بسم الله الرحمن الرحیم
چهارشنبه۱۴۰۴/۵/۸، شب حضرت رقیه (ماه صفر)
موضوع: نامه (۶) امیرالمومنین ع به معاویه (در نهج البلاغه)
ایامی که به حضرت رقیه، رقیه بنتالحسین (صلواتالله و سلامه علیهم اجمعین) منسوب است،
نکتهای نیز بیان کنیم: استاد مطهری در *حماسه حسینی* مطلبی دارد درباره اینکه آیا حضرت رقیه، این دختر سهساله اباعبدالله، سند تاریخی دارد یا نه. ایشان در آنجا تحقیقی نیز ارائه نکردهاند که ببینیم به کدام کتاب مراجعه کرده و به کدام کتاب مراجعه نکردهاند؛ زیرا محقق وقتی میخواهد حرف بزند، میگوید: «آقا، طبق این اسنادی که من میگویم، چنین دختری مثلاً برای امام حسین نبوده است.» آنگاه ما سند بیاوریم که: «آقا، نه؛ این سند موجود است.» ایشان فقط مطلبی را نوشتهاند که جزو نوشتههایشان بوده است و بسیاری این را مبنا قرار دادهاند که امام حسین چنین دختری نداشته است. در حالی که خیر، اسنادی در مورد حضرت رقیه، دختر سهساله اباعبدالله که در شام به شهادت رسیده، موجود است. و بسیاری نیز بهخاطر حرف ایشان کار کردهاند و اسناد را بیرون آوردهاند که چنین دختری نبوده است. البته در بعضی اسناد، نامی از این دختر سهساله نیامده است؛ اما در اسناد متأخرتر نام او نیز آمده است.
اکنون بحثی که امشب میخواستیم مطرح کنیم، درباره این است که تفاوت اصلی مکتب خلفا با مکتب امامت، یعنی اهل سنت و شیعه، در چیست؟ اختلاف اصلی مکتب اهل سنت (خلافت و سقیفه) و مکتب شیعه (ولایت و امامت) در مسئله امامت و رهبری پس از رسول خداست. یعنی پس از رسول خدا، امامت و رهبری با کیست؟ اهل سنت میگویند صحابه باید خلیفه، والی یا امام را مشخص کنند؛ همانطور که مثلاً در سقیفه مشخص کردند و صحابه جمع شدند و ابوبکر را به عنوان خلیفه مشخص کردند. شیعیان میگویند که نه، امامت امری الهی است. خداوند باید مشخص کند که بعد از رسول خدا ما تسلیم چه کسی باشیم و از حرف چه کسی اطاعت کنیم. و ادلهای نیز دارند که ما در شبهایی، مخصوصاً ایام محرم و غیره، پیرامون این مطالب بسیار بحث کردهایم که امام باید عصمت داشته باشد. چرا؟ چون اگر امام عصمت نداشته باشد، ممکن است حرفی بزند که خلاف فرمایش پیامبر اکرم، خلاف قرآن یا خلاف فرمان خدا باشد.
در این صورت ما باید از او اطاعت کنیم یا نکنیم؟ اگر اطاعت نکنیم، جامعه آشفته میشود. و اگر اطاعت کنیم، سخنی گفتهایم که خلاف فرمان خدا و رسول است. آیه قرآن میفرماید: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم». آخر نمیشود که ما از کسی اطاعت کنیم که ممکن است خلاف فرمان خدا سخن بگوید.
و میبینیم بعضی از خلفا گناهان کبیره داشتند؛ در تاریخ ثبت شده است که کبائر مرتکب میشدند. آیا باید از اینها اطاعت کنیم؟ برای چه؟ شیعیان میگویند امر امامت از جانب خداوند توسط پیامبر اکرم به مردم ابلاغ شده است. رسول خدا در غدیر خم و جاهای دیگر به مردم ابلاغ کردند و مردم آمدند و با امیرالمؤمنین بیعت کردند. اما بعد از رحلت رسولالله، عدهای منصب را غصب کردند؛ عدهای دست به دست هم دادند، منصب را غصب کردند و محور را از جای خود خارج ساختند. این اختلاف اصلی بین شیعه و سنی است. آنها میگویند خلفا، ولی این خلفا تا کجا؟ چرا شما قائل به چهار خلیفه هستید؟ چه کسی گفته چهار خلیفه باشند؟ بعد از آنها چه میشود؟ چرا معاویه خلیفه نباشد؟ چون علمای اهل سنت دیدند معاویه جنایات بسیاری دارد. یزید که اصلاً پلید است و علناً اظهار کفر کرده است و در کتابهای خودشان نیز آمده است. کافر که نمیتواند جانشین پیامبر باشد. بعد از یزید چه؟ مروانیان چه؟ بنیمروان چگونه؟ بنیالعباس چطور؟ آیا باید از اینها اطاعت کنیم؟ بعضی از خلفا دائمالخمر بودند. یزید خود سکیّر بود، یعنی در نوشیدن شراب بسیار افراط میکرد. آیا از یک آدم مستِ بیعقل اطاعت کنیم؟ میگویند مردم رأی دادهاند. اما اولاً چه کسی گفته مردم به یزید رأی دادهاند؟ کجا رأی دادهاند؟ چه کسی باید رأی بدهد؟ چگونه باید رأیگیری شود؟ خب، اینها اختلاف نظر بین شیعه و سنی است. اصل اختلاف همین است.
این اختلاف شاخ و برگ نیز پیدا میکند. یعنی ما در فقه نیز با اهل سنت در جاهایی اختلاف داریم که البته این اختلافات زیاد نیست و قابل چشمپوشی است. مثلاً ما شیعیان بیشتر نمازهایمان را جمع میخوانیم؛ ظهر و عصر را با هم، مغرب و عشا را نیز با هم. آنها نماز ظهر را سر وقت، عصر را سر وقت، مغرب را سر وقت و عشا را نیز سر وقت میخوانند. ما نیز قائلیم که هر دو صورت خواندن نماز امکانپذیر است؛ هم بهصورت جمع و هم هر کدام در وقت خودش. ولی اهل سنت میگویند خیر، فقط در مسافرت میتوان نمازها را جمع خواند و جمع خواندن در غیر مسافرت اشکال دارد. در حالی که در کتابهای خودشان روایاتی از ابن عباس داریم که رسول خدا گاهی اوقات در غیر مسافرت نیز نمازها را جمع میخواندند. نکتهای نیز در مورد نماز جمع بگویم: از امام موسی بن جعفر (ع) روایت است که فرمودهاند: نماز جمع چون مستحب است، در بعضی روایات آمده است که برکت دارد. وقتی نماز جمع محسوب میشود که بین آن نافله خوانده نشود؛ یعنی در جمع خواندن ظهر و عصر، اگر نماز ظهر را بخوانی و بعد نافله بخوانی و سپس عصر را بخوانی، این دیگر نماز جمع محسوب نمیشود. اکثراً در مساجد نماز مغرب را میخوانند، کمی فاصله میاندازند، نافله میخوانند، سپس عشا را میخوانند. میگوییم خیر؛ اگر میخواهی نافله بخوانی، باید نزدیک یک ساعت صبر کنی تا وقت عشا برسد. وگرنه اگر بخواهی جمع بخوانی، باید پشت سر هم باشد. نماز مغرب که تمام شد، بلافاصله بلند شوید و عشا را بخوانید. جمع به این صورت است. همچنین اختلافاتی نیز در فقه، در مورد حج و روزه، بین سنی و شیعه وجود دارد؛ اما قابل اغماض است. چرا؟ چون خود فقه شیعه نیز – علمای شیعه – با هم اختلاف نظر دارند. یکی میگوید این مستحب است، دیگری میگوید واجب است. یکی میگوید مکروه است، دیگری میگوید حرام است. البته اختلافات فقهی زیادی نیست. اختلافات دیگری نیز در بحث توحید و خداشناسی وجود دارد. منتها به گونهای است که شیعه و سنی تنها روبهروی هم نیستند.
فرقههای مختلفی هستند که اعتقادات متفاوتی دارند. اکنون در اصول دین خود، ما عدالت را جزو اصول دین میدانیم. چرا عدالت را جزو اصول دین میدانیم؟ ممکن است بپرسید: «خداوند این همه صفات دارد، چرا فقط عدالت را جزو اصول دین قرار میدهید؟» میگوییم بهخاطر اینکه از اشاعره جدا شویم. اشاعره قائل بودند که خداوند لازم نیست عادل باشد؛ خدا دلش بخواهد ظلم میکند. چه کسی گفته خدا حتماً باید عادل باشد؟ و بعد ما برای اینکه از آنها جدا شویم، میگوییم عدالت را جزو اصول دین میدانیم. زیرا این حرف پشتوانهای دارد. اینطور نیست که عقلشان کم باشد. فکر نکنید میگویند خدا ظالم است؛ بلکه میگویند لازم نیست حتماً خدا عادل باشد. یعنی در جاهایی به مشکل برخوردهاند و این حرفها را زدهاند؛ چون اگر امام بالای سر جامعه نباشد و هدایت نکند، هر کسی برای خودش چیزی میگوید. چرا میگوییم بعد از پیامبر به امام نیاز داریم؟ وگرنه هر کس نوایی میزند. هر عالمی میگوید: (اینها چرا میگویند خدا لازم نیست عادل باشد؟) این خود بحثی است. مثلاً من الان کاری میکنم؛ آیا خدا خواسته است که من این کار را کنم یا خودم خواستهام؟ این خود بحثی است. اشاعره میگویند خدا میخواهد. آیه قرآن هم داریم: «و ما تشاءون الا ان یشاء الله» و آیات فراوان دیگری نیز هست. خدا میخواهد که تو این کار را بکنی. مگر تو بدون اجازه خدا میتوانی کاری کنی؟ خیر. بدون اجازه خدا نمیتوانی کاری کنی. پس خدا میخواهد. ما میگوییم: «شخصی گناه میکند.» میگوید: «بله، آن را هم خدا میخواهد گناه کند.» میگوییم: «خب وقتی خدا میخواهد گناه کند، خدا چرا او را به جهنم میبرد؟ این که ظلم میشود.» میگوید: «باشد، خدا لازم نیست عادل باشد.» ببینید چگونه در کجا به بنبست میرسد! اینکه میگوید خدا لازم نیست عادل باشد، بهخاطر این است که در جای دیگر به بنبست میرسد و جواب نمیداند.
از آن سو مفوضه را داریم که میگوید: «خیر، خدا نمیخواهد. این انسان خودش میخواهد. خودش خواسته و ربطی به خدا ندارد.» ما میگوییم: «آیا خدا را از سلطنتش جدا میکنی؟ مگر کسی بدون اذن خدا میتواند کاری کند؟» میگوید: «بله، همه بدون اذن خدا کار میکنند.» خب، آنها به افراط کشیده میشوند. لا جبر و لا تفویض چیست؟ آیا همه چیز به خود انسانها واگذار شده؟ خیر. «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین». میگوییم این مشکلات همه زیر سر چیست؟ این بحث امامت. اگر امام از جانب خداوند بود، همانطور که صدیقه طاهره (س) فرمودند: «اگر خلافت را از علی غصب نکرده بودید و از ایشان اطاعت میکردید، دو نفر نیز در مورد خدا اختلاف نمیکردند.» بعضی از عقاید شرک است. عقاید برخی از مسلمانان – که بسیاری از فرقههای مسلمانان نیز قبول دارند – شرک است. که در خود *اصول کافی*، در همان کتاب *توحید*، در بعضی جاها اشاره کردهایم که امام صادق (ع) میفرمودند پرستش خدا به توهم القلوب، اصلاً شرک است. کسی چیزی در ذهن خودش از خدا درست کرده و میپرستد، چون به معرفتالله که نرسیده است. اکنون در بسیاری از زمینهها شیعه با سنی اختلاف دارد؛ اما اصل اختلاف در مسئله امامت است. چه کسی امام است بعد از رسول خدا (ص)؟ چه کسی باید امام باشد؟ شیعیان طبق روایات اسلامی، چه آنها که در کتب شیعه آمده و چه آنها که در کتب اهل سنت آمده، میگویند که رسول خدا امام بعد از خودش را به امت معرفی کرده است: «انی تارک فیکم خلیفتین: کتابالله و عترتی اهل بیتی». خلیفه من دو تاست: قرآن و عترت من. رسول خدا خلیفه خود را مشخص کرده است. سندش نیز صحیح است و در کتب اهل سنت و شیعیان با همین لفظ «خلیفتین» آمده است. اینکه به امیرالمؤمنین فرمود: «تو خلیفه منی بعد از من»، اینها روایات فراوان دارد. یعنی در *ینابیعالمودة* قندوزی حنفی – در همین کتابخانه هیئت نیز موجود است – ایشان روایات را جمع کرده است که رسول خدا فرمود: «یا علی، تو خلیفه منی بعد از من.» پس بحث سر چیست؟ بحث سر امامت است. امام کیست؟ و ما باید پیرو چه کسی باشیم؟ اطاعت چه کسی بر ما واجب است؟
آنها میگویند هر کسی که مردم یا صحابه انتخاب کنند، باید از او اطاعت کنیم. و خود آنها نیز معترفاند که پیامبر خدا این خلفا را معرفی نکرده است؛ چون هیچ حدیث و نصی نداریم. انتخاب عدهای از صحابه بودهاند. خب، این مسئلهای است که ما پیرامونش بسیار بحث کردهایم و سخن گفتهایم. اکنون امشب میخواهیم نامهای از امیرالمؤمنین (ع) در نهجالبلاغه برایتان بخوانیم که ببینیم حضرت در این نامه چه میفرمایند. اگر زمانی کسی برایتان این نامه را خواند و گفت: «آقا، شما شیعیان چه میگویید؟ این امیرالمؤمنین (ع) در نهجالبلاغه، در نامه ششم – چون میدانید نهجالبلاغه قسمتی به خطبهها، قسمتی به نامهها و قسمتی به کلمات قصار اختصاص دارد – نامهای است که حضرت در همان زمان اختلافات به معاویه نوشتهاند.» اکنون نامه را بخوانیم تا ببینیم حضرت اینجا چه میفرمایند. میفرمایند: «اِنَّهُ بَایَعَنِی القَومُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَابَکرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثمَانَ عَلَى مَا بَایَعُوهُم عَلَیهِ». یعنی به درستی که مردم با من بیعت کردند؛ همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، بر همان چیزی که با آنان بیعت کردند؛ یعنی به عنوان خلافت. آنها با من نیز به عنوان خلافت بیعت کردند. «فَلَمْ یَکُن لِلشَّاهِدِ أَن یَختَارَ، وَ لَا لِلغَائِبِ أَن یَرُدَّ». پس آن که در بیعت حضور داشت، نمیتواند خلیفه دیگر انتخاب کند؛ و آن کس که غایب بود، نمیتواند بیعت مردم را نپذیرد. یعنی آن کسی که حضور داشت و بیعت کرد، نمیتواند بگوید: «نه، من میخواهم خلیفه دیگری انتخاب کنم.» و آن کسی هم که نبود – غایب بود – مثل معاویه که آنجا برای بیعت حضور نداشت، نمیتواند بگوید: «نه، اینها بیعت کردند، بیهوده بیعت کردند. من قبول ندارم.» پس چه کسی باید بیعت کند؟ یعنی بیعت چه کسی قابل قبول است؟ میفرماید: «وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلمُهَاجِرِینَ وَ الأَنصَارِ». و شورا برای مهاجرین و انصار است. زیرا همه امت اسلام نمیتوانند رأی بدهند؛ مخصوصاً در زمان قدیم که چنین چیزی اصلاً امکان نداشت. پس چه کسانی باید شورا را تشکیل داده و امام را مشخص کنند؟ میگوید آنهایی که مهاجرین و انصارند. مهاجرین کسانی بودند که از مکه به مدینه آمدند و انصار کسانی که در مدینه بودند. «فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضاً». پس اگر مهاجرین و انصار بر یک شخص به عنوان امام اجتماع کردند و او را امام نامیدند، همان مورد رضایت خداست. «فَإِن خَرَجَ عَن أَمرِهِم خَارِجٌ بِطَعنٍ أَو بِدعةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنهُ، فَإِن أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِ غَیرِ سَبِیلِ المُؤمِنِینَ». پس اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد – یعنی بگوید من قبول ندارم – او را به جایگاه بیعت قانونی بازمیگردانند؛ و اگر سر باز زد، با او پیکار میکنند؛ زیرا که به راه مسلمانان در نیامده است. یعنی این راه مسلمانها نیست که بخواهی فتنه درست کنی. «وَ وَاللَّهِ مَا تَوَلَّى». و خدا نیز او را در گمراهیاش رها میکند. آقا، چه چیزی میشنویم؟ اینجا حضرت چه میفرمایند؟ دقت کنید، میخواهیم روی این نامه بحث کنیم. «وَ لَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى فَتَتَجَنَّ». به جان خودم سوگند ای معاویه، اگر با عقل خود نظر کنی بدون هوای نفست، هر آینه میبینی که من پاکترین مردمم نسبت به خون عثمان و خوب میدانی که من اصلاً جدای از این داستان بودم؛ مگر اینکه بخواهی جنایت کنی و مرا به خیانت متهم کنی و حق آشکاری را بپوشانی. والسلام. (خون عثمان در اینجا چه میکند؟ توضیح میدهیم.) آقا، اگر کسی به شما گفت خطبه امیرالمؤمنین (ع) در نهجالبلاغه در مورد انتخاب امام چه میگوید؟ میگوید مهاجرین و انصار باید با کسی بیعت کنند. وقتی هم که بیعت کردند و او را امام دانستند، دیگر کسی نمیتواند مخالفت کند. درست است؟ این را خواندیم دیگر. پس شما شیعیان چه فریادی میزنید و میگویید امام را خدا باید انتخاب کند؟ اصلاً تمام دعوای شیعه و سنی بر سر این مسئله است که شیعیان میگویند امام را خدا باید انتخاب کند و پیامبر باید معرفی کند؛ در حالی که اینجا حضرت علی (ع) چیز دیگری میفرمایند. جواب شما به این نامه چیست؟
قبل از اینکه وارد این بحث شویم، میدانید که سید رضی در ادبیات تبحر فراوانی داشته است. نهجالبلاغه را نیز از زیباترین سخنرانیها و بلیغترین نامههای امیرالمؤمنین (ع) گزینش و جمعآوری کرده است. پس از آن، در طول تاریخ بسیاری روی نهجالبلاغه کار کردهاند؛ چون سید رضی (ع) سلسله سند ارائه نکرده است. این مطالب سلسله سند میخواهد که ایشان ارائه ندادهاند. بسیاری از علما روی نهجالبلاغه کار کردهاند و سندها، خطبهها و نامهها را بیرون آورده و کامل آن را فراهم کردهاند. اصلاً کتابهایی نیز نوشته شده است؛ مانند *مستدرک نهجالبلاغه* و کتابی نیز به نام *تمام نهجالبلاغه* وجود دارد. من خودم این *تمام نهجالبلاغه* را ندارم. اما زحمت کشیدهاند. مثلاً همین قسمت، قسمتی از نامهای است که حضرت به معاویه نوشتهاند. لذا میبینی یکباره وارد بحث خون عثمان میشود. این را گفتم برای اینکه بدانیم این تمام خطبه و نامه حضرت نیست؛ بلکه گزیدهای از آن است.
بحث این است که امیرالمؤمنین (ع) را رسول خدا (ص) به عنوان جانشین خود معرفی کرده است. در این زمینه آنقدر کتاب و حدیث از منابع خود اهل سنت جمعآوری شده است که اگر کسی منصف باشد، دیگر جای حرف باقی نمیماند. اما وقتی خلافت از حضرت (ع) غصب شد و ایشان به کناری رانده شدند، پس از عثمان که در مورد خویشاوندان خود افراطهایی کرد و آنها را بر سر کار آورد، جنایتهای آنها را پوشاند، حتی کسانی که تذکر میدادند را با خشونت با آنها برخورد میکرد و کتک میزد. بعضی از صحابه را چنان میزد که بیهوش میشدند که: «چرا شما به فامیلهای من جسارت میکنید؟» میگفتند: «آقا، این شخص شراب خورده، . و و و…..
خلاصه، کار به جایی رسید که مردم عثمان را کشتند و سراغ امیرالمؤمنین (ع) آمدند و با ایشان بیعت کردند. اکنون حضرت (ع) میخواهند به معاویه بگویند: «آقا، حق، حق من است.» آیا میتوانند بگویند که رسول خدا (ص) من را معرفی کرده است؟ معاویه که اصلاً آن را قبول نمیکند. قبل از او نیز قبول نکردند. از روی چه؟ از روی حسد. خلفای قبل از او نیز پایهگذار ظلم بودند. این را در زیارت عاشورا میخوانیم: «أسَسَ أساسَ الظُّلْمِ وَ الجَوْرِ». آن کسانی که این ظلم را بر شما اهلبیت (ع) پایهگذاری کردند و شما را از موقعیت خودتان بیرون راندند. حضرت (ع) که نمیتوانند به معاویه بگویند رسول خدا (ص) من را معرفی کرده است. اصلاً معاویه رسول خدا (ص) را قبول نداشت. رسول خدا (ص) نیز بنیامیه را لعنت کرده بود؛ احادیثش در منابع اهل سنت فراوان است. حتی در روایتی از منابع اهل سنت داریم که رسول خدا (ص) فرمود: «روزی معاویه بر منبر من در مدینه مینشیند و سخنرانی میکند. هر کس او را دید، بر او واجب است که شکمش را پاره کند.» وقتی امام حسین (ع) آمدند، به اصحاب خود فرمودند: «مگر از رسول خدا (ص) نشنیدید؟ مگر به شما نگفت هر کس دید معاویه بر منبر من نشسته، شکم معاویه را پاره کند؟ چرا نکردید؟» رسول خدا (ص) اینها را فرموده است، اما معاویه که زیر بار این حرف نمیرود.
معاویه میگوید: «باشد. شما زیر بار حرف رسولالله (ص) نرفتید، اما اکنون زیر بار بیعت با خلفا که میروید؟ میگویید مردم باید رأی بدهند؟ باشد، شما میگویید مردم باید رأی بدهند. خب مردم به من رأی دادهاند.» اگر حرف رسول خدا (ص) است که رسول خدا (ص) من را معرفی کرده، شما میگویید: «نه، آن را قبول نداریم. تو را معرفی نکرده. مردم باید بیعت کنند.» مردم با من بیعت کردهاند. حتی با هیچکدام از خلفا نیز مردم بهتماموکمال بیعت نکردهاند. چرا؟ از ابوبکر که بگذریم – که داستانش مفصل میشود – عمر چگونه به خلافت رسید؟ ابوبکر نوشت: «بعد از من عمر خلیفه است.» پس مردم او را انتخاب نکردند. چه کسی انتخاب کرد؟ ابوبکر. عثمان چگونه شد؟ عمر شنید که بعضی – مثل زبیر – میگفتند اگر عمر بمیرد، ما علی (ع) را خلیفه میکنیم. بهخاطر اینکه عدهای با حضرت علی (ع) دشمنی پیدا کنند، عمر بعد از خود گفت یک شورای ششنفره باشد که علی (ع) نیز در میان آنها باشد. طلحه و زبیر و سعد ابی وقاص و عثمان و عبدالرحمن بن عوف، اینها از میان خودشان یک خلیفه مشخص کنند. پس مردم مشخص نکردند. اینها خلیفه مشخص کردند و مردم وظیفه داشتند با آنها بیعت کنند. پس عثمان را هم آن دو سه نفر انتخاب کردند. تنها کسی را که مردم هجوم آوردند و با او بیعت کردند، امیرالمؤمنین (ع) بود. که در خود نهجالبلاغه حضرت (ع) هجوم مردم به سوی خود را در بیعت اینگونه توصیف میفرمایند: «گلهگله به طرف من میآمدند، جوری که قَدْ وَطِئَ حَسَنَانِ». یک بار عرض کردم این کوبیده شدن حسنان. بعضی فکر کردند یعنی حسنین، امام حسن (ع) و امام حسین (ع). میگویند آقا، آن موقع ۳۰ سالشان بود، چگونه زیر دست و پا ماندند؟ ابن ابی الحدید میگوید حسنان در عربی به دو شست پا میگویند. حضرت میفرمایند: «دو شست پای من زیر پاهای مردم ماند.» نه امام حسن (ع) و امام حسین (ع)؛ که کنایه از آن شلوغی و جمعیت بود. حتی بعضی شمشیر کشیدند و گفتند: «اگر علی (ع) قبول نکند، با شمشیر لباس خلافت را بر او میپوشانیم.» یک بار به زور از ایشان گرفتند، بعد دیدند در این ۲۵ سال چه اتفاقی افتاد که اینگونه به سوی امیرالمؤمنین (ع) هجوم آوردند.
پس این داستان، این نامه که حضرت (ع) به معاویه نوشتهاند، میخواهد خصم را مجاب کند. نمیخواهد بگویند که خلافت حق مردم است و مردم باید انتخاب کنند. میفرمایند: «رسول خدا (ص) گفته است، اما شما اصلاً به آن گوش نمیکنید.» اگر مردم باید انتخاب کنند، مردم من را انتخاب کردهاند. اگر شما میگویید همانطور که ابوبکر و عمر و عثمان را مردم انتخاب کردند، مردم من را انتخاب کردهاند. و اگر میگویی من خون عثمان را ریختهام، خودت میدانی که من از این قضیه برکنار بودم. زیرا معاویه شامیها را اینگونه گول زد که علی (ع) خلیفه را کشته و خود جای خلیفه نشسته است. اینگونه مردم را بر علیه امیرالمؤمنین (ع) جمع کرد که: «باید کشندگان عثمان را تحویل ما بدهی.» بعد حضرت (ع) فرمودند: «یک نفر کشته شده، در مقابلش یک نفر کشته میشود. بنا نیست یک نفر کشته شود و هزار نفر بهخاطر او کشته شوند.» در نامههای دیگر نیز دارد که: «معاویه، تو اصلاً چکارهای که من به تو تحویل دهم؟ تو ولی دمی؟ خلیفهای؟ تو چکارهای که من اینها را تحویل تو دهم؟» آقا، مظلومتر از امیرالمؤمنین (ع) در تاریخ نداریم. «دهر أنزلنی ثم أنزلنی». روزگار آنقدر من را پایین آورد، پایین آورد تا جایی که گفتند علی (ع) یا معاویه. یعنی من را همردیف معاویه قرار دادند. معاویهای که تا سال آخر بعثت پیامبر (ص) مشرک بود. دو سال آخر از روی ترس، بعد از فتح مکه، اظهار اسلام کرد. معاویه، شکمگندهای که فقط کارش چریدن لاشه گوسفند و گاو بود، شکمواره بود. او یکی از پُراشتهاهایی بود که دچار نفرین پیامبر (ص) شده بود. همیشه سفرهاش پهن بود و میخورد. نه شجاعتی داشت، نه علمی و نه تقوایی.
امیرالمؤمنین (ع) در خطبهای دیگر (که باید آن را علامت میگذاشتم) نیز میفرمایند که جامعه به یک رهبر یا امام نیاز دارد، چه نیکوکار باشد و چه بدکار. بالاخره به یک نفر احتیاج دارد؛ یعنی جامعه بدون رهبر، بدون سلطان، بدون پادشاه، بدون حاکم – هر اسمی که میخواهی بگذاری – بدون یک بزرگتر، نمیشود. این مطلب در خطبه چهلم آمده است. حالا اگر بتوانم بگویم در مورد چیست؛ در جایی است که حضرت (ع) با خوارج بحث میکنند که میگفتند: «لا حکم الا لله»، یعنی اصلاً حکومت برای خداست. حضرت (ع) فرمودند: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرادُ بِها الْباطِلُ». این یک کلام حقی است که اراده باطل از آن شده است. «نَعَم إِنَّهُ لَا حُکمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَکِنَّ هَؤُلَاءِ یَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ». بله درست است، سلطنت از آن خداست؛ اما اینها منظورشان این است که پادشاهی نیست مگر برای خدا. خدا که پادشاهی نمیکند. پادشاه بر انسانها باید یک نفر از خود انسانها باشد. «وَ إِنَّهُ لَابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ وَ یُبَلِّغُ اللَّهُ فِیهَا الْأَجَلَ وَ یُجْمَعُ بِهِ الْفَیْءُ وَ یُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِیِّ حَتَّی یَسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ». مردم ناچارند یک امیری داشته باشند؛ میخواهد این آدم خوب باشد یا بد باشد. بالاخره یک نفر باید حکومت کند که در عمارت او، در سلطنت او، مؤمن عمل کند و کافر نیز نصیب خود را ببرد؛ و خداوند در آن حکومت به سرانجام میرسد و به وسیله او غنائم جمع میشود و با او با دشمن مبارزه میشود و راهها امن میگردد و حق ضعیف از قوی گرفته میشود تا نیکوکار آسوده شود و از دست بدکار رهایی یابد. بالاخره یک امیری باید حکومت کند، راهها را امن کند و مردم را به سعادت خودشان برساند. حالا میخواهد آدم خوبی باشد، فاجر باشد، بالاخره مملکت بیصاحب نمیشود که. اکنون امیرالمؤمنین (ع) در آن خطبه چهلم این بحث را دارند که مردم من را انتخاب کردهاند و تو دیگر نمیتوانی روی حرف آنها حرف بزنی. بعد (میگوید) برای مهاجرین و انصار (است). چون بعداً معاویه نیاید یزید را سر کار بگذارد؛ زیرا مهاجرین و انصار که به یزید رأی ندادهاند. و امام حسین (ع) هم – چون بعضیها میخواهند از این خطبه استفاده کنند – و میگویند: «، امام حسین (ع) هم بر علیه خلیفه شوریده است. مگر شما نگفتید که اگر کسی را مردم انتخاب کنند، نمیتوان علیه او شورش کرد؟» بله. چه کسی؟ چه کسی انتخاب کند؟ مهاجرین و انصار انتخاب کنند. و بعد امام حسین (ع) چه گفت؟ فرمود: «من با یزید بیعت نمیکنم. من برای شرارت و بطر خروج نکردهام؛ ولکن برای اصلاح در امت جدم خروج کردم.» من با یزید بیعت نمیکنم؛ یعنی تأییدش نمیکنم.
در زمان امیرالمؤمنین (ع) نیز چند نفر – مثل عبدالله بن عمر و سعد ابی وقاص – با ایشان بیعت نکردند. حضرت (ع) گفتند: «باشد، اشکال ندارد. میخواهید بیعت نکنید، فقط قول بدهید فتنه و شورش نکنید.» آنها هم گفتند: «باشد.» حضرت (ع) فرمودند: «راه باز کنید، بگذارید بروند.» اکنون نمیفهمید چه میکنید وقتی که خلافت را از علی (ع) غصب میکنید. بگذارید بگذرد، ببینید که حتی در دنیای خودتان هم فریب خوردید؛ در آخرت که ضرر کردید، هیچ؛ در دنیای خودتان هم ضرر کردید. وقتی یزید به مدینه منوره حمله کرد و مسلم بن عقبه فرمانده سپاهش بود، در واقعه حَرّه واقِم، سه شبانهروز جان و مال و ناموس اهل مدینه را بر سپاه شام حلال کرد. اینها وارد خانهها میشدند، مرد خانه را میکشتند، به زن و دختر آنها تجاوز میکردند، طلا و سکه و پولهایشان را برمیداشتند؛ تا سه شبانهروز. عدهای پناهنده قبر رسولالله (ص) شده بودند. پناهنده منبر رسولالله (ص) شده بودند. میگوید شمشیر بود که در میان اینها کار میکرد و خونشان به زمین ریخته میشد. و بعد از سه روز که تمام شد، آنها را آوردند و گفتند: «با خلیفه بیعت کنید.» همان مهاجرین و انصاری که باید بیعت میکردند. «به چه بیعت میکنید؟» «بیعت میکنید به اینکه ما برده زرخرید یزیدیم و اگر بخواهد میتواند ما را بفروشد.» به این بیعت میکردید. حتی کسی آمد و گفت: «من بیعت میکنم به شرط شیخین، به سنت ابوبکر و عمر.» گفتند: «گردنش را بزنید. گردن بزنید.» (پرسیدند:) «ابوبکر و عمر کیست؟» وقتی امام حسین (ع) را یاری نکردند و خلافت را از خاندان نبوت غصب کردند، این اتفاقها افتاد: سال اول امام حسین (ع) را به شهادت رساند و خاندانش را به اسارت برد. سال دوم به مدینه منوره حمله کرد و این جنایت را مرتکب شد. سال سوم به کعبه حمله کرد و کعبه را با منجنیق زد. یا رسولالله! چه کردند با خاندان تو، یا رسولالله! یا امام الرحمه! با اهلبیت تو چه کردند؟
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی