بسمالله الرحمن الرحیم.
سه شنبه۱۴۰۴/۱۰/۱۶،درس عیون، جلد دوم، جلسه۴۱۱ «اخرین جلسه عیون»
🧿موضوع: باب(۶۶)معرفت نفس ممکن است یا خیر
⬅️در ادامه مباحث، به این بخش میرسیم که فرمود: «و نیز به فصل سوم از مقاله نخست، قسمت چهارم جواهر و اعراض اسفار بنگر.» ایشان در آنجا فرموده است: «بدان که فصول بسیط، اسامی مجهول دارند، مگر به لوازم.» یعنی فصول بسیط تنها از طریق لوازمشان شناخته میشوند. روا نیست که ماهیت فصل، غیر از ماهیت جنس باشد؛ بلکه فصول حقیقی، وجوداتی مخصوص و خاص هستند که لازمه ماهیت جنساند.
//فصل حقیقی چیست؟ آن چیزی که انواع را از هم جدا میکند. مثلاً در مورد انسان و اسب، فصل حقیقی جداکننده آنها چیست؟ یا چه چیزی اسب را از انسان جدا می کند!! در حالی که هر دو حیوان هستند؛ هر دو نفس میکشند، آب مینوشند، غذا میخورند و در تمام اینها مشترکاند. چه چیزی اینها را از هم جدا میکند؟ بحث ما تکثر افراد نیست؛ بلکه بحثمان بر این است که زمان و مکان علت تکثر هستند. ما از تکثر افراد سخن نمیگوییم، مثلاً این اسب با آن اسب در مکان و زمان فرق میکند. نه، سؤال این است که آن فصلی که حقیقتاً دو موجود را از هم جدا میکند، چیست؟ ایشان میفرمود: «وجودات خاصه هستند.» یعنی یک وجود مخصوص در این موجود هست که در دیگری نیست.
// این حرف خود جناب ملاصدرا است؛ یعنی از نکاتی است که خود ایشان میفرماید. چون بعداً هم به آن میرسیم، متوجه میشویم.
❓پرسش اینجاست که وجودات خاصه یعنی چه؟ وجود وقتی خاص میشود، به ماهیت تبدیل میگردد. چگونه وجود، مخصوص به یک شیء میشود؟ مگر نه این است که به واسطه ماهیت؟ این ماهیت است که باعث تکثر وجود میشود. پس مراد از «وجودات خاصه» چیست؟
//شاید مراد حضرت ملاصدرا این است که اینها را در آن مرحله عقلی از هم تفکیک میدهد. در این صورت، ماهیت در آنجا اصیل میشود. این مطلب، بحث اصالت وجود و اصالت ماهیت را پیش میآورد. یعنی موضوع به این سادگی نیست که از کنارش رد شویم.
//، آقا جان، این را برای چه آوردند؟ برای اینکه [نشان دهند] شناختِ حقیقی اشیا چقدر دشوار است. اصلاً اشیا را چگونه میتوان به حقیقت شناخت؟ حالا ادامه را بخوانیم.
//ایشان فرموده است: «و به آخر فصل پنجم فن چهارم جواهر و اعراض نیز مراجعه کن. در آنجا که فرمود: تحصیل عرشی.» مطلبی که قبلاً در مبحث ماهیت بیان شد، مبنی بر اینکه خدا به الهام خود بر ما افاضه نمود و به تأیید خود بر قلب ما فائض نمود، در مبحث ماهیت گذشت.
//مطلبی که از آن روشن و منکشف میگردد این است که «صور نوعی، محض وجودات خاصه هستند.»
// صور نوعی یعنی چه؟ یک نوع، مانند اسب یا انسان. آن صورت اسب و صورت انسان، میگوید وجودات خاصه هستند.
(/ آقا جان، بحث این است که حرفی که ما میخواهیم بزنیم – الان بحث ما میدانید چیست؟ – آقا جان، این را برای یک چیز دیگر آوردند، ولی بحث این است که وجود یک حقیقت بسیط است. وقتی میگویید وجودات خاصه، به چه چیز تخصیص میخورند؟ باید ماهیتی پیدا کنید که دیگری آن را نداشته باشد تا دو تا شوند. وجودات خاصه، غیر از ماهیت، چه چیزی میتواند باشد؟ ولی ایشان حرفی برای گفتن ما دارد که ما نمیفهمیم.
//و [ایشان] به فصل هفتم موقف اول فن اول الهیات اسفار مراجعه میکند که گفت: «به حقیقت وجود، به نحو شهود حضوری میتوان علم پیدا کرد.»
// چگونه میتوان به حقیقت وجود علم پیدا کرد؟ چون ما هر چه میبینیم، وجود مقید است؛ وجود مقید، وجود درخت، وجود دیوار، ووو..
//چگونه میتوان به حقیقت وجود علم پیدا کرد؟ میگوید به این سادگی نیست. چه میخواهد؟ شهود. با شهود حضوری میتوانی علم پیدا کنی؛ به مرتبه شهود برسی که وجود برایت مکشوف شود و ببینی هیچ جایی خالی از وجود نیست.
/ اصلاً هیچ جایی نیست که وجود نباشد؛ اصلاً خود جا هم وجود است. آن مرتبه، شهود میخواهد. انسان باید به تفکر بنشیند و در حقیقت وجود سیر کند تا برایش مکشوف شود که هیچچیز خارج از وجود نیست. بهشت در کجاست؟ در وجود است. جهنم در کجاست؟ در وجود است. دنیا در کجاست؟ در وجود است. صراط مستقیم در کجاست؟ در وجود است. هیچچیز خارج از وجود نیست. از وجود میرویم به سوی وجود. تمام حرکتها از وجود به سوی وجود است؛ از مرتبهای از وجود به سوی مرتبهای از وجود. خب، این را باید انسان به نحو شهود به آن برسد.
//و [ایشان] به فصل سوم باب هفتم نفس اسفار مراجعه میکند. در آنجا که فرمود: «آن مقداری که قوم از حقیقت نفس فهمیدند، چیزی جز لوازم وجودش از جهت بدن و عوارض ادراکیاش نیست.» میگوید این قدری که فلاسفه از نفس فهمیدند، همان مقداری است که با بدن ارتباط دارد و لوازمی که در این ارتباط دارد و ادراکاتی که کسب میکند. همین قدر میفهمند که بله، نفسی هست که با بدن مرتبط است و مجرد از ماده است. همین قدر. حالا یک مقدار توضیحات دیگر هم هست. یعنی فلاسفه بیش از این نمیفهمند. حقیقت نفس چیست؟ میگوید اینها را با استدلال و امثال آن نمیتوان به دست آورد.
//«و نیز به تعلیقات آخوند بر شفا مراجعه کن، در آنجا که گفت: کلمه عرشی، آنچه را که خدا به نورش ما را هدایت نمود و بر جان ما به فضل خود افاضه کرد این است که صور نوعیه، جواهر و اعراض نیستند و آنها وجودات خاصه هستند.» جناب ملاصدرا مرتبه تأکید میکند که این مطلب به ما عنایت شده است. جواهر و اعراض – میدانید که قبلاً گفتیم ارسطو پایه فلسفهاش را چه چیزی میگذارد؟ جوهر و عرض.//میگوید ما هر چه میبینیم یا جوهر است یا عرض. اینها را جدا میکند، که مقولات عشره یا دهگانه بود؛ یک مقوله جوهری و نه مقوله عرضی. بالاخره یا طرف جوهر است یا عرض؛ خارج از این نداریم.
//اما ابنسینا میآید بر وجود و ماهیت پایه میگذارد؛ و شیخ اشراق بر نور و ظلمت. حالا سؤال این است: وجود، جوهر است یا عرض؟ [وجود] فوق مقوله است. ، حالا ایشان میگوید صور نوعیه، جوهر و عرض نیستند و آنها وجودات خاصه هستند. باید ببینیم منظورش از وجودات خاصه چیست، چون ملاصدرا همینطوری حرف نمیزند.
//«و غرض این است که معرفت نفس به فکر نظری، امری است و معرفت آن به شهود حضوری، امر دیگری است.» با فکر بخواهی برسی، یک چیز است؛ اینکه به شهود نفس برسی، چیز دیگری است. «اولی، رقیقه دومی است و دوم حقیقت اول میباشند.» رقیقه یعنی مرتبه تنزلیافته، رقت پیدا کرده. حقیقت، باطن رقیقه است. فکر، رقیقه است؛ شهود، حقیقت. و معرفت آن به شهود حضوری،[واضح است]. چنان که معرفت آن به اجمال، امری است و به کنه و تفصیل، امری دیگر است. نفس را اجمالاً بشناسیم، یک حرف است؛ اینکه به کنهش برسیم، باز حرف دیگری است. «و کلمات اسطوانههای فن (یعنی عرفا و حکما)، گاه در ترغیب به معرفت نفس و گاه به صعب و دشواری و ناتوانی از معرفت نفس و دیگر تعبیرات (و نظایر آنها)، در حقیقت به همین دو وجه یا دو وجه یاد شده از فکر نظری و شهود ذوقی و یا به دو وجه اجمالی و تفصیلی برمیگردد.»
\ میگوید بعضی از کلمات عرفا میگویند نمیشود به نفس رسید، به حقیقتش پی برد. بعضی میگویند نه، میتوانیم به حقیقت نفس برسیم. میگوید اینها به خاطر چیست؟ همین بحث؛ آنکه میگوید نمیشود رسید، منظورش به کنه [حقیقت] نفس است و آنکه تشویق میکند به معرفت نفس، منظورش همان مرتبه اجمالی نفس است. در هر صورت، انسان سرشته شده است که خود را قبل از هر معرفتی بشناسد، همانگونه که این حدیث در دیباچه بیان شد: «اعلمکم بنفسه، اعلمکم به ربه.» عالمترین شما به نفس خودتان، عالمترین شماست به پروردگارش. هر که خودش را بیشتر بشناسد، خدا را بیشتر میشناسد.
\ چگونه خودمان را بشناسیم خدا را میشناسیم؟ خودت را بشناسی، بدون اینکه تو چی هستی، تو چی هستی؟ جلوهای از وجودی، جلوهای از وجود. این را بهش برسی، بعد میبینی که داری جلوهای از وجود را میشناسی دیگر؛ وجود مساوی حق. منتها شناختن به این نیست که آقا این دست است، این پا است، این چشم است. اگرچه خود اینها هم معرفت میدهد به انسان. وقتی که مثلاً در رشته شناخت اعضا و جوارح – چه میگویند به آن؟آناتومی ، – علم تشریح که انسان [آن را] پی میگیرد، پی میبرد که چه عظمتی در وجود من است، چه نظمی است. این سلولها، این چه خلقتی است این؟ من چه خلقتی هستم؟ ووو…..
حالا بحث فقط تشریح نیست. اینها باز نظری و فکری است. آن توجهی که انسان به خودش کند. توجه کن به وجود خودت که من کیستم که خودمم نمیشناسم؟ رفتهرفته میبینی که با خودت انس میگیری. رفتهرفته که راهش را گفتیم: نظر بدوی به عالم. یعنی چه؟ بارها این را تکرار کردیم: فکر کن که بهیکباره متولد شدی. تا به حال هیچچیز ندیدهای؛ نه آدم، نه گیاه. گیاه چیست که از زمین میآید بیرون، شکل میگیرد، گل میشود؟ این چیست؟ فکر کن تا به حال ندیدهای. با چه حیرتی نگاه میکنی؟ به همه موجودات اینجوری نگاه کن. انسان چیست که روی دو تا پا راه میرود؟ بعد خدا را میبینی. چند دقیقه خوب تمرکز کنی؛ فکر کن تا به حال ندیدهای. بعد میبینی که عالم چقدر پر از خداست. این را باید هر روز با خودت تمرین کنی….
\بله، عقل و کشف از کنه حقیقت نفس قاصرند، به لحاظ اینکه حقیقت وجود صمدی در حقیقت نفس مأخوذ است. حق، جزء جزء نمیشود. حق وقتی در چیزی تجلی کرده، با همه اسما و صفاتش جلوه کرده است. این نیست که یک قسمتش اینجا جلوه کرده؛ [حق] قسمت نمیشود. لذا [عقل و کشف] قاصرند اگر بخواهد حقیقت خود را بشناسد.
\«و به همین معنا شیخ اکبر در قصیده خویش اشاره کرده: «ولستُ أدرِکُ من شیءٍ حقیقتَهُ / و کیف أدرِکُهُ و أنتُم فیهِ؟»» یعنی: «من حقیقت هیچچیز را ادراک نمیکنم. چگونه آن را ادراک کنم در حالی که تو در آنی؟» ایشان میگوید من نمیتوانم حقایق اشیا را بشناسم، چون تو در آنها حضور داری؛ یعنی باید تو را بشناسم و به همین دلیل نمیتوانم حقیقت اشیا را ادراک کنم. اما این معنا به معرفت نفس تنها مختص نمیباشد، چنان که فرمود: «و لستُ أدرِکُ من شیءٍ حقیقتَهُ» (من نمیتوانم حقیقت هیچچیز را بشناسم). پس معرفت شهودی، به اندازه ظرفیت مدرِکِ پیوسته به دریای وجود صمدی، یک امر است و معرفت به کنه [حقیقت]، امری دیگر. به این معنا که تا جایی میتوان پیش رفت، اما به حقیقتِ وجود صمدی که کنه آن است، نمیتوان دست یافت. «من هستم و این هستی، موجیست ز دریایی کان را نبود قعر و کان را نبود ساحل.» من موجی از این دریایم. این دریا امواجی دارد و ما امواج این دریاییم. نیاکان و پدران ما نیز موجی بودند که از خاک برخاستند و دوباره به خاک برگشتند. نفس که تعالی یافت، از خاک جدا شد و همینطور موجبهموج، این مسیر طی شده تا به موجِ ما رسیده است؛ موجی که از خاک بلند شدیم و چشم و گوش و زبان و قلب و عقل و فکر و اندیشه و خاطرات و خیالات و هوسها و آمال و آرزوها داریم. مگر قبلیها اینها را نداشتند؟ همه را داشتند. بعد دوباره به خاک برمیگردیم و نفسمان به ملکوت میپیوندد. ما در این میان، مانند موجی هستیم. «من هستم و این هستی، موجی است ز دریایی کان را نبود قعر و کان را نبود ساحل.» یعنی دریایی که نه قعرش پیداست و نه ساحلش؛ بیحد و اندازه است.
\ معرفت دوم (معرفت به کنه) برای غیر خدای سبحان حاصل نمیشود. «عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ.» همه چهرهها در مقابل حی قیوم، خاکسار و خاکمالاند. «وَلَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا.» احاطه علمی نمیتوانید به خدا پیدا کنید، به او. یعنی به خداوند. چون علم یعنی چه؟ احاطه. نمیشود به خداوند احاطه پیدا کرد. اگر علم پیدا کنی، یعنی به او احاطه پیدا کردهای.
پس در اینجا سه امر است:
- معرفت نفس به فکر نظری.
- معرفت نفس به شهود ذوقی، منتها به اندازه ظرفیت وجودی [خود انسان].
- معرفت نفس به کنه، به معنای احاطه به وجود صمدی.
\امر اول [یعنی فکر نظری] آسان است، یعنی آن فکر نظری و کتاب خواندن و پوست کنده شدن. آن را میگوید آسان است.
\ امر دوم [یعنی شهود به اندازه وجود] مشکل است. اونی که به شهود بخواهی برسی به اندازه وجود خودت، میگوید مشکل است. عاشقی کار شیرمردان است.
\ امر سوم [یعنی احاطه به وجود صمدی] محال است، در معرفت هر چیزی باشد. به کنه ذات اشیا بخواهی برسی، از آنجایی که ظهور حق است، به کنهش نمیشود رسید، محال است.
\و چون ما بحث مزبور را در رساله «انه الحق» به طور کامل انجام دادیم و به برخی مطالب آن در دیباچه در نکته پانزدهم «۱۰۰۱ نکته» اشاره کردیم و ۴۰ حدیث در نکته پایانی آن در ترغیب به معرفت نفس و ترغیب به آن نقل کردیم و رسالهای در تفسیر حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» تصنیف کردیم – که در خود کتابهای «۱۰۰۱ نکته» یا «کلمه» هست، که تفسیر حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است. کسی در عالم اسلام به اندازه حضرت آقا در مورد معرفت نفس قلم نزده و تصنیف ندارد – «و معانی گوناگون مستفاد از حدیث را بیان نمودیم.» فکر میکنم در «۱۰۰۱ کلمه» باشد این شرح آقا جان بر این. «بهتر این دیدیم که به بحث از آن در این مقام وارد نشویم.» که بخواهیم در معنایش بحث کنیم. «پس سخن را با سپاس خدا پایان میبریم.»
«تعداد عیون، یعنی چشمههای این کتاب، به طور طبیعی و بدون اعمال اندیشه سابقه و برنامه قبلی، مطابق با عدد جلاله» (شما چی دارید؟ «جل جلاله» که نمیشود. در عربی عدد جلاله «الله» باید باشد) «درآمد؛» یعنی ۶۶. میگوید بدون اینکه من بخواهم این کار را انجام دهم، خودش ۶۶ شد. «همین نکته نیز برای این فقیر، حیرتی افزون آورده و او را در تأسی از رسول خدا به ترنم «رب زدنی فی که تحیرا» یعنی «خدایا حیرتم را در خودت زیاد کن» واداشته است.» و انسان مظهر جلاله است، یعنی مظهر اسم جلاله «الله» که میشود ۶۶. بلکه عیون مسائل نفس به حدی محدود نمیرسد. «و نفس را در هر مسئلهای از مسائل الهی و کونی، حتی بحث از اسماء مستعصره، قدمی صدق و راسخ و ثابت است.» اسماء مستعصره، آن اسمائی هستند که مخصوص حق تعالیاند و مظهر ندارند. «انسان، حرفی از کتاب وجود قرآنی و فرقانی را نمیخواند» – قرآنی، آنی است که در دست ماست، کتابالله؛ فرقان، آن تفصیل عالم است – «مگر اینکه ابتدا آن را در صحیفه ذات خود میخواند.» ما اول باید در وجودمان چیزی را داشته باشیم تا بعد در بیرون بفهمیم. یعنی دیدن را شما اگر داری که میفهمی، میگوییم خدا بصیر است، یعنی چه؟ اگر کسی بصیرت نداشت یا چشم نداشته باشد، نمیفهمد خدا میبیند، یعنی چه؟ مثل حس ششم. طرف حس ششم نداشته باشد، بگویند آقا طرف حس ششم دارد، [میپرسد] آقا یعنی چه حس ششم؟ حالا این بگوید حس ششم، یک ذره بعضیها تجربه کردهاند.
چنان که مولای ما امام ثامنالحجج، سلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا صلواتالله علیهم، فرمود: «قَدْ عَلِمَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ أَنَّ مَا هُنَالِكَ لَا يُعْلَمُ إِلَّا بِمَا هَاهُنَا.» یعنی: «به تحقیق که صاحبان خرد میدانند که آنچه در آنجاست، دانسته نمیشود مگر به آنچه در اینجاست.» آنجاییها دانسته نمیشوند مگر به چیزی که در اینجاست؛ یعنی از نفس خودت باید پی ببری به حقیقت عالم. منزه است خدا! چه شأن بزرگی انسان دارد! خیلی عظیم است آقا، انسان. بزرگترین موجود انسان است که میتواند به کمال برسد؛ یعنی بالقوه در او هست که به کمال برسد. خدا او را بر مثال ذات و صفات و افعال خود خلق کرده است.
و در حدیث وارد شده که از حضرت امیرالمؤمنین پرسیدند: «آیا مردی را دیدی؟ هل رأیت رجلاً؟» این هم از احادیث عجیبی است که حافظ رجب برسی در «مشارق انوار الیقین» حدیث را نقل کرده. «هل رأیت رجلاً؟» (آیا مردی را دیدی؟) «قال علیهالسلام: نعم، و إلی الآن أسأل عنه.» فرمود: «بله، و تا الان از او میپرسم.» و تاکنون از حال او میپرسم، یا «در جستجوی او هستم.» «قلت: فقلت من أنت؟» (پس به او گفتم تو کیستی؟) «فقال: أنا الطین.» (گفت من خاک یا گل هستم.) «فقلت: من أین؟» (گفتم از کجایی؟) «فقال: من الطین.» (گفت از گل هستم.) «فقلت: إلی أین؟» (گفتم به کجا میروی؟) «فقال: إلی الطین.» (گفت به گل میروم.) میگوید دیدمش، گفتم تو کی هستی؟ گفت گلم. گفتم از کجایی؟ گفت از گلم. گفتم به کجا میروی؟ گفت به گل میروم. میگوید: «همه ما اینجوری نیستیم؟» ما از خاکیم دیگر، بالاخره. همه مواد روی کره زمین از خاکاند. ما هم نطفهمان از خاک درست شده. حالا میوه و چیزی، اینها را پدر و مادر خوردند، ولی اصلش خاک است. از گلیم. الان هم چه هستیم؟ همان گل هستیم، این شکلی شدیم. بعد دوباره چه میشویم؟ به گل برمیگردیم، دوباره خاک میشویم.
\، اما تمام میشود اینجا؟ میگوید نه. «پرسیدم: فقلت: أنا أنت؟» (پرسیدم: من تو هستم؟) «فقال: أنت أَبُوتُراب.» (گفت: تو پدر خاکی.) «ابوتراب» یعنی چه؟ پدر خاک. «حاشا هرگز! هذا من الدین فی الدین؟» حالا به صورت سؤالی باشد: «آیا این است جزای در دین؟» یعنی چه؟ آیا این پاداش اطاعتهای توست که تنها خاک باشی؟ این تنها خاک باشی که جزا نمیتوانی بگیری. . «حاشاک! هذا من الدین فی الدین.» (دین یعنی جزا.) «آیا این جزا در دین است؟» «أنا أنا.» «من، منم. من، منم.» «أنا ذات الذوات.» «من ذات همه ذاتهایم.» «روح الأرواح.» «جان جانان.» همه جانها یک جان داریم. یعنی همه ما مثل یک شعاعی میمانیم از یک خورشید، مثل خورشیدی که تابش کند. خورشید تابشش منم، تابشش شما. همینطور تابشهای مختلف. بعد آن چیست که تابش کرده؟ آن همان ذاتالذوات است، ذاتالذوات. حضرت امیر در خطبهالبیان دارد: «أنا آدم الأول.» من آدم اولم. که میگویند آدم اول به این اشاره میکند. غایت همه ذواتم. «فی الذات أو للذات.» حالا احتمالاً این حدیث را محقق قمی، صاحب «قوانین» و «قناعم» خوب شرح کرده و متأله ملاعلی نوری تعلیقاتی زیبا بر آن دارد و آنها در آخر «قناعم» چاپ شدهاند.
«فَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ.» «أنفسهم» باید باشد یا «أنفسهم»؟ «أنفسهم» باید باشد، اینجا اعرابگذاری اشتباه است. از فیثاغورس حکیم نقل شده است که وی گفت: «ذاتی روحانی، معارف را به من القا کرد.» فیثاغورس هم میدانید خیلی قبل از ارسطو و افلاطون بوده، چند صد سال قبل از آنها بوده است. فیثاغورس حکیم نقل شده است که وی گفت: «ذاتی روحانی، معارف را به من القا کرد.» پرسیدم: «تو کیستی؟» پاسخ داد: «من طبیعت تام تو هستم.» من حقیقت تام تو هستم؛ همان ذاتالذوات، همان خزانه علم. «و همین سخن نیز از هرمس یعنی ادریس پیامبر علیهالسلام نقل شده است.» که ایشان هم چنین چیزی فرمودند. آن کسی که القا میکند، گاهی وقتها القاکننده را انسان نمیبیند چه کسی دارد القا میکند، ولی گاهی وقت میبیند که حقیقتی دارد به من معارف را القا میکند که آنجا میگوید: «من حقیقت توام، حقیقت تو هستم.»
خدا ما و شما را از اهل مراقبت و حضور قرار دهد.
«و ما را توفیق اعتلا به فهم خطاب محمدی که نور عین یعنی نور چشم و عین نور است عنایت فرماید.» نور عین، عین یعنی یک معنایش چشمه است، یک معنایش ذات است. خیلی معنا دارد، عیون خیلی معنا دارد. عنایت فرماید. از تصنیف شرحالعیون فی شرحالعیون به عون پروردگار بخشنده عطایا، در روز پنجشنبه دوم ذیالحجهالحرام سال ۱۴۰۹ هجری ختمی (علا هاجرهها آلاف و التحیة و الثناء) مطابق با ۱۵/۰۴/۱۳۶۳ هجری شمسی در مدینه فاضله قم پایان یافت. باید مینوشت: «از تصنیف آن فارغ شدیم»، نه اینکه یا میفرماید: «تصنیف کتاب»، [که] مترجم اشتباه ترجمه کرده. تصنیفش پایان یافت.
\ «دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.» آخر حرفشان چیست؟ الحمدلله ربالعالمین. در قیامت هم آخر حرف چیست؟ الحمدلله ربالعالمین. که حالا بحثش باید مطرح بشود. و من بنده حسن بن عبدالله طبری آملی مشهور به حسنزاده آملی هستم. «سقاهما الله و جمیع المومنین شراباً طهوراً.» حسن بن عبدالله و فاطمه طبری آملی. «سقاهما الله» یعنی: «آن دو را خدا بچشاند و جمیع مؤمنین را شراب طهور.» آن دو یعنی چه؟ حالا اینجا حسن بن عبدالله حسن و حسن پسر عبدالله؛ «سقاهما» آن دو تا برمیگردد.
با عنایت ولی کامل مکمل، ترجمه نیمه دوم این کتاب عظیم «انسانشناسی» شب پنجشنبه ۲۳ ماه جمادیالاولی، مطابق سوم شهریور سال ۱۳۷۹ شمسی پایان یافت. از خداوند توفیق اعتلا و تحقق به این عیون همیشه جاری را برای خود و همگان آرزومندیم. و العبد محمدحسین نائجی. و از مباحثه این کتاب الیینی با دوستان دینی و اهل ولا و صفا فارغ شدیم در مورخه ۱۶/۱۰/۱۴۰۴ هجری شمسی مطابق ۱۶ رجب ۱۴۴۷ هجری قمری. العبد الحمدلله ربالعالمین.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی