بسم الله الرحمن الرحیم.
یکشنبه، ۱۴۰۴/۹/۲۳،درس عیون، جلد دوم، جلسه۴۰۷
🧿موضوع: انسان در این نشأء نوعی است.
⬅️ ۱۳-فرمودند: «و از جمله اسرار این است که به تطابق دو کون – یعنی عالم و آدم – اشاره دارد که یکی بر وزن دیگری است.» این بحث تطابق کونین را قبلاً خواندهایم که انسان با این عالم انطباق دارد.
//در این نکته بسیار دقت کنید؛ زیرا بسیاری از کسانی که مثلاً مخالف عرفان هستند، به دلیل عدم درک همین بحث تطابق کونین دچار اشتباه میشوند. مثلاً عارف میگوید: «کعبه مقام قلب است.» آنگاه اینان میگویند: « کعبه کعبه است، چه ربطی به قلب دارد؟ این چه سخنانی است که شما میگویید؟» اینان نمیدانند که این، دارد تطابق میدهد. عارف میگوید: در عالم انسانی ما قلب داریم؛ در عالم خارج نیز به وزن قلب، کعبه داریم؛ چون قلب مرکز احساسات و همه مشاعر است. کعبه نیز مکانی است که همه به سمت آن، رو به قبله میایستند. عارف این را میخواهد بگوید. آنها چون این تطابق را نمیفهمند، میگویند: «این چه سخنانی است که شما میگویید؟ کعبه کعبه است و قلب قلب.» به همین دلیل، چون این تطابق کونین را درک نمیکنند، بارها به عرفا و سخنانشان اشکال میکنند که: «شما چه میگویید؟»
از آنجا که هر یک از این دو کون (انسان و عالم) دارای سه نشئه (طبیعت، مثال و عقل) است، چنانکه [متن اصلی/ایشان] فرموده است: «اجناس و نشئات عوالم سهگانه است.» نشئه اول، عالم طبیعت است که شامل طبیعیات و مادیات حادثه و کائنات فاسده میشود. دوم، نشئه متوسط است و آن عالم صور مقداری و محسوسات صوری بدون ماده (عالم مثال) است که صورت دارد ولی ماده ندارد. سوم، نشئه سوم و نهایی است که عالم صور عقلی و مُثُل و مفارقات است.
پس نشئه اولی، از بینرونده، فاسدشدنی، متبدل و زائل است؛ و اساساً نشئه طبیعت همواره در حال زوال است. برخلاف دو نشئه اخیر یعنی مثال و عقل. و بهویژه نشئه سوم که مأوای کاملان، مرجع عارفان و معاد مقربان است. انسان حقیقی بهطور بالقوه مجتمع هر سه عالم (طبیعت، مثال و عقل) است؛ یعنی این سه عالم را در خود دارد.
و نشئات به حسب قوای ادراکی انسان سهگانه است: حس که مبدأ آن طبیعت است؛ تخیل که مبدأ آن نفس است؛ و تعقل که مبدأ آن عقل است. بنابراین، آن سه عالم (طبیعت، مثال، عقل) متناظر با سه قوه ادراکی (حس، تخیل، تعقل) در وجود ما هستند.
//و نفس انسانی در بدایت تکوّن و ابتدای خلقت خویش، بهطور بالقوه در همه این نشئات سهگانه حضور داشته است؛ زیرا پیش از وجود یافتن، در کمون امکان و کتم خفا قرار داشت. چنانکه خدای تعالی فرمود: «**وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئًا**» (و تو را پیش از این آفریدم و چیزی نبودی). و سخن حقتعالی: «**هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا**» (آیا بر انسان روزگاری نگذشت که چیزی یادکردنی نبود؟).
//باید روی معنای «مذکور» در این آیه تأمل بسیار شود؛ زیرا [در آیه اول] فرمود: «لَمْ تَكُ شَيْئًا» (چیزی نبودی)، اما اینجا فرمود: «لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا» (چیزی یادکردنی نبود). یعنی شیئی وجود داشت، اما مذکور (قابل یادکرد) نبود و یادی از آن نمیشد. اجازه دهید عبارت به پایان برسد تا ادامه توضیح را عرض کنیم.
///هر موجودی که پیش از آغاز وجودش بالقوه باشد، ناچار باید بهتدریج در اصل وجود و کمالات آن، حصول و تحقق یابد. یعنی هر موجودی باید گامبهگام و مرحلهبهمرحله ارتقا یابد، از پستتر به بالاتر سیر کند و از اضعف به اقوا طی مسیر نماید. پس انسان در همه نشئات سهگانه دارای مراتبی از قوه، استعداد و کمال است.
جناب ملاصدرا در کتاب «اسرار الآیات» که بسیار شیرین و خواندنی است و به فارسی نیز ترجمه شده، این مطلب را (که مولانا به شعر میگوید: «از جمادی مردم و نامی شدم / وز نما مردم ز حیوان سر زدم // مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم // حملهٔ دیگر بمیرم از بشر / تا برآرم از ملک بال و پر // بار دیگر از ملک پران شوم / آنچه اندر وهم ناید آن شوم // پس عدم گردم عدم چون ارغنون / گویدم کَانا الیه راجعون») از آیات قرآن کریم استخراج میکند.
ابتدا همین دو آیه را که پیشتر ذکر شد، میآورد: «**وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئًا**» (تو چیزی نبودی). سپس میفرماید: «**هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا**». این «شیء مذکورا» را مرتبه جمادی میداند. آنگاه به مرتبه نباتی میرسد و میگوید: آنجا که خداوند میفرماید: «**وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا**» (و خداوند شما را از زمین رویانید)، این آیه اشاره به مرتبه نباتی و گیاهی دارد. سپس به مرتبه حیوانی میپردازد و میگوید: آنجا که [خداوند] میفرماید: «**فَجَعَلْنَاكُمْ سَمِيعًا بَصِيرًا**» (پس شما را شنوا و بینا قرار دادیم)، این اشاره به مرتبه حیوانی است؛ زیرا گیاه سمع و بصر ندارد. بعد به مرتبه انسانی میرسد و [آیه] «**إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا**» (ما راه را به انسان نشان دادیم، حال یا شکرگزار باشد یا ناسپاس) را ذکر میکند که مربوط به انسان و عقل اوست. جناب ملاصدرا این مراتب را بسیار شیرین و دلنشین از آیات قرآن استخراج کرده است.
این نشان میدهد همین مطلب (ارتقای تدریجی موجودات) در قرآن وجود دارد که انسان، بلکه هر موجودی در این عالم، گامبهگام ارتقا پیدا میکند. همانطور که [استاد] نیز در یکی از غزلیاتشان میفرمودند:
«سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم
که حل خواهد شدن مشکل ولی آهسته آهسته.»
عالم، عالم تدریج است. بلکه شخص باید زحمت بکشد، درس بخواند، پاک باشد، تقوا و عبادت داشته باشد تا درجهبهدرجه و گامبهگام پیش رود. این مراتب فنا نیز همینگونهاند؛ پلهپله طی میشوند و به بالا میروند، نه اینکه یکمرتبه شخص بپرد و فانی شود، فانیفیالله گردد.
//میگویم: انسان از نشئات خود، به نشئاتی که در عالم، مسانخ او هستند، آگاه میشود. زیرا چون خیال در خود دارد، عالم خیال را میفهمد؛ و چون عقل دارد، آن را درک میکند. اما اگر اینها در وجود ما نبودند، ما اصلاً نمیفهمیدیم که چنین سنخی از عالم وجود دارد. چون [این قوای ادراکی] در وجودمان هست، مثلاً میگوییم: «خداوند سمیع و بصیر است.» ما چون سمع و بصر داریم، این مفهوم را میفهمیم. اما آنچه را نداریم، نمیفهمیم. [مثلاً] میگویند: «خداوند وجوب دارد.» ما نمیفهمیم وجوب چیست، اگرچه آن را تعریف میکنیم و عقل آن را تعریف میکند، اما آن درک مستقیم را از وجوب نداریم.
// پس با طبیعت خود، به طبیعیات علم کسب میکند. و با مثال خود، به آنچه در عالم مثال منفصل است، آگاه میگردد. و با عقل خود، بر مُثُل الهیه که اسماء عظام و ملائکه مقرب هستند، آگاه میشود. مُثُل الهی (که فلاسفه آن را عقول و شریعت آن را اسماء مینامند)، همه یک حقیقت هستند؛ مانند ملائکه مهیمین و دیگران.
//ملائکه مهیمین، افقی از فرشتگان هستند که بر اثر هیمان و توجه به جلال الهی، چنان حیرانند که از عالم و آدم بیخبرند. در میان انسانها نیز این فرشتگان مظاهر دارند. برخی از اولیا نیز بر اثر همین هیمان در اسماء و صفات الهی، اصلاً از عالم بیخبرند.
و اگر این بضاعت (قوای ادراکی) برای انسان نبود، خروج از قوه به فعل به واسطه ملکات کریمه علمی و عملی برای او ممکن نمیشد. و هر کس بگوید تحصیل معارف و کسب علوم [برای انسان] ممکن نیست، سخنش از دایره تحقیق خارج است. چرا کسب معارف و علوم از راه باطن و قلب ممکن نباشد؟ انسان میتواند راه خواجه (پیامبر) را در پیش گیرد و حتی سیر سماوات کند. مگر پیامبر اکرم (ص) به معراج نرفت؟ ایشان پیامبر ماست. البته نه اینکه هر کسی بتواند مثل پیامبر شود، اما ایشان با طی آن مقامات میگوید: «من هم انسانم و شما باید از من تبعیت کنید.»
//بالاترین مقام چیست؟ محبت خداوند است. ایشان میفرمود: «**قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ**» (بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد). این جایگاه بسیار مهمی است؛ با تبعیت، به بالاترین مقامها نیز میرسید. سخن چنین کسی از دایره تحقیق خارج است و عقل و نقل آن را نفی میکنند.
این منطق وحی است که میفرماید: «**وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا**» (و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد، در حالی که هیچ نمیدانستید). اینکه خداوند میفرماید شما را از شکم مادرانتان خارج میکند، خود بحثی دارد؛ زیرا زایش را به خداوند نسبت میدهد. . اینجا نیز میفرماید: «خداوند [شما را] خارج میکند و شما نمیدانید.» پس: «**وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا**» (چیزی نمیدانستید و نمیدانید).
و [سپس] «**وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ**» (و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد، باشد که شکرگزاری کنید). بیان این آیه کریمه قبلاً در مواضع دیگر گذشته است. هدف از قرار دادن این نعمتها (سمع و ابصار و افئده) آن است که شما که چیزی نمیدانستید، بدانید و شکرگزاری کنید.
//خدای سبحان فرمود: «**الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ**» (همان که با قلم آموخت، به انسان آنچه را نمیدانست، آموخت). و در سوره قلم [آیات ابتدایی] نیز فرمود: «**اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ**» (بخوان به نام پروردگارت که کریم و اکرم است؛ همان که با قلم تعلیم کرد).
این «قلم» خود یک بحث دارد؛ زیرا علاوه بر قلمی که در دست ماست، روایاتی نیز وجود دارد که آن را فرشتهای نورانی معرفی میکند. آیه «**عَلَّمَ بِالْقَلَمِ**» (تعلیم کرد به واسطه قلم) به این واسطه (فرشته) اشاره دارد. البته میتوان گفت همین قلم مادی نیز واسطهای برای انتقال علم است؛ چنانکه اگر نوشتهها و کتابهای [استاد] نبود، آیا علم به ما میرسید؟ قطعاً نه، و علم بسیار محدود میشد.
سپس دوباره میفرماید: «**عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ**». این یک علم دیگر است؛ زیرا تکرار واژه «**عَلَّمَ**» بیدلیل نیست. علمی که به واسطه قلم افاضه میشود (که میتوان آن را از طریق فرشته وحی، مانند جبرئیل دانست) با علمی که بدون واسطه به انسان تعلیم میشود، متفاوت است. این انسان کیست که آنچه را نمیدانست به او تعلیم شده است؟ بسیاری به این نکته دقت نمیکنند. «**عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ**» یعنی آنچه را انسان نمیدانست، به او تعلیم شد؛ به طوری که دیگر چیزی باقی نمانده که به او تعلیم شود، و این تعلیم بدون واسطه قلم است. لذا در علوم وحی، اقسام مختلفی وجود دارد: یک نوع وحی به واسطه جبرئیل است، چنانکه فرمود: «**نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَىٰ قَلْبِكَ**» (روحالامین آن را بر قلب تو نازل کرد). این وحی واسطه دارد، یعنی از نوع «**عَلَّمَ بِالْقَلَمِ**» است. نوع دیگر وحی، آن است که مستقیماً خداوند سخن میگوید و وحی میکند و بدون واسطه است. گاهی نیز وحی با واسطه فرشتگان زیردست جبرئیل انجام میشود. اینها اقسام علم هستند.
و خدای عزوجل فرمود: «**إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا**» (اگر تقوای الهی پیشه کنید، برای شما «فرقان» قرار میدهد). فرقان چیست؟ فرقان از ریشه «فرق» و «تفریق» به معنای تمایز و جدایی است. یعنی آنچه انسان به واسطه آن میتواند میان حق و باطل، یا درست و غلط، تمایز قائل شود. این علمی است که محصول تقواست. اگر انسان تقوا پیشه کند، قلبش گواهی میدهد که فلان شخص دروغ میگوید یا راست؛ این حرف درست است یا غلط. «**يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا**» یعنی برای شما فرقان قرار میدهد، مشروط بر آنکه تقوا را رعایت کنید. این بدین معناست که فرقان به نوعی همان عصمت است؛ عصمت یعنی اشتباه نکردن، نه اینکه شخص بگوید «من نمیدانستم این کار بد است»، بلکه یعنی اشتباهی در کارهایت نیست.
//و فرمود: «**قُلِ انظُرُوا مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ**» (بگو: بنگرید چه چیزهایی در آسمانها و زمین است). یعنی میتوانید بفهمید؛ در آسمانها و زمین نظر کنید. و [نیز] فرمود: «**قُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا**» (بگو: پروردگارا! علم مرا زیاد کن). نکتهای در اینجاست که خطاب به چه کسی است. «**قُلِ انظُرُوا**» به دیگران است، اما «**قُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا**» خطاب به رسول خداست. چرا همه نمیتوانند این را بگویند؟ نکتهای دارد: برخی با زیاد شدن علمشان گمراه میشوند؛ علم زیاد آنها را گمراه میکند. آیه قرآن است: «**أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ**» (آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را خدای خود گرفت و خداوند او را با وجود علم گمراه ساخت؟). [سؤال این است که] چگونه با وجود آنکه علم باعث هدایت است، شخص با علم گمراه میشود؟ لذا به پیامبر خدا میگوید: «**قُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا**». اگر ما نیز از خداوند درخواست «رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا» داریم، باید در ادامه از او بخواهیم که ما را هدایت کند و علمی عطا کند که سبب گمراهی ما نشود. و آیات و احادیث فراوانی از اهل بیت عصمت و وحی در تشویق به تعلیم و تعلم وارد شده است.
۱۴- از جمله [مباحث مهم]، تعبیر از «حرکت در جوهر» به «تبدّل» است. [متن] حرکت جوهری را تبدل تعبیر کرده است که این تعبیر به تأسی از صحف عرفانی است؛ زیرا صحف عرفانی نیز از «تجدد و تبدل امثال» سخن میگویند. در آنجا که فرمود: «پس نشئه نخست (طبیعت) از بینرونده و دائم التبدل است.» این نشئه همواره در حال تبدل و حرکت و از بین رفتن است. آن ساعتی که ما وارد اینجا شدیم، اکنون کجاست؟ گذشته است. انسان متوجه این گذر و رفتنها نمیشود. صبح که بیدار شدید، اکنون کجاست؟ سپری شده است. چقدر این عالم حرکت کرده؟ کل این عالم. چقدر زمین دور خود چرخیدووو…… عالم، عالمی [پیوسته در حرکت و تغییر] است. حال به جزئیات ریزتر در این عالم بنگرید: چقدر حشره از تخم بیرون آمدند؟ ووو….
//قیصری در فصل یازدهم مقدمه شرح خود بر «فصوص الحکم» فرمود: «چشم هر کس به نور ایمان سرمه کشیده شده باشد و دلش به طلوع خورشید عیان منور گشته باشد، اعیان عالم را پیوسته متبدل و تعینات آن را از بینرونده مییابد.» چنانکه [قرآن کریم] فرمود: «**بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ**» (بلکه آنان از آفرینش جدید در پردهاند). یعنی خداوند پیوسته در حال خلق جدید است، اما اینان نمیبینند. خداوند همه عالم را خلق میکند، همه ما را. دمبهدم در حال آفرینش هستیم. این عالم، عالم کون و فساد است و استقرار ندارد. مانند لامپ است؛ لامپ دمبهدم نور میتاباند و اینجا روشن است، اما اگر خاموش شود، همه تاریک میگردد. نور وجود دمبهدم به من میتابد تا من باشم، به شما میتابد تا شما باشید و به کوچکترین ذرات این عالم میتابد تا موجود باشند. خداوند دمبهدم در حال خلق است، اما [این افراد] نمیبینند.
۱۵:-(واو ندارد، باید «**بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ**» خوانده شود). این بحث قرآنی بسیار شیرین و… از جمله اسرار [الهی]، مراد از «ازواج» و «همسران اهل بهشت» (چه برای زنان باشد و چه برای مردان) این است که همسران اهل جنت، غایات اعمال آنها هستند. همانطور که هر درختی میوهای دارد، اعمال شما نیز میوهای دارد که آن میوهها همان همسران بهشتی شما خواهند بود؛ که در متن وجودی ذوات ایشان موجود است و آنها ازواج، یعنی قرینهای قائم به ایشان هستند. قرینهایی که قائم به خود شما هستند و در بهشت، از وجودشان لذت میبرید.
چنانکه [پیامبر اکرم] فرمود: «اَلْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ» و بالجمله، هر کس با غایت سعی و عملش و به سوی آنچه دوست میدارد و بدان عشق میورزد، محشور میشود؛ حتی اگر سنگی را دوست داشته باشد، با آن محشور میگردد. زیرا خدای تعالی فرمود: «**إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ**» (بهدرستی که شما و آنچه را جز خدا میپرستید، هیزم جهنمید). و سخن [خداوند]: «**احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ**» (گرد آورید کسانی را که ستم کردند و همتایانشان را).
//حال این «ازواج» به چه معناست؟ باید بررسی کنیم که «ازواج» چندین معنا دارد و تنها به معنای «همسر» نیست. مثلاً در آیه قرآن که میفرماید: «**كُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً**» (شما سه گروه بودید)، منظور «همسران سهگانه» نیست، بلکه به معنای همشکلها، صنفها و تقسیمبندیهاست.
پس اینجا فرمود: «زوج» به یکی از دو قرین (از نر و ماده در حیوان و غیر آن، مانند زوج چکمه یا نعلین) اطلاق میشود. زوج به معنای «دو» نیست. [چراکه اگر چنین بود] به زن و مرد «زوجین» نمیگفتند، و اگر زوج به معنای دو بود، «دو زوج» میشد چهار تا. پس زوج به معنای «یکی از دوتا» است؛ چیزی که دوتایی است، مثل چکمه یا نعلین که به یکی از لنگههایش «زوج» گفته میشود، یعنی یک لنگه دیگر هم دارد. چنانکه در قاموس آمده است: «یُقالُ لِاثْنَیْنِ هُمَا زَوْجَانِ وَ هُمَا زَوْجٌ» (به دو چیز گفته میشود «هما زوجان» و «هما زوج»).
در مجمعالبیان، «زوجین» در قول خدای تعالی: «**وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنثَىٰ**» (و او دو نوع نر و ماده را آفرید)، به دو صنف (نر و ماده) تفسیر شده است. و [مصنفی/شارحی] گفت: در قرآن، «زوج» برای امور مختلفی آمده است؛ از جمله برای شوهر، چنانکه خداوند فرمود: «**حَتَّىٰ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ**» (تا با شوهری غیر از او ازدواج کند)؛ و برای زن، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ**» (همسرت را نگاه دار).
و برای نر و ماده هر حیوانی، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**فَاسْلُكْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ**» (پس در آن [کشتی] از هر حیوانی دو جفت وارد کن). و برای «شفع» (دو تایی، جفت)، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**وَمِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ**» (و از هر چیز دو جفت آفریدیم)؛ یعنی شفع و جفت آفریدیم (مقابل وتر که به معنای یک و تک است). و برای صنف، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**كُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً**» (شما سه صنف / گروه بودید). و برای رنگ (چنانکه به رنگ نیز «زوج» گفته میشود)، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ**» (از هر رنگ دلانگیزی). «بهیج» به معنای زیبا و بهجتافزا است. و برای شباهت، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**وَ خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا**» (و همه جفتها را آفرید)؛ یعنی [آنها را] شبیه به هم آفرید، از نظر جفت بودن.
//و برای قرین و همنشین، چنانکه خدای تعالی فرمود: «**احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ**» (کسانی را که ستم کردند و همنشینانشان را گرد آورید). «ازواج» در اینجا به معنای قرینها و همنشینان آنهاست. پس نکته اخلاقی اینجاست که مواظب باشیم در دنیا با ظالمان همنشین نشویم، زیرا قرینان نیز با آنها محشور میشوند. [باید فکر کنیم که] در دنیا با چه کسانی قرین بودهایم؟
♾️ادامه دارد……
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی