی فردیت امکان میآورد. این فردیت مربوط به عالم امکان است. فردیت خداوند، فردیت وجوبی است که یکتای همگان است، احدیت دارد و بر همه قاهر است.
لذا ما میبینیم عالم بر تثلیث بنا نهاده شده است. همه چیز در این عالم، چون «سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا» (سوره یس، آیه ۳۶) (او پاک و منزه است، آنکه همه زوجها را آفرید)، خداوند عالم را زوج آفریده است. زوج یعنی چه؟ یعنی فرد نیستند؛ فردیت وجوبی ندارند. (همانند دعای «رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ» که بحث آن را قبلاً گفتیم). لذا در قرآن، آیات بسیاری را در مورد سهگانهها مشاهده میکنید.
و در بیان تسلیس در تعلیم به «فصل صالحی» مراجعه کنید. در آنجا که شیخ محییالدین ابنعربی فرمود: «پس اصل تکوین بر تثلیث استوار شد. تا این گفتارش که آنگاه این تثلیث در ایجاد معانی به واسطه ادله سرایت کرد؛ پس بناچار باید دلیل مرکب از سه چیز با نظم و شرط مخصوصی باشد.»
۹- انسان دارای کمال و فوق کمال است؛ چنانکه او را تجرد و فوق تجرد نیز هست. (یعنی) مجرد است ولی محدود نیست. فوق تجرد به این معناست که در تجرد خود محدود نمیباشد. در آنجا که فرمود: «پس اول قوه و دوم استعداد و سوم کمال و چهارم فوق کمال است.»
پس همه این مراتب به حسب جوهر و ذات انسان، حصولی تعاقبی دارند؛ یعنی پشت سر هم و یکی پس از دیگری میآیند: اول قوه، بعد استعداد، بعد کمال و سپس به مرتبه فوق کمال میرسد. حصول تعاقبی به این معناست که اینها مانند پیشنیازها هستند؛
۱۰-این زهد حقیقی را جز با علم نتوان رسید.
ما زهد غیرحقیقی نیز داریم. زهد ریایی بحث دیگری است و ما به کسی که ریاکارانه زهد میورزد، اصلاً کاری نداریم. بلکه منظور کسی است که واقعاً زاهد است و زهد دارد؛ اما میگوییم زهدش مجازی است و حقیقی نیست. ظاهراً به دنیا بیرغبت است، اما زهدش حقیقی نیست.
حال فرمودهاند: «این زهد حقیقی را جز با علم نتوان رسید.» در آنجا که فرمود: «باید دانست که زهد حقیقی و نیت خالص از شوائب اغراض نفسانی، جز بر طایفه اخیر ممکن نیست.» این زهد، باید از آلودگیهای اغراض نفسانی دور باشد و جز با توحید نمیتوان به آن رسید.
نفس به گونهای است (که به قول یکی از بزرگان): وقتی کسی با نفس مبارزه میکند، مانند این است که غدهای از یک سو بیرون زده است؛ این غده را فشار میدهد، ناگهان از سوی دیگر بیرون میزند. میخواهد از آن سو فشار دهد، از سرش بیرون میزند. انسان میخواهد با نفس مبارزه کند، اما نمیتواند از عهده آن برآید. از یک جا آن را کوتاه میکند، از جای دیگر سر باز میکند.
فرمود: «جز برای طایفه اخیر (عرفای کامل) ممکن نیست و ایشان عرفای کامل هستند، نه جاهلان ناسک.» جاهلان ناسک کسانی هستند که مناسک عبادی را انجام میدهند، سپس دچار وسواس میشوند؛ مثلاً پای خود را تا ران زیر آب میشویند! فکر میکنند اینها عبادت است. فکر میکنند اینها جاهل هستند و نمیدانند. فکر میکنند زیاد آب کشیدن ثواب دارد. در حالی که یکی از علما (به گفته خود استاد که تحقیق نکردهاند) میگفت: «در تمام احادیث شیعه و سنی، یک روایت از پیامبر اکرم (ص) در مورد نجاست نداریم که ایشان فرموده باشند این چیز نجس است.» ما چنین روایاتی نداریم.
جاهلان ناسک خود را از دنیا دور میکنند، اما از سوی دیگر، این دوری از جای دیگری بروز میکند؛ زیرا اصلاً نمیدانند برای چه نباید به سوی دنیا رفت و چرا نباید از طیبات دنیا استفاده کرد
با اینکه غرض اصلی از عبادت، خالص گردانیدن قلب از شواغل است؛ یعنی از هر آنچه انسان را مشغول میکند. اما مقصود از خالص گردانیدن قلب چیست؟ توجه کامل به مبدأ اصلی و اشتیاق به رضوان الهی است. تمام اینها برای آن است که انسان متوجه ملکوت شود.
آیا دیدهاید کسانی که بدون توجه نماز میخوانند؟ اینها اصلاً نمیفهمند نماز چیست، اصلاً نمیدانند خدا چیست و توجه به خدا چه معنایی دارد. (در مورد) جاهلان ناسک (باید گفت:) ای کاش میدانستم آن کس که مبدأ اعلی و دار کرامت او را نمیشناسد و تصورشان نمیکند، چگونه مشتاق و متوجه آنهاست! اصلاً کسی که لقاء الهی و قرب الهی را نمیفهمد و علم به آن ندارد، چگونه میخواهد به آنجا توجه کند؟ اصلاً به چه چیزی توجه میکند؟ او خدا را به توهمات قلبی خود میپرستد.
در باب شصت و هفتم «مصباحالشریعه» آمده است: «تقوا، آبی است که از چشمه معرفت به الله میجوشد.» تقوا این نیست که خود را کنترل کنی؛ تقوا این است که معرفت به خدا پیدا کنی و وقتی معرفت پیدا کردی، خود را برای خدا اصلاح کنی. کسی که اصلاً خدا را نمیشناسد، پرهیزگار است؟ (خیر). اگر خدا را نشناسی، تقوا معنا ندارد. تقوا زمانی است که خدا را شناختی؛ برای اینکه به خدا نزدیک شوی، کارهایی را انجام میدهی و برای اینکه از خدا دور نشوی، کارهایی را انجام نمیدهی. این را تقوا میگویند.
پس تقوا بدون معرفت هرگز متحقق نمیشود. آن (عمل بدون معرفت) تقوا نیست؛ آن فرد گمان میکند تقوا دارد. کسی که معرفت به الله ندارد، فکر میکند که تقوا دارد. پس معرفت، امام (پیشوا) و سرچشمه و ریشه تقواست و تقوا، فرع و شاخه آن است. ابتدا معرفت، سپس (انسان میپرسد) اصلاً برای چه نباید گناه کنم؟ برای چه باید حجاب داشته باشم؟ خدا گفته است. خدا کجا و چگونه و برای چه گفته است؟ فرد باید ابتدا خدا را بشناسد. وقتی معرفت پیدا کرد، آن وقت به عبادتش میایستد. آن وقت میفهمد که باید از خداوند حیا کند.
«اولالدین معرفةالله» (اولین پایه دین، معرفت خداست)،
به این آیه استشهاد کرد: «وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ.» (سوره تکویر، آیه ۵) یعنی انسانهایی که به صورت بذرهای اکتسابشده محشور میشوند. وحوش که در آنجا محشور میشوند، صورت بذرهایی هستند که انسانها در دنیا کسب کردهاند. این تخمهایی که کاشتهاند، در آنجا بروز کرده و به حیوان تبدیل شدهاند. اکنون دور هم جمع میشوند.
**توضیح آیه:** سخن او (قرآن) در آیه «يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُم مِّنَ الْإِنسِ» (سوره انعام، آیه ۱۲۸) به چه معناست؟ یعنی ای گروه انسانهایی که به صورت شیاطین جن متصور شدهاید، شما از انسانها بسیار (فریب دادید و) بر خود افزودید. (آیه میفرماید): «ای گروه جنیان، شما (تعداد خود را) از انسانها بسیار زیاد کردید.» یعنی گروهی از انسانها را گرفتید و جزء خودتان کردید.
آیا سخن او را در تبصره اخروی همین فصل نمیبینید که بعد از نقل چند آیه در بیانشان فرمود: «همه آنها اشاره به انقلاب نفوس از جوهر دارد.» جوهر نفسشان به چه چیزی منقلب میشود؟ «و نظر به سیر و تحول آنها به گروههای امتهای صامت است.» آنها تبدیل به امتهایی از حیواناتی میشوند که ساکتند؛ یعنی نطق ندارند. همانند سگ و گرگ و شغال و امثال آن، جزو این امتها محشور میشوند. پناه بر خدا!
و اشاره به خروج آنها در روز نشور، هنگامی که از قبرها برانگیخته شدند، و آنچه در سینه و درون ایشان بود، به صورت انواع حیوانات از قبیل درندگان، موذیها، بهائم و وحوش متحقق میشود. مار و عقرب و گرگ و سگ و پلنگ و امثال اینها، همه با این شخص محشور میشوند. (مانند) کسی که مال مردم را میخورد، یا داروهای فاسد وارد میکند (کسانی که جنایت میکنند)؛ فکر کنید به چه صورتی محشور میشوند!
۱۱. از آن اسرار اینکه صور عقلی نوری در نشئه سوم از نظام وجودی صمدی (مرتبه سوم همان مرتبه عقلی است)، در قوس صعود، همان مثل الهیه هستند. «و ما در این سرِ پوشیده و پنهان، رسالهای یگانه نوشتیم که در آن، آنچه را که لازم به تحقیق است، در پیرامون مسائل عقلی و مطالب عرفانی با مساعدت منطق وحی و ممزوج با آن استیفا کردیم.»
ایشان دو رساله درباره «مثل» و «مثال» دارند. یک رساله در مورد عالم مثال و دیگری در بحث «مثل» (مثل الهیه) است که همان «خزائن الهیه» میباشد. یعنی در منطق وحی به آن چه میگوییم؟ «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ.» (سوره حجر، آیه ۲۱) یعنی هر چیزی که خزانهاش نزد ماست و ما آن را جز به اندازه معلوم نازل نمیکنیم. همین بحث را افلاطون نیز به صورتی دیگر مطرح کرده است.
به این صورت که هر چیزی که شما در اینجا میبینید، هر نوعی از موجودات که مشاهده میکنید، یک صورت عقلی دارد. در عالم عقل، این موجودات صورتی واحد دارند. مثلاً، انسان: اکنون ما در اینجا افراد مختلف انسان را میبینیم، اما مفهوم انسان چیست؟ یکی است؛ همان انسان عقلی. انسان عقلی یک حقیقت است در عالم عقل؛ زیرا در آنجا تکثر وجود ندارد. تکثر مربوط به ماده، زمان و مکان است که موجودات را متعدد میکند. در عالم عقل، دیگر زمان و مکان نیست؛ یک انسان است، یک پرنده است. در اینجا، فرزندان آن (مثلاً)، یا این همه پرندهای که بوده و هر موجودی که اینجا هست، یک حقیقت عقلی در عالم عقل دارند که به آن «مثل الهی» یا «مثل افلاطونی» میگوییم؛ هرچند با اسامی مختلفی بیان شده است. و در شریعت، به آن «خزائن الهی» میگوییم؛ زیرا (قرآن) میفرماید: «هر چیزی که شما میبینید، خزانهاش نزد ماست و ما از آن نازل میکنیم.» اینها یک مفهوم هستند، هرچند به زبانهای مختلف گفته شدهاند، ولی حرف یکی است.
۱۲- حرکت در جوهر، جاری در نشئه نخستین (یعنی عالم طبیعت) است و نه در دو نشئه اخیر (عالم مثال و عالم عقل). در آنجا که فرمود: «پس نشئه نخست از بین رفتنی و فسادپذیر و متبدل و زائل است، بر خلاف این دو نشئه اخیر.» این دو نشئه اخیر، یعنی عالم مثال و عالم عقل، و خصوصاً نشئه سوم که عالم عقل است، مأوای کمالیافتگان و مرجع کاملان و معاد مقربان است.
میدانید که در عرفان، «تجدد امثال» و در حکمت متعالیه، «حرکت جوهری» مطرح است. عرفان نظریه تجدد امثال را مطرح میکند و حکمت متعالیه نظریه حرکت جوهری را. حرکت جوهری مربوط به جوهر عالم ماده است؛ اما تجدد امثال، عالم مثال را نیز در بر میگیرد. اما تحقیق ملاصدرا در مورد حرکت جوهری، که میگوید این عالم معقولی است که محسوس ما واقع شده است، (عمیقتر است و) عرفا آن تحقیق را ندارند. بله، آنها نیز این مطلب را میگویند؛ اما عمق کلام ملاصدرا چیز دیگری است.
پس در این اشاره، لطفی به اتحاد عاقل با معقول وجود دارد. در آنجا که فرمود: «و آن (عالم عقل) مأوای کمالیافتگان و مرجع کاملان و معاد مقربان است.» این به آن معناست که کمالیافتگان با عالم عقل اتحاد پیدا میکنند. چگونه مأوای آنهاست؟ زیرا روحشان با عالم عقل متحد است.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی