→

1404-10-25 شهادت امام موسی کاظم ع

⌂

1404-10-25 شهادت امام موسی کاظم ع

0:000:00

بسم الله الرحمن الرحیم
پنج شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۲۵
🧿موضوع: شب شهادت امام هفتم، آقا موسی بن جعفر،
//اقا موسی بن جعفر( ع) باب‌الحوائج است. شهادت ایشان یکی از سندهای ظلم حاکمان بنی‌عباس است.

//قبل از آنکه وارد بحث شهادت آقا موسی بن جعفر (ع) شویم، به نکته‌ای اشاره می‌کنیم؛ قاعده‌ای که در این عالم وجود دارد، این است که عالم بر پایه عدل پابرجاست. چنان‌که از نبی اکرم (ص) روایتی نقل شده است: «بالعدل قامت السماوات و الارض».

آسمان‌ها و زمین به عدل پابرجای‌اند؛ یعنی همه چیز بر نظم و عدالت استوار است. اگر عدل و عدالت برداشته شود، نظم عالم به هم می‌ریزد. همه چیز سر جای خودش است. عدالت، اصلاً به معنی قرار دادن هر چیز در موضع و جایگاه خود است. اگر غیر از این باشد، یعنی انسان چیزی را سر جای خود نگذارد، ظلم صورت گرفته است.
// تعریف ظلم چیست؟ قرار دادن شیء در غیر موضع خود، ظلم است.

//بزرگ‌ترین ظلم، «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» (همانا شرک، ظلمی بزرگ است) می‌باشد. شرک، ظلم عظیم است. بزرگ‌ترین ظلم، شرک است. چرا؟ چون انسان چیزی را در موضعی قرار می‌دهد که بُعد عظیمی بین آنها وجود دارد؛ یعنی یک مخلوق را در جایگاه خداوند قرار می‌دهد. این می‌شود شرک و ظلم. چرا شرک ظلم عظیم است؟ به خاطر اینکه فاصله بین خدا و بنده بسیار زیاد است. لذا وقتی کسی یک بنده را خدا می‌داند، این فاصله‌ای بسیار زیاد است. بنابراین، بزرگ‌ترین ظلم شرک است: «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ».

//این عالم بر اساس عدل پابرجاست و ظلم را برنمی‌تابد. حتی ظلم انسان‌ها را هم برنمی‌تابد. شما وقتی قرآن را می‌خوانید، می‌بینید که خداوند چقدر از عذاب اقوامی صحبت می‌کند که ظلم می‌کردند. خداوند چقدر از عذاب اقوام مختلف یاد کرده است. ظلم‌ها نیز متفاوت بوده‌اند. مثلاً قوم لوط به گونه‌ای ظلم می‌کردند. ظلم چه بود؟ قرار دادن شیء در غیر جایگاه خود. خداوند برای مرد، زن را قرار داده است. وقتی این موضوع تغییر کند، چه می‌شود؟ ظلم. لذا این عالم ظلم را برنمی‌تابد. نتیجه چه می‌شود؟ عذاب نازل می‌شود.

//فرعون که بود؟ کسی که خود را در جایگاه خدا قرار داده بود. قرار دادن خود در جایگاه خدا چه می‌شود؟ می‌شود ظلم. شرک ظلمی عظیم است. آیا وقتی خود را جای خدا قرار داده بود، منظورش این بود که من آسمان‌ها و زمین را آفریده‌ام؟ نه، کسی این را قبول نمی‌کند. اگر فرعون بگوید من آسمان و زمین را آفریده‌ام، مردم می‌گویند تو خودت چند روز پیش به دنیا آمده‌ای. پس منظور او از «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی» (من پروردگار برتر شمایم) چه بود؟ داستان چه بود؟ آیه قرآن می‌فرماید: «لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْأَلُونَ» (او از آنچه می‌کند بازخواست نمی‌شود، ولی آنها بازخواست می‌شوند). این صفت خداوند است؛ خدا مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد از آنچه می‌کند و اینانند که بازخواست می‌شوند. این صفت خداست که کسی نمی‌تواند خدا را زیر سؤال ببرد.

اگر کسی مثل فرعون این‌گونه بود، فرعون می‌گفت «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی» یعنی هرچه من می‌گویم، شما باید اطاعت کنید. لذا چه می‌شد؟ هرکس هم که چنین حرفی بزند، شرک است؛ خود را در جایگاه خدا قرار داده است، کسی حق ندارد از من سؤال کند.

در داستان فرعون و حضرت موسی، اتفاقی که برای بنی‌اسرائیل افتاد [شامل نکات زیر است]: بنی‌اسرائیل چگونه به مصر رفتند؟ در زمان حضرت یوسف، وقتی ایشان عزیز مصر شد، خود را به پدرش معرفی کرد و به حضرت یعقوب گفت که فرزندان برادرانم و بچه‌ها و زن‌ها و نوه‌ها و همه را به مصر بیاور. او آنها را در جای خوبی از مصر سکنا داد و گفت: «اینجا کشاورزی کنید و زندگی کنید.» تا زمانی که حضرت یوسف بود، آنها در آسایش بودند و نسلشان زیاد شد. بعد از حضرت یوسف، مثلاً یک نسل پس از او، سلسله فراعنه به قدرت رسیدند. حضرت یوسف در زمان فراعنه نبود. تحقیقات جدید مشخص کرده است که حضرت یوسف پیش از زمان فراعنه بود. هیکسوس‌ها (اکسوس‌ها) قبل از فراعنه حکومت می‌کردند و حضرت یوسف در آن زمان بود.

فراعنه که به قدرت رسیدند، مشرک بودند و آمون را می‌پرستیدند. فرزندان حضرت یعقوب نیز در آن زمان زیاد شده بودند و خصوصیتشان این بود که با غیر خودشان ازدواج نمی‌کردند. بنی‌اسرائیل با مصری‌ها ازدواج نمی‌کردند. لذا نسلشان در هم آمیخته نشد؛ چون اگر با غیر خودشان ازدواج می‌کردند، دو سه نسل که می‌گذشت، امحاء می‌شدند و از بین می‌رفتند، مانند مغول‌ها. مغول‌ها وقتی به ایران آمدند، اوایل برایشان زن از مغولستان می‌آوردند. نسل‌های بعدی دیدند زنان ایرانی خوب‌اند و با همین‌ها ازدواج کردند. لذا رفته‌رفته در ایران محو شدند و از بین رفتند. مغول‌ها [اشاره به اینکه آنها] اجازه ندادند به جایی بروند [و خودشان ماندند و] در ایران امحاء شدند؛ چون با ایرانی‌ها ازدواج کردند. بنی‌اسرائیل در مصر نیز با مصری‌ها ازدواج نمی‌کردند و لذا تافته‌ای جدابافته بودند. چون آنها یکتاپرست بودند، رفته‌رفته تحت ظلم فراعنه قرار گرفتند. نه شغل دولتی به آنها داده می‌شد و نه انواع و اقسام ظلم‌ها به آنها صورت می‌گرفت. حدود سیصد، چهارصد سال اینها تحت فشار بودند.

و همین‌طور از خداوند دعا می‌کردند و منجی را می‌طلبیدند. بنا به برخی اخبار، به آنها گفته شده بود که شخصی به نام موسی بن عمران می‌آید و آنها را نجات می‌دهد. لذا بنی‌اسرائیل نام فرزندانشان را عمران می‌گذاشتند و بعد به آنها می‌گفتند اسم پسرت را موسی بگذار تا شاید او همان نجات‌دهنده باشد. به همین دلیل، تعداد زیادی موسی بن عمران در بنی‌اسرائیل وجود داشت. تا زمانی که فرعون دید تعداد بنی‌اسرائیل بسیار زیاد شده است. در برخی اخبار آمده است که پیشگوهای مصر، یعنی قبطیان، به فرعون گفتند فرزندی در بنی‌اسرائیل متولد می‌شود که تاج و تخت او را نابود خواهد کرد.

حالا کدام‌یک درست است؟ آیا به دلیل دیدن افزایش جمعیت فرزندانشان بود یا به خاطر این پیشگویی که شروع به کشتن پسران بنی‌اسرائیل کرد؟ او فکر می‌کرد با این کار می‌تواند جلوی قضا و قدر الهی را بگیرد. «صد هزاران طفل سربریده شد تا کلیم‌الله ناطق دیده شد.» بچه‌ها را ذبح می‌کردند و می‌کشتند. حتی دایه‌هایی داشتند که زنان را معاینه می‌کردند تا ببینند آبستن‌اند یا نه. و بر اساس تخصصی که داشتند، تشخیص می‌دادند این بچه پسر است یا دختر. اگر ماما تشخیص می‌داد پسر است، شکم زن را پاره می‌کردند، قبل از زایمان. یعنی بچه را بیرون می‌آوردند و می‌کشتند. اما از آنجایی که خداوند می‌خواست، مادر حضرت موسی (ع) وقتی به موسی (ع) حمل گرفت، شکمش برآمده نبود. چون اکنون نیز بعضی خانم‌ها رحمشان در پهلوهایشان است، یعنی وقتی حامله می‌شوند، اصلاً مشخص نمی‌شود که باردارند.

تا زمانی که مادر موسی فارغ شد. آن زمان، سربازان خانه به خانه می‌گشتند. فرعون گفته بود باید کسی را که می‌خواهد حکومتش را نابود کند، بکشند. وقتی مادر حضرت موسی، موسی را به دنیا آورد، به او وحی شد. آیه قرآن می‌فرماید: «وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعیهِ» (ما به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر بده). شیرش داد. بعد گفتیم: «فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ» (پس چون بر او بیمناک شدی، او را به دریا [رود نیل] بینداز)؛ یعنی او را در تابوتی، در جعبه‌ای قرار بده و در رود نیل رها کن. [این کار برای] یک مادر بسیار دشوار است. سپس می‌فرماید: «إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ» (ما او را به تو بازمی‌گردانیم و از رسولان قرارش می‌دهیم). [مادر موسی با خود فکر کرد] ، بچه را در جعبه بگذارم و در رودخانه بیندازم؟ چگونه به دست من می‌رسد؟ خداوند می‌فرماید ما او را برمی‌گردانیم. مادر موسی همین کار را کرد. بچه را شیر داد و در جعبه گذاشت؛ چون نمی‌توانست او را در خانه نگه دارد. صدای گریه بچه بلند می‌شد و می‌آمدند سرش را می‌بریدند. «صد هزاران طفل سربریده شد.»

مادر موسی بچه را در یک صندوقچه روی آب رها کرد. سپس به خواهر موسی (که نامش کلثوم بود – کلثوم به معنای دختری با صورت پُر و تپل است) گفت: «دنبال این صندوقچه برو و ببین چه می‌شود. طوری از کنار نیل حرکت کن که ببینی به کجا می‌رود.» خواهر موسی همین‌طور صندوقچه را زیر نظر داشت و دید که رفت و رفت تا به سمت کاخ فرعون رسید. کاخ فرعون نیز طوری ساخته شده بود که قسمتی از آن ظاهراً روی آب قرار داشت و آب از زیرش حرکت می‌کرد. آیه قرآن هم به این دلالت دارد: «هَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی» (این رودخانه‌ها از زیر [کاخ] من روان‌اند) که فرعون می‌گوید این نهرها از زیر من جاری است. این صندوقچه [که به سمت کاخ فرعون می‌رفت]، [باعث نگرانی خواهر موسی شد، گویا با خود گفت:] «اوه اوه، کار خراب شد! می‌خواستیم دست فرعونیان نیفتد!» زن فرعون که از زنان کامل و بافضیلت روزگار بود، در کنار آب با خدم و حشم خود نشسته بود. دید این صندوقچه در حال حرکت است. گفت: «بپرید داخل آب ببینید این صندوقچه چیست.» آن را آوردند، باز کردند و ناگهان دیدند بچه‌ای در آن است. آیه قرآن می‌فرماید: «وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی» (و محبتی از جانب خود بر تو افکندم).

//گفته می‌شود چشمان موسی (ع) به گونه‌ای بود که هر کس به او نگاه می‌کرد، دلباخته‌اش می‌شد. وقتی زن فرعون بچه را دید، ناگهان دلباخته‌اش شد و دلش رفت. [دریافتن] بچه در آب، آن هم در صندوقچه‌ای که یک نوزاد در آن است، بسیار عجیب بود. زن فرعون به فرعون گفت: «این را به عنوان بچه خودمان قبول کنیم.» ظاهراً آنها بچه‌ای نداشتند یا حداقل از این همسرش بچه‌ای نداشت. [به هر حال] بچه نداشتند، چون گفت این را به عنوان فرزندمان اتخاذ کنیم. فرعون نیز وقتی بچه را دید، از او خوشش آمد. حالا بچه گرسنه شیر می‌خواست و شروع به گریه کردن کرد. [فرعون دستور داد:] «بروید دایه پیدا کنید.» دایه‌های زیادی آوردند، اما بچه هیچ‌کدام را قبول نمی‌کرد و شیر نمی‌گرفت. خواهر حضرت موسی که از دور مراقب بود، نزدیک شد و گفت: «من کسی را می‌شناسم که بچه‌اش از دنیا رفته است – بچه‌ها را که می‌کشتند دیگر – و شیر دارد. می‌خواهید بروم به او بگویم بیاید؟» آنها گفتند: «باشد، برو بگو بیاید.» پس رفت و مادر حضرت موسی را آورد.

این بسیار عجیب است. بچه را که به سینه گرفت، سینه مادر را گرفت. آنها بسیار خوشحال شدند و گفتند: «تو دایه این بچه هستی و هر روز باید بیایی و به او شیر بدهی.» مادر موسی نیز [با خود گفت] از خدا می‌خواهم [که این‌گونه شود]. چون خداوند ابتدا چه فرموده بود؟ فرموده بود: «أَنْ أَرْضِعیهِ» (او را شیر بده)، ابتدا شیرش بده و بعد در صندوق بینداز. چون موسی شیر مادرش را خورده بود، شیر دایه‌های دیگر را نپذیرفت. او در آغوش مادرش پرورش یافت. کجا؟ در کاخ فرعون. او با رسم و رسوم کاخ‌داری بزرگ شد و به مرتبه‌ای رسید که رشید گشت. حضرت موسی این‌گونه پرورش پیدا کرد.

در این مدت، حضرت موسی می‌دید که بنی‌اسرائیل تحت فشار و شکنجه‌اند. او هم در کاخ فرعون رشد می‌کرد و هم همه می‌دانستند که فرعون او را بزرگ کرده و فرزند خودش نیست؛ یعنی مثلاً در جایگاهی پایین‌تر از فرزند فرعون محسوب می‌شد. تا اینکه یک بار، در حال عبور، دید که یک نفر از بنی‌اسرائیل با یک قبطی از فرعونیان درگیر شده است. جلو رفت و مداخله کرد. حضرت موسی جثه‌ای بسیار قوی داشت. او یک مشت به این قبطی زد و «فَقَضَی عَلَیْهِ» (بر او وارد آمد و او را کشت). آن قبطی افتاد و مرد. با یک مشت، او از دنیا رفت. حضرت موسی [با خود گفت:] «برویم، که دیگر مرده است.»

ظاهراً کسی از این ماجرا خبردار نشد. فردا دوباره حضرت موسی دید همین مرد از بنی‌اسرائیل با فرد دیگری درگیر شده است. حضرت موسی جلو رفت و گفت: «تو انگار آزار داری! همش دعوا می‌کنی و دنبال دردسر می‌گردی.» [وقتی] جلو رفت که مثلاً با او برخورد کند، [آن مرد از بنی‌اسرائیل به او] گفت: «ها، همان‌طور که دیروز یک نفر را کشتی، می‌خواهی من را هم بکشی؟» ناگهان خبر در شهر پیچید که آن کسی که دیروز کشته شده، موسی او را کشته است. «وَ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ یَسْعَی» (و مردی دوان دوان از دورترین نقطه شهر آمد) و به موسی گفت: «إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ» (بزرگان شهر علیه تو توطئه می‌کنند تا تو را بکشند، پس فوراً از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم).

حضرت موسی به بیابان زد؛ به بیابان سینا که منطقه‌ای خشک، بی‌آب‌و‌علف و بدون حیوان است، یک منطقه عجیب. در حال دعا بود که «فَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ» (ناخودآگاه به سوی مَدْیَن روی آورد). چگونه از این صحرا عبور کرد؟ عبور حضرت موسی از این صحرا بدون آب و آذوقه، خود معجزه‌ای بود.

تا رسید به مَدْیَن و به سرچشمه آب رسید. دید در آنجا عده‌ای آمده‌اند و گوسفندانشان را آب می‌دهند. ظاهراً دم غروب یا عصر بوده است؛ آخر وقت گوسفندها را آب می‌دهند تا به خانه ببرند، درست است؟ آنهایی که گوسفند داشته‌اند، می‌دانند. [موسی] بعد دید دو دختر چوپانی می‌کنند و نزدیک نمی‌آیند. به آنها گفت: «چرا شما نمی‌آیید گوسفندانتان را آب بدهید؟» گفتند: «اینها مرد هستند. پدر ما پیرمرد است. ما به چوپانی می‌آییم. اینها مرد هستند و نمی‌خواهیم با آنها قاطی شویم. لذا صبر می‌کنیم تا اینها گوسفندها را آب بدهند و بروند، بعد ما می‌آییم.» موسی گفت: «بدهید من برایتان گوسفندانتان را آب دهم.» گوسفندها را برد، آبیاری کرد و تحویل دخترها داد و گفت: «بفرمایید.» او هم مردانگی کرد و هم اصلاً به آنها نگاه نکرد؛ بدون اجر و مزد.

دخترها به خانه رفتند و به پدرشان گفتند. پدرشان گفت: «بروید این غریبه را بیاورید ببینیم کیست.» آنها دنبال حضرت موسی آمدند و حضرت موسی پیش او رفت. [سخنران توضیح می‌دهد که] ما قبلاً بحثش را گفته‌ایم که در قصص انبیاء می‌گویند این شخص حضرت شعیب بوده است، در حالی که در قرآن چنین چیزی نداریم. قرآن نمی‌گوید حضرت شعیب، و بحثش را گفته‌ایم که اصلاً شعیب (ع) زمانش با حضرت موسی یکی نبوده است. این یکی از اشتباهات مشهور است که شهرت پیدا کرده. حالا کاری ندارم. [شیخ مدین] گفت: «تو آدم خوبی هستی.» و موسی داستانش را برای شیخ مدین تعریف کرد. شیخ گفت: «لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» (نترس، از قوم ستمکار نجات یافتی). گفت: «نترس. اینجا از محدوده فرعون خارج است.» سپس گفت: «حاضری یکی از دخترانم را به عقد تو درآورم؟ در عوض، برای من چند سال باید چوپانی کنی و کار کنی.» موسی نیز که نه خانه داشت و نه زندگی، گفت: «باشد، از خدا می‌خواهم.» با یکی از دختران شیخ مدین که نامش صفورا بود، ازدواج کرد. چند سالی آنجا ماند تا اینکه حضرت موسی به مقام رسالت برگزیده شد و مأمور شد که برای نجات بنی‌اسرائیل برود.

//فرعون یک ابرقدرت بود. شما می‌بینید این اهرام ثلاثه مصر که مربوط به چند هزار سال پیش است، نماد قدرت آنها بود؛ اینکه چه قدرتی داشتند و چه علوم و فنونی در اختیار داشتند. حالا یک نفر با یک عصا می‌خواهد به جنگ فرعون برود. این کار نیاز به قدرتی عظیم دارد تا بتواند در برابر آنها بایستد.

خداوند با حضرت موسی تکلم کرد و فرمود: «إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا» (همانا من الله هستم، هیچ معبودی جز من نیست). سپس فرمود: «عصا را بینداز.» عصا را انداخت، اژدها شد، مار شد: «فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی» (و ناگهان ماری بود که به سرعت حرکت می‌کرد). حضرت موسی ترسید. خداوند فرمود: «لَا تَخَفْ» (نترس)، بگیرش، به حالت اول برمی‌گردد. [خداوند به موسی] فرمود: «با این معجزه و معجزه ید بیضا – که دستش را داخل پیراهنش می‌کرد و وقتی بیرون می‌آورد، دستش می‌درخشید و سفید بود – به سوی فرعون برو تا بنی‌اسرائیل را نجات دهی.»

حضرت موسی با همسرش به سمت مصر راه افتاد. به سراغ بنی‌اسرائیل رفت و سپس به سراغ فرعون. [به فرعون گفت:] «من پیامبر خدا هستم.» همراهش چه کسی بود؟ برادرش هارون؛ هر دو با هم به سوی فرعون مبعوث شدند. «اذْهَبَا إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی» (به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است). [موسی به فرعون گفت که] «من از جانب پروردگار عالمیانم.» فرعون گفت: «از کجا بدانم؟» موسی عصایش را انداخت و اژدها شد. فرعون گفت: «ما از این معجزه‌ها، از این سحر و ساحری‌ها هم بلدیم و داریم.» دستور داد ساحران را خبر کنند تا بیایند و با این [معجزه] سحر خودشان را بازی کنند. او فکر کرد که این سحر است.

وقتی جلسه تشکیل شد، ساحران عصاهای خود را انداختند و «جَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِیمٍ» (سحری عظیم از خود نشان دادند). آنها سحری عظیم آوردند. آیه قرآن می‌فرماید: «فَاسْتَرْهَبُوهُمْ» (پس آنان را ترسانیدند). مردم از سحری که آنها آورده بودند، می‌ترسیدند. بعد خداوند به موسی فرمود: «أَلْقِ عَصَاکَ» (عصایت را بینداز). موسی عصا را که انداخت، تمام آنها را بلعید. می‌دانید سحر چندین نوع دارد. این نوعش سیمیا است. به آن سیمیا می‌گویند؛ نمودِ بی‌بود. مثلاً ساحر یک شیر به جمعیت نشان می‌دهد، همه می‌ترسند، اما این شیر نمی‌تواند کسی را بخورد یا به کسی آسیب برساند؛ فقط ترس ایجاد می‌کند. یا مار می‌شود؛ همه از مار می‌ترسند، ولی آن مار نه کسی را می‌تواند نیش بزند و نه چیزی را بخورد. این را به یاد داشته باشید که سحر قدرت ندارد کاری انجام دهد، فقط یک نمود است.

لذا ساحران گفتند: «اِ، این سحر نیست. چون تمام این عصاها و ریسمان‌های ما را خورد.» آنها خودشان اهل این کار بودند. آنها به سجده افتادند و ایمان آوردند. وقتی مردم دیدند که ساحران ایمان آوردند، بسیاری از آنها نیز ایمان آوردند. فرعون گفت: «شما را به صلیب می‌کشم. بدون اجازه من ایمان می‌آورید؟» آنها گفتند: «هر کاری می‌خواهی بکنی، بکن. ما در مقابل حق نمی‌ایستیم. ما طرفدار حقیم.»
// [فرعون] دستور داد هر کس را که گیر آوردند، بکشند. گفت: «بگردید ببینید کسی در خانه‌ها باقی مانده است یا نه.» گفتند: «یک پیرزن مانده است، ولی خون همین‌طور می‌جوشد. خون آرام نشده.» فرعون گفت: «گردن آن پیرزن را هم بزنید.» گردن پیرزن را که زدند، خون آرام گرفت. این پیرزن که بود؟ همان دختری بود که سر یحیی (علیه‌السلام) به خاطر او از بدن جدا شد. روایت می‌گوید خداوند هفتاد هزار نفر را به انتقام خون یحیی کشت. خون آرام نمی‌گیرد. لذا بحث آن بنی‌اسرائیل بود؛ آن بچه‌هایی که فرعون کشت، خونشان هدر نرفت. آنها [مثل اینکه] بلند شدند و یقه فرعون را گرفتند، خفه‌اش کردند. خون یحیی (ع) آرام نگرفت. خون امام حسین (ع) هزار و چهارصد سال است که ما برایش گریه می‌کنیم. این جوشش خون امام حسین است. هر مصیبتی، حتی اگر عزیزترین کست بمیرد، بعد از ده، بیست، سی سال یادت می‌رود. چگونه است که هزار و چهارصد سال است گریه می‌کنیم و انگار تازه اتفاق افتاده است؟

خون آرام نمی‌گیرد.
//هر صاحب ظلمی، هرکس که ظلم کند، نابود می‌شود. شیخ بهایی در «کشکول» خود می‌فرماید در تورات آمده است: «هر کس که ظلم کند، خانه‌اش خراب می‌شود.» سپس شیخ بهایی می‌گوید این معنا در قرآن هم آمده، آنجا که می‌فرماید: «فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا» (اینها خانه‌های آنهاست که به خاطر ستمشان خالی و ویران شده است). یعنی خانه‌های آنان به خاطر ظلمشان خراب و نابود شده است. حکومت هم همین‌طور است؛ حکومت هم اگر ظلم کند، نابود می‌شود. خون ناحق ریخته شده را رها نمی‌کند. البته خون‌ها هم با هم فرق می‌کند. خون یک ظالم ریخته شود با خون یک نفس زکیه و پاک، بسیار متفاوت است.

خوش باش که ظالم راه به مقصد یا منزل نمی‌برد. این‌طور نیست که فکر کنی: «چراغ ظلم ظالم تا سحر هرگز نمی‌سوزد / اگر سوزد شبی سوزد، شب دیگر نمی‌سوزد.» ما در زمانه‌ای قرار گرفته‌ایم که شاهد ظلم‌های عظیمی در عالم هستیم؛ هر جا که جنگ و کشتار و خونریزی تمام می‌شود، از جای دیگری آغاز می‌گردد. رسول خدا (ص) فرموده‌اند این از علائم آخرالزمان است

//آقا موسی بن جعفر (ع) در مدینه به کسی کاری نداشت؛ مشغول عبادت، درس و تدریس بود و فقط مورد توجه مردم قرار داشت. مأمون عباسی می‌گوید: «با پدرم هارون‌الرشید به مدینه رفتیم. مجلسی تشکیل دادند. افراد و بزرگان مدینه برای دیدن پدرم می‌آمدند. تا اینکه آقا موسی بن جعفر (ع) آمد.» [مأمون] می‌گوید: «پدرم از تخت پیاده شد، پایین آمد و به استقبال ایشان رفت. ایشان را آورد و کنار خودش نشاند. احترامی به او کرد که من بسیار تعجب کردم، چون این احترام را به هیچ‌کس دیگری نکرده بود. بعد پدرم به افرادی که می‌آمدند، عطا و صله می‌داد؛ به بعضی‌ها دو هزار، سه هزار، پنج هزار سکه می‌داد، اما به ایشان دویست سکه داد.» مأمون می‌گوید: «بعد از جلسه به پدرم گفتم: “این آقا چه کسی بود که شما این‌قدر احترامش کردید؟” پدرم گفت: “این موسی بن جعفر است.” گفتم: “چرا این‌قدر احترامش کردی؟” گفت: “مردم می‌گویند او شایسته خلافت است. او را امام می‌دانند و صاحب کرامت است.” گفتم: “خوب، پس چرا این‌قدر پول کم به او دادی؟” گفت: “برای اینکه علیه ما قیام نکند.” سپس [به من] گفت: “ببین پسرم، تو که پسر منی، اگر به تاج و تخت من طمع داشته باشی، سرت را از بدنت جدا می‌کنم.”»

آه آقا جان! موسی بن جعفر (ع) چندین بار توسط هارون به زندان افتاد؛ هر بار شش ماه، یک سال یا دو سال. در زندان نیز سعی می‌کردند به او سخت بگیرند تا آزار ببیند و اذیت شود. این دفعه آخر که حضرت را زندانی کردند، خیلی فشار آوردند. کسی را گماشته بودند تا مراقب ایشان باشد. به او گفتند: «از ایشان چه می‌بینی؟» او گفت: «آقا، من می‌بینم یک عبا روی زمین افتاده است. ایشان در حالت سجده است تا وقت نماز. بلند می‌شود و….
//هر کس را که برای شهادت آقا [امام موسی کاظم] فرستادند، نظرش به جمال حضرت می‌افتاد و می‌گفت: «من نمی‌توانم این کار را بکنم.»
الحمدلله علی الولایه

دانلود فایل صوتی

17.2 مگابایت

← بعدیقبلی →