بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه، ۱۴۰۴/۱۱/۳
🧿موضوع: شب میلاد امام سجاد (ع)، آقا قمر بنیهاشم (ع) و آقا سیدالشهدا (ع)
// این بزرگواران کسانی بودند که در کربلا حضور داشتند. آقا سیدالشهدا (ع) و قمر بنیهاشم (ع ) به شهادت رسیدند؛ اما امام سجاد (ع) به عنایت، فضل و لطف الهی، از قتلگاه کربلا جان سالم به در بردند. چرا؟؟ که امام علت بقای عالم است. به این معنا که «لولا الحجة لساخت الارض باهلها»؛ یعنی اگر حجت خدا نباشد، زمین اهلش را در خود فرو میبرد. در بعضی از روایات آمده است که اگر حجت خدا نباشد، همه چیز نابود میشود و نظم عالم به هم میریزد.
/(برخی گفتهاند که سه امام در کربلا حضور داشتند: آقا سیدالشهدا (ع)، امام سجاد (ع) و امام باقر (ع) که در آن زمان سه ساله بودند. البته غیر از انسانهای کامل دیگری نیز چون حضرت قمر بنیهاشم (ع) و حضرت علی اکبر (ع) به شهادت رسیدند. شهدایی که در روایتی آمده است که فرمودند: “۱۸ نفر از خاندان من به شهادت رسیدند که روی زمین همانند آنها نبود.” این ۱۸ نفر، غیر از آن سه امام بودند که ذکر شد؛ چرا که جایگاه امام با همه اولیا و چه رسد به دیگر انسانها، متفاوت است. امام قضیهای متفاوت دارد. بعضیها فکر میکنند مثلاً امامزاده مثل امام است؛ در حالی که چنین نیست. حرمت امامزاده به خاطر امام است که ما به او احترام میکنیم وگرنه امام موضوعی کاملاً متفاوت و حجت خداست.
//همانطور که فرمودند ۱۸ نفر از خاندان من بودند که روی زمین مثل آنها نبود. بعد در روایتی از نبی اکرم (ص) آمده است که فرمودند: “در کنار فرات، نه نفر از اولاد من مدفون میشوند که اولین و آخرین به رتبه آنها نمیرسند.” یعنی در میان آن ۱۸ نفری که در زمان خودشان نظیر نداشتند، این نه نفر جایگاه ویژهتری دارند.
//اما در آن روایت نبوی، فرمودند نه نفر که اولین و آخرین به رتبه آنها نمیرسند و باز یک نفر در میان آنها هست که امام است. امام، همانطور که گفتیم، رتبهاش با بقیه انسانهای کامل فرق میکند و داستانش متفاوت است.
اما اینکه چرا سه امام در کربلا حضور داشتند؛ سه امام، غیر از انسانهای کامل دیگر و حتی غیر از زنانی که جزو زنان کامله روزگار بودند، مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) و حضرت سکینه (سلام الله علیها) که مقام بسیار والایی دارند. از حضرت سکینه (سلام الله علیها) در احادیث امام حسین (ع) آمده است که وقتی حسن مثنی، پسر امام حسن مجتبی (ع)، به خواستگاری دختر امام حسین (ع) آمد، حضرت فرمودند: “کدام یک از دخترانم را میخواهی؟ فاطمه را یا سکینه را؟” بعد اینجا حضرت مطلبی فرمودند: “من فاطمه را به تو پیشنهاد میکنم که خیلی شباهت به مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دارد؛ اما سکینه اکثر اوقاتش مستغرق در یاد خداست.” یعنی اکثر اوقات چنان مستغرق در یاد خداست که حالا به آن معنا که تو میخواهی، زن زندگی باشد، فاطمه بهتر است. به این مضمون، فاطمه (دختر امام حسین) بهتر است. یعنی حضرت سکینه (سلام الله علیها) حالاتی داشتند که اباعبدالله (علیه السلام) فرمودند اصلاً برای زندگی، آن یکی (فاطمه) بهتر است؛ چون ایشان دائماً مشغول ذکر خدا و مستغرق در ذکر الهیاند.
و از حضرت سکینه (سلام الله علیها) نیز در تاریخ مکاشفاتی نقل شده است؛ یک سری اتفاقاتی نقل شده که همه را ایشان نگفتهاند و همه به دست ما نرسیده است. یکی از مکاشفاتشان همان معروف است که روز عاشورا میگویند: “از حلقوم بریده پدرم حسین (ع) شنیدم شعری را که در مقاتل نیز نوشته شده و دو سه بیت بیشتر نیست.” [شعر عربی:]
«شیعهای ما شربتم ماء عذب فاذکرونی / او سمعتم باسیر او قریب فاندبونی»
(شیعیان من! هرگاه آب گوارا نوشیدید، به یاد من باشید؛ یا هرگاه از اسیری یا غریبی شنیدید، برای من ندبه و زاری کنید.)
«لیتکم فی یوم عاشورا جمیعاً تنظرونی / کیف استسقا لطفلی فابو ان یرحبونی»
(ای کاش همگی در روز عاشورا میبودید و میدیدید که چگونه برای طفل شیرخوارم آب خواستم و آنان آب ندادند.)
این چیزی است که حضرت سکینه (سلام الله علیها) میگویند از حلقوم بریده پدرم شنیدم که کشفی بوده که ایشان داشتهاند.
//و همچنین مکاشفات دیگری از حضرت سکینه (سلام الله علیها) و یا از خود حضرت زینب (سلام الله علیها) روایت شده است. چه خوب میشود اگر کسی کتابی را جمعآوری کند و این تمثلات و مکاشفات عاشورایی را که در آن زمان رخ داد و در تاریخ منعکس شد، گردآوری کند. وگرنه میگویم شاید خیلیها خیلی چیزهایی دیدند، ولی آنهایی که در تاریخ منعکس شد و مورخین ثبت کردند، خودش کم نیست و جمع بشود یک کتاب خواهد شد. که از خود حضرت زینب (سلام الله علیها) چندین مطلب نقل شده است که دیدهاند. یا فاطمه بنت الحسین (سلام الله علیها)، آن دختر دیگر امام حسین (ع) که همسر حسن مثنی شد، نیز همین طور.
// میخواهیم بگوییم انسانهای کاملی در کربلا حضور داشتند. حالا غیر از اصحاب ائمه (ع) و اصحاب امام حسین (ع) که خودشان چه مقاماتی داشتند! اینهایی که ما گفتیم، از اهل بیت امام حسین (ع) و از خاندان ایشان بودند. وگرنه چه انسانهای کاملی در میان صحابه اباعبدالله (ع) بودند. مثلاً حبیب بن مظاهر (رضوان الله علیه) که در نقل خود سیدالشهدا (ع) است که فرمودند: “حبیب، تو کسی بودی که در یک شب قرآن را ختم میکردی.” «تختم القرآن فی رکعة واحدة»؛ در یک رکعت قرآن را ختم میکرد. انسانهای [بزرگی بودند] چون حافظ قرآن بود.
//شب عاشورا، شب ساکت بود. میگویند از لشکرگاه اباعبدالله (ع) صدایی میآمد مانند کندوی زنبور عسل که صدای وز وز زنبورها میآید؛ همین طور صدای ذکر و قرآن و گریه و مناجات. و خیلیها که این ور بودند و اهل دل بودند و شاید شک کرده بودند که کدام طرف باشند، ۲۵ تا ۳۰ نفر روایت دارد که همان شب عاشورا یواشکی رفتند طرف اردوی اباعبدالله (ع) و به حضرت پیوستند. چند نفر هم روز عاشورا پیوستند.
//انسانهای عارف، انسانهای کامل، همه یک جور نبودند. بگوییم شهدای کربلا همه یکدست بودند؟ نه، همه یکدست نبودند. مقامات مختلفی داشتند. اما بعضیهایشان بودند که از قبل درجات عالی داشتند. اما بعضی امتحانها هست؛ امتحان آن قدر بزرگ است که ماقبل خود را اصلاً میپوشاند.
// خود حُر در تاریخ دارد وقتی که میخواست بیاید طرف کربلا، یعنی ابن زیاد مأموریت به او داد. حُر یک شخص نظامی بود. ابن زیاد به او مأموریت داد: “با هزار نفر در این مسیری که اباعبدالله (ع) دارد میآید، میروی. با هزار تا سوار، نه هزار تا پیاده؛ باید بتازند.” چون پیاده روزی ۳۵ کیلومتر بیشتر نمیتواند برود. اینها باید میتاختند و میرفتند تا پیدا کنند. وقتی مأموریت داد: “این هزار نفر را ببر.” حُر میگوید: “از خانه که بیرون میآمدم، ندایی شنیدم که گفت: بهشت بر تو گوارا باد.” میگوید: “یک مرتبه من متعجب شدم. گفتم: وای بر تو! دارم میروم به جنگ پسر پیغمبر، تو من را به بهشت وعده میدهی؟” بعضی وقتها آقا! در مکاشفات چیزهایی گفته میشود که انسان میگوید: “مگر میشود؟ چطور میشود؟” چون نمیدانیم بعدش چه اتفاقاتی میافتد، لذا حُر میگوید: “وقتی که من حرکت کردم، خواستم از در خانه بیرون بیایم، ندا گفت: بهشت بر تو گوارا باد. گفتم: وای بر تو! به من وعده بهشت میدهی در حالی که من دارم میروم به جنگ پسر پیامبر؟” یعنی مکاشفهای بود که به جناب حُر دست داد و خودش معنایش را آن موقع نمیفهمید. بعدها که حالا رفت در کربلا و در مقابل حضرت قرار گرفت و آنجا هم ادب به خرج داد و روز عاشورا بعد آمد طرف حضرت و نکتهای گفت که خیلی نکتهاش از نظر تاریخی از آن ناخواندههای تاریخ است.
و آن این است که حُر برگشت گفت: “یا اباعبدالله! (وقتی که آمد طرف حضرت) من باور نمیکردم که کار به اینجا برسد. اینها بخواهند خون شما را بریزند. من گفتم بالاخره یک مذاکرهای میشود، یک بالا پایینی میشود، قضیه تمام میشود.” آنجا که جلوی حضرت را گرفت، محکم ایستاد، نمیگذاشت بروند. حضرت واقعاً دلش نمیخواست که با حُر بجنگد. حتی یک بار حضرت دست به شمشیر شد، گفت: “من اجازه جنگیدن با شما را ندارم.” یعنی اصلاً نمیخواست بجنگد. اما چرا این کار را کرد؟ چرا جلوی حضرت را گرفت؟ بعداً گفت: “آقا! اصلاً فکر نمیکردم کار به اینجا برسد.” حالا چرا فکر نمیکرد؟ چون اباعبدالله (ع) شخصیتی داشت. اولاً آقازاده بود.
آقازاده یعنی چه؟ یعنی پدرش امیرالمومنین (ع) خلیفه بود، خلیفهزاده بود، به حسب ظاهر. یعنی حتی آن کسانی که امامت امام حسین (ع) را هم قبول نداشتند، ولی ظاهراً خلیفهزاده بود و از طرفی نوه رسول خدا (ص) بود. چنین موقعیت اجتماعی را کسی نداشت. لذا اینها فکر نمیکردند که کسی بخواهد نوه پیغمبر را بکشد. مخصوصاً مخصوصاً که در جریان امام حسن (ع) وقتی معاویه لشکر شام را آورد و تا نزدیک کوفه رسید با امام حسن (ع)، امام حسن (ع) صلح کرد. گفت: “با این شرایط صلح میکنم: به شیعیان پدرم کار نداشته باشی، لعنت نکنی علی ابن ابی طالب (ع) را، بعد از خودت خلیفه مشخص نکنی.” و یک سری شرایطی را گذاشت. گفت: “من با این شرایط.” آن هم حالا دلیل داشت؛ چون امام حسن (ع) فرمودند: “دیدم که شکست حتمی است و آن باقیمانده شیعیان پدرم هم از بین میروند.”
حالا وقتی امام حسن (ع) صلح کرد، معاویه دیگر کاری به امام حسن (علیه السلام) نداشت. امام حسن (ع) هم با عزت و احترام رفت مدینه. اینها چون خب امام حسن (ع) را دیده بودند که این اتفاق افتاد، میگفتند: “خب این هم همانجور است دیگر. حالا امام بعد از ۲۰ سال دیگرش، حالا امام حسین (ع) هم همینجوری میشود. میآید و صلح میکنند، مذاکره میشود.” لذا مختار وقتی در زندان بود، عبیدالله یک وقتی مختار را احضار کرد. گفت: “بیاریدش با غل و زنجیر.” وقتی آوردند، گفت: “آه مختار! در چه حالی؟ اوضاع را چطور میبینی؟” هنوز خبر نداشت مختار چه اتفاقی افتاده. گفت: “به زودی مولایم حسین (ع) از راه میرسد، تو را نابود میکند و من را از زندان بیرون میآورد.” گفت: “سرش را بیاورید.” آقا! یک مرتبه رأس مطهر اباعبدالله (ع) را که آوردند، میگوید مختار از حال رفت. باورش نمیشد که بابا پسر پیغمبر است، مگر میشود چنین کاری کنند؟ تا آنجا بود که گفت: “خدایا! فقط اجازه بده یک بار دیگر دستم به قبضه شمشیرم برسد.” بحثمان چی بود؟ اینها باورش نمیشد چنین اتفاقی بیفتد، خیلی از کوفیها که آمدند و شرکت کردند.
حالا بحثمان در مورد این بود که چه انسانهای کاملی بودند. بعضی از اصحاب اباعبدالله (ع) صاحب مکاشفاتی بودند. حُر خودش که بود، یک پسری هم داشت به نام علی که او هم در کربلا بود و به شهادت رسید، همراه حُر. و یا بعضی از عبّاد و زهاد و بعضی از اصحاب رسول خدا (ص) که در آنجا در کربلا حضور داشتند و به شهادت رسیدند.
اول بحثمان چه بود؟ سه امام حضور داشتند در کربلا: امام حسین (ع)، امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) که در سن سه سالگی بودند. یک قضیهای هم از امام باقر (ع) نقل شده است که وقتی اسرا را به کاخ یزید بردند، یزید برگشت در حالی که اسرای آل الله نشسته بودند، به اطرافیانش گفت: “من با اینها چه کنم؟” هنوز اولش بود که یزید داغ بود. بعداً چه شد؟ گفتیم ورق برگشت. اطرافیانش بیادبیای کردند که [خطیب] نمیتوانم به زبان بیاورم؛ اما معنایش این بود که همه را از دم تیغ بگذراند. بعد امام باقر (ع) چون بچه بود، برگشت و گفت: “موسی و هارون وقتی رفتند پیش فرعون، فرعون به اطرافیانش گفت: من با اینها چه کنم؟ اطرافیانش گفتند که اینها را بگذار باشند و «ابعث فی المدائن حاشرین»؛ برو و ساحران را خبر کن بیایند. نگفتند که اینها را بکش. ولی اطرافیان تو دستور به قتل ما دادند.” و این را علتیست. [خطیب ادامه میدهد:] بچه کوچک همچین حرفی بزند، به حسب آنها بچه کوچک است دیگر. یزید گفت: “علتش چی بود؟” [امام باقر] گفت: “برای اینکه آنها حلالزاده بودند. کافر بودند ولی حلالزاده بودند. اما اطرافیان تو حرامزادهاند؛ چون اولاد انبیا را جز حرامزادگان نمیکشند.” خیلی حرفی زد که چون بچه هم بود، نمیشد کسی کاری به بچه داشته باشد. امام اباعبدالله (ع)، امام سجاد (ع)، آقا امام باقر (ع).
غیر از اولیای دیگری که گفتیم در کربلا حضور داشتند. غیر از ۱۸ نفر از بنیهاشم بودند که گفتیم در روی زمین مثل آنها نبود. در میان اصحاب هم چه عارفانی از اصحاب بودند. علت حضور این همه ولی خدا در آنجا برای چیست؟ مخصوصاً سه امام! مخصوصاً سه امام حضور داشتند آنجا. بعضی از اهل معرفت گفتند: “آن قدر این عمل سنگین بود که حضور امامان دیگر، مثل امام سجاد (ع) و امام باقر (ع)، برای بقای عالم بود.” چون شیعه قائل است که «لولا الحجة لساخت الارض باهلها»؛ حجت خدا نباشد زمین اهلش را میبلعد. برای جلوگیری از نزول عذاب بود.
مگر امامان دیگر اهل بیت (ع) کشته نشدند، به شهادت نرسیدند؟ بله. چه تفاوتی میکند؟ تفاوت دارد. تفاوتش چیست؟ تفاوتش این است که امیرالمومنین (ع) را یک نفر به شهادت رساند؛ ابن ملجم. حالا یکی دو نفر هم کمکش کردند. امام مجتبی (ع) را یک نفر زهر داد؛ همسر ملعونهاش جعده. بقیه امامان، هر کدام همین جور. اما در مورد امام حسین (ع) ۳۰ هزار نفر جمع شدند. در روایت داریم، این حدیث این را دارد که: «یتقربون الی الله تعالی بدمه»؛ که با ریختن خون حسین (ع) میخواستند به خدا تقرب پیدا کنند. داستان خیلی فرق میکند. شما مقاتل را میخوانید، مقاتل را… هر کس که میآمد و برخورد میکرد با حضرت، حضرت میفرمود: “با مایی یا علیه مایی؟” اگر میگفت: “نه آقا! مثلاً علیه شما نیستم ولی با شما هم نیستم.” حضرت میگفت: “پس از اینجا دور شو. دور شو جایی که صدای یاری طلبیدن ما را نشنوی؛ چون اگر بشنوی صدای استنصار ما را و یاری نکنی، بیچارهای.” وقتی ۳۰ هزار نفر اجتماع میکنند حجت خدا را به قتل برسانند، این داستانش خیلی فرق میکند با اینکه یک نفر حضرت را به شهادت برساند. و این از لطف امام بود که میگفت: “برید، دور بشید از اینجا.” میخواست جهنمی نشوند.
یا حتی روز عاشورا مطلبی در مقاتل نقل است وقتی حضرت دیگر تنها ماندند، میخواستند بروند میدان، به عمر سعد گفتند: “بیا یک سری شروطی انجام دهیم. بیا به رسم عربی تن به تن بجنگیم.” خب آقا! مثلاً چه فرق میکند؟ حالا تن به تن بجنگید، ۳۰ هزار نفر جمعیت، شما پیروز که نمیتوانی بشوی. این شرط را امام حسین (علیه السلام) برای چه گذاشتند؟ هرچند این را هم رعایت نکردند. این شرط را رعایت نکردند. چون چند نفر آمدند، تک به تک آمدند، افتادند. هی آمدند و افتادند. تا سه نفرشان [در تاریخ] دارد که دیدم یعنی آمدند و افتادند. بعد از این دیگر شمر گفت: “بابا! هذا ابن قتّال العرب.” این پسر کشنده عرب است. “با این اینجوری نجنگ. دستور حمله عمومی بده.” چرا حضرت گفتند: “آقا! تک به تک بجنگیم؟” چون وقتی تک به تک بجنگد، یک نفر میشود قاتل امام. ولی وقتی دستهجمعی هجوم بیاورند، حتی آن کسی هم که در سیاهی لشکر ایستاده است، مقصر است. حتی آن کسی که ایستاده، حمله هم نمیکند. چون خیلیها بودند در کربلا عقب ایستاده بودند، حمله هم نمیکردند. جزو سیاهی لشکر بودند. میگفتند: “هستند کسانی جلوتر از ما هستند، آنها میجنگند.” اینکه این حجم هجوم بیاورند برای شهادت اباعبدالله (ع)، این بلایی میطلبد که باید انسانهای کاملی حضور داشته باشند که به وجود آنها زمین ثابت بماند.
یک وقتی شاید قبلاً گفته باشم برای عزیزان، یک اشارهای شد، یک عنایتی شد، نزدیک محرم اباعبدالله (علیه السلام) بود. یک توسلی بنده پیدا کرده بودم به یکی از اولیای الهی و انبیای الهی. بعد یک عبارتی آمد جلوی ذهنم، جلوی نظرم که این عبارت را ندیده بودم که: “رب الجنود، رب الجنود.” و این هم کنار نمیرفت از جلوی چشمم. گفتم: “خدایا! این عبارت قرآن نیست.” چون قرآن را باز گشتم در قرآن ببینم نکند مثلاً هست این عبارت. دیدم نه، “رب الجنود” نداریم در قرآن. بعد آن قدر این در مقابل نظر من ایستاد که کلافه شدم. گفتم: “بروم بگردم ببینم این چیست.” در اینترنت سرچ کردم، دنبالش گشتم ببینم چیست. دیدم الله اکبر! در کتاب، حالا [در] ذهنم چون عرض میکنم، [کتاب] ارمیای نبی، همین کتاب مقدسی که الان هست، عبارت به این صورت بود: “برای سید رب الجنود روز انتقام است. روزی است که روز انتقام است که از شمشیرش خون میچکد؛ چرا که برای سید رب الجنود ذبیحهای سر بریدهای است در کنار نهر فرات.” این از مطالب حضرت ارمیای نبی (علیه السلام) است. یک روز انتقام میرسد. حالا من عبارت را چون کاملاً حفظ نداشتم، نخواستم این ور و آن ور بشود. مضمونش این است که یک روز انتقامی برای سید رب الجنود. “رب الجنود” هم در اصطلاح حالا کتاب مقدس، یکی از صفات الهی است. برای خداوند، رب الجنود، روز انتقامی خواهد رسید که مثلاً شمشیرش از خون سیراب میشود و فلان؛ چرا که برای سید رب الجنود، ذبیحهای سر بریدهای است در کنار نهر فرات. دیدم یا اباعبدالله! چه خبر؟ شهادت ایشان قبل از اسلام در کتابهای همین، در همین کتاب مقدس الان هست این عبارت.
در کتاب ابن قولویه در «کامل الزیارات» (کامل الزیارات هم مال تقریباً هزار، هزار و خوردهای سال پیش است) نقل میکند از یک شخصی، میگوید: “ما در یکی از لشکرکشیهایی که به کشورهای دیگر داشتیم (از یکی از مسلمانها در فتوحات، حالا خلفا نقل میکند)، میگوید: به شهری رسیدیم که یک کلیسا یا کنیسه، [یعنی] معبدی بود. بعد شب برای استراحت، لشکر وارد آن مکان شدند. بعد ما دیدیم که روی سنگ یک عبارتی کنده شده. عبارت عربی، در حالی که آنها عربزبان نیستند. یک بیت شعر است که: «أترجو أمة قتلت حسیناً / شفاعة جده یوم الحساب؟» (آیا آنان که حسین را کشتند، امید دارند که جدش روز قیامت آنها را شفاعت کند؟)” میگوید: “ما خیلی تعجب کردیم. گفتیم: آقا! این عبارت را کی اینجا نوشته؟ بعد اصلاً میدانید معنایش چیست؟ گفتند: نه ما نمیدانیم معنایش چیست. این در سنگ بنای این کنیسه یا کلیسا بوده. سنگی را یافتند که این رویش نوشته شده بوده، این را کار گذاشتهاند اینجا.” گفتیم: “خب این کلیسا، این معبد کی بنا شده؟” گفتند: “۳۰۰ سال قبل از بعثت پیامبر شما. ۳۰۰ سال قبل از پیغمبر شما اینجا بنا شده و این شعر آنجا نوشته شده.”
حالا خدا را شکر که این تورات و این کتاب مقدس هست. این عبارت در آنجا ثابت است. پسر یکی از بزرگان یهود که اسمش حالا در خاطرم بیاید، البته اسمش که نیست، لقبش است: “راس الجالوت”. راس الجالوت یک چیزی مثلاً مثل آیت الله العظمی که ما میگوییم. آنها مثلاً یک چیزی [مثل] راس الجالوت. اسم مثلاً آن بزرگ دینیشان است. پسرش میگوید: “ما قبل از واقعه عاشورا با پدرم هر وقت رد میشدیم، به سرزمین کربلا که میرسیدیم، پدرم رکاب میزد به اسب. سریع از این منطقه دور میشد.” میگوید: “من چند بار این حرکت را از پدرم دیدم. گفتم: پدر! تو چرا به اینجا میرسی سریع از اینجا رد میشوی؟ جاهای دیگر را اینجوری یواش میروی اینجا [چرا سریع میروی]؟” گفت: “ما در کتابهایمان خبری آمده که یکی از اولاد انبیا در این قسمت ذبح میشود همراه یارانش. من میترسم که من باشم.” چون این هم از اولاد انبیا بودند، جزو بنیاسرائیل میشدند دیگر. جزو مثلاً اولاد حضرت موسی، هارون، بالاخره. میگوید: “میترسم که من باشم. لذا سریع از اینجا عبور میکنم که اینجا اتفاقی برایم نیفتد.” میگوید: “این گذشت تا وقتی که عاشورا اتفاق افتاد، ما فهمیدیم که مربوط به حضرت سیدالشهدا (ع) است.”
و اینکه حالا در تورات میگوید روز انتقام خواهد رسید. یک روز انتقامی میرسد به خاطر همین است که آقا! گریه بر امام حسین (ع) هنوز تمام نشده؛ چون منتقم نیامده است. منتقم نیامده که انتقام بگیرد. لذا ۱۴۰۰ سال گریه میکنند. آقا! هر غم و غصهای باشد، انسان یادش میرود. هر غم و غصهای فراموش میشود. بعد این مال ایران نیست آقا! عراق، کویت، هندوستان، اصلاً یک آقایی بود رفته بود در یکی از کشورهای [آسیای شرقی]. فیلمساز بود، بنده خدا خودش نقل میکرد. حالا یکی از کشورهایی که بوداییاند. میگوید: “روز عاشورا دیدیم اینها عزاداری میکنند.” با اینکه بودایی بودند، مسلمان نبودند، برای امام حسین (ع) آب میدویدند میآوردند و گریه میکردند. یک همچین سنتی داشتند. آقا! امام حسین (ع) آنجا چکار میکند؟ یعنی ذکر امام حسین (ع) آنجا چکار میکند؟ چرا خاموش نمیشود؟ این شعلهور، این شعله مثل داستان حضرت یحیی (ع) که آن هفته قبل عرض کردیم. حضرت یحیی (ع) وقتی به شهادت رسید، خونش از جوشش باز نمیایستاد. زمین خونآلود میشد. آن جایی که دفن کرده بودند، خاک خونی میشد. هی خاک میریختند رویش، دوباره سطح خاک خونآلود میشد. یک تپهای شده بود از بس خاک ریختند که بپوشانند. سالها گذشت تا ظاهراً بخت النصر حمله کرد و اهل آن شهر را از دم تیغ گذراند؛ آن کسانی که شاهد قتل یحیی (ع) بودند و سکوت کردند. که در روایت میگوید ۷۰ هزار نفر را به انتقام خون یحیی (ع) خداوند قصاص کرد تا آن خون آرام شد. حالا بحثش مفصل است. و خون اباعبدالله (ع) هم آرام نمیگیرد. آرام نگرفته تا الان. این همه حکومتها آمدند، رفتند، بالا پایین [شد]، آرام نشده است. [ایشان] حَیّ است. اباعبدالله (ع) زنده است.
// حدیث: از شب میلاد ولی نمیدانم ناخودآگاه اصلاً رفتیم در واقعه کربلا. آقا قمر بنیهاشم (ع)، میدانید از اولاد امیرالمومنین (ع( از امالبنین (سلام الله علیها) که مادرشان امالبنین باشند، چهار تا پسر در کربلا بودند: که عباس (ع) که قمر بنیهاشم (ع) باشد، عثمان ابن علی (ع)، که حالا اگر اشتباه نکنم، جعفر و یک پسر دیگری که حالا اسمش الان در خاطرم نیست، از اولاد امالبنین (سلام الله علیها) بودند. چهار تا. و اینها قمر بنیهاشم (ع) در اینها فرزند داشت. در اینها قمر بنیهاشم (ع) پسر داشت. یکی از پسرهایش در کربلا بود به نام محمد که شاید کمتر شنیده باشید قمر بنیهاشم (ع) یک پسر نوجوانی داشت که خودش شمشیر بست و حمایل کرد برایش و رفت میدان که به نام محمد بود. بعد یک فرزند پسر دیگری هم داشت که در مدینه پیش امالبنین (سلام الله علیها) بود. حالا یکی یا دو تا، من ذهنی دارم عرض میکنم. که حضرت امالبنین (سلام الله علیها) اینها را میبرد بقیع و صورت قبری درست میکرد و ندبه و زاری میکرد برای اینها.
شأن و شوکت قمر بنیهاشم (ع) به خاطر فنای در امامش بود. فانی در امام، فانی در حجت خدا. وگرنه نه به خاطر اینکه پسر امیرالمومنین (ع) بود.
منظورم [این است که] فرزند امیرالمومنین (ع) بودند. امام صادق (ع) فرمودند: «ولایتی لامیرالمومنین خیر من ولادتی منه.» (اینکه من ولایت علی را پذیرفتم، بهتر از این است که فرزند علی هستم.) «لان ولایتی له فرض و ولادتی من فضل.» (چرا که ولایت علی (ع) واجب است، اما ولادت از او یک فضیلتی برای من است.)
//قمر بنیهاشم (ع)، مقامش… یادم ز وفای اشجعالناس آید / بر چشم ترم سوده الماس آید / آید به جهان اگر حسین دیگری / هیهات برادری چو عباس آید. چون امام همیشه هست. امام، زمین خالی از حجت خدا نمیشود؛ اما شیعهای مثل قمر بنیهاشم (ع) کجا پیدا میشود؟ شیعهای مثل قمر بنیهاشم (ع) کجا پیدا میشود؟
«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (علیه السلام)، اکشف کربنا به حق اخیک الحسین (علیه السلام).»
//این ذکری است که عزیزان! تجربه شده که خیلی در توسل جواب میدهد، خیلی جواب میدهد. به عدد ابجد اسم قمر بنیهاشم ۱۳۳ مرتبه.
الحمدلله علی الولایه
دانلود فایل صوتی