بسم الله الرحمن الرحیم
دوشنبه۱۴۰۴/۹/۳،««ایام فاطمیه»»
🧿موضوع: خطبه شقشقیه(خطبه (۳)نهج البلاغه
«ادامه خطبه⤵️
// سخنان حضرت (ع) از آنجا آغاز شد که فرمودند: «وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ…» (به خدا سوگند که فلانی –یعنی ابوبکر– ردای خلافت را به تن کرد)، در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به خلافت، همچون محور سنگ آسیاب است؛ «یَنْحَدِرُ عَنْهُ السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیْهِ الطَّیْرُ» (سیل از آن سرازیر میشود و هیچ پرندهای به آن راه نمییابد).
//در ادامه فرمودند: «عجب! ابوبکری که در زمان خلافتش به مردم میگفت مرا رها کرده و به سراغ دیگری بروید –یعنی ظاهراً وانمود میکرد که این حکومت را نمیخواهد– چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری (یعنی عمر) درآورد؟» زیرا همانگونه که میدانید، برای (انتخاب) عمر هیچ شورایی تشکیل نشد و ابوبکر خود فرمود: «خلیفه پس از من عمر است.»
//سپس حضرت امیر (ع) فرمودند: «فلانی که به خلافت رسید، بسیار خشن بود.» آنقدر خشن بود که نزدیک شدن و تماس با او، مردم را آزار میداد. مردم یا دچار ریاکاری بودند، یا اعتراض میکردند، یا ناچار به تظاهر بودند. از خشونتهای او، چندین حدیث از منابع اهل سنت نقل شده است. روایت شده است که عمر تازیانهای داشت و کمتر کسی بود که از آن تازیانه نخورده باشد.
//قندوزی حنفی روایت میکند که عمر چهل بار این جمله را تکرار کرد: «لَوْلَا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ» (اگر علی نبود، عمر هلاک شده بود)؛ زیرا او فتواهای اشتباه و خلاف شرع صادر میکرد و امیرالمؤمنین (ع) میرسید و میفرمود: «پیامبر اکرم (ص) اینگونه حکم دادهاند؛ حکم واقعی این است.» از همین رو، پس از آن میگفتند: «سنت عمریه.»
//سپس حضرت فرمودند: «من در تمام این مدت صبر کردم.» هنگامی که عمر توسط ابولؤلؤ ترور شد (که چرا و چگونه این اتفاق افتاد، خود داستانهای مفصلی دارد که در اینجا مجال پرداختن به آن نیست) و ضربات چاقو بر او وارد آمد، او در بستر بیماری افتاد و خود دریافت که در حال مرگ است. پس شورایی شش نفره تشکیل داد که شامل طلحه، زبیر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابیوقاص و امیرالمؤمنین (ع) میشد. او گفت: «این شش نفر به مدت یک هفته (یا ده روز) در یک مکان مشخص دور هم جمع شوند و از میان خود یک خلیفه تعیین کنند؛ و اگر این کار را انجام ندادند، گردن همه آنها را بزنید.»
او ادامه داد: «اگر به سه گروه سه نفره تقسیم شدند، گروهی که عبدالرحمن بن عوف در آن است، حق با آنهاست. آن سه نفر دیگر را که قبول نکردند، گردن بزنید.» و همچنین گفت: «و اگر پنج نفر (به یک نفر) رأی دادند و یک نفر مخالفت کرد –زیرا میدانست حضرت علی (ع) بیعتکننده نیست– گردن آن یک نفر را بزنید.»
عبدالرحمن بن عوف، داماد عثمان (شوهر خواهرش) بود. او میدانست که رأی را به عثمان خواهد داد. سعد بن ابیوقاص نیز کینه امیرالمؤمنین (ع) را در دل داشت، همانگونه که حضرت خود در اینجا فرمودند. پس عمر میدانست که او نیز به امیرالمؤمنین (ع) رأی نخواهد داد.
//این شورا برای چه منظوری تشکیل شد؟ (این نکتهای است که کمتر بدان اشاره شده است). عمر میخواست برای حضرت علی (ع) رقیبتراشی کند؛ زیرا میدید که پس از این مدت، دلهای مردم به امیرالمؤمنین (ع) متمایل شده است. لذا گفت: «باید رقیب درست کنم.» و همین کار را نیز انجام داد. افرادی که در زمان خلافت حضرت علی (ع) در مقابل ایشان ایستادند، همان کسانی بودند که در این شورا مطرح شدند: طلحه، زبیر و خود سعد بن ابیوقاص که با امیرالمؤمنین (ع) بیعت نکرد. عمر این افراد را آورد تا طمع خلافت را در دل آنها بیندازد.
//امیرالمؤمنین (ع) در این عبارت فرمودند: «فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ.» (پس شگفتا از خدا و از این شورا! چه زمانی تردید در برتری من نسبت به نفر اول آنها –ابوبکر– پیش آمد که اکنون همردیف با اینان (اعضای شورا) قرار گیرم، در حالی که بهترینِ ایشان عثمان است؟) یعنی حضرت میفرمایند برتری من نسبت به نفر اول آنها (ابوبکر) هرگز مورد تردید و شک نبود. اکنون مرا به سطح آنها تنزل دادهاند و در ردیف این شش نفر قرار دادهاند که بهترینشان عثمان است. همین عثمان را مردم بعدها شورش کردند و او را کشتند. او چه کارهایی انجام داد و چه خلافهایی مرتکب شد که مسلمانان خلیفه خود را به قتل رساندند؟ مگر شوخی بود؟ چه کرده بود؟
//حالا اینجا این عبارات را نگه دارید. من حدیثی از امیرالمؤمنین (ع) را از کتاب «الهجوم علی بیت فاطمة» برایتان میخوانم. این کتاب به فارسی نیز ترجمه شده است. این اثر تمام مطالب را از منابع شیعه و سنی جمعآوری کرده و برای کسانی که میخواهند در این زمینه تحقیق کنند، کتاب بسیار خوبی است. در اینجا حدیثی از امیرالمؤمنین (ع) در این زمینه آوردهاند که ابن ابیالحدید معتزلی، شارح نهجالبلاغه و از اهل سنت نیز آن را نقل کرده است. ایشان میگوید: حضرت (ع) فرمودند: «کُنْتُ فِی أَیَّامِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) کَجُزْءٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ» (من در زمان رسولالله (ص) همچون عضوی از وجود رسولالله (ص) بودم)، «یُنْظَرُ إِلَیَّ کَمَا یُنْظَرُ إِلَى الْکَوَاکِبِ فِی أُفُقِ السَّمَاءِ» (که مردم وقتی به من نگاه میکردند، گویی به ستارهای در آسمان مینگریستند)؛ یعنی مقام علی (ع) دستنیافتنی بود. مردم اینگونه به من نگاه میکردند و امیرالمؤمنین (ع) مورد حسادت و غبطه بسیاری بود. این جمله که «مثل ستارهای که در افق آسمان به آن نگاه میکنند» یعنی میگفتند علی (ع) کجا؟ او همچون عضوی از رسولالله (ص) بود.
ادامه حدیث میفرمایند: «ثُمَّ غَدَرَ الدَّهْرُ بِي فَقَرَنَنِي فُلَاناً وَ فُلَاناً.» (سپس روزگار از من روی برگرداند و مرا همردیف فلانی و فلانی –یعنی ابوبکر و عمر– قرار داد.) در ادامه: «ثُمَّ قُرِنْتُ بِخَمْسَةٍ أَمْثَلُهُمْ عُثْمَانُ.» (سپس مرا تنزل داد و در ردیف پنج نفر –در شورا– قرار داد که بهترینشان عثمان بود.) همین عثمان را گفتیم که در جنگ احد سه روز فرار کرد. بهترینشان عثمان بود! از دیگر فضائل او میتوان به چپاول بیتالمال و بخشش آن به خویشاوندانش (بنیامیه) اشاره کرد. ارقام میلیونها در آن زمان بیسابقه بود. او میلیونها درهم از بیتالمال به خویشاوندان خود، یعنی بنیامیه، میداد. تمام کارگزارانش نیز از فامیلهای خودش بودند که اکثر آنها شرابخوار، فاسد و منافق بودند؛ چنانکه میخوانیم: «اللهم العن بنیامیة قاطبة.»
//حضرت میفرمایند: «روزگار مرا آنقدر پایین آورد و در ردیف پنج نفر قرار داد که بهترینشان عثمان بود.» «فَقُلْتُ وَاضَفْرَاهُ.» (گفتم ای بوی گندش در آمد!) «ثُمَّ لَمْ یَزَلِ الدَّهْرُ لِی بِذَلِکَ.» (سپس روزگار به این هم راضی نشد.) «حَتَّى أَرْذَلَنِی فَجَعَلَنِی نَظِیراً لِابْنِ هِنْدٍ وَ ابْنِ النَّابِغَةِ.» (تا مرا پستتر کرد و همردیف «ابن هند» –معاویه– و «ابن نابغه» –عمرو عاص– قرار داد.) «لَقَدِ اسْتَنَّ الْفِصَالُ حَتَّى الْقُرَاعِ.» (یعنی: کار به جایی رسید که شتران شیرخوار نیز به بیماری گری مبتلا شدند و در نهایت فساد و تباهی قرار گرفتند.)
//در روایتی دیگر حضرت (ع) میفرمایند: «الدَّهْرُ أَنْزَلَنِي ثُمَّ أَنْزَلَنِي حَتَّى یَقُولُوا عَلِیٌّ وَ مُعَاوِیَةُ.» (روزگار مرا آنقدر پایین آورد، آنقدر پایین آورد تا گفتند علی و معاویه.) معاویه کسی است که پس از فتح مکه اسلام آورد. فتح مکه در اواخر عمر پیامبر اکرم (ص) و در سال هشتم هجری رخ داد؛ در حالی که پیامبر (ص) در سال دهم هجری از دنیا رفتند. یعنی معاویه ظاهراً دو سال پیش از رحلت پیامبر (ص)، از ترس، اسلام آورده بود و هیچ سابقهای در اسلام نداشت و همواره در کنار پدرش ابوسفیان با اسلام جنگیده بود. حضرت (ع) میفرمایند: «مرا همردیف معاویه قرار دادند.»
//حضرت (ع) در اینجا میفرمایند: «برتری من نسبت به نفر اول آنها محل اعتراض نبود؛ تا جایی که اکنون همقرین این چند نفر شوم که –به قول ما– اصلاً عددی نیستند.» سپس حضرت (ع) در ادامه میفرمایند: «لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ رَأَيْتُ وَرِثَتِي نُهِبُوا وَ فُضْحُوا.» (اما من فروتن شدم و خویشتن را یکی از آنها قرار دادم؛ زیرا دیدم که میراثم غارت شده و بیحرمتی شده است.) و ناچار خود را یکی از آن پرندگان قرار دادم که اگر پایین میآمدند، من نیز با آنان فرو میآمدم و اگر میپریدند، با جمع آنان میپریدم. مجبور بودم با آنها بحث و همراهی کنم.
سعد بن ابیوقاص –که پسرش عمر سعد در کربلا امام حسین (ع) را به شهادت رساند– در آن شورا از روی کینهورزی از حق اعراض نمود. حضرت (ع) میفرمایند: او به خاطر کینهای که از من داشت، روی از من برگرداند. و دیگری (عبدالرحمن بن عوف) به برادر زنش (عثمان) تمایل نشان داد، همراه با اغراض دیگری که در دل داشت. برخی «وَ حَنَنٍ وَ حَنَنٍ» را به معنای «و دیگرانی که بردن نامشان زشت است» (مانند طلحه و زبیر) ترجمه کردهاند.
در این شورا، عمر حق تصمیمگیری نهایی را به عبدالرحمن بن عوف داده بود و گفته بود هر طرفی که او باشد، حق با آنهاست. عبدالرحمن ابتدا نزد حضرت علی (ع) آمد و گفت: «آیا حاضری خلیفه پیامبر (ص) شوی، به این شرایطی که من میگویم؟» گفت: «به این شرط که به قرآن، سنت پیامبر اکرم (ص) و سنت ابوبکر و عمر عمل کنی.» امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «قبول میکنم به شرط عمل به قرآن، عمل به سنت رسولالله (ص) و عمل به اجتهاد خودم.» او (عبدالرحمن) گفت: «خیر، اینگونه نشد.» او میدانست که حضرت (ع) این شرط را نمیپذیرد؛ زیرا ایشان با آنها بیعت نکرده بود. سپس به عثمان رو کرد و پرسید: «آیا قبول میکنی به قرآن، سنت پیامبر اکرم (ص) و سنت شیخین (ابوبکر و عمر) عمل کنی؟» عثمان گفت: «بله، قبول میکنم.» پس او را خلیفه اعلام کرد.
پس از این ماجرا، بحثهایی درگرفت. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «مگر شما در غدیر خم شاهد نبودید؟ کدام یک از شما چنین فضیلتی دارد؟ مگر شما نشنیدید؟» همه گفتند: «چرا، ما شنیدیم و شاهدیم.» شرح این حدیث مفصل است و اگر بخواهیم آن را بخوانیم، چندین منبر به طول خواهد انجامید. (در آن زمان) سروصداها بلند شد. سپس امیرالمؤمنین (ع) به عبدالرحمن بن عوف فرمودند: «خلافت را به عثمان واگذار کردی تا بعداً او تو را خلیفه کند؟ اما بدان که خداوند هر روز در کاری است.» این سخن حضرت (ع) همچون تیری بر او وارد آمد. «خداوند هر روز در کاری است.» یعنی چنین نیست که هرچه تو نقشه بکشی، همان محقق شود.
چه اتفاقی افتاد؟ پس از مدت کوتاهی، بین عثمان و عبدالرحمن بن عوف نزاع و اختلاف افتاد و با هم قهر کردند. حتی عبدالرحمن بن عوف پیش از کشته شدن عثمان، درگذشت. حضرت (ع) فرمودند: «تو خلافت را به او واگذار میکنی که روزی او نیز به تو واگذار کند؟ اما خداوند هر روز در یک کاری است.»
پس از شرکت حضرت (ع) در شورا، به ایشان اعتراض کردند که: «شما که میدانستید اینها نقشهای برای این شورا کشیدهاند، چرا شرکت کردید؟» حضرت (ع) فرمودند: «این کار دلیل داشت و هیچ یک از اعمال امام بیدلیل نیست.» ایشان فرمودند: «آنها در ابتدا برای غصب خلافت، حدیثی دروغین از رسول خدا (ص) جعل کردند که: “نبوت و خلافت در یک خانواده جمع نمیشود.” در حالی که آیات قرآن خلاف این را میگوید. سپس خودشان مرا در شوراهای خلافت قرار دادند. آه! اگر نبوت و خلافت در یک خانواده جمع نمیشود، پس چرا مرا جزء شورای خلافت قرار میدهید؟ من در آن شرکت کردم تا در تاریخ بماند.»
//سعد بن ابیوقاص، که حضرت (ع) فرمودند از روی کینه ایشان را انتخاب نکرد، بعدها نیز که حضرت به خلافت رسیدند، با ایشان بیعت نکرد. همچنین عبدالله بن عمر و چند نفر دیگر نیز بیعت نکردند. حضرت (ع) به آنها فرمودند: «قول بدهید که در حکومت من شورش و فتنهای برپا نکنید.» آنها گفتند: «قول میدهیم.» حضرت (ع) فرمودند: «اگر بیعت هم نکنید، اشکال ندارد.» ایشان کسی را به بیعت مجبور نکردند. این در حالی بود که امیرالمؤمنین (ع) را چقدر آزار داده بودند؛ ریسمان به گردنش انداختند و او را برای بیعت کشان کشان بردند. (همچنین) امام حسین (ع) را نیز به خاطر بیعت با یزید به شهادت رساندند. اما امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «اگر نمیخواهید بیعت کنید، اشکالی ندارد. فقط قول بدهید که شورش و فتنهای برپا نکنید.» آنها نیز گفتند: «باشد.» و حضرت (ع) فرمودند: «آزادید.»
//«أَلَا وَ إِنَّ الثَّالِثَ الْقَوْمِ قَامَ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ.» (تا آنکه نفر سوم آن جمع به خلافت رسید، در حالی که شانههایش را باد کرده بود و تمام همّ و غمّش بین خوردن و دفع کردن بود.) او به خلافت رسید در حالی که شانههایش را باد کرده بود و تمام همّ و غمّش بین خوردن و دفع کردن بود؛ یعنی تمام کارهایش از آشپزخانه به دستشویی و از دستشویی به آشپزخانه محدود میشد و هیچ کاری مهمتر از پر و خالی کردن شکمش نداشت. این سخنان را کسی میگوید که خود در کنار آنها حضور داشته است. حتی اگر برای امیرالمؤمنین (ع) قائل به علم غیب هم نباشیم یا ایشان را وصی رسولالله (ص) ندانیم، حضرت (ع) خود در کنار آنها بوده و این مطالب را بیان میکنند.
//«وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیعِ.» (همراه او، خویشاوندان پدریاش –یعنی بنیامیه– گرد آمدند و به پا خاستند، و مال خدا را همچون شتری که علفهای تازه بهاری را با حرص میخورد، با دهان پر میخوردند و آن را چپاول میکردند.)
–داستان کشته شدن عثمان بسیار مفصل است– و در برابر معترضین ایستادگی کردند. به عثمان فرمودند: «به منبر برو و عذرخواهی کن. بگو: “متأسفم، رسیدگی خواهم کرد.”» او بار اول به منبر رفت و عذرخواهی کرد. معترضینی که از مصر، کوفه، یمن و چندین منطقه دیگر آمده بودند، در راه بازگشت، سواری مشکوک را دیدند که در حال حرکت است. جلویش را گرفتند و پرسیدند: «صبر کن! کجا میروی؟» او گفت: «هیچجا، در حال رفتن هستم.»
محمد بن ابیبکر –پسر ابوبکر که زیر دست حضرت علی (ع) بزرگ شده بود و به همین دلیل اهل سنت چندان به او احترام نمیگذارند، و بعدها به دست عمرو عاص به شهادت رسید– میگوید: «انگار به قلب من الهام شد.» هرچه آن سوار را گشتند، چیزی نداشت. محمد (ع) میگوید: «به قلبم الهام شد که مشک آب او را پاره کنم تا ببینم چه چیزی در آن است.» من با چاقو مشک را پاره کردم و نامهای دیدم. در آن نامه به حاکم منطقه نوشته شده بود: «این افراد که به اینجا آمدهاند، گردنشان را بزنید.» وقتی معترضین این نامه را دیدند، در حالی که به زحمت راضی شده بودند برگردند، این بار بازگشتند. حضرت علی (ع) جلو آمدند و فرمودند: «من اوضاع را درست میکنم.» اما شیخ طوسی در «امالی» مینویسد که به سینه امیرالمؤمنین (ع) زدند و گفتند: «علی! تو کنار برو. دخالت نکن.»
خانه عثمان را محاصره کردند. او مرتب میگفت: «من نکردم، من نبودم، من نبودم. تقصیر من نبود.» خانه را محاصره کردند و آب را بستند. امیرالمؤمنین (ع) توسط امام مجتبی (ع) و امام حسین (ع) برای او آب فرستادند؛ زیرا آنها فرزندان پیامبر (ص) بودند و کسی جرأت اعتراض به ایشان را نداشت. بعدها در روز عاشورا، میدانید به چه بهانهای آب را بر امام حسین (ع) بستند؟ گفتند: «عثمان تشنه کشته شد.» خب، این چه ربطی به امیرالمؤمنین (ع) و فرزندان پیامبر (ص) داشت؟ امیرالمؤمنین (ع) نزد او رفتند و پیغام دادند: «خلافت را کنار بگذار و جانت را نجات بده. اینها میخواهند تو را بکشند و خواهند کشت. دست بردار.» اما او تا آخرین لحظه رها نکرد و آنها به خانهاش ریختند و او را کشتند.
حضرت میفرمایند: «کار عثمان همین بود و فرزندان پدریاش (بنیامیه) همچون شتری که علفهای بهاری را میچرد، شروع به چپاول بیتالمال کردند.» سپس میفرمایند: «فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ إِلَیَّ کَعُرْفِ الضَّبُعِ یَنْسَالُونَ إِلَیَّ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَایَ وَ اجْتَمَعُوا حَوْلِي کَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ.» (روزی بود که مردم انبوهی از هر سو به سمت من هجوم آوردند تا خلافت را به دست امیرالمؤمنین (ع) بسپارند؛ چنانکه حضرت (ع) فرمودند: «آنچنان (بر من) هجوم آوردند که گویی انبوهی عظیم، چون یال کفتار –کفتار آفریقایی که یالهای درهمپیچیده و فراوانی دارد– از هر سو بر من سرازیر شدند.» ایشان این تشبیه را برای بیان شدت ازدحام جمعیت به کار بردند و از هر طرف به من نزدیک شدند. چنان اشتیاق مردم بالا گرفته بود و به من فشار آوردند که حضرت (ع) میفرمایند: «حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَایَ» (تا آنجا که حسنان –دو ساق پای من– لگدمال شد و دو جانب لباسم پاره گشت). ایشان در ادامه، با اشاره به ترجمه اشتباهی که گاه از این عبارت صورت میگیرد (یعنی «دو فرزندم حسن و حسین کوبیده شدند»)، توضیح میدهند: «امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در آن زمان سی و چند ساله بودند و “وُطِعَ” به معنای لگدمال شدن است. آنها کودک نبودند که لگدمال شوند.» ابن ابیالحدید معتزلی، بزرگترین شارح نهجالبلاغه و از اهل سنت، نیز میگوید: «”حسنان” به معنای “حسنین” (امام حسن و امام حسین) نیست.» در زبان عربی، برای برخی اعضای بدن، اسامی خاصی وجود دارد؛ مثلاً به چشم میگویند “کریمتان” و به دو ساق پا، “حسنان”. پس منظور از «لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ» این است که دو ساق پای من در زیر پای مردم لگدمال شد. این عبارت برای بیان شدت نزدیکی و ازدحام جمعیت است. همچنین «وَ شُقَّ عِطْفَایَ» به معنای پاره شدن لباس از دو جانب است. بنابراین، منظور امام حسن و امام حسین (ع) نیست و این ترجمه اشتباه است. حضرت (ع) اینگونه شدت هجوم مردم را بیان میکنند.
حضرت (ع) تنها خلیفهای بود که مردم او را انتخاب کردند. عمر را ابوبکر انتخاب کرده بود، عثمان را نیز همان گروه شش نفره تعیین کردند، و ابوبکر را هم عدهای انتخاب کرده بودند و عدهای دیگر با آن مخالف بودند. تنها کسی که مردم با اشتیاق او را انتخاب کردند، امیرالمؤمنین (ع) بود؛ اما این انتخاب دیگر آن انتخاب اولیه رسولالله (ص) نبود؛ در اینجا مسیر کج شده بود. به همین دلیل امیرالمؤمنین (ع) نمیخواستند خلافت را بپذیرند. در برخی خطبهها فرمودند: «دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَیْرِي» (مرا رها کنید و به سراغ دیگری بروید). ایشان میفرمودند: «مرا رها کنید؛ زیرا مسیر کج شده است. شما عثمان را کشتید و اکنون به دنبال انتقام هستید. خوب، به سراغ من میآیید. (این سخن، برداشت من است.) حالا که انتقام میخواهید، از چه کسی بگیرید؟ آیا کسی در این میان هست؟ من که خلیفه هستم، به سراغ من میآیید. و همینگونه نیز شد.»
//«مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي کَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ.» (یعنی: مانند گله گوسفند به دور من جمع شدند) که یکدل و یک صدا به گرد من اجتماع کرده بودند. «فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَکَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُونَ.» (وقتی که زمامداری به دست من رسید، عدهای عهد خود را شکستند –که همان ناکثین بودند– گروهی دیگر از راه حق منحرف شدند –مانند خوارج– و گروهی دیگر ستمکاری را پیشه خود ساختند –مانند معاویه و اطرافیانش.)
اینها در حالی بود که رسول خدا (ص) پیش از آن فرموده بودند: «یا علی! تو با ناکثان، قاسطان و مارقان خواهی جنگید.» اهل سنت نیز جنگهای امیرالمؤمنین (ع) را روایت کردهاند که به این جنگها مشروعیت میدهد. اینها برای چه جنگیدند؟ آیا برای خدا بود؟ ابداً. طلحه و زبیر با امیرالمؤمنین (ع) بیعت کردند؛ آن هم نه با اجبار. سپس با عایشه همراه شدند و به بهانه حج و عمره به مکه رفتند. در آنجا بنیامیه را با خود همراه کردند و به سوی بصره حرکت کردند تا علیه امیرالمؤمنین (ع) شورش کنند. به چه جرمی؟ گفتند: «باید قاتلان عثمان را معرفی کنید.» در حالی که عایشه خود فتوای قتل عثمان را داده بود و گفته بود: «اقتُلوا هذا نَعثَل» (این پیرمرد یهودی صفت را بکشید). طلحه و زبیر نیز خود آتشبیار معرکه بودند. آیا به خاطر یک نفر میشود هزار نفر را کشت؟ آنها گفتند: «نه، تو باید قاتل عثمان را معرفی کنی.»
سپس معاویه برای چه جنگید؟ او نیز دقیقاً همین بهانه را دستآویز قرار داد و گفت: «اصلاً علی (ع) کشنده عثمان است.» لشکر شام را فراهم کرد و هجوم آورد که منجر به جنگ صفین شد. و پس از این جنگها، خوارج نهروان از دل آنها بیرون زدند.
حضرت (ع) دنبال آن میفرمایند: «کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ.» (گویا اینها سخن خداوند سبحان را نشنیدهاند که میفرماید: «آن سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین خواهان برتریجویی و فساد نیستند و سرانجام نیک از آن پرهیزگاران است.») اینها دنبال چه چیزی بودند؟ دنبال برتریجویی. طلحه و زبیر میگفتند باید دوباره شورا تشکیل شود، شاید ما خلیفه شویم؛ زیرا معاویه در جنگ جمل، پیش از صفین، به طلحه و زبیر نامه نوشته بود که: «من از مردم شام برای شما بیعت گرفتهام. شما علی (ع) را در عراق از بین ببرید تا تمام مملکت اسلامی از آنِ شما شود.» البته دروغ میگفت؛ چون میدانست کشتن آنها بسیار راحتتر از کشتن حضرت علی (ع) است.
//«بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلَتِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.» (به خدا سوگند که این سخنان را شنیدند و خوب آن را فهمیدند، اما دنیا در چشمانشان جلوهگر شد و زر و زیور آن دلشان را ربود.) گاه دنیا خود را اینگونه زینت میکند، عزیزان. خدایا ما را حفظ کن. اینها شاگردان پیامبر خدا (ص) بودند و به چنین سرنوشتی دچار شدند و خود را در این مسیر باختند.
عمرو عاص ابتدا خود را از این ماجراها کنار کشیده بود تا اینکه معاویه برایش نامه نوشت و او را دعوت کرد: «نزد من بیا. تو از فلانها و بهمانها خواهی شد (و مقام و مال به دست خواهی آورد).» او دو پسر داشت که با آنها مشورت کرد. یکی از پسرانش گفت: «پدر جان! تو پیرمردی. این کارها را رها کن. اگر نزد معاویه بروی، شاید دنیایی به دست آوری، اما آخرت را از دست خواهی داد.» پسر دیگرش گفت: «پدر! دنیا یک بار روی خوش نشان میدهد. فرصت را از دست نده و به سمت معاویه برو.» او نیز رفت. نتیجه چه شد؟ با امیرالمؤمنین (ع) درافتاد. عمرو عاص سه چهار سال (یا یک سال) پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع)، درگذشت. یعنی او درست در سالهای آخر عمر خود را بدبخت کرد.
اما پس از آن امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «من اهل دنیا نیستم.» «أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ…» (اما سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر حضور حاضران نبود که مرا به یاری طلبیدند و حجت بر من تمام نمیشد –زیرا اینها یاوران و ناصران بودند و میگفتند: “بیا، ما آمدهایم تا تو را یاری کنیم و اگر قبول نکنی، کوتاهی کردهای”– (اگرچه پیش از این جلو نیامدند، اما اکنون میگفتند: “ما آمادهایم”) و «وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ.» (و اگر پیمان الهی از علما نبود که بر پرخوری ستمگر و گرسنگی ستمدیده سکوت نکنند –حضرت میفرمایند: خدا از علما پیمان گرفته است که پرخوری ظالم و گرسنگی مظلوم را تحمل نکنند– اگر این موارد نبود…) «لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا.» (هر آینه زمام این شتر خلافت را بر پشتش میانداختم و رهایش میکردم و پایان آن را با همان جام آغازش سیراب میکردم.) این عبارات چنان بلیغ هستند که نمیتوان به سادگی از آنها گذشت.
«وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.» (و در آن هنگام میفهمیدید که این دنیای شما در نزد من از آب بینی بز نیز بیارزشتر است.) حضرت (ع) چرا از آب بینی بز نام میبرند؟ زیرا بز به دلیل سرد مزاجی، زود سرما میخورد و آب بینی زیادی دارد. این آب بینی اگرچه پاک است و نجس نیست، اما هیچ کس رغبتی به آن ندارد، چه رسد به اینکه آن را لمس کند یا بخورد. حضرت (ع) فرمودند: «در آن صورت میفهمیدید. اگر حضور حاضران و تمام شدن حجت به واسطه وجود یاوران نبود، و نیز پیمان خداوند از علما نبود، میدیدید که این خلافت را رها میکردم و آن به اندازه آب بینی بز هم پیش من ارزش نداشت.»
جالب است که امیرالمؤمنین (ع) درباره مروان فرمودند: «مروان به خلافت میرسد، به اندازهای که سگ پوزه خود را بخاراند.» مروان پس از یزید، تنها چند ماه حکومت کرد. هنگامی که یزید به درک واصل شد، مروان که پیرمردی بود، به همسر یزید گفت: «بیا همسر من شو. فرزند بعدیام –که ظاهراً نامش خالد بود و بسیار کوچک– را ما سرپرستی میکنیم و او ولیعهد من شود. من هم که پیرمردم، تا او بزرگ شود، خواهم مرد و او خلیفه خواهد شد.» زن یزید گفت: «فکر خوبی است.» پس از ازدواج آنها و انتخاب مروان به عنوان خلیفه، چه شد؟ مروان، پسر خودش را به عنوان ولیعهد معرفی کرد. همسر یزید نیز گفت: «حسابت را میرسم.» او که زنی چاق و چله و جوان بود، در شبی متکا را بر دهان مروانِ پیرمرد گذاشت و روی آن نشست. در تاریخ آمده است که او خفه شد و درگذشت. پس از او پسرش به زودی خلیفه شد و او نیز از دنیا رفت. بدین ترتیب بنیمروان پس از بنیامیه، از اینجا آغاز شد. به همین دلیل مروان تنها چند ماه حکومت کرد؛ همانگونه که حضرت فرموده بودند: «به اندازهای که سگ پوزه خود را بخاراند.» اما درباره خود فرمودند: «به اندازه آب بینی بز.» یعنی این خلافت با اینکه پاک بود، من رغبتی به آن نداشتم.
نقل است که وقتی سخنان حضرت (ع) به اینجا رسید، مردی از اهل عراق برخاست و نامهای به ایشان داد. هنگامی که حضرت (ع) نامه را مطالعه کردند، ابنعباس عرض کرد: «ای امیرالمؤمنین! کاش سخنتان را از همانجا که قطع فرمودید، ادامه میدادید. آیا ممکن است بقیهاش را هم بفرمایید؟» حضرت (ع) فرمودند: «هَیْهَاتَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ! تِلْکَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ.» (هرگز ای ابنعباس! آن شقشقیهای بود که برآمد و سپس فرونشست.) (منظور این است که این سخنان همچون شقشقه شتر بود که از دهان بیرون میآید و پس از جویدن دوباره فرو میرود؛ یعنی درد دلی بود که بیان شد و فرو خوردم.) ابنعباس میگوید: «فَوَ اللَّهِ مَا أَسِفْتُ عَلَى کَلَامٍ قَطُّ کَأَسَفِی عَلَى هَذَا الْکَلَامِ، أَلَّا یَکُونَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ أَرَادَ.»
به خدا سوگند، بر قطع شدن هیچ سخنی به اندازه قطع شدن این کلام امیرالمؤمنین (ع) تأسف نخوردم؛ ای کاش حضرت (ع) بقیه آن را نیز میفرمودند و به کلام خود ادامه میدادند.) این شقشقیه، درد دل بود. درد دل چه بود؟ یک خلافت غصب شده.
➖پایان خطبه➖
مناجاتی کوتاه از ایشان را بخوانم تا شاید اندکی از وضعیت زندگی حضرت (ع) برایتان روشن شود. در همین کتاب «الهجوم علی بیت فاطمة» از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید نقل شده است. تصور نکنید که اطراف رسولالله (ص) و امیرالمؤمنین (ع) همیشه گل و بلبل بوده است؛ بلکه چه کسانی آنها را احاطه کرده بودند؟ چگونه میشود که پیامبر ما از دنیا بروند؟ دخترشان به شهادت برسد؟ دامادشان شهید شود؟ امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به شهادت برسند؟ در حالی که اطرافشان را همه مسلمانان احاطه کرده باشند؟ حتی روایت داریم که خود رسولالله (ص) نیز مسموم شدند. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چگونه چنین شد؟ بگذارید این عبارت را بخوانم.
ایشان میگوید: «امیرالمؤمنین (ع) میفرمودند: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعِینُ بِکَ عَلَى قُرَیْشٍ…» (خدایا، من از تو بر ضد قریش یاری میجویم.) قریش چه کسانی بودند؟ مکیها؛ همان مهاجرینی که از مکه به مدینه آمده بودند. (اهل مدینه نیز انصار نامیده میشدند). حضرت (ع) بر علیه این قریشیها از خدا کمک میخواهند. «چرا؟» ایشان میگوید: «زیرا آنها برای رسول تو انواع شر و نیرنگ را در دل پنهان داشتند.» (احتمالاً حضرت (ع) در اینجا از مشرکین مکه سخن میگویند.)
هنگامی که رسول خدا (ص) از جنگ تبوک بازمیگشتند، در جایی زمام شتر را به دست حذیفه دادند و بلال نیز پشت سر ایشان بود. فرمودند: «مراقب باشید؛ عدهای میخواهند شتر مرا رم دهند.» نقل است که چند نفر از بالای کوه، سنگهایی را پرتاب کردند تا شتر رم کند و از دره به پایین پرتاب شود. اما حذیفه و بلال آماده بودند و شتر را نگه داشتند. همان لحظه رعد و برق زد و حذیفه میگوید من آنها را دیدم. در برخی روایات آمده است که ابوبکر، عمر، ابوموسی اشعری و شش هفت نفر دیگر از جمله آنان بودند. (به پیامبر (ص) عرض کردیم:) «آیا آنها را نمیگیرید و نمیکشید، ای رسولالله؟» فرمودند: «آن وقت چه میگویند؟ میگویند پیامبر یاران خود را نیز کشت.» (قصد قتل پیامبر (ص) توسط شش هفت نفر از کسانی که کنار ایشان بودند را ابن حزم نیز روایت کرده و اسامی آنها را نیز آورده است که خود از منابع اهل سنت است.)
«انواع شر و نیرنگ را بر علیه رسولالله (ص) به کار بردند، اما «فَعَجَزُوا عَنْهَا وَ حُلْتَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَهَا» (عاجز شدند و تو ای خدا، بین آنها و نیرنگهایشان حائل شدی).» همچنین در قرآن کریم و جزء آیات آخری که بر پیامبر (ص) نازل شد، آمده است: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» (ای پیامبر! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنی، رسالت او را ابلاغ نکردهای). (یعنی) ای رسول خدا! ولایت علی (ع) را به مردم بگو و اگر نگویی، رسالت خود را ابلاغ نکردهای. سپس میفرماید: «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» (خدا تو را از مردم حفظ میکند). آیا مگر مردم همه مسلمان نبودند؟ خدا پیامبر را از چه کسانی حفظ میکرد؟ از همین مسلمانان! مسلمانانی که وقتی رسول اکرم (ص) فرمودند: «دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید»، عمر گفت: «إِنَّ هَذَا الرَّجُلَ لَیَهْجُرُ» (این مرد هذیان میگوید). آیا اگر عمر حامیانی نداشت، جرأت میکرد چنین حرفی را در حضور مسلمانان بگوید؟ اگر اکنون کسی در میان ما چنین چیزی به پیامبر ما بگوید، آیا دهانش را خرد نمیکنیم؟ پس در صدر اسلام، پیامبر (ص) نشسته بود و او جرأت میکرد این حرف را بزند؟ این نشان میدهد که منافقین فراوانی اطراف پیامبر خدا (ص) بودند و انواع حیلهها را به کار بردند. اما خدا نگذاشت. آیا ماجرا تمام شد؟ خیر.
«فَکَانَتِ الْوَجْبَةُ بِي وَ الدَّائِرَةُ عَلَیَّ.» (حضرت (ع) میفرمایند: «اما پس از رسولالله (ص)، تمام این بلاها بر من وارد شد و مرا در برگرفت.») «اللَّهُمَّ احْفَظْ حَسَناً وَ حُسَیْناً وَ لَا تُمَکِّنْ فُجَّارَ قُرَیْشٍ مِنْهُمَا مَا دُمْتُ حَیّاً.» (خدایا حسن و حسین را از دست فاجران قریش تا زمانی که زندهام، حفظ کن.) آه! یعنی جان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از دست قریشیان در خطر بود؟ جان خود حضرت (ع) که بماند. ایشان میفرمایند: «جان این فرزندان پیامبر (ص) را تا من زندهام، حفظ کن تا آنها را نکشند.»
به همین دلیل، پس از واقعه کربلا، وقتی اسرای آلالله (ع) را به کاخ ابن زیاد آوردند، نگاه ابن زیاد به امام سجاد (ع) افتاد و پرسید: «تو کی هستی؟» حضرت (ع) فرمودند: «من علی بن الحسینم.» ابن زیاد گفت: «مگر خدا علی بن الحسین را در کربلا نکشت؟» حضرت (ع) فرمودند: «من برادری به نام علی داشتم که مردم او را در کربلا کشتند.» ابن زیاد (با عصبانیت) گفت: «مگر من نگفته بودم از اولاد حسین (ع) فرزند ذکوری باقی نگذارید؟» پیامبر خدا (ص) در چه مظلومیتی زندگی میکرد. زورشان به رسولالله (ص) نرسید، پس بر سر امیرالمؤمنین (ع) ریختند. امیرالمؤمنین (ع) نیز سکوت کردند؛ وگرنه کشته میشدند. ای وای، مظلوم عالم علی!
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی